روزگارآلود
Статистикаما فرزندان اخوانالصفاییم که در گوشههای زاویهها بزرگ شدیم و با فتیان انس گرفتیم آنگاه که قلندرانه چار تکبیر بر هرچه هست زدیم ناگاه در طوفان سرخ و فرنگ غرق شدیم و اینک سر از پوستین نیاکان به در آوردیم و مسخرگی را بر اختگی برگزیدیم.
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 65
- 1/48двое суток
- 74
- 1/72трое суток
- 80
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس نقد وجود داده به تاراج صد هوس نالان به گرد کعبهٔ کوی تو چون جرس عصیان هزار عمر و گرفتار یک نفس لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس کز هشت خلد، لطف تو صد بار خوشتر است عصمت بخارایی، شاعر سدهٔ نهم |روزگارآلود|
چون درمینگرم پدید است شما را غفلت از حدیث مصطفی. چه توانید شنود اکنون؟ سمعی نیست که مدح مصطفی چنانکه هست تواند شنود... یا پیران و یا جوانان و یا مردان و یا زنان، یا اهل پنداشت، یا اسیران هوای خویش، یا بدعهدان در دین خویش. رسول را بشناسیت که روز مرگ در پیش است. دور نیست که منکر و نکیر به گور تو درآیند و تو را گویند که ما تَقولُ فی هذا الرَجُل. هر آینه این سؤال را جواب باید داد. مجلسی از عارفی ناشناخته، احتمالا از سدهٔ ششم، از کتاب مجالس عارفان، نشر فرهنگ معاصر |روزگارآلود|
#minab168 #میناب_۱۶۸ #دبستان_شجره_طبیه #میناب بهار آمد گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد بهار آمد شکوفه زد شکرخند تگرگش آمد و از شاخه برکند گل پرپر کجا گیرم سراغت صدای گریه میآید ز باغت صدای گریه میآید شب و روز ببین بلبل چه میسوزد ز داغت عزیزونم همه رفتند در خواب ببین پرپرشده گلهای میناب @aryatabibzadeh
رستم در دو جنگ دو رفتار متفاوت و چه بسا متضاد دارد. در هر دو نبرد، دشمن ایران، افراسیاب تورانی است، اما یکی در دورهٔ کیقباد است و دیگری کیکاوس. در یکی رستم مخالف صلح است و در دیگری در جستجوی صلح. در جنگ اول، کیقباد، شاه ایران است و درخواست صلح توران را میپذیرد اما رستم مخالفت میکند. رستم چنین استدلال میکند که افراسیاب به دنبال صلح نیست و چون اکنون شکست خورده و زور بازوی من را دیده، درخواست صلح کرده: بدو گفت رستم که ای شهریار مجوی آشتی در گهِ کارزار نبود آشتی هیچ درخوردشان بدین روز گرزِ من آوردشان اما کیقباد چنین پاسخ میدهد که جنگخواهی از خرد و داد دور است. اگر تورانیان پشیمان شدهاند و به پیمان برگشتهاند، من کینه و آزی ندارم و دل به مرگ دادهام و از روز واپسین میهراسم. پیمان صلح بسته میشود و هزینهٔ این تصمیمِ کیقباد را البته رستم میدهد، چراکه افراسیاب عامل شکستش را رستم میداند. پس هدفش کشتن رستم میشود و چون رستم فقط به دست کسی از نژاد خودش کشته میشود، سهراب را مییابد و فریب میدهد و به جنگ پدر میفرستد و شد آنچه شد. در دورهٔ کیکاوس اما ماجرا دیگرگون است. افراسیاب خوابی میبیند و گرسیوز، برادرش را با هدایای بسیار به نزد سیاوش میفرستد. رستم از درخواست صلح بدگمان میشود. پس طلایه و دیدهبانهایی را به هر سو میفرستد تا مبادا تورانیان در پی فریبکاری باشند. نشانهای از فریب نمییابند پس دو شرط