tgindex
دیدار یار

دیدار یار

Статистика
@deedareyarперсидский

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن ارتباط با نویسنده: deedareiar@gmail.com

Последний пост
31 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
603
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
421
20 постов
Вовлечённость
69,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
347
1/48двое суток
397
1/72трое суток
428

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «مرغکی اندر شکار کرم بود گربه فرصت یافت او را در ربود آکل و ماکول بود و بی‌خبر در شکار خود ز صیادی دگر دزد گرچه در شکار کاله‌ایست شحنه با خصمانش در دنباله‌ایست هین گریز از جوق اکال غلیظ سوی او که گفت ما ایمت حفیظ هر کجا دامست و دانه کم نشین رو زبون‌گیرا زبون‌گیران ببین» (مثنوی) هرکس شکارچی است و دنبال شکار است خودش هم شکار یک شکارچی دیگر است که دنبال اوست و او چنان سرگرم شکار کردن است که نمی‌بیند شکارچی در پی شکار کردن خود اوست. مرغکی کرمی را شکار می‌کند و مرغک را گربه شکار می‌کند. دزد به خانه مردم می‌زند و پاسبان در پی دزد است. قارون اموال را بلعید و زمین قارون را با اموالش. این قانون آکل و مأکول است و همه را در بر می‌گیرد جز خدایی که بی‌نیاز است و کسی که در بندگی او به آزادگی رسیده باشد.

  • «گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه مستی و رندی نرود از پیشم» چرا من باید نگران داوری دیگران درباره خودم باشم؟ هنگامی که کسی مرا داوری می‌کند مگر او کار نادرستی نکرده؟ پس چرا من باید غمگین باشم که داوری او چه بوده؟ مگر قرار است من مطابق میل دیگران باشم؟ مگر پسند و ناپسند دیگران و احساسات آنها معیار و محک درست و نادرست است؟ هنگامی که من با نیتی مثبت جمله‌ای مثبت می‌گویم چرا باید نگران باشم مبادا کسی منفی برداشت کرده باشد؟ مگر من مسؤول ذهن منفی و برداشت منفی دیگرانم؟ چه اشکالی دارد من در شؤون شخصی خودم آنطور نباشم که دیگری می‌پسندد؟ مگر من برای داوری و نگاه دیگران آفریده شده‌ام؟ چرا من برای این که خودم باشم باید از محیط بترسم در حالی که هیچ ستمی به هیچ‌کس نیست و در حق دیگری وارد نشده‌ام؟ چرا من خودم را با دیگران مقایسه کنم و با خط‌کش سلیقه دیگران بسنجم؟ مگر آنها اصلند و من فرع؟ کسی که نگران داوری دیگران درباره خویش است نه هیچگاه از نتیجه زحمت خودش راضی خواهد شد نه دیگران از او خوشنود خواهند شد و همیشه در فشار و نگرانی است. در این دنیا هیچ چیز نیست که همه بپسندند.

  • در فوايد خاموشى ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همى خواند. صاحبدلى برو بگذشت. كَفت: تورا مشاهره (حقوق) چندست؟ كَفت: هيج. كَفت: پس اين زحمت خود چندين چرا همى دهى؟ گفت: از بهر خداى ميخوانم. كفت: از بهر خداى مخوان. كَر تو قرآن بدين نَمَط خوانى ببرى رونق مسلمانى (گلستان سعدی)

  • без подписи

  • «هر سروقد که بر مَه و خور حسن می‌فروخت چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت» بعضی‌ها زود دل می‌دهند، زود شیفته می‌شوند. دل ارزشمندترین حقیقت عالم هستی و گرانبهاترین گوهر آدمی است. دل همان جایی است که خدا گفته جلوه من در همه آسمان و زمینم نمی‌گنجد و تنها دل است که جلوه تام من در آن پدیدار می‌شود. حافظ گفت «به خط و خال گدایان مده خزینه دل به دست شاهوشی ده که محترم دارد» دل خزینه جواهر است. آن را به گدایی که بهره‌ای از ارزش‌های درونی ندارد و قدرش را نمی‌داند نده. این دل‌دادن‌ها و شیفتگی‌های بی‌هنگام هست تا روزی که دلبری با حسن تمام از در درآید. هرکس او را دید دیگر به کسی دل نمی‌دهد. ستاره‌ها تا خورشید در نیامده چشمک می‌زنند.

