tgindex
Jejune.
@LunaticBrainDamageперсидский

_ https://boxd.it/4oQs7 _ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-KoE3ILS8PH _ hajikazeminegin@gmail.com

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
591
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 055
20 постов
Вовлечённость
178,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
188
1/48двое суток
215
1/72трое суток
232

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • گنبد را بلیس و مناره را در خود فرو کن.(میدان نقش جهان)* عشق چشم را کور نمی‌کند؛ نقش جهان را هم باید دید، از چشم همه، چه مورخ، چه معمار، چه مؤمنی که آمده گنبد را به آسمان برگرداند، و چه عاشقی که چشمم کور- چشم عاشق اما هیچ‌چیز را در جای خود باقی نمی‌گذارد، ویران می‌کند تا از نو بسازد. زن به گنبد نگاه می‌کند و ناگهان سینه‌ای می‌بیند؛ انحنایی که قرار بوده آسمان را در خود نگه دارد، حالا به بدن بازمی‌گردد. مرد، کمی آن‌سوتر، مناره‌ای را دنبال می‌کند که از زمین جدا شده و به بالا کشیده شده است؛ اما نگاه، این بار صعود نمی‌کند. امتداد مناره، شکل دیگری از تن را به یاد می‌آورد، فالوس است. معماری هم، پیش از آنکه چیزی را نشان دهد، ناخواسته چیزی را به یاد می‌آورد؛ و میل، در همین فاصله‌ی میان دیدن و به‌یادآوردن، خودش را جا می‌کند. در میدان، گنبدها آرام‌اند و بدن‌ها در حرکت. زن و مرد قدم می‌زنند و شهر، بی‌آنکه بداند، مدام خود را به آن‌ها عرضه می‌کند. چهار سوی میدان، چهار امکانِ تماشا؛ و میان این همه تقارن، دو بدن که قرار نیست هیچ‌وقت کاملاً در تقارنِ میدان قرار گیرند. عشق همان‌جا می‌آغازد، ناهماهنگی کوچک، با حضور، در یک نظم بزرگ. در مسجد شاه، آب از هر چیز دیگری به تن نزدیک‌تر است. حوض، آسمان را به سطح خود می‌آورد؛ فواره، سکون آب را برای لحظه‌ای می‌شکند و دوباره رهایش می‌کند، مدام در بازی‌ست. کاشی‌های آبی، آسمان را از بالا جدا می‌کنند و به دیوار می‌سپارند؛ آسمان پایین می‌آید، دیوار بالا می‌رود، و جایی میان این دو، مرزی که باید میان آسمان و زمین می‌مانْد، دیگر چندان قابل ملاحظه نیست. پیوندی میان دو آبی برقرار شده؛ نه که بخواهند، یا بشود یا اصلا زیبا باشد که یکی‌ شوند، بلکه کششی که هرگز به یکی‌شدن محض نخواهد رسید. گل‌های کاشی نیز مشغول‌اند. گل‌هایی که نه در خاک روییده‌اند و نه قراری برای پژمردگی دارند؛ در سطحی صاف و سرد، اما با رنگ‌هایی که چیزی از لطافت و فساد هم‌زمان گل را حفظ کرده‌اند. گل، آب، آسمان؛ معماری مایه‌ی نسبت این‌هاست، برای امکان وجود چیزی‌فراتر از هر سه. ممکن. اروتیسم اتفاقی‌ست افتادنی، میان دو چیز، نه در خود هیچکدام‌شان. نه در گنبد، نه در سینه؛ در لحظه‌ای که یکی از این دو، دیگری را به یاد می‌آورد، با قلقلک و داغی. نه در مناره، نه در بدن؛ در امتدادی که چشم از یکی به دیگری می‌کشد. میل، همیشه کمی دیرتر از نگاه می‌رسد و درست به همین دلیل، نَرسیدنی‌‌ست. پس دور نیستند در این میدان، امر مقدس و امر شهوانی، آنقدرها که به نظر می‌آید! انگار آنچه هنر مقدس را از تصویر شهوانی جدا می‌کند، نه فقدان بدن، که نحوه‌ی پنهان‌کردن آن است. بدن از معماری حذف نشده، هیچوقت نمی‌تواند محفوظ باشد؛ در انحناها پخش شده، در کشیدگی‌ها، در آب، در گل‌ها و در آن آبی ممتدی که چشم را از سطح کاشی می‌گیرد و دوباره به تن بازمی‌گرداند؛ چشم، می‌جوید. زن و مرد همچنان دور میدان می‌چرخند. خودِ راه‌رفتن کافی‌ست؛ شاید میدان برای همین است و شاید هم برعکس، برای آنکه آدم‌ در نظمی کامل قدم بزند و راهش را تکرار کند در هر چرخش، همه‌چیز را بازسازی کند. گنبد، سینه شود؛ مناره، کیر؛ حوض، در بغل آسمان؛ و کاشی، سطحی نه صرفا تزئینی و سرگیجه‌آور. اصفهان شهرِ عاشقی‌کردن نیست. بیش از اندازه می‌سازد، اندازه می‌گیرد، قرینه می‌کند، اصفهان جاگیر است. اما همان هم در کمالِ نقش جهان-گون‌اش، در برابر میل و وسواس عاشق لحظه‌ای علیه خودش می‌شود. عشق لازم نیست میدان را ویران کند؛ کافی‌ست از آن عبور کند. این مسجد هم از تحریک‌کننده‌ترین‌هاست، برای چشم نا-کور عاشق؛ همان جایی که شهر آن‌قدر خودش را منظم سامان داده که دیگر امیال ناخودآگاه در آن پوشیده نیست. اصفهان خواسته آسمان را به کاشی، آب را به حوض، بدن را به معماری و عشق را به نظم تبدیل کند؛ اما چشمِ عاشق، هر بار یکی را به دیگری “بازمی‌گرداند”. و شهر، برای لحظه‌ای، نمی‌داند مرز قطعی خیال و واقعیت را کجا بنا کند. *با ارجاع به فیلم کوتاه Plaisir d'amour en Iran انیس واردا.

  • یهودیان، جنگ را به کدام دیگری سپردند؟ (کنیسه) تعریف شهر نه با ساکنانش پیش می‌رود و نه با دفترهای ثبت احوالش؛ شهر، با آنانی تعریف می‌شود که هنوز امکان سکونت را “باور” دارند. از همین روست که، ویرانی، لزوما همیشه از تخریب بنا آغاز نمی‌شود؛ از لحظه‌ای آغاز می‌شود که بنا، دیگر متوطنی برای خود نیابد. معماری، پیش از آنکه از سنگ ساخته شده باشد، از انتظار ساخته شدن ساخته شده است که ساخته می‌شود. کنیسه‌های اصفهان، از جمله همان بنا‌هایی‌ست که سال‌هاست بیش از آنکه محل گردآمدن باشند، محل باقی‌ماندن‌ است. نه دیوارها رفته‌اند، نه محراب، نه کتیبه‌ها؛ آنچه غایب است، نسبت‌هایی‌ست که بنا برای آن‌ها برپا شده بود. هر عبادتگاه، در غیاب مؤمنان، به آرشیوی از امکان بدل می‌شود؛ امکانی که دیگر تحقق نمی‌یابد اما همچنان از میان نرفته است. ‌یحتمل هیچ بنایی، به اندازه‌ی پرستشگاه‌ها، آن هم از هر نوع‌اش، نمایه‌ای از وفاق و یگانگی جمعی نیست؛ کنیسه اما، بیشتر شبیه به خلوتگاهی‌ برای یهودی‌های جامانده‌ی اصفهان است، و این امر هم می‌تواند مایه‌ای از حقیقتی دیگر باشد که چطور شهر، بیش از آنکه حافظ انسان‌ها باشد، حافظ جای خالی‌ست و این هم امکانی‌ دیگر است برای مکان. زوجی سالخورده، از واپسین یهودیان اصفهان، تصمیم به رفتن گرفته‌اند. تصمیم، اما، هرگز همزمان با حرکت آغاز نمی‌شود. هجرت، در نخستین و آخرین قدم رخ نمی‌دهد؛ لیکن در آخرین لحظه‌ای رخ می‌دهد که مکانی، دیگر امکان نوید دادن نداشته باشد، نویدی برای نه چندان خوش زیستن که صرفا زیستن. جنگ اما، تنها شتاب تصمیمی را بیشتر می‌کند که سال‌ها پیش آغاز شده بود. هیچ موشکی، آغاز هجرت و وعده‌ی ماندن نیست. باری دیگر؛ عشق در اصفهان ناممکن نیست، اما اصفهان هر نسبتی را تمام قد به سکونت می‌خواند. عشق اما چطور است؟ عشق نسبت اقامت نیست. عشق، امکان ترک را همواره در درون خود حمل می‌کند. هر عشقی، از همان لحظه‌ی نخست، هجرت آتی خود را نیز با خود به دوش می‌کشد؛ نه به معنای جدایی، بلکه به این معنا که هیچ تعلقی، هرگز به تمامی در یک قلمرو مستقر نخواهد شد. همین است که به نظر می‌رسد وداع، بیش از دیدار، به عشق نزدیک می‌باشد. دیدار، تحقق میل است؛ وداع، آگاهی میل از محدودیت هر تحقق. آنچه این زوج در لحظه‌ی وداع از اصفهان با خود نخواهند برد، خانه یا کنیسه نیست؛ نسبت نامرئی میان خود و شهری‌ست که دیگر نمی‌تواند آنان را درون روایت خویش جای دهد. شهر، زمانی عاشقان را از دست می‌دهد که دیگر نتواند برای ‌آن‌ها امکان بودن و نبودن را مهیا کند، [همیشه] مسئله این است. باری هجرت هم، هیچ‌گاه تمام و کمال اتفاق نمی‌افتد. آنچه می‌رود، بدن و هر آن چیز بدن‌مند است؛ آنچه باقی می‌ماند، امکانی است که دیگر کسی آن را به فعلیت نخواهد رساند؛ ناممکن. از همین رو، شاید کنیسه‌های خالی، بیش از کنیسه‌های پر، درباره‌ی این عشق سخن بگویند. چرا که پیش از آنکه در حضور تحقق یابد، در غیاب، خود را به یاد می‌آورد.