میگذارند: صد نفر از خویشان افراسیاب و بزرگان توران، چنانکه رستم آنها را نام میبرد، به عنوان گروگان به ایران بفرستند و دیگر اینکه افراسیاب هر شهر مرزی که از ایران تصرف کرده خالی کند و به پشت مرز بازگردد. اگرچه این شرطها بر افراسیاب گران میآید، اما میپذیرد. رستم و سیاوش جزئیات مذاکرات را به اطلاع کیکاوس نرساندهاند. وقتی افراسیاب صدق خویش را نشان میدهد، سیاوش و رستم به فکر میافتند که چطور کیکاوس را مطلع کنند. ظاهرا آنها از خشم کیکاوس واهمه دارند و گمان میکنند که او با صلح مخالف است، پس رستم خود عازم دربار میشود و چنانکه انتظار داشتند، کیکاوس از کار سیاوش و رستم برمیآشوبد. به رستم چنین گفت: گیرم که اوی (سیاوش) جوانست و بد نارسیده به روی چو تو نیست اندر جهان سربهسر به جنگ از تو جویند شیران هنر شنیدی که دشمن به ایران چه کرد؟ چو پیروز شد روزگار نبرد ندیدی بدیهای افراسیاب؟ که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب؟ اما دلایل کیکاوس چیست؟ او میگوید که شما فریب هدایا و ثروتی را خوردید که افراسیاب برای شما فرستاده است و چهبسا به دنبال تنآسانی خویش بودهاید. دیگر اینکه گمان کردهاید که افراسیاب بهسبب آن صد گروگان دست از جنگ میکشد، درحالیکه «کنون از گروگان کی اندیشد اوی؟ همان پیش چشمش، همان آب جوی» و درنهایت خردمندی را در این موقعیت جنگیدن میداند و رستم و سیاوش را بیخرد میشمارد: «شما گر خرد را نبستید کار، نه من سیرم از جنگ و کارزار» پس دستور میدهد که رستم به میدان برنگردد و توس را جانشین او میکند. به سیاوش هم دستور میدهد که همهٔ هدایای افراسیاب را در آتش بسوزاند و هیچ چیز نگه ندارد. همهٔ گروگانها را هم به دربار بفرستد تا کیکاوس سر از تن آنان جدا کند. اما رستم و سیاوش هم دلایلی داشتند: نخست اینکه افراسیاب صلح را بر جنگ مقدم داشته، پس جنگ شایسته نیست: «کسی کاشتی جوید و سور و بزم، نه نیکو بود پیش رفتن به بزم». دیگر آنکه پیمانی بستهایم و پیمانشکنی پسندیده نیست. اما شاید محکمترین استدلال او این است: سیاوش چو پیروز بودی به جنگ برفتی بهسان دلاور پلنگ چه جستی جز از تاج و تخت و نگین تنآسانی و گنج ایرانزمین؟ همه یافتی، جنگْ خیره مجوی دلِ روشنت بآب تیره مشوی که افراسیاب این سخنها که گفت به پیمان شکستن بخواهد نهفت هم از جنگ جستن نگشتیم سیر به جایست شمشیر و چنگال شیر اگر جنگی درمیگرفت و اگر سیاوش در آن جنگ پیروز میشد، به جز غنیمت و سرزمین چه چیز دیگری به دست میآورد، اکنون بدون جنگ آنها را به دست آوردی. اگر هم افراسیاب با پیمانشکنی بخواهد بجنگد، ما چیزی از دست ندادهایم و رزمافزار و آمادگی رزمی خود را حفظ کردهایم. کیکاوس برمیآشوبد و رستم دربار را ترک میکند. هرچند کیکاوس شاه خیرهسر و بیمغز شاهنامه است، اما این بار سخن او درست میآید و افراسیاب درنهایت جنگ را ادامه میدهد. پیامد این ماجرا بیش از دیگر بزرگانْ دامنگیر کیکاوس میشود. چون خبر شهادت سیاوش به ایران میرسد، رستم وارد دربار میشود، به حرمسرا میرود و گیس سودابه را میگیرد و سر از تنش جدا میکند. هیچکس هم نمیتواند او را بازدارد. بهاینگونه کیکاوس، هم پسرش را از دست میدهد و هم همسری که دوستش میداشت. خودش هم اگرچه هنوز شاه است، اما دیگر چندان مشروعیت و محبوبیتی ندارد. در دو موقعیت مشابه، رستم دو تصمیم متفاوت میگیرد! |روزگارآلود|
