فلسفه | شوپنهاور
Статистикаفلسفهورزی تلاش برای رهایی از هرگونه توهم است. برای دسترسی به اولین پست کانال روی لینک زیر کلیک کنید : https://t.me/Philosophy_Sch/1121
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 510
- 1/48двое суток
- 584
- 1/72трое суток
- 630
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
متن تصویر سمت چپ و راست را مربوط به دو تفکر متفاوت بخوانید(برای خواندن هر کدام روی تصویر مربوط به آن ضربه بزنید) قضاوت کنید که کدام تفکر میتوانست یک جامعه نسبتا سالم را به بار بیاورد و کدام تفکر یک جامعه را در منجلاب مشکلات نگه داشته است. من به صرف اینکه آقای گلشنی چنین نظری ارایه میکنند با ایشان کاری ندارم. بحث بر سر چارچوب تفکری است که میخواهد خود را بر نهادی چون دانشگاه تحمیل کند. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
فوریتها و کارکردها هستند که مبنای قضاوت ما را تعیین میکنند. اگر کسی، شما را در چاهی هل بدهد من نمیتوانم از شما انتظار داشته باشم که بیایید و به عنوان مثال کروات قشنگ او را هم ببینید یا در مورد حرکات موزون او در راه رفتن سخن بگویید. این کاملا طبیعیست که شما همه تمرکز و حواستان به این رفتار این فرد در قبال شما معطوف میشود و واکنش سرسختانه و بدبینانهای نسبت به او میگیرید. از این جهت میتوان پی برد که این سخن فضلمآبانه که باید شما علاوه بر بدیها، خوبیهای چیزی را هم ببینی، چقدر در برخی موارد مضحک و خالی از محتوا میشود. طبیعت انسانی اقتصا میکند که هیچ کس فوریتها و کارکردها را به سود خود تغییر ندهد. هر کس چنین کند با واکنش ستیزندهای نسبت به افرادی که حس طبیعی خود را از دست ندادهاند و در فوریت نیازهای خود غوطه میخورند مواجه میشود. @mohsenkouchaki1 @philosophy_Sch1
سه سطح را از هم تفکیک کنیم: ۱ـ فردی که اندیشهها و نظریات او، شالودهای برای یک دستگاه متوحش است. ۲ـ فردی که با یک دستگاه متوحش همدل است و به طور علنی از آن دفاع میکند ۳ـ فردی که خود را در خدمت یک دستگاه متوحش درآورده و عملا در برنامهریزیهای آن نقش دارد. علاوه بر این عنصر زمان را هم باید در نظر بگیریم که تجربهای است که فرد کسب میکند و انعطافی است که او مطابق شواهدی که دریافت میکند نسبت به مواضع خود نشان میدهد. هر چهره موثری را میتوان بر اساس این سطوح و پارامترها قضاوت کرد. به عنوان مثال کسی که هر سه سطح را همراه زمان طولانی داشته باشد با کسی که تنها سطح اول را همراه با زمان صفر داشته باشد کاملا متفاوت است و بنابراین باید قضاوت متفاوتی را نسبت به آنها داشت. اگر بخواهم به روش درستی پیش برویم به گونهای که مرز میان توحش و تمدن مخدوش نشود باید قضاوتمان را مطابق این سطوح و پارامترها تنظیم کنیم. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