  • خشونت در حافظه‌ی مکان (میدان علیخانی) شهر، پیش از آنکه مکان سکونت باشد، مکان اِعمال حکم است. سکونت، خود، از خلال حکم امکان می‌یابد؛ از خلال آنچه مجاز است و آنچه باید از میدان رؤیت حذف شود. از همین رو، حافظه‌ی شهر، کمتر با نام عاشقان و بیشتر با نام محکومان دوام می‌آورد. حکم هرآنچه باشد، میل به بقا جمعی دارد، همان چیزی که کیفیت شخصی و پوشیده‌ی موجود در عشق موجب انحطاط آن می‌شود. در حال حاضر میدان علیخانی، از بد روزگار از آن نقاطی‌ست که حافظه‌اش را، ناگزیر، بر بدن‌ها می‌نویسد. روزی در حافظه‌ی روایی اصفهانی‌ها، حرف‌های ناتمام از قتل‌های حسن صباح بود و اکنون، جرثقیل دم اذان. همه‌ی این‌ها نه از آن رو که تاریخ تکرار می‌شود، تاریخ، هرگز صورت تکرار خود نیست، بلکه از آن رو که قدرت، برای آنکه به قدرت بدل شود، ناگزیر از اشغال مکان است. خشونت هم، اگر فضایی را تصرف نکند، به نمایش درنمی‌آید؛ و هر نمایشی، پیشاپیش، معماریِ تماشا را مفروض گرفته است. میدان، از همین حیث، ضد قرار است. قرار، همواره انحرافی‌ست از مسیرهای اصلی، تعلیقی در گردش عادی شهر، تأخیری در هندسه‌ی عبور. عاشقان، نه در مرکز، که در امکان خروج از مرکز، یکدیگر را ملاقات می‌کنند. میدان اما خروج را برنمی‌تابد؛ میدان، همه‌چیز را به مرکز بازمی‌گرداند، حتی نگاه را. بااین‌همه، هر میدان، دیر یا زود، به قرارگاه نیز بدل می‌شود. نه از سر مقاومت و نه از سر شجاعت، بلکه از آن رو که عشق، مکان خاص خود را برنمی‌گزیند؛ خود را بر هر مکانی تحمیل می‌کند. همان نقطه‌ای که روزی بدن محکومی را به نشانه بدل کرده است، روزی دیگر، زمان انتظار دو تن نه، که صدها تن را در خود نگه می‌دارد، تن‌هایی بس پر سر و صدا. مکان، در این میان اما، هیچ‌یک را از یاد نمی‌برد، مکان امکانش را ندارد. اعدام، همان توحشی‌ست که بدن را از وابسته-گی منفک می‌کند تا آن را به قانون پیوند زند. عشق، درست در جهتِ معکوس عمل می‌کند؛ بدن را از قانون منفک می‌کند تا آن را در معرضِ وابسته-گی قرار دهد. از همین‌رو، هر دو، بر سر یک چیز منازعه می‌کنند: بدن، پیش از آنکه به چه کسی تعلق داشته باشد، به کدام نظم تعلق دارد. پس همواره امیدی پابرجاست که هیچ اعدامی، آخرین حکمِ یک میدان نیست.‌ شهر، پیوسته می‌کوشد مکان را به حافظه‌ی قدرت تقلیل دهد، در اثبات این گزاره، نگاهی به معماری پرشکوه شاهان ادوار کافی‌ست؛ عشق اما، بی‌آنکه ادعای ابرام داشته باشد، آن را دوباره به حافظه‌ بازمی‌گرداند. نه با حذف خشونت، بلکه با امتناع از آنکه خشونت، تنها روایت ممکن مکان باقی بماند، روایت عشق جاگیر و غصبی نیست، محرمانه‌ست و امکانش را برای مکان مهیا می‌کند.

  • در صحبت مراد، در غیاب نام عاشق (تخت فولاد) تخت فولاد، بیش از آنکه گورستان باشد، معماری مجاورت است. مردگان در آن، نه بر اساس خویشاوندی و خواست و جیب خانواده‌شان، که بر اساس نسبت‌هایی نامرئی کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند؛ نسبتِ شاگرد و پیر، درویش و درویش، شاعر و فقیه، یا صرفاً دو جسمی که تاریخ، خواستهْ فاصله‌ی میانشان را از یاد برده است. گورستان، آخرین صورت هم‌جواری است؛ هم‌جواری به معنای جایی که دیگر هیچ اراده‌ای برای نزدیکی وجود ندارد و بااین‌حال، نزدیکی ادامه پیدا می‌کند، این است که هم هستند و هم هم-جوارند. در تذکره‌های صوفیه، عشق به ندرت خود را با نام خود معرفی می‌کند، همان‌طور که تاریخ هم در این مواقع بیش از انکار، دست به شرحیات و شطحیات می‌زند. دو تن در تمنای نزدیکی‌اند و این در هیئت صحبت، اخوت، ارادت و سلوک ظاهر می‌شود؛ در امتداد سال‌هایی که دو تن، راهی واحد را می‌پیمایند، بی‌آنکه هیچ واژه‌ای بتواند نسبت میانشان را تثبیت کند. عرفان، از این نسبت، اغلب به سود خدا چشم می‌پوشد؛ گویی هر محبتی که میان دو تن جریان دارد، تنها هنگامی مشروع است که مقصدی بیرون از آن دو داشته باشد. اما همیشه چیزی باقی می‌ماند که از این تأویل سر باز می‌زند؛ مازادی که نه به الهیات فروکاسته می‌شود و نه به رفاقت، اما چه مازاد سنگینی؛ همچون خاک روی قبر. مریدْ سال‌ها در صحبت مراد می‌ماند، با او سفر می‌کند، در فراقش بی‌قرار می‌شود، پس از مرگش بر مزارش می‌نشیند، خوابش را می‌بیند، صدایش را دنبال می‌کند. متن، همه‌ی این‌ها را با دقت ثبت می‌کند، اما درست پیش از آنکه نسبت، خود را آشکار کند، واژه‌ای دیگر از راه می‌رسد و آن را به خدا حواله می‌دهد. گویی خدا، گاه، آخرین نامی است که برای نخواندن نام دیگری بر زبان آورده می‌شود. همین تصوف است که عشق را به زبان فنا می‌خواند؛ شهر اما به زبان اخلاق. هر دو می‌لولند که از خودِ ارتباط عبور کنند. آنچه نادیده می‌ماند اما، وصال و هجران گل‌درشت تمامی روابط نیست، صرفِ مجاورت است. چرا که در نهایتِ امر این‌که دو تن، بی‌آنکه به یکدیگر تعلق داشته باشند، “جهانی مشترک” را اشغال کنند؛ جهانی که هیچ نهادی، نه خانقاه، نه شریعت، نه شهر، نتواند معنایی برایش دست و پا کند، گویی چون همان چیزی‌ست که از زبان بیرون مانده، از تاریخ هم بیرون می‌ماند، اما گورستانی چون تخت فولاد در این زبان وقفه ایجاد می‌کند، تاخیری که نمی‌تواند موجب فراموشی شود، چرا که هیچ نسبتی در آن به پایان نمی‌رسد. عشق از تحمل فاصله عاجز است و هیچ مکانی در اصفهان، به اندازه‌ی تخت فولاد فاصله را چنین دقیق حفظ نکرده است، چه مرده‌ی آن باشی و چه صوفی‌ زنده‌ی آن. هر سنگ قبر، وعده‌ی نزدیکی‌ست؛ هر فاصله‌ی میان دو قبر، یادآور این حقیقت که عشق، اگر چیزی را تاب نیاورد، تحقق کامل خویش است و بس، پس باید در زیر شهر زیست و فضا اشغال کرد. شهر، عشق را اخلاقی می‌کند، همان‌گونه که دین و عرفان، الهی. هر دو، به شیوه‌ای متفاوت، آن را از میان دو تن برمی‌دارند و به نظمی بزرگ‌تر واگذار می‌کنند. یحتمل از همین روست که تخت فولاد هنوز اندکی مقاومت می‌کند؛ زیرا سنگ‌ها، برخلاف متن‌ها، کمتر در نام‌گذاری شتاب دارند.