ابوالفضل بیهقی برایمان میگوید که عمرو بن لیث یک بار از کرمان به سیستان میرفت که پسرش محمد، "برنایی سخت پاکیزهی دررسیده"، در بیابانِ کرمان بیمار شد، و عمرو نمیتوانست آنجا بماند. پسر را گذاشت با پزشکان و معتمدان و دبیر و صد شترسوار. "و با زعیم گفت چنان باید که مُجَمِّزان بر اثرِ یکدیگر میآیند و دبیر مینویسد که بیمار چه کرد و چه خورد و چه گفت، و خفت یا نخفت، چنان که عمرو بر همهی احوال واقف میباشد…." یعنی که شترسواران پیدرپی بیایند و پدر را از جزئیات خبر دهند. عمرو به شهر آمد و مجمّزان میرسیدند، "در شبانروزی بیست و سی، و آنچه دبیر مینوشت بر وی میخواندند و او جزع میکرد و صدقه بهافراط میداد." و هفت روز گذشت و عمرو پیوسته روزه میداشت و به نانِ خشکی افطار میکرد. روزِ هشتم وقتِ سحر بزرگِ مجمّزان آمد، بی نامه. و پسر مرده بود و دبیر یارای نوشتنِ خبرِ مردن نداشته بود و او را فرستاده بود "تا مگر بهجای آرَد حالِ افتاده را. چون پیشِ عمرو آمد زمین بوسه داد و نامه نداشت. عمرو گفت کودک فرمان یافت؟" زعیمِ مجمّزان گفت خداوند را سالهای بسیار بقا باد." عمرو دستور داد که خبر پوشیده بماند. حمام رفت و بخفت و بعد از نماز دستورِ مهمانی و می و مطرب داد. "دیگر روز پگاه بر تخت نشست و بار دادند…. عمرو لیث رو به خواص و اولیاء و حشم کرد و گفت بدانید که مرگْ حق است، و ما هفت شبانروز به دردِ فرزندْ محمد مشغول بودیم؛ با ما نه خواب و نه خورد و نه قرار بود، که نباید که بمیرد…. و اگر بازفروختندی به هرچه عزیزتر، بازخریدیمی. اما این راه بر آدمی بسته است. چون گذشته شد و مقرّر است که مرده بازنیاید، گریستن دیوانگی باشد…. به خانهها بازروید و بر عادتْ میباشید و شاد میزیید که پادشاهان را سوگداشتن محال باشد." اینها را بدون حفظِ رسمالخط و سجاوندی از صص ۵۳۹ تا ۵۴۱ از متنِ مصحَحِ علیاکبر فیاض نقل کردم که انتشارات هرمس در ۱۳۸۷ منتشر کرده است. و رفتاری که بیهقی به عمرو بن لیث نسبت میدهد یادآورِ روایتِ عهدِ عتیق است از داوود (کتابِ دومِ سموئیل، بابِ دوازدهم، ۲۲-۱۵). در روایتِ کتابِ مقدس هم بیماریِ پسر هفت روز طول میکشد. خِرَدی که عمرو توصیه میکند نمیدانم که چگونه چیزی است. یادم نیست آیا/کجا خواندهام که سولون بر مرگِ عزیزی میگریست و گفتندش که این گریستن فایدهای ندارد و کاری نمیشود کرد، و حکیم جواب داد که میگرید دقیقاً چون با حس و عقلاش این را بالتمامة درمییابد که کاری نمیتواند کرد. یا شاید بیهقی دارد به ما چیزی میگوید در موردِ رفتاری که از حاکمان پسندیده است. https://blog.kaavelajevardi.com/2016/07/blog-post_6-4/