درختی را تصور کنید که ریشهاش زهرآلود و وجودش سد راه و معبر است. حال فردی را در نظر بگیرید که دلبسته این درخت است. با این حال از هر ابزاری استفاده میکند تا به درخت ضربه بزند و آن را این سو و آن سو بکشاند تا از این طریق بتواند تهمانده برگ و بار آن را به دست آورد. قبل از آن هم به او تضمین داده شده است که این درخت در برابر هر ضربهای مقاوم است. بنابراین او با کمال اطمینان به ضربات خود ادامه میدهد. اما ناگهان ورق برمیگردد و این تضمین برداشته میشود و بیان میشود که این درخت مقاومت خود را از دست داده و در برابر کوچکترین ضربهای ممکن است از جای کنده شود. در این هنگام آن فرد از ضربات خود دست میکشد و شبانه روز به پاسداری و نگهبانی این درخت میپردازد. آیا داستان شبهروشنفکران هم اینگونه نیست؟ آنها از منتقد به ذوبشده تغییر چهره دادهاند. با این حال نمیتوان گفت تغییری اساسی در عقیده آنها رخ داده است. زیرا هیچ نشانهای از آن در دست نیست. چیزی که آنها از دست دادهاند همان تضمین است. بنابراین هر ضربه را در حکم تیشه بر ریشه میدانند و از آن کناره میگیرند. آری، افرد خود را در بزنگاهها نشان میدهند. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
یک روشنگر نباید در برابر غریزه و طبیعت آدمی بایستد بلکه بر عکس، باید در پی غنی کردن این طبیعت برآید و مسیری را نشان دهد که در نهایت به سود جامعه تمام شود. اما برخی از روشنفکرنامان، رسالتی جز ستیز با طبیعت آدمی ندارند و رویکرد جزماندیشانه و آرمانگرایانه خود را در جهت تیره و تار کردن فهم بیواسطه مردمان به کار میبرند. از این جهت، نام روشنفکر دادن به این افراد نوعی دهنکجی به واقعیت است. سد طبیعت آدمی آنچنان ضعیف نیست که با نظریهبافیهای این طایفه فروبشکند. کسی که خوردن گلوله بر تن حق خواهان را خون گریسته، چگونه در خاک افتادن حقکٌشان را دست بر سر زند؟ کسی که مزیت تمدن و مضرت توحش را شناخته باشد چگونه به مجیزگویی توحش بپردازد و به ستیزهجویی با تمدن دل خوش کند؟ دموکراسی در اینجا میتواند محکی باشد در اثبات این مدعا و دریافتن اینکه مردمان نمیتوانند بر ضد طبیعت خود متفقالقول شوند. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
هر لاله آتشین، آتشفشانی در جان ما افکنده که سرکشانه زبانه میکشد و تا در پرده سیاهی درنگیرد سر باز ایستادن نخواهد داشت.
مطلوبات بنیادین انسان را نباید مهندسی کرد. صرفا راه رسیدن به این مطلوبات را باید مهندسی کرد. آیا میتوان در وجود آزادی فردی (به شرطی که آزادی دیگران را با تهدید روبرو نکند) به عنوان یک مطلوب بنیادین، چالش ایجاد کرد و آن را زیر سوال برد؟ از دیدگاه آرمایانگرایانه بله میتوان خواستههای آرمانی را با مطلوبات بنیادی خلط کرد و فضای ناروشن در ضرورت پذیرش این مطلوبات در اذهان مردم ایجاد کرد. اینکه در مقاطعی دموکراسی نمیتواند این مطلوبات بنیادین را مخدوش کند به دلیل وجود همین فضای روشن است. به همین دلیل رای اکثریت مردم در این حالت، همواره رضایتبخش است. اما این تضمینی نمیدهد که همواره این فضای روشن سایهگستر باشد بنابراین باید به رویکردی عملگرایانه نسبت به دموکراسی روی آورد و آن را نسبت به این مطلوبات بنیادین محدود کرد. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
برای فهم مکانیسمی که در رویکرد عملگرایانه نسبت به دموکراسی وجود دارد این مطلب خوب از جناب کاوه بهبهانی را بخوانید. @Philosophy_Sch