  • پیش از شهر، افق بود و قرار (کهن دژ یا تپه‌ سارویه) اصفهان تپه بود، بسیار پیش از آنکه به شهرِ میدان‌ها و پل‌ها بدل شود، تپه بود؛ برآمدگی با کش و قوسی که هنوز هندسه بر آن مستولی نشده بود. کهن‌دژ، نه نخستین نشانه‌ی شهر، که شاید آخرین نشانه‌ی چیزی بود که هنوز شهر نشده بود؛ جایی که سکونت، پیش از آنکه خود را در قالب نظم آشکار کند، صرفاً امکان همجواری بود. ‌در یکی از کاوش‌ها، اسکلت دختر و بقایای اسبی از دل خاک بیرون آمد. باستان‌شناسی، آن‌گونه که باید، میان آن دو نسبتی برقرار نمی‌کند. علم، از فاصله‌ها سخن می‌گوید، از لایه‌های استقرار، از سن استخوان‌ها، از نسبت کلسیم و حتی از آیین‌های تدفین. عشق اما همیشه در همان فاصله‌ای آغاز می‌شود که علم ناچار است از آن صرف‌نظر کند. علم صرف‌نظر می‌کند تا عشق وسواس به خرج دهد، وسواس برای ساخت روایتِ پیوند، مگر نه که اسب مرکبی تشریفاتی بوده و هیچ نسبتی با دختر نداشته. قرار، برخلاف آنچه گمان می‌رود، لحظه‌ی دیدار نیست؛ تعلیق دیدار است. پس قراری بوده، اما اینجا نبوده، با مردی بوده که هرگز اسمش مهم نیست، همان‌طور که دیدار مهم نیست. قرار مهم است، زمانی که هنوز هیچ‌چیز رخ نداده و بااین‌حال، همه‌چیز از پیش در معرض فقدان قرار گرفته است. قرار خارج از دژ بوده، با اسبی که راه‌های بیرون از شهر را از بر است، بالاخره تمام شهرها پیش از آنکه دیوار داشته باشند، افق داشتند و می‌شد تاخت به سوی‌شان یا حتی ازشان؛ به قدری تاخت که هیچکس با چشم غیرمصلح پیدایت نکند، سکونت‌گاهی وجود ندارد دیگر. از همین رو، هر قراری، از همان ابتدا، واجد کیفیتی باستان‌شناسانه است؛ گویی از همان لحظه‌ای که گذاشته می‌شود، امکان آن نیز وجود دارد که روزی تنها نشانه‌هایش باقی بماند. در امتداد آن وسواس، پس با ادعایی نه چندان موثق، می‌توان گفت کهن‌دژ، آن زمان در اصفهان، به عشق نزدیک‌تر بود. نه به این دلیل که عاشقانی در آن زیسته‌اند، چنین ادعایی بی‌معناست،؛بلکه از آن رو که هنوز چیزی از بی‌نظمیِ پیشاشهری را در خود حفظ کرده است، افق معلوم‌تری داشته و دیوار‌های کمتر، که از همان هم با اسب می‌شد گریخت و گم‌ شد. اصفهان پس از آن، ساخته شد و کمتر مجال گم‌شدن داد. حال آنکه عشق و قرارش پیش از آنکه میل به رسیدن باشد، میل به گم‌کردن‌ مسیر است و در تعلیق ماندن و عاشق ماندن و ماندن.

  • اصفهان، شهر عاشقی کردن نیست. «عشق از هم‌پاشیدهِ» ژان‌لوک نانسی از دیالکتیکی سخن می‌گوید که در قلب تجربه‌ی نا-راحت عشق نهفته است؛ دیالکتیکی که عشق را هم‌زمان وعده تحقق و تهدید فروپاشی می‌داند. از نظر نانسی، شهر و دین، هرچند خودْ خوب بر بستر عشق بنا شده‌اند و بی‌عشق امکان تکوین نداشته‌اند، در ادامه به سازوکارهایی برای مهار، نظم‌بخشی و بازتولید آن بدل می‌شوند. عشق اما در حیات زنده خود، با سرکشی، آوارگی، ناپایداری و امتناع از تثبیت شدن شناخته می‌شود؛ نیرویی که همواره از هر نظمی که بخواهد آن را در خود مستقر کند، فراتر می‌رود و آن را از هم می‌پاشد. از همین رو، تاریخ اروتیسم مدرن، عشق رمانتیک و حتی معنویت مدرن، به تعبیر او، همگی بر بستر همین تنش میان میل به تحقق و امکان همیشگی ازهم‌پاشیدن شکل گرفته‌اند. یحتمل از همین‌جاست که می‌خواهم مصرانه صدایم را صاف کنم تا بگویم: اصفهان، آن‌طور که باید، شهر عاشقی‌کردن نیست. نه از این رو که فاقد عاشق‌هایی کوشا در عشق باشد، بلکه از آن رو که بیش از اندازه میل به نظم دارد. شهری که قرن‌هاست با تقارن، هندسه، مرکزیت و توازن تعریف شده است؛ شهری که حتی زیبایی‌اش نیز در مهار چیزی ناشناخته‌، اما حساب شده است؛ در چنین نظمی، برای عشقی که بخواهد بی‌اجازه سر برسد، مسیرش را گم کند، قواعد را به هم بزند یا آدم را از خودش بیرون بکشد، جای چندانی باقی نمی‌ماند. اصفهان عشق را هم قاب می‌بنند، همچنان که شکوه را در خود جای می‌دهد؛ شاید حتی خوشایندتر، اما دست و پا گیر است، وسواس به جان آدم می‌اندازد، به قدری که از آینه هم رو بگیرد. •پیش از شهر، افق بود و قرار (کهن دژ یا تپه‌ سارویه) •در صحبت مراد، در غیاب نام عاشق (تخت فولاد) •خشونت در حافظه‌ی مکان (میدان علیخانی) •یهودیان، جنگ را به کدام دیگری سپردند؟ (کنیسه) •گنبد را بلیس و مناره را در خود فرو کن.(میدان نقش جهان)