آقا یا خانم مسئول محترمی که بیست یا سی سال پیش، در بنگلادش، مجلهای به زبان بنگالی برای کودکان و دانش آموزان منتشر میکردی و در آن از فرهنگ ایران، ادبیات فارسی و قصههای کهن این سرزمین مینوشتی، دستت درد نکند. امروز نتیجه کار تو را دیدم. یکی از همکارانم، که مهمانی از بنگلادش داشت، برایم تعریف میکرد که علاقه آن مهمان به ایران از کجا آغاز شده است. او امروز استاد دانشگاهی شناختهشده است، اما ریشه علاقهاش به ایران به سالهای کودکیاش برمیگردد؛ به همان روزهایی که آن مجله بنگالی را میخوانده و از خلال نوشتههایش با فرهنگ ایران آشنا میشده است. همانجا بود که عاشق شیخ سعدی و فردوسی شد. همانجا بود که در یکی از شمارههای مجله، داستان رستم و سهراب را خواند. آن شماره را بعدها به خانه خواهرش برد و خواهرش چنان شیفته آن داستان شد که سالها بعد، نام فرزند خود را «سهراب» گذاشت. اینها نشان میدهد که فرهنگ چقدر مهم است. گاهی کارهایی که صدای زیادی ندارند، دیده نمیشوند، تیتر رسانهها نمیشوند و شاید حتی خودِ انجامدهندگانشان هم هرگز ندانند چه اثری گذاشتهاند، در سکوت، پیوندهایی عمیق میان آدمها، زبانها و سرزمینها میسازند. کار فرهنگی شاید دیر به چشم بیاید، اما اگر صادقانه و عمیق باشد، در جایی دور، در ذهن کودکی، در نام فرزندی، در انتخاب مسیر زندگی یک انسان، دوباره زنده میشود.
🎙 مرثیهخوانِ دربارِ عثمانی در دربار سلطانهای عثمانی، رتبه و سمتی به نام «مرثبهخوانی» (مرثيهجیليک) بود كه سلطانِ عثمانی و درباريان، روز عاشورا، عزادار و سياهپوش، پای مرثيهخوانی مینشستند. آخرين «مرثيهخوان» دربارِ آخرينِ سلطان عثمانی، مرثيهخوانی بهنام «حسين سبيلجی» (۱۸۹۴ - ۱۹۷۵ م) بود كه از آثار او نمونههایی بر روي صفحۀ گراموفون موجود است که یک نمونه را می.توان در پوشه شنیداری «پیوست»، شنید. این نوحه و مرثیه، به زبانِ تُرکی دورۀ عثمانیست که هنوز مهندسی زبانیِ زمانِ جمهوری ترکیه روی آن زیان، انجام نشده است. با دقت در این نوحه و مرثیه، انبوهِ واژگانِ فارسی، واژگانِ عربی که از صافیِ زبان فارسی رد شده (یعنی واژگان با ساختار آوایی زبان فارسی و در همان معنا که در زبان فارسی کاربرد دارد)، عمومِ ترکیباتِ وصفی و اضافی طبق قواعد زبان فارسی و در کل تأثیرپذیری از فرهنگ، ادبیات و زبانِ ایران، مشهود است. بازنشر از ایران دل
و از میان حسنین مصیبت حسین بزرگتر است و حسن خود این را به برادر گفته بود که هیچ روزی چون روزِ تو نیست جان برادر که من را زهر میدهند اما اینها که خود را مسلمان و امت جد ما پندارند، با لشگری انبوه تو را در حصار میگیرند و بر تو حمله میآرند تا جانت را بگیرند و خونت را بریزند و زنان و فرزندان بنیهاشم را اسیر کنند و اموال تو را غارت کنند. در آن روز هر چه در این عالم هست بر تو و مصیبت تو گریه خواهند کرد. اما این بنده را یارای گفتن مصیبت حسن و حسین نباشد و اگر من گویم تو را طاقت شنیدن نی که چون قلم را لختی در این واقعه بگردانم، قلم خون خواهد گریست و من را آن طاقت نیست که از چنان واقعهای گویم. پس از فضل ابوالفضل عباس گویم که او برادر حسنین بود از مادری دیگر. آوردهاند روزی امیرالمؤنین علی عقیل برادر خویش را بخواند و گفت مرا زنی بنمای که از نژاد شجعان عرب باشد که پسری شجاع بزاید و عقیل آن جناب را به فاطمه بنت حزام دلالت کرد. ادب او تا بدانجا بود که چون ماهیانی بگذشت، از علی خواست که او را فاطمه نخواند تا حسنین با دیدن او