دموکراسی در نزد برخی چنان برکشیده و به عرش برده شده که یک حاکمیت را صرفا بر اساس آن ارزشگذاری میکنند و به سخنان و کلید واژههایی از این قبیل متوسل میشوند: «در پی این حاکمیت نباشید چون به دموکراسی ختم نمیشود... تنها راه رسیدن به دموکراسی این است که... » در نزد این افراد، دموکراسی، غایت قصوایی است که ما همواره باید به آن جهت کشیده شویم. در صورتی که اگر از بند مفهوم صرف خارج شویم و از آن فراتر رویم در مییابیم که اینگونه نیست و دموکراسی در بسیاری از مواقع نمیتواند اولویت باشد. از مفهوم فراتر رفتن در موضوعات اخلاقی و موضوعاتی که سود و زیان در آنها اهمیت دارد دلالت دارد بر توجه یکسره داشتن به نتایج عملی و واقعی که این مفاهیم برای ما به بار میآورند و این منتهی به رویکرد عملگرایانه میشود. بنابراین در بحث دموکراسی هم باید چنین رویکردی را پیشه کنیم. رویکردی که در برابر نگاه آرمانگرایانه قرار میگیرد. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
ای نازنینان سروقامت که خاک تیره شما را فرو گرفت و از پای درافکند، آرام بمانید و بشکیبید که از این خون که در دل ما نیز موج زد لالهای میشکفد رو به روشنی آفتاب. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
کار یک روشنگر در درجه اول این است که آنچه در حقیقت به سود افراد یک جامعه تمام میشود را به طور روشن به آنها نشان دهد نه آنکه دست به فریبکاری زند و با انگیزه حفظ منافع خود در دستگاه قدرت، به راستنمایی و واژگون کردن منافع راستین ملت بپردازد و با مغلقگویی و ابهامپردازی، فضای رسیدن به کامیابی را تیره و تار کند. بیراه نیست که در این فضای ادراکی مخدوش که این اربابان خرد!! برای خود ساختهاند رنج مردم را نه تنها نمیبینند بلکه دود برخاسته از آتش خشم آنها را بوی کبابی استشمام میکنند که آنها برای اوقات فراغتشان پختهاند. فریبکاری تاثیر دارد اما نه در هر زمانی نه هنگامی که مردم رنج را با پوست و گوشت و استخوانشان لمس میکنند. حس طبیعی میتواند بر هر صغرا و کبرا چیدنی فایق آید و حتی موذیانهترین تیر ترکش فریبکاری یعنی تئوریزه کردن استبداد که با بردن در دستگاههای فلسفی جزمی حاصل میشود را بیاثر کند. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جو، بو که برآید. «حافظ» از دل عمیقترین تیرگیها، امیدی به بر آمدن آفتاب سربر میآوَرَد. دل که از بیداد و تباهی در ابهام و سردرگمی به سر میبَرَد چشم انتظار به آشکارگی و درخشندگی مینشیند و کامیابی را پاس میدارد. شب یلدا بر همه همراهان مبارک @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
سادگی و عمق همبسته یکدیگرند. هنگامی که از سادگی سخن میگوییم منظور همین ویژگی خاصی است که البته با شکافتن مفاهیم کلی و مبهم همراه است. سخنی که به دلمان مینشیند یا از منشأ فریبندگی و خصلت خطابهای و تلقینشده آن برمیخیزد و یا از درک و تجربه بیواسطهای که ما از آن داریم. تنها حالت دوم است که با درک حقیقت مرتبط است و این حالت هم اگر با لایهبندی نکردن در کلیسازیها غرق شود از پایاب درک حقیقت دور خواهد شد. «نامهای در باب تساهل» اثر جان لاک از پیشروان تجربهگرایی و لیبرالیسم یکی از این نمونههای سادگی در بیان اندیشه است. اندیشههای روشن این اثر میتواند راهنمایی برای نابسامانیهای بنیادین باشد. به ابتدای پاراگرافها و یا خلال آنها توجه کنید تا به دید عمیق او را نسبت به موضوعات پی ببرید. البته ممکن است پیشفرضهای متافیزیکی ناموجهی نیز در بطن برخی از عبارات، نهفته باشد اما در کل به هدف بنیادین بحث و اثربخشی آن زیانی نمیرساند. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