  • نشستم پای فیلم، یک فیلم مینیمال درباره‌ی فقدان، اول فیلم با این جمله شروع شد: «اسم واقعی تونی تاکیتانی، واقعا تونی تاکیتانی بود.» تمام شد، خواستم بخوابم که مادر زنگ زد تا از جزئیات ماجرا خبردار شود؛ کمی برایش از خطاکار بودنم گفتم، او هم پذیرفت و شروع به نصیحت کرد که حق با فلانی بوده، پس به او اطمینان دادم که تا چه حد خودم‌ به این ماجرا واقفم و منتظر نکته‌ی اساسی همیشگی او ماندم، که بالاخره به آن اشاره کرد، من هم خواستم با همان موضع انتقادی‌ام به کل این سال‌ها برایش شرح دهم که تا چه اندازه valid است چنین اشک ریختن‌ها و گریه‌ کردن‌هایی، ولی‌ با خود گفتم امروز روز کلاس درس کسی نیست. یاد خاطره‌ی هارولد پینتر درباره‌ی سیزده سالگی و عاشق شدنش افتادم، او شرح می‌دهد که ساعت شش صبح پشت میز آشپزخانه شعر عاشقانه می‌نوشته و تقریبا اشک می‌ریخته است که پدرش می‌رسد و سر او فریاد می‌کشد و می‌پرسد: چه می‌کند؟ او هم احظار ناآگاهی می‌کند و وقتی پدرش شعرها را می‌خواند و از درد عشق او باخبر می‌شود، تنها دستی بر سرش می‌کشد و می‌رود و با او نمی‌گوید: اون مزخرفات رو بریز دور. و همین می‌شود که او همیشه پدرش را دوست دارد. به هرحال چنین قیاس‌هایی، کار پسندیده‌ای نیست، پس من هم بدون صحبت خاصی، با کمی دلخوری گوشی را قطع کردم تا بخوابم؛ پیش از آن اما این متن را تقریبا تا همین‌جاها نوشتم و مقداری با این سوال کلنجار رفتم که: این جدایی‌ برایت به گونه‌ای استتیک است و همین می‌شود که به هرچه می‌رسد ارجاع می‌دهی به جای اینکه با خود موقعیت روبه رو شوی؟ یا حتی اگر استتیک باشد هم بد نیست، این هم‌ نوعی مواجه با فقدان است و تو‌‌ ذوق نمی‌زند، شاید. بسیار خب، خوابیدم و با اینکه تعبیرگر خوبی نیستم، اما کم هم به هشدار‌های ناخودآگاه در رویا معتقد نیستم. دیشب در رویا همراه آن فرد سوار ماشینی پر از غذا بودیم و کلی گرسنه؛ در راه جایی تصادف کردیم، مکانی که پیش‌تر هم در آنجا تصادف کرده بودیم، این را خوب در خواب می‌دانستم(اما انگار در تصادف قبلی پدرش حضور داشت، نه خودش). در تصادف من دچار سانحه‌ای نشدم، او اما از هوش رفته بود و من پیاده شده بودم و هرچه با باقی چک می‌کردم که با آمبولانس تماس بگیرم، باز بی‌اختیار، با اینکه می‌دانستم اشتباه است، با ۱۱۸ و باقی تماس می‌گرفتم، گمراه بودم و در همان حین،(کمی هم به تشویق باقی) غذا می‌خوردم؛ همه‌ی این‌ها، پیش از رسیدگی به فرد مورد نظر. همین شد که تا بیدار شدم، تا بعد از ظهر به این موضوع فکر کردم، و با خود گفتم قرار نیست همه چیز برای my own peace of mind باشد، پس شاید باید کمتر خطر بیفزایم و به او هم بفهمانم که: it’s plain to see, ur better off without me. هرچند که سخت است و من نابخشوده خواهم ماند. به هرحال همه چیز شبیه panic in needle park نیست، اگر هم باشد god help bobby and helen they’re in love in needle park. اما خب نیدل پارک است و ابیوز کردن برخی چیزها، ناشدنی‌ست، حتی اگر یوگا کنی.

  • بحث و دعواها همواره برعکس چیزی بود که آن روز اتفاق افتاد، همیشه من آرام بودم، صدایم پایین بود، آن اوایل حتی ناخواسته لبخند می‌زدم؛ در مقابل اما او بود که داد می‌زد، جیغ می‌کشید، خودش را می‌زد، به زمین می‌افتاد، و حال که چنین نبود، همه‌چیز ترسناک‌تر به حساب می‌آمد، آنقدری ترسناک که لحظه‌ی خارج شدن از خانه با اینکه کسی که باید سر به زیر می‌بود، من بودم، به او سیلی زدم، باید باری دیگر عصبانت او را می‌دیدم، از روی ترس و ناخودآگاه بود و نه هیجان، به قول یک رپر نه چندان خوب:« دادن بزن یکم، انقدر نکن بحث شل بام». در را بستم، در راه پله‌ها نشستم تا هر آنچه را که توان ندارم در بحث بلند بگویم را تایپ کنم و معذرت بخواهم، چرا که هرچه نباشد به نقل از التون جان: sorry seems to be the hardest word. همان‌جا نشستم، صدای نوتیف‌ها به گوشم می‌رسید، حرف خاصی رد و بدل نشد، حتی بعدتر به نظرم حرف‌هایم مایه‌ای از تظاهر داشت. همچنان همه چیز در تعلیق و ابهام بود؛ در همان اثنای توی راه پله‌نشینی، جایی خواست بغضی بترکد اما این عدم صراحت موجود، مجال آن را هم نمی‌داد. پس عینک آفتابی زدم، وارد آسانسور شدم، از قضا با همسایه هم سلام علیک کردم و خارجیدم. پیاده راه افتادم به سمت خانه، همچنان در انتظار گریه بودم، اما نمی‌شد. از کودکی هم همین بود، البته این اواخر شدنی‌تر شده(منظور دو-سه سال پیش است)، سال اول تهران آمدنم و پیش از آن، اشک‌هایم سنگری ستبر داشت؛ در سال شاید یک بار اشک می‌ریختم. آن لحظه خاطر اواخر “زنده‌ باد عشق” مینگ-لیانگ افتادم، زن در تمام طول فیلم همه‌چیز را پس می‌زند، تا در نهایت دقایق آخر فیلم را تنها به گریه کردنش اختصاص دهد، و تمام این واکنش‌ها برای من و او و ما، بازشناسی و کشف دوباره احساسات است و همین؛ یعنی پسا و پیش از گرییدن، وضعیتی‌ست شبیه به نوزادی که تا پیش از اولین ضجه، همچنان به دنیا آمدن برایش مسجل نشده است. رسیدم خانه، در حد یک جمله همخونه‌ام را خبردار کردم و نشستم روی مبل سیگار کشیدم. بعد هم درِ اتاق را بستم، ماندم، اسکرول کردم، ور رفتم، فیلم نیمه تمامم را تماشا کردم، به سردبیر فیلم‌کاو پیام دادم که: ببخشید بابت تاخیر و اخلاق ناحرفه‌ای، اما نخواهم نوشت. البته که بیش از آن ظرفیت‌ تماشای سریال را هم دیگر نداشتم. اینطور شد که به شیوه‌ی کاهلانه‌‌ای، باری از روی دوشم برداشته شد. شبش هم به صبا گفتم ببینمش تا حرف بزنیم، نه درباره‌ی موضوع اخیر؛ حرف بزنیم، صرفا چون صبا از خوش روزگار نزدیک‌ترین است_نه به آن‌”چه” می‌اندیشم_ بلکه به آن‌”طور” که می‌اندیشم.(نه که اندیشمند باشم، بیشتر منظور مواجهات است.) بسیار خب می‌گفتم، سیگار زیاد کشیدم و همچنان خبری از گریه نبود؛ فقط جایی روی تخت دراز کشیدم، پنجره را باز کردم و برای فرار از فکر کردن‌ها به تقلید از یوگایی‌ها، خواستم تمام تمرکزم را برای نیم‌ساعت بگذارم روی تنفس و شمارش آن، اما ناموفق بود، رشته افکار آنچنان محکم و پیوسته بافته می‌شد که به یک‌باره، وسط کودکی‌ام سر در می‌آوردم. پس آن را هم گذاشتم کنار و بلند شدم برای رفع استرس، دست کم کمی برای آزمونم آماده شوم؛ یک کار دیگر برای ناامیدی بیشتر از خود. آن را هم تمرین کردم و خواستم فیلم ببینم و خب as long as films are sad, life isn’t. پس باید ناراحت‌کننده‌ترین را انتخاب می‌کردم؛ اقتباسی از موراکامی به نام “تونی تاکیتانی” را نشان کردم و آمدم ببینم که مادرم تماس گرفت. مسئله اینجاست که در خانواده‌ی ما ابراز هر احساسی به مثابه‌ی ضعیف النفس بودن‌ است و آنقدر خوب این الگو پیش رفته است که بی‌آنکه بدانی، موجب می‌شود ظرافت و حساسیتت را از کف بدهی و بعدتر در روابطت هرجا رسیدی پاسخگو باشی. من اما از خوش روزگار به واسطه‌ی جدایی از خانواده و مراوده‌های اخیرم، خوب فرهیختیده بودم، تا حدی که دعوا بگیرم با مادرم که چرا هربار من از هرکس برایش می‌گویم، دقایقی بعد با لحن کنایه‌آمیزی باید اشاراتی کند که: دیدی خوش‌آمدن و دوست‌داشتن ‌در کار است! در نهایت امر اما من هیچ خرده‌ای ندارم که از این بابت به مادرم وارد کنم، چرا که سهم او، زیست خانواده و ازدواجش چنین جان‌سختش کرده، والا خود او انسان بی‌ذوقی نیست. پس گوشی را جواب دادم، گفت: طبق معمول هر جمعه دورهمی خانه‌ی مادر است و کمی تعریف کرد برایم از دراپ اوت کردن پسر عمویم و فلان… تمام شد و نوبت من رسید که دهان باز کنم؛ برای مادرم می‌توانستم این‌چنین ضربه‌پذیر باشم، به او گفتم: حالم بده، خواستم بیشتر زبان باز کنم ولی همین لوس شدنم بود که موجب ریختن اشک‌هایم شد، مادرم جا خورده و ترسیده بود، به او اطمینان دادم که خوبم و از صبح در انتظار همین روان شدن بودم، بلافاصله تشکر کردم، و گوشی را قطع کردم تا به گریه برسم که همخوانه‌ام رسید و امکانش تقریبا از کفم رفت.