یاد مادر نکنند و آزرده نشوند. پس علی او را امبنین خواند و این امبنین چهار پسر آورد، هر یک از دیگری شجاعتر، و هر یک از بهر حسین جان دادند. عباس بزرگتر پسر بود و آخرین برادر که در آن واقعه شهید گشت که امبنین آنان را و خویش را از پیش برای این واقعه مهیا کرده بود. آوردهاند که چون خبر آن واقعه به امبنین رسید، نخست چیزی که پرسید نه از پسران خویش بود، که از حسین پرسید و چون خبر شهادت حسین بشنید، گفت کاشکی پسران من نه که تمام آنچه بر زمین است، از بهر حسین فدا میشد و او میماند. و عباس علمدار لشگر حسین در آن واقعه بود. مردی بود بلندقامت و رشید و آوردهاند بر اسبی بلند برمینشست و باز پا و رکاب اسب با زمین برابر میشد. چهرهای داشت بهغایت نیکو و وی را قمر بنیهاشم میخواندند. در روز واقعه، چون یاران حسین رفتند، نوبت به بنیهاشم رسید و علی بنحسین نخست جوان بنیهاشم بود که به میدان رفت و پس دیگر کسان رفتند تا نوبت به برادران عباس رسید. عباس آنان را فراخواند و خطبهای خواند که ای برادران، اینک شما و روز واقعه و اینک نبرد برای حسین، که پدر ما را از پیش خبر داده بود و مادر ما را برای آن مهیا کرده بود. امروز آن روز است که انتظارش را میکشیدید و شما را باید که پیش از من به میدان روید. و چون برادران شهید گشتند، صدای طفلان و اهل حسین از خیمهها برخاست و فریاد العطش به آسمان رسید. عباس علم برداشت و نزد حسین رفت و گفت: ای سید و سرور من، عنایتی نما و اجازتی فرما تا به میدان روم که برادرانم رفتند و مرا طاقت دیدن تشنگی اهل حرم نمانده. و حسین گفتی: تا تو بودی مرا لشگری بودی و چون تو بروی، مرا لشگری نخواهد ماند. اما اینک از قضا گریزی نیست... نسخهٔ مجلس المقتل الاعظم تاریخ و نویسنده نامعلوم |روزگارآلود|
روایتی دربارهٔ فضائل امام حسن و حسین از کتاب درالمجالس و تاج القصص |روزگارآلود|
دیروز دژبان بودم. درب پادگان را باز و بسته میکردم و پلاک و ساعت ورود و خروج خودروهای عبوری را یادداشت میکردم. وسایل دانشجوها را میگشتم که وسیلهٔ ممنوعه داخل پادگان نبرند که از این آخری البته درمیرفتم و به سربازهای دیگر میسپردم. حقیقتا لذتبخش بود چون احساس میکردم که ارتش از نیروهایش بهدرستی استفاده میکند. مثلا همین بنده ۱۴ سال در دانشگاه زبان و ادبیات فارسی خواندهام و ازآنجاکه مدیریت منابع انسانی در ارتش اصولی و برنامهریزیشده است، چه جایی بهتر از دژبانی برای من؟ پس ارتش مفیدترین جا برای استفاده از من را یافت و آن دژبانی بود. جلوی در ایستاده بودم تا هر وقت کسی خواست رد شود، بدوم و در را باز کنم. چقدر احساس مفید بودن کردم. اگر من نبودم چه بسیار دانشجوها و کارمندان و کادریهایی که پشت در میماندند و معطل میشدند. میشد در پادگان ما درب الکترونیک و هوشمند بگذارند، اما در این صورت دیگر از سربازهایی چون من استفاده نمیشد و این حس شیرین مفید بودن چشیده نمیشد. درنتیجه ارتش بهصورت هوشمندانه تصمیم گرفته تا از ظرفیت سربازهایش بهترین بهرهبرداری را بکند و از دانش ادبی من برای باز و بسته کردن در استفاده کند، به این صورت که هر کس کاری داشت، حتما از لفظ «دکتر» برای خطاب