«شر خفی و عظیم دیگری که برای جامعه بسیار خطرناک است وضعیتی است که انسانها امتیازات ویژهای برای خود و همفرقهایهاشان قائل باشند و این امتیازات نابهجا را در لوای ظاهر دروغین الفاظ فریبنده پنهان کنند و حال آنکه در واقع این امتیازات نابهجا با حقوق مدنی اجتماع در تعارض است. برای مثال فرقهای را نمیتوانیم بیابیم که صراحتا و آشکارا تبلیغ کند که انسانها هیچ مکلف نیستند به عهد و پیمان خود وفا کنند یا اعلان نماید کسانی که از نظر دینی با پادشاه هم عقیده نیستند میتوانند او را از سلطنت خلع نمایند و یا اینکه حاکمیت بر همه چیز صرفا در انحصار آنان است زیرا اعتقاداتی که چنین آشکارا و بی پرده مطرح میشوند فوراً تمام فکر و هم فرمانروا را به سوی خود جلب میکند و ذهن جامعه را هوشیار مینماید تا مراقب اشاعه چنین شر خطرناکی باشند اما کسانی را مییابیم که همین امور شیطانی را به الفاظ دیگری بیان میکنند. آنهایی که تعلیم میدهند «با مرتدان نمیبایست صادق بود»، منظورشان چه چیز دیگری میتواند باشد. در واقع مقصود آنان این است که فقط آناناند که حق شکستن عهد و پیمان را دارند زیرا آنها همه کسانی را که عضو فرقه آنان نیستند مرتد میخوانند و یا لااقل هرگاه مناسب بدانند چنین اتهامی را اظهار میکنند. منظور آنان از این سخن که «اگر پادشاهی تکفیر شود تاج و تخت و پادشاهی خود را از دست میدهد» چیست؟ پر واضح است که بدین وسیله حق عزل پادشاهان را از آن خود میدانند. چرا که مدعیاند حق تکفیر، حق اختصاصی مقامات روحانی خود آنان است. عبارت «حکومت یک فیض و مرحمت الهی است» نیز سخنی است که از سوی کسانی مطرح میشود که آشکارا ادعای مالکیت بر همه چیز را دارند. لذا اینان نیازی ندارند که اگر به چیزی معتقد نیستند و ایمان ندارند خود را مؤمن و دیندار واقعی نشان میدهند. بنابراین این افراد و امثال آنان کسانی هستند که فقط خود را مؤمن و دیندار و راستاندیش میدانند و در واقع به عبارت ساده همه امتیازات ویژه یا قدرت سلطه بر انسانها را از آن خود میدانند و کسانی هستند که به بهانه دین با هر قدرتی که وابسته به فرقه مذهبی آنان نیست به هر نحو ممکن مبارزه میکنند.» «جان لاک/نامهای در باب تساهل/ترجمه شیرزاد گلشاهی» @Philosophy_Sch
شر خفی و عظیم دیگری که برای جامعه بسیار خطرناک است وضعیتی است که انسانها امتیازات ویژهای برای خود و هم فرقهایهاشان قائل باشند و این امتیازات نابهجا را در لوای ظاهر دروغین الفاظ فریبنده پنهان کنند و حال آنکه در واقع این امتیازات نابه جا با حقوق مدنی اجتماع در تعارض است. «جان لاک» @Phlosophy_Sch