  • ویتا سکویل، در نامه‌ای به ویرجینا مینویسد: "به چیزی تنزل پیدا کرده‌ام که ویرجینیا را می‌خواهد... خارق‌العاده‌ست که تا چه اندازه برایم حیاتی شده‌ای." ویرجینا وولف و ویتا سکویل وست، در سال‌هایِ اوجِ رابطه‌ی عاشقانه‌_شان، در حدود دهه ۱۹۲۰_گرچه هردو متاهل بودند_صدها…

  • father, I'm better than butterfly u can have soul what u need isn't me u can die no matter.

  • در واقع پیش از آنکه به روی خودش بیاورم هم می‌دانستم به این مهم اذعان دارد که او صرفا دوست دارد، اگر معتاد هم هست، همه بگویند “معتادترین” است. این تنها چیزی بود که به او هویت می‌بخشید و الان بعد از بحث مفصلی که داشتیم، بحران “ترین” بودن خود را با صداقت و بصیرت تمام از کودکی، خانواده تا کارتون‌‌ها و رسانه‌های دهه هشتادی به شرح و تفصیل گذاشت، اما در نهایت ناامیدی می‌دانست، با این پیشینه و سن‌وسال، یا بهتر است باری دیگر، “ترین” خود را در اعتیاد به کار ببندد، یا با این موضوع کنار بیاید که ما جملگی انسان‌های متوسطی در ساحت بزرگ و کوچک زندگی هستیم. باید ببخشید که یک واژه به کار بستم و پس از آن گریزی نه چندان کوتاه به زندگی یک انسان دیگر داشتم. شاید این هم از این رو باشد که بند آخر، و همین بندی که در حال نوشتن‌اش هستم را، هفته‌ها بعد از باقیِ متن_که اتفاقا در سرخوشی نوشته شدند_ به‌تحریر در آوردم. این‌طور می‌شود که متن‌هایم منسوخ می‌شوند و دیگر کِیفی از به انتشار درآوردن‌شان نمی‌برم. اما خب، باز به پایان رساندن‌شان هم باری‌ست که از روی دوشم برداشته می‌شود، خونریزی‌ست و اتمام آن.(کسی نوشتن را به خونریزی شباهت می‌داد؛ احتمالا مربوط به دوران خوب کرونایی‌ا‌م بوده و الان به خاطر نمی‌آورم، اما اگر اشتباه نکنم همینگوی بود. باز باید خجالت بکشم که خود را این چنین به قیاس گذاشتم، اما باز هم می‌گویم، منظور به کفایت روشن است. این چندمین بار است که از این گزاره بهره می‌جویم، و دقیقا زمانی به کار می‌بندم‌اش که مضمون حرفم نه تنها به “کفایت روشن نیست”، بلکه قصدم حقنه کردن مضمون حرفم است.)

  • نقشه‌ی این نقاط را تنها خود من میدانم، و با توجه به همین نقاط است که مسیر خود را تعیین کرده، به‌راهنمایی یک مشاور بیرونی مرموز از برخی نقاط احتراز می‌کنم و به‌دنبال برخی نقاط میگردم؛ من باید راغب باشم که این نقشه‌ی سوزن درمانی اخلاقی به‌گونه‌یی پیشگیرانه آشنایان جدیدم را نیز زیر پوشش بگیرد(آشنایانی که البته آنها هم می‌توانند از این نقشه برای بیشتر رنجاندن من استفاده کنند.) برای پی بردن به وضع بافت چوب (اگر نجار نباشیم)، فقط باید میخی را در آن فرو کنیم و ببینیم به راحتی فرو می رود یا نه. بله این همان فیگور است و همان هل شدن‌ها و شناخت‌ها و میخ فرو کردن‌ها/نیش‌ها و تمامی این‌ها، با گنگ بودن‌شان هم می‌توانند فحوای کلام من را به کفایت روشن سازند. خیلی خب، بگذارید باری دیگر روند نوشتاری اینجا را مورد تبارشناسی قرار دهم_اگر آن‌قدر خودشیفته‌مآبامه به نظر نمی‌رسد!_چون پیش‌تر هم از این کارها کرده و با تحلیل‌های دیگری تو سر خود زده‌ام. همان سال‌های کرونا، زمانی که خوب می‌خواندم و کله‌ام آنقدری باد داشت که تنهایی‌ام را خدای‌گون دانسته و بستایم‌اش، خوب هم ناله می‌کردم از وضعیت و غم کافکایی‌ام؛ بچه‌تر بودم به هرحال و این ایموبازی‌ها به اقتضای همان سن آسوده‌خاطر و خوشم می‌کرد. خوب هم وقت برای صرفیدن‌اش داشتم و مشخصا شرایط اپیدمی هم به آن دامن می‌زد. پس در دوران‌هایم هرچه تنها‌تر و منزوی‌تر بودم، دست به نوشتن‌ام هم بیش‌تر بود. حالا که بازار خود-زنی و اعترافات داغ است، شاید بهتر است اینطور هم تعبیرش کنم که به هرحال تنها بودم و عقده داشتم و اینطوری خوانده هم می‌شدم، اما از جایی به بعد این وضع هم رفع شد، یا بهتر است بگویم: طور دیگری بروز پیدا ‌کردم و الان که پس از فرجه‌ای می‌کاوم‌اش، می‌بینم هرآنچه در ویترین من برای ارائه وجود داشت، کم‌کم برای خودم محو و بی‌قدر شد. گاهی گمان می‌کنم ضرورت سن هم هست، اما عجب بهانه‌ی خنده‌داری! اگر به این چیزهاست که من همان انسانی‌‌ام که ادای عادت و لذت به نوشتن را درمی‌آورد. شاید هم اینطور باشد، اما خب نه، حقیقت آن است که سخت می‌توانم چنین چیزی را بپذیرم، چرا که همین الان هم، با بازگشت به سیاق گذشته، طعم خوب و خوش‌اش دهانم را شیرین می‌کند. شرمم می‌شود که بگویم این نوشته‌ی تا این حد هیجانی هم تا سرحدی ناشی از قرصی‌ست که با مت‌آمفتامین ترکیب شده است و شاید همان است که شوقی را دوباره در من بیدار کرده، اما باز بگذارید این را هم نپذیرم یا سخت بپذیرم؛ چرا که به هرجهتی دوست‌اش دارم، این کاری که در حال انجام‌اش هستم را؛ و تا بوده است، آن را مفری برای اوقات ناخوش خود می‌دانستم. برای مثال آن متن قبلی که منتشر کرده‌ام مال ماه‌ها و ماه‌های پیش است، دیگر آن آدم نیستم، همچنان غر می‌زنم، اما نه به آن شکل، دیگر خیلی خوش اخلاق‌ترم، سرم را نمی‌گذارم روی مبل که به این فکر کنم که چقدر متوسط-ام.(پس از نوشتن این واژه یک صفت دیگر مثل “بدردنخور” هم چاشنی‌اش کردم، اما پس از بازخوانی آن را حذفیدم، چرا که به نظرم آمد “متوسط بودن”، بیش از هرچیز دیگری می‌تواند آزاردهنده باشد؛ تو اگر به دردنخور”ترین” فرد جهان هم باشی، باز در چیزی “ترین” هستی، اما اگر متوسط‌ترین باشی، باز هم در متوسط بودن مانده‌ای.) Tw//suicide_addiction بگذارید ارجاعی دهم به آن دوست معتاد داستان‌گوی پیشین که اینجا_یعنی آن تابستان قبلی_ کمی درباره‌اش نوشته بودم. زندگی مهیجی دارد؛ از آن تابستان تا به حال، آنقدری دست‌خوش تغییر شده است که فرصت بازگویی‌اش را ندارم و از طرفی هم آنقدری که باید در جریان‌اش نیستم. چرا که زمان‌های متعددی پیش می‌آمد که برای مدت مدیدی، کسی خبری ازش نداشت، البته کسی آن‌طور که باید هم به دلش نگرانی راه نمی‌داد، زیرا پیشامد متداولی به حساب می‌آمد. از آن سال تابه حال یک بار در حین اوردوز کردن و خودکشی‌اش بالای سرش بودم، بعدها هم وقتی از کمپ برگشت(و طبعا دوباره معتاد شد) با او ارتباط اندکی داشتم، یعنی چندماه یک‌بار هم را می‌دیدیم و داستان‌اش را برایم می‌گفت و دوباره گم و گور می‌شد تا داستان بعدی. اخیرا خبر رسید که فی‌الواقع هروئین را کنار گذاشته است. من که چندان برای‌ام باورپذیر نیست، چرا که به قول رومینا: تنها انسانی که پاک از کمپ ترک اعتیاد بیرون آمده، همان کسی‌ست که در اولین خیابان نزدیک به مرکز مکپ، تصادف کرده و مرده است. اما پس از ترک هم گفت‌و‌گوهایی باهم داشتیم؛ این انسان درس‌خوانی که چند وقتی سینما دوست هم بوده است، از همان ابتدای کودکی یا دنبال قدرت جادویی بوده یا با کلاس‌ها و مدارس ‌دهان‌پر کن تهران خود را بالا می‌کشیده. به عبارتی با همان استریو‌تایپ کمال‌گرایی مفرط و خنده‌آور کله‌اش را باد کرده‌ است و نتیجه‌اش این شده که در همه چیز نه بهترین، بلکه فقط “ترین” باشد.