قرار دادن من استفاده میکرد. برای اینکه این حس شیرین بیشتر در من زنده شود، ۲۴ ساعت به این شغل شریف اشتغال داشتم. در میانش البته شش ساعتی خوابیدم. در طبقهٔ سوم ساختمان قرارگاه که برای افزایش تابآوری سربازها هیچ وسیلهٔ سرمایشیای به جز پنجرههای بزرگ نداشت. وارد که میشدی بوی روحافزای توانمندی سربازها، یعنی عرق، در دماغت میپیچید و جانت را زنده میکرد. آنقدر که دیگر احساس خستگی نمیکردی و به خواب رفتن برایت دشوار میشد. کافی بود یک ساعتی بخوابی تا تو هم نقشی در همافزایی بوی عرقها پیدا کنی و نامت را در خاطرهٔ جمعی ساختمان برای سربازهای بعدی ثبت کنی. البته یکی از کادریها هم بود که ارزش این کار بزرگ را متوجه نشده بود. من را که دید گفت «با کارشناسی ارشد چرا اینجا وایسادی؟». میدانستم عمق این تدبیر و دوراندیشی ارتش را متوجه نمیشود و فقط تذکر دادم که «دکتری». همانطور که میدانستم درنیافت و فقط گفت «حالم رو گرفتی» و رفت. من البته نمیدانم که چرا افسرها در میان سربازها و کادریهای دژبانی کم هستند. مثلا فرمانده کادری دیروز، گروهبانیکمی بیستوهشتساله بود و متأسفانه هم از نظر سن و هم درجه من بالاتر بودم که اگر نبودم شیرینی کار دوچندان میشد. درود بر دژبانی، درود بر باز و بسته کردن در، و درود بر مدیریت منابع انسانی.
امیر موسوی واقعا به فکر سربازها و البته ارتشیها و خانوادههایشان بود. در دورهٔ فرماندهی ارتش و بعدتر کارهای مهمی برای رفع دغدغههای اولیهٔ ارتشیها کرد. ظاهرا یکی از دغدغههایش هم این بود که سربازی را از کار خدماتی برای ارتش به کار تخصصی تغییر دهد تا دیگر سربازها کارگری نکنند. اینجا ببینید که با چه شوقی از سربازهای جنگ تحمیلی عراق میگوید. کامل این گفتگو را از اینجا میتوانید ببینید. امیر از کتابهایی که خوانده میگوید، از وقتدزدی برای بیشتر خواندن، از اینکه چطور مشتاق این است که چراغ قرمزهای مسیرش طولانیتر باشد، تا چند صفحه بیشتر بخواند، یا اینکه چطور قبل از خواب عادت کرده که چندخطی کتاب بخواند. |روزگارآلود|
🎥 سید علی موسوی، فرزند شهید موسوی: پدرم در اوج یک گردش کار مهم نظامی، کار را ول کرد تا شخصاً به مادر یک سرباز زنگ بزند و مشکل آن سرباز را حل کند. در پادگان ما هم فرماندهی بود که سربازی را از زیر آوار درآورد، یا فرماندهانی که به سربازها قبل از هر چیز میگفتند که اگر اتفاقی افتاد کجا باید پناه بگیرند. |روزگارآلود|
این ماجرای درجه برای امیر موسوی فقط موضوعی شخصی نبود. از وقتی که فرمانده دانشگاه افسری امام علی ع شد، در پی این بود که این ماجرا را در ارتش تغییر دهد. اینجا داستانش را توضیح میدهد که اول با دانشجوها صحبت میکرد و بعد پشت بلندگو گفت تاآنجاکه بخشنامه شد. یک…
این ماجرای درجه برای امیر موسوی فقط موضوعی شخصی نبود. از وقتی که فرمانده دانشگاه افسری امام علی ع شد، در پی این بود که این ماجرا را در ارتش تغییر دهد. اینجا داستانش را توضیح میدهد که اول با دانشجوها صحبت میکرد و بعد پشت بلندگو گفت تاآنجاکه بخشنامه شد. یک اسطورهای هست که ارتش خوب است چون ارتش رضاشاهی است. این البته از این اسطورههای کف خیابانی است و کسی هم نمیتواند توضیحش دهد. اینجا ولی شهید موسوی توضیح میدهد که چه تلاشی برای تغییر فرهنگ ارتش شاهنشاهی کرده و چطور مسیر شهید فلاحی و ستاری و صیاد را ادامه داده است. |روزگارآلود|