معیار پیچیدگی و سادگی در بیان اندیشه در عالم تفکر، سادگی و عمق به هم وابستهاند و در یکجا ظاهر میشوند. برخلاف ظاهر امر هر چه سخن سادهتر میشود عمق بیشتری پیدا میکند. درست بر خلاف این، سخنان سطحی همواره با غموض و ابهام و پیچیدگی همراه است. فردی را در نظر بگیرید که به سطحیترین حالت بیان اندیشه بسنده میکند در این حالت گفتار او به انواع ابهامات آمیخته است یعنی هر چند در ظاهر به نظر نرسد اما سخن او فریبندگی و غموض بسیار دارد و به همین میزان البته میتواند نیروی جذبکنندگی آن هم بالا باشد. این عبارت شوپنهاور را به یاد بیاوریم که میگوید: «در کل، فیلسوف حقیقی، همواره به دنبال وضوح و تمایز خواهد بود؛ او سرسختانه سعی خواهد کرد تا نه همچون سیلابی گلآلود و خروشان بلکه شبیه دریاچههای سوییس باشد که با آرامششان ژرفای بسیار را با وضوح، نمایان میسازد.» فرض کنید من به عنوان توضیح دهند شعر خیام، در ذهن خودم، معنای راز هستی خیام را راز پیدایش و خلق و زایش جهان بدانم و این را هم بدانم که در ذهن شما معنای دیگری مثلا راز خود هستی یا خدا یا چیز شبیه این باشد در این صورت اگر من مفهومی که به کار میبرم را نشکافم و معنای مورد نظر خودم را برای شما توضیح ندهم به پیچیدگی و فریبندگی و سطحیگویی دچار شدهام. فارغ از این که کدام نظرات یعنی آنچه که در ذهن من است و یا آنچه در ذهن شماست درست باشد اگر بدانم که چنین دوگانگی وجود دارد و چنین برداشت متفاوتی از مفهوم به کار رفته در اذهان ایجاد میشود و نخواهم این ابهام را برطرف کنم خود را سطحیگو و پیچیدهگو نشان دادهام. البته این شرط «دانستن» در وجود فریبندگی تاثیر دارد زیرا ممکن است این دوگانگی برداشتها وجود داشته باشد ولی من از آن اطلاعی نداشته باشم در این صورت نیازی به چنین توضیح و ابهامزدایی نمیبینم، بنابراین نخواستهام به فریبندگی دست زنم. پ.ن: جنبه زیباشناسانه شعر خیام بحثی جداگانه است و بحث ما صرفا جنبه متفکرانه آن است. @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch
شوپنهاور میگوید کمی تسلط بر خویشتن در جای مناسب، میتواند از بسیاری از اجبارهای بیرونی پیشگیری کند. «باید در فکرمان کشوهایی داشته باشیم که وقتی یکی باز است، بقیه بسته باشند. از این راه مانع از آن میشویم که بار نگرانیها، هر عیش کوچک ما در زمان حال را منغص کند، آرامش ما را بگیرد، یا فکری فکر دیگر را واپس زند، یا نگرانی برای امری خطیر موجب بیاعتنایی ما به امور کوچک شود و جز اینها» «آرتور شوپنهاور/ر باب حکمت زندگی/ترجمه مبشری/اندرزها و اصول راهنمای عمل» @Philosohy_Sch
«به طور کلی، وضع سلامت، خواب، تغذیه، دما، آب و هوا، محیط زندگی و بسیاری از امور دیگر بر خُلق آدمی، تاثیری نیرومند دارند و خُلق او بر تفکرش اثر میگذارد. از این رو دیدگاه ما در مورد هر موضوع معین و توانایی ما در هر کار، کاملا وابسته به زمان و مکانند. بنابراین: خُلق خوش را دریاب، زیرا به ندرت به سراغت میآید(گوته)» "آرتور شوپنهاور/در باب حکمت زندگی/ترجمه محمد مبشری/اندرزها و اصول راهنمای عمل" @philosophy_Sch
اپانیشادها قدیمیترین متون فلسفی هندوییسم است که شوپنهاور هم بسیار به آن توجه داشت و از آن تاثیر پذیرفت. توصیفی که در این متون از برهمن میشود شبیه توصیفی است که پارمنیدس از هستی میکند. «در آغاز تنها یکی بود بدون دوم. واقعیت یگانه بدون دوم...همه اینها برهمن است. همه چیز برهمن است. یگانه و تغییرناپذیر.» @mohsenkouchaki1 @Philosophy_Sch