  • وقتی زیاد و زیاد و زیاد می‌نویسی و بعد کم و کم و کم می‌نویسی، گمان می‌کنی نوشته‌ی بعدی-ات باید زیاد و زیاد و زیاد، حرف برای گفتن داشته باشد، هرچند باقی نوشته‌ها هم همواره کم و کم و کم می‌حرفیدن؛ این یکی از دلایل. دومی آنکه شما در نظر بگیرید که هرچه نباشد و باشد و هرچه نخواهی و بخواهی تا خواستی بنویسی و بگذاری این‌ور و آن‌ور، می‌بینی بالاخره از خوش و بد روزگار عده‌ای بدشان نمی‌آید تو را بخوانند و گاهی هم تو را به تعریف درآوردنده‌اند، پس با خود می‌گویی آخ این انسان‌ها چه‌قدر ناامید خواهند شد از کسی که دورانی نه چندان “خوب”، اما نسبتا زیاد می‌نوشته است و خود این تمرینی برایش بوده که شاید در آینده قابل‌قبول‌تر شود. اما الان با این قلم نا-سالم چه قضاوت‌هایی از این بطالت خواهند داشت؛ این هم یکی دیگر از دلایل. سومی آنکه مقدار قابل‌توجهی نوشته‌ی نا-تمام از دوران‌های دیگر داشته‌ای/داری، اما زمان‌شان برای خودت هم گذشته، یعنی چه؟ یعنی اگر جایی غرغر می‌کردی، مقتضی همان زمان غریدن بوده، الان دیگر برای خودت هم معنا ندارد، پس چه لطفی دارد ویرایش و بازنویسیِ وقت گیرنده‌اش؟ اینطور می‌شود که می‌شود همان draftهای تکمیل نشده.(ببینید که با چه اعتماد به‌نفسی اسم‌اش را درفت هم می‌گذارم‌، گویا متن‌هایی هستند حیاتی، برای نوشتن یک مقاله‌‌ی حیاتی). بله، دلایل ناتمامی دارم، که بخش عمده‌اش می‌شود سرکوفت زدن بسیار به خودم، سر اینکه آقا هرچند هم بهانه‌هایت را سرازیر اینجا کنی، در آخر خودت بودی. خودت بودی آن فرد تنبل و مشغول به هیچ کار کردن که چیزی برای ارائه به خودش هم ندارد؛ این از این مورد. مورد دیگر آنکه خب عزیزان، هرچند طفره روم هم باید ارجاعی دهم به دلیل دوم؛ در واقع من حتی خوش ندارم در متن‌هایم مخاطبان را مخاطب قرار دهم، مثلا بگویم “عزیزان”، “ببینید” و… چرا که آدم هرچه نباشد و باشد خوش دارد که بگوید: من هرچه می‌کنم برای نگاه دیگران نیست، بلکه چون خودم خوش دارم و دنبال پرورش خود هستم و تنها در تکامل و بهبود خود قدم برمی‌دارم، سراغ‌ این‌ها می‌روم؛ “خود”. بحث‌ نه دقیقا، اما تقریبا به بحث مشهور میان فیلسوفان، درباره‌ی این موضوع که: خب، اصلا اثر هنری، بدون داشتن مخاطب اثر هنری هم به حساب می‌آید یا نه، نیم نگاهی دارد. عده‌ای همچون می‌گویند: (این متن پنج روزی‌ست که به اتمام رسیده، جز همین بخش که منتظر بودم، نوباوه از سر لطف بالاخره منابع را برایم ارسال کند، تا بنویسم‌اش. اما نکرد و من هم فعلا از خیرش گذشتم، تا بعدا [احتمالا] به تکمیل‌اش بپردازم.) حالا این‌ها را پشت هم سوار نکردم که پررو پررو سرم را بالا بگیرم و بگویم مواجه دیگران با این کلمات هم مواجه با اثری هنری‌ست، خیر. خودشیفتگی‌ام دست کم فعلا به آنجاها نمی‌رسد و فحوای کلامم هم از خوش روزگار به کفایت روشن است. اما اگر از این شطحیات و شرحیاتی که بیشتر برای راضی کردن دل خود می‌گویم‌شان بگذریم، سخن کوتاه شده این است که: بله، خجالت می‌کشم که این‌چنین نگاه دارم به نگاه دیگران، اما دارم. این نگاه هم نه همیشه جلو برنده، بلکه در اکثر اوقات پس‌-برنده هم هست.(این واژه را نوشتم و دیدم عجب آن بخش “برنده”‌اش دروغین و گول‌زننده است!) اما بگذارید این را هم شرح دهم؛ آدم مشغول می‌شود، مشغول همان چیزی که تقریبا هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کرده، و این‌طور می‌شود که اجازه می‌دهد نگاه و نیش یک فرد یا چند فرد بر زندگی‌‌اش، او را راضی نگاه ‌دارد. این می‌شود که از خود فرا که نه، بلکه در خود هل می‌شود، او می‌خواهد در طی این فرآیند به یک ماده‌ی همگن بدل شود، اما در این هل شدن، آن فرد و نگاه‌‌‌اش هم وارد می‌شوند و این‌طور، شما نخواسته و خواسته نگاه‌تان به هم دوخته شده و جداناپذیر می‌نماید، یک ماده‌ی ناهمگن. اینطور که تنها و تنها “به هم‌دیگر” خیره شوید، همدیگر را سبک، سپس سنگین کنید، در این سلسله هم گاهی تو ته‌نشین شوی و گاهی هم آن‌ دیگری. اینجا خواستم با ارجاع به یکی از فیگورهای بارت منظور خود را بهتر برسانم اما چون موضوع کتاب شک برانگیزست و الان هم موضوع بحث ما نیست، نمی‌نام‌‌اش، اما بدانید مال من نیست حرف‌هایم. آنجا فیگوری وجود دارد به نام “پوست‌کنده”؛ بارت فیگور را اینطور توضیح می‌دهد که:«من توده‌ای از یک جنس حساس‌»‌ام. من هیچ پوستی ندارم(جز برای نوازش). پس از آن با قیاس فرد با چوب به این می‌رسد که: چوب بافت همسانی ندارد، و من نیز: «نقاط دلنشین» خود را دارم.