مادرم امروز گفت چرا اینقدر متنهایی که مینویسی تلخ است. این شد که گفتم از خوبیهای ارتش هم بگویم. اگر امر نیکی در ارتش هست به برکت وجود کسانی چون امیر موسوی است. اینجا امیر موسوی فرمانده ارتش بود. مجری پرسید که کدام ویژگیِ شما باعث شد که در ارتش ترقی کنید. امیر گفت هر جا که بودم فکر میکردم که مهمترین کار دنیا را انجام میدهم و باید آن را خوب انجام دهم و البته درجه و مقام برایم ذرهای اهمیت نداشت. این فروتنی امیر در منش و رفتار و گفتارش را مقایسه کنید با چیزی که از بقیه نقل کرده بودم. این جملههای امیر را اگر در بافت ارتش که وابسته به درجه و اعتباریات و آییننامههاست بگذارید، تازه عمق معنایش روشن میشود. اگر دلی بخواهم بگویم، امیر با این نگاه از یک سو اقتدار فرماندهیاش را حفظ کرده بود و از سوی دیگر فروتنیاش را. امیر فروتن مقتدری که بر نفس خویش هم امیر بود. |روزگارآلود|
آنچه روایت کردم، شمهای بود از آنچه بر سربازان پادگانی در پایتخت میگذرد، و تو خود حدیث مفصل بخوان از آنچه بر سربازانِ پادگانهای مرزی و دورافتاده میگذرد. از همین اندک البته ساختار معیوب سربازی مشخص است. آنچه در سربازی میگذرد همان چیزی است که در دورهٔ رضاخان پایه گذاشته شد. ما در بخشهای مختلف اداری و بوروکراسی و اجتماعی و ... کم یا زیاد جلو آمدهایم و امروزی شدهایم و نقصهایی را شناختهایم و برطرف کردهایم، ولی سربازی نه. سربازی در همان صد سال پیش میگذرد و بر پایهٔ آنچه یک قرن پیش بنا گذاشته شد. سرباز نیروی کار مفت و ارزان است و با اندکی اغراق شباهتی با برده دارد. هر فرمانده در پادگان سهمیهٔ سرباز دارد و بهمثابهٔ بردهدار میتواند شرایط کاری سربازش را تعیین کند: چقدر کار کند، تا کی حضور داشته باشد و ... بردهدار البته میتواند مهربان و رئوف باشد یا نباشد، اما در هر صورت اختیار برده در دست اوست و برده پناه و پشتیبانی در برابر صاحبش ندارد. و این برخورد با سرباز ظاهرا نهادینه است. یکی از افسرهای تازه فارغالتحصیل دانشگاه نیروی زمینی (دانشگاه امام علی ع) با درجهٔ ستوان دومی و سن بیست و دو سه سال در همین پادگان ماست. یک روز با سربازی سیودوساله با درجهٔ ستوان یکمی مواجه شد و شروع کرد دستور دادن که اتاق را نظافت کن و چرا اینقدر پررویی که کار نمیکنی. مشت نمونهٔ خروار نیست، و همهٔ افسرها چنین نیستند، اما اینقدر هست که بیگاری کشیدن از سرباز یک وضعیت طبیعی در پادگانهاست، تاآنجاکه افسر تازهفارغالتحصیل هر چیزی هم که یاد نگرفته باشد، این را بلد است. در طول دورهٔ جنگ در پادگان ما حضور کادریها یکسوم و یکدوم بود اما سربازها هر روز باید حاضر میشدند. کار سرباز در وسط جنگ چه بود؟ نظافت! اتاق کادریها را مرتب میکردند و جارو میزدند و دستمال میکشیدند و شیشهخرده جمع میکردند. کادریهایی بودند که خودشان هم جارو دست میگرفتند و به سرباز کمک میکردند ولی وضعیت طبیعی این بود که کادری یک جا بنشیند، چایی بخورد و سرباز کار کند. بعد از چایی کادری بیاید و ببیند کجا را خوب تمیز نکرده، که دستور بدهد. انتقام حملهٔ آمریکا و اسرائیل به پادگانها از سرباز گرفته میشود، چون سرباز است که باید پادگان را به حالت قبل برگرداند و آثار تجاوز را محو کند. سرباز صبح تا بعدازظهر کار سنگین میکند، آوار را جابهجا میکند، دستش بریده میشود، از نفس میافتد ولی حتی به او ناهار داده نمیشود. در یکی از همین روزها که کار سخت و سنگین کرده بودیم، دنبال فرمانده رفتیم تا امضای خروج ما را بزند. در ناهارخوری نشسته بود و مشغول بود. از پنجرهٔ ناهارخوری نگاهی به بیرون انداخت و گفت خوب کار نکردهاید. سربازهایی که ما باشیم یکی دو ساعت بیشتر ماندیم و کار کردیم، تا بالاخره از ناهارخوری بیرون آمدند و رضایت دادند. این فرمانده کسی بود که در دورهٔ جنگ یک هفته در میان میآمد، درحالیکه سرباز هر روز باید حاضر میشد. حالا کارمان چه بود؟ آوار و سنگهایی را که از انفجار باقیمانده بود یک جا جمع کنیم و سقفهای فلزی ترکشخورده را بدون دستکش بلند کنیم و پشت کامیون بگذاریم. باد شدیدی میآمد و یکی از این سقفهای فلزی (پلیتهای شیروانی) که ترکش خورده بود و فلزش برآمده بود، از دست بچهها بلند شد و به دست و صورت یکی از سربازها گرفت و سرتاپایش خونی شد. اما این وضعیت هم طبیعی بود و معنایش این نبود که لازم است دستکشی برای سربازها تهیه شود. اینکه گفتم انتقام دشمن از سرباز گرفته میشود، اغراقی نداشت. حضور کادری یکسوم بود (از هر سه روز یک روز) ولی سرباز باید هر روز میآمد. دستکش، بیل، فرغون یا ابزار مناسب به سرباز داده نمیشد، اما تا کار انجام نمیشد سرباز اجازهٔ خروج نداشت و حتی به او ناهار هم داده نمیشد. برای شیشهبری البته یک گروه جهادی در پادگان ما مشغول به کار شد. برای آنها در همان روز اول دستکش تهیه شد و البته خورد و خوراک و میانوعده بهصورت منظم فراهم میشد. |روزگارآلود|
احترام البته به همه گذاشته میشود، نه فقط به دکترها؛ مثلا یکی از همخدمتیهایم از دکتری انصراف داده و بعد به خدمت آمده، اما احتراما به او دکتر میگویند. در طول جنگ، نگهبانی یا مداومتکاری ما به این صورت بود که در وقت ناهار و شام و صبحانه باید حاضر میشدیم…
مثلا یک بار یکی از کادریها از من عذرخواهی کرد که دکتر جان، تو نباید در این شرایط باشی اما حالا به خاطر جنگ، تو هم مجبور شدی که بیایی اینجا. حالا من کجا بودم؟ یک موشک وسط پادگان خورده بود و یک چالهٔ شاید هفت هشت متری درست شده بود. ما نزدیک دو ماه آنجا بودیم…
سرباز یهودی ما که از خاندانهای سرشناس یهودیان ایران است، تازه ازدواج کرده. ازدواجش هم در دوران جنگ بود و با کلی چک و چانه چند روزی مرخصی گرفت که البته تا برگشت از دماغش درآوردند و نگهبانی پشت نگهبانی برایش نوشتند. تعریف میکرد که وقتی آشخور بود، همهٔ اعیاد…
این هم هست که دورهٔ سربازی فرصتی است برای مواجههٔ بیواسطه با ملت ایران، از هر مذهبی، مثلا در این چند ماه هم با زرتشتی، هم با یهودی و هم با ارمنی همصحبتی داشتم و از هر قومی و البته از هر طبقهای: روزی از روزهای زیبا و دلانگیز سربازی، که هر روزش خدا را شکر…