  • @LunaticBrainDamage

  • البته پیش از این‌ها حرف چندانی در میان نبود، تا اینکه جرقه‌ای موجب حساسیت و دقت بیشترم شد، دقیق‌تر شدم، حرف‌ها را پیش خود تکرار کردم که برای بهبود ماجرا نقل کنم، که بگویم چطور ارتباط‌شان کار نمی‌دهد، چطور به مذاق خوش نمی‌آید، چطور صداقت‌اش از سال پیش تا حالا دستخوش تغییر شده‌ است. اما این اظهارنظرها، یکی دیگر از مخاطره‌آمیزترین مرحله‌هاست؛ توضیح دادن و گفتن و گفتن، آن هم گفتنی که باید سخت ملاحظه خرج‌اش کنی، انرژی مضائف می‌گیرید از آدم. پس آدم از خیرش می‌گذرد و به جای سازش و ترمیم، کناره می‌گیرد. از طرفی دیگر، حفره‌ی ماجرا اینجاست که اگر آمدی گفتی ببخشید “فعلا” بای بای. اول آنکه متزلزل بودن‌ات را به رخ خودت می‌کشی، دوم آنکه چه خبر است مگر؟ امروز خداحافظ و فردا سلام؟ بعد هم انتظار داشته باشی انسان‌های اتفاقا با شعور زمانه، رفتارشان هیچ دستخوش تغییر نشده باشد؟ اصلا تویی که اگر امروز کسی را ببینی و بار دیگرش موکول شود به دو ماه بعد، دیگر معاشرتت اسیرِ خجالت و نا-راحتی می‌شود از چه دم می‌زنی ای highway girl(صرفا چون الان گوشش می‌کردم ارجاعیدم.) پس پاشو خجالت بکش و بپذیر تو انسان چند سال پیش‌ات نیستی، از بدِ بد روزگار. همین است که می‌دانی این حذف کردن‌ها و دست و پا زدن‌ها اینطور کار نمی‌کند؛ تو می‌دانی خلا و بد-بختی‌ات از چیست و به جای رفع و رجوع آن، می‌آیی چیز دیگری را جایگزین یا حذف می‌کنی. که خب چه می‌شود گفت، مگر اغلب مردم همین رویه را اعمال نمی‌کنند؟ بالاخره انرژی شما باید از مجرایی به مصرف برسد. این هم می‌شود از تو. مجرای تنگ و باریک و خفه‌کننده‌ای که باید خود را از آن عبور دهی، بعد که از آخرش سر درآوردی، ببینی به آن “چیز دیگر” رسیدی، یا نه. اما خب شوربختی این است که این “چیز دیگر”، همان چیز نیست، چیز دیگری‌ست. حتی ممکن است به نظر عموم چیزِ خوشگل‌تر و پیروزمندانه‌تری به نظر برسد، اما آیا برای تو هم به همان اندازه شایسته و دلرباست، یا خود را با چنگ و دندان رساندی آنجا که فقط بگذری از بحران‌هایت و بگذاری دیگر انسان‌ها برایت سر تکان دهند که: باریکلا فلانی، دست کم در ساحت زیست معمول ما ابلهان که به این چیزهای خمیده و خشک و سرد دلخوشیم، تو پیروز شدی، حالا همه برایت دست می‌زنیم، و خودت هم در آینه برای خودت سر تکان بده. (مِن بعد ماجرا را، همین دوران نوشتم.) حال که به انتهایش رسیدم، تا سرحدی حرف‌هایم گنگ می‌نماید از همین رو برایشان مصداق‌های بارزی می‌آورم که حل مسئله را شدنی‌تر کند. مثلا آنکه حاکای نوعی،(یعنی تمام جوانان هم‌سن و سال من)، شب و روزش را بگذارد، درس بخواند، آیلتس و تافل‌اش را بگیرد، پولش را جمع کند، از این امکان که نه، بلکه اجبار بهره‌جوید، برود آن طرف آب تا آرمان‌شهرِ مهاجرتی‌اش از هم بپاشد و دوباره سال‌هایی را به مشقت تمام بگذراند، فقط برای آنکه خیال‌اش راحت باشد از اینکه “کاری” در زندگی‌اش کرده، و اگر نمی‌کرد و اینجا می‌ماند و زندگی عادی و بی‌پولانه‌اش را می‌گذراند، ابله و بازنده‌ی داستان ما بود. اما از طرفی هم بدا به حال او… که کاری را کرده که تمام مردم به او و خودشان دیکته کرده‌اند!

  • (این متن حدود ۳ اردبیهشت ماه نوشته شده بود؛ دلیلی برای “الان” منتشر کردن‌اش نداشتم، جز اینکه می‌خواستم در متن بعدی ارجاعی به-اش دهم و از طرفی دیگر گواهی باشد بر اینکه انقدرها هم بیکار ننشسته‌ام.) باید به خود عادت دهم؛ چراغ‌های خانه را کم کنم، بازگردم به گوش کردن گراهام نش و در باب حکمت زندگی خواندن! بازگردم به نگین چند سال پیش، هرچه انهدونیک‌تر، بهتر. به لوزر بودنم در ابتدا عادت، و پس از آن، به آن مفتخر شوم؛ این خود حداعلای لوزر بودگی‌ست. می‌گویم حداعلاست، چرا که اخیرا به یک مقاله‌ی لکانی برخوردم که در آن از داستان والتر هندرسون، مثالی می‌آورد. هندرسون داستان مردی‌ را روایت می‌کند که وقتی نه سال داشته است، همراهِ دوستان‌‌اش بازی جنگی می‌کرده و در این بین، ناب‌ترین لحظه‌ی بازی را، لحظه‌ی مردن خود به حساب می‌آورده و به همین منوال، آن موقعیت را هم به قهرمانانه‌ترین شکل ممکن به انجام می‌رسانده است. پس از آن در ۲۵ سالگی، زمانی که منتظر اخراج از طرف رئیس‌اش می‌باشد، متوجه‌ی الگوی زندگی‌اش می‌شود، آن هم اینکه: همواره به شکلی باشکوه شکست بخورد! در فوتبال، در دانشگاه، در نیروی هوایی و… او همیشه نقش “بازنده‌ی خوب” را بازی کرده است؛ به جز یک استثنا، آن هم به دست آوردن همسرش. که خب، در نهایت داستانْ همان را هم در قامت یه بازنده، شکوهمندانه به پایان می‌رساند. بله، این لذتی مخفی و فتیشیستی‌ست که در والتر-ها وجود دارد، به نقل از خود مقاله: “The role of good loser had always held an inordinate appeal for him" حال ما هم باکلاس‌ترش می‌کنیم و مدعی می‌شویم که: این “فتیش”، موجب لذت شرمناک ماست. اما اصل موضوع همان است که هست، چه موجب لذت باشد و چه نباشد؛ آن هم اینکه وحی منزل این است که “باخت” گریبان‌گیر زندگی ماست. سرانجام خاطر حرفِ نا-جدید پدرم می‌افتم؛ پدر معتقد است: هرچه باشد و نباشد هم، ما در نهایتِ این عالم، غریب‌‌ایم. این نگرش اما در عین هولناکی‌اش، می‌تواند آسوده‌ و خاطرجمع‌ات کند، چرا که آن زمان که این امر را پذیرفتی، می‌بینی آنطور که تصور می‌کردی، آدم‌ هم در زندگی‌ات نداری، نه آدمی که چندان نگران پیوندت با آن باشی. کافی‌ست زمان ناچیزی را به تأمل درباره‌ی انسان‌های موجود اختصاص دهم. پس از آن در میابم که چه تعداد آدم را نصفه و نیمه در زندگی‌ام وارد که نه، بلکه انباشه و تلنبار کرده‌ام و چقدر خشنود نگاه داشتن این‌ها مقارن باهم، و در دسترس‌شان بودن دشوار و طاقت‌فرساست. همین است که همواره عده‌ی کثیری هم دل-خورند و این من را به ترسی وا می‌دارد که نتیجه‌اش واکنشی منفعلانه در قبال تمام این داستان‌هاست. پس عاقبت، این دلخوری، آنقدر دلشان را خواهدخورد که چیزی جز عصبانیت به‌جای نماند و با خاطره‌ای بد از زندگی‌ام بیرون شوند. البته همواره عده‌ای هم هستند که لطف‌شان نصیب من شده است؛ برخی‌شان با عنایت و صبوری خود به مرحله‌ی پذیرش رسیده و کنار آمده و ماندند. اما خب، به‌طور کلی هرچیز صعب و ناپذیرفتنی هم پس از تکرار مداوم موجب عادت می‌شود و من هم از بد روزگار، عادت کرده‌ام به از دست دادن‌های اینطوری. دلم لک‌زده‌ است برای اوایل دوران کرونا، همان گذشته‌ی مذکور. عجب دوران کناره‌گیرانه‌ای بود، خودم بودم و خودم و کتاب‌ها و فیلم‌ها، درس هم می‌خواندم اما کم، آنقدر که خوش داشتم؛ گوشی هم که نداشتم به آن شکل؛ فقط لم می‌دادم در اتاق، کسی هم از برخوردم دلخور و ناراحت نبود و نمی‌شد(به غیر از یک ادمین سینمایی که هر چند روز یک‌بار می‌آمد پیوی تا گله کند که چرا در گروه حرف نمی‌زنم)، استرس عقب افتادن هم نداشتم، یعنی به خوبی می‌توانستم از آن جایگاه خجسته‌ای که خود را به عنوان یک بی‌هدفِ با هدف می‌دیدم، لذت کافی را ببرم. حیث المجموع، بی‌عاری هیچ مرا معذب نمی‌کرد، چون به واقع بی‌عار که نبودم هیچ، بلکه‌ کلی وقت هم داشتم، کلی وقت که دقیقا مختص بودند به بی‌عاری کردن. مرا ببینید می‌گویید از شوپنهاور فقط همین را به عاریت بردم، که خب شاید هم همین باشد. او راست‌ترین حرف را می‌زند، نقل هم به مضمونِ مضمون است، تا جمله‌ای کپشنی ازش دربیاورم، آن هم آنکه: هرچه انسان کم‌تر، زندگی بهتر. داشتم فکر می‌کردم راه و حل‌اش یکی‌ست، یک نامه‌ی توضیحی برای دوستان عزیزی که عزیزند، اما الان حوصله‌ی عزیز داشتن‌شان را ندارم. بگویم: عزیزان، بگذارید که تنها باشم، وقتی تنها باشم، در ابتدا خود را راحت‌تر می‌پذیرم، بعد از آن، شما را در کنار خود. از طرفی جلوی برخی از معاشرت‌ها را یا نمی‌شود گرفت، یا اگر گرفتی سخت باید هزینه بدهی؛ نه اینکه نگاه منفعت‌طلبانه‌ای به رابطه‌ی دوستانه داشته باشم، نه. بلکه منظورم مثلا حذف و اخراج شدن از درس و دانشگاه‌ و امثالهم است. در حقیقت خوش ندارم هر چند وقت یک بار بروم دانشگاه معاشرت کنم؛ خوب هم بلدم‌ها، بیرون نمی‌زند. اما خب کلی حرف دارم که به تک تک‌شان بزنم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • خلاصه‌ی متن عیدانه‌ی ۱۴۰۴، به قلم فردی که معتقد‌ئه، قلمم وزین و سنگین‌، و کارم پرحرفی کردن‌ئه؛ که البته بامزه‌ست و چندان هم بی‌راه نمی‌گه! https://t.me/PathlessLunatics/1840

  • البته از نظر او “دیگری” به شکل دیگری بسیار حائز اهمیت است، آن هم برقراری نسبتی با آن است، نسبتی که در آن همدلی و همیاری وجود داشته باشد. اساسا فردگرایی بیش از حد را، نشانه‌ی بی‌راهه می‌داند. بله، با پدر هم حرف زدم، برای نخستین بار از فراز و نشیب‌های وضعیت شغلی‌اش برایم گفت، درباره‌ی پیش‌بینی‌ناپذیر بودن‌ موقعیت‌ها، انسان‌ها، تقدیر و فلان. همچنین حرف از حسادت‌ شد، اقرار کردم که حسادت، چیزی‌ست که از بد روزگار در من برانگیخته می‌شود و اعتراف و پذیرش این موضوع سخت برایم آزاردهنده است. او هم درباره‌ی این گفت که تا سر بچرخانی در زندگی انسان‌های نالایق دیگری هستند که در‌جایی بهتر از تو، و یا حتی در جایِ خود تو می‌زیند و بدان حرص اینجا بی‌معناست. عزیز دل است، با آنکه از گذشته‌ها می‌دانستم که دل خوشی از عملی که می‌خواهم به انجام برسانم ندارد، اما مخالفتی هم نکرد، تنها تاکید داشت که بروم، بشینم، فکر کنم در‌گوشه‌ای و ببینم که “به چه انگیزه‌ای؟”. بعد از آن‌ هم جمع کردیم، در راه برای پدرم از دوستی که دوست صالح نجفی‌ست گفتم، اینکه چطور با اسم جعلی چندین سال این‌ طرف و آن طرف چیز می‌نوشته و چطور در مواجه با او می‌توان شعور به خرج کرد. پس از آن هم رسیدیم ترمینال، طبق معمول همیشه یک بسته آدامس برایم خرید، بغل کردیم، روی هم را بوسیدیم، سوار اتوبوس شدم و رسیدم تهران، الان هم روی تحت دراز به دراز افتاده‌ام و برای‌ کیبورد جلوی رویم شطحیات و شرحیات می‌گویم.

  • زیرا این دقیقاً همان چیزی است که برای انسان مناسب است: نوشتن قطعه‌ای شعر که از کارکرد ارتباطی زبان می‌گریزد؛ یا سخن گفتن یا بوسه‌ای که بدین قرار کارکرد دهانی را تغییر می‌دهد که پیش از هر چیز وظیفه‌اش خوردن است. ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوس از خود می‌پرسد که آیا بشر تکلیفی دارد. کار نوازنده‌ی فلوت نواختن فلوت است، پینه‌دوز کفش می‌دوزد، لیکن کار انسان به معنای واقعی کلمه چیست؟ او سپس این فرض را ادامه می‌دهد که بر اساس آن شاید انسان بی‌هیچ تکلیفی زاده شده است؛ اما زود از آن صرف نظر می‌کند. با این وجود، این فرض ما را تا قلب این پرسش که انسان بودن به چه معناست می‌کشاند. انسان حیوانی‌ست که کاری ندارد: انسان موجودی‌ست که نه هیچ‌گونه تکلیف بیولوژیکی‌ای به او داده شده، نه هیچ قسم کارکردی مشخصاً برای وی مقرّر گشته است. تنها یک موجود قدرت‌مند قابلیت این را دارد که قدرت‌مند نباشد. انسان می‌تواند دست به هر کاری بزند، با این‌حال مجبور نیست هر کاری بکند.» پس از آن از صحبت‌های آگامبن گذر کردیم و به بحث این نشستیم که اختیار کردن کدام‌یک از این‌ها، جوانی بهتر، و اختیار کردن کدام‌‌یک آینده‌ی بهتری را برایمان به ارمغان می‌آورد، و کدام‌یک در دراز مدت “کمتر” موجب وازدگی می‌شود. اینجا حتی ارجاعی دادیم به آشنای تقریبا سی‌ساله‌مان، ایشان که از قضا دانشجوی پزشکی بود، دورانی اینطور از زندگی و دنیای آینده‌اش می‌نوشت که آخر عزیزان، ما برخلاف آب شنا می‌کنیم، آن هم به شکل خستگی ناپذیری؛ بعد از آن حتی اگر دکتر شویم هم، از ساعت فلان تا فلان کار می‌کنیم، بعد بازمی‌گردیم‌ خانه، فیلم‌مان را می‌بینیم و کتاب‌هایمان را ورق می‌زنیم و خلاصه باحال می‌مانیم. اما زمانی می‌گذرد و این عزیز می‌بیند، اول آنکه تقریبا پیاده کردن چنین ماجرایی نشد است، دوم هم آنکه، آدم‌ها از خود در زندگی‌شان “توقع” دارند و در واقع برایشان سخت است که بنشینند و ببینند ابله‌تر از خودشان کله‌گنده شده‌است، و در ازای‌اش خودشان فقط حرف زدند و درست نه-زندگیدن؛ پس روزی از روزها سربلند می‌کنند و می‌روند به شکلی، آن فیگور دانشجوی موفق خانواده را پیاده کنند، که احتمالا سی‌سالگی آسوده‌تری را برایشان به ارمغان می‌آورد. به هرحال خوب بحثیدیم و جایی هم داشتیم به یافتن اشتراکات جیم‌بوی(gym boy) بودن با مثلا فلسفه‌خوان بودن، می‌پرداختیم از طرفی دیگر سنجیدیم که ببینیم راه‌های زندگی‌مان چقدر بیرز هست و چقدر نَیرز. بعد هم جایی برای هم چیزی یادگاری نوشتیم و ربیعی از ایده‌ی ناب کادو-دهی‌اش به من گفت، که اینجا نمی‌شرحم‌اش و اصطلاحا گیت‌کیپ‌اش(gatekeep) می‌کنم، که خیانتی در امانت نکرده باشم. در آخر هم با غم فقدان خداحافظی کردیم و رفتیم برای جبر‌‌های جدایی‌افکن زندگی. برگشتم خانه، فشنبل‌ترین و غریب‌ترین عینک خریداری شده را سرانجام به خانواده نشان دادم، تعجب کردند، اما خب خورده‌ی چندانی به آن نگرفتند، چرا که آشنایی نسبی‌‌ای با انتخاب‌هایم از انسان‌های اطراف بگیر تا منسوجات زندگی پیدا کرده‌اند. پس از آن سر سفره‌ی نهار/عصرانه به مادر-پدرم گفتم که چه تصمیم‌هایی برای عملی کردن‌ گرفتم، پدرم در هم رفت، اما حرفی در راستای مخالفت نزد، به حرف ادامه دادیم، فحوای کلام او هم در ابتدا، نه انتها، شعری بود که همان لحظه برایم خواند:«هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر/آرام‌تر از آهو، بی‌باک‌تر از شیرم/هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر/رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر » شعر را خواند و پس از آن جویای علت شد، خواست خوب سبک سنگین کنم چنین تغییر بزرگ و طاقت‌فرسایی را، که اگر نکنم، حتی اگر به نتیجه برسم هم سخت سرخورده خواهم شد. البته پدر علاوه بر چنین نکته‌سنجی‌هایی، به واسطه‌ی پشتوانه‌ی مذهبی‌اش، دنبال هدف‌گذاری دقیق‌تری بود. او از همان عنفوان کودکی مرا به افتادگی تشویق می‌کرد، خاطرم بود که اگر از من تعریفی می‌شد و من با تواضع “نه، نه” راه می‌انداختم کیف می‌کرد. همیشه می‌گفت: حواست را جمع کن که اگر نظریه‌ی فیلم و فلان کتاب و متاب را خواندی، برای این نباشد که بخواهی در جمعی سرت را باد کنی و بگویی ببینید که من بلدم! که اگر اینطور باشد کل راه را خطا رفته‌ای. مِن باب این موقعیت پیش‌رو اما، به او گفتم که: خیر از نظرم، آنچنان هم موقعیت اجتماعی، نظر مردم و در کل “دیگری” بی‌اهمیت نیست.

Jejune. — tgindex