  • без подписи

  • «چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی» جهان با شتاب زیادی بدون درنگ در حال حرکت است. این جهان تیزرو مانند قطاری سریع السیر است که ایستگاهی هم ندارد. حتی هنگامی که ما می‌خوابیم این قطار همچنان شتابان در حرکت است و بخشی از راه را پیموده است. هیچ چیز دو لحظه در یک جا نیست. رویدادها شتابان از پی هم می‌آیند. تا می‌آییم به یکی عادت کنیم بعدی از راه می‌رسد. کودکان شتابان جوان می‌شوند و جوانان شتابان پیر. گویا گاهی خسته می‌شویم. گاهی دوست داریم این قطار در ایستگاهی ترمز کند و پیاده شویم و نفسی تازه کنیم. یکی از چیزهایی که سفر را شیرین و آسان می‌کند هم‌نشینی با هم‌سفری هم‌دل است. حافظ در بیت آغاز همین غزل گفته: «سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی» دردمندی انسان از تنهایی است و اگر همدمی داشته باشد سختی راه آسان می‌شود. ساقی همان یار همدمی است که هم‌نشینی با او آسایشی ازین جهان تیزرو است.

  • 7 июл.5791310

    فردوسى، با آن كه شاعر ملى ايران است، اما عشق او به وطن، تجاوزگر نيست. ايران فردوسى هرگز با همسايگان خويش ناسازگارى ندارد. بر عكس، آغوش به سوى آنها مى گشايد. دقيقاً از همين روست كه اعراب، تركها و هندى ها، شاعر ملى ايران، فردوسى را از خود دانسته‌اند، شاهنامه را به زبان هاى خود ترجمه كرده‌اند وبه وفور از مضامين آن بهره جسته اند. از اين ديدگاه می‌توان گفت فردوسى يكى از پيشگامان جهان امروز است، جهانى كه درآن، وسوسه جنگ را جز با روح اعتدال و آزادمنشى نمى توان عقب نشاند، جهانى كه از يونسكو خواسته است چنان عمل كند كه ملتها از طريق شناخت هرچه ژرف‌تر فرهنگ هاى يكديكَر، به همدلى و تفاهم برسند. فدریکو مایور ساراگوسا سیاست‌مدار، بیوشیمی‌دان و دیپلمات اسپانیایی بود که بین سال‌های ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۹ به عنوان مدیرکل یونسکو فعالیت کرد.

  • без подписи

  • 7 июл.364133

    «خیال حوصلهٔ بحر می‌پزد هیهات چه‌هاست در سرِ این قطرهٔ محال‌اندیش» من که قطره‌ای بیش نیستم کجا دریا کجا! من چگونه می‌توانم هم‌نشین دریا شوم؟ چه خیال محالی در سر این قطره است! اگر من نسبتی با دریا ندارم، راهی به دریا ندارم پس چگونه خیال دریا به سرم راه یافته است؟ من قطره‌ام اما قطره‌ای که خیال دریا دارد. هرکسی باندازه آرزویش بزرگ است. قطره‌ای که آرزوی دریا دارد ناچیز نیست. دریا قطره بودن مرا می‌گیرد و مرا دریا می‌کند. «تو دریایی و من یک قطره ای جان ولیکن جزو را کل می توان کرد » (شمس) دریا خریدار و خواهان چنین قطره‌ای است که خیال بحر دارد. «هین بده ای قطره خود را بی ندم تا بیابی در بهای قطره یم هین بده ای قطره خود را این شرف در کف دریا شو آمن از تلف خود کرا آید چنین دولت به دست قطره را بحری تقاضاگر شدست» (مثنوی)

  • 5 июл.372125

    без подписи

  • 5 июл.357164

    «یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود» برادران یوسف در چاهش انداختند. کاروانیان او را به چند درهم فروختند. زلیخا به زندانش افکند. تنها خود یوسف بود که خودش را نفروخت و گفت من گوهری ارزشمندم که هیچکس نمی‌تواند بخرد. روزگار با یوسف کج افتاده بود اما اینها همه پله‌های صعودش شد. یوسف رؤیای بلندی داشت. هر کسی درونش یوسفی دارد که به هر قیمتی بفروشد زیان دیده و هرچه در ازایش دریافت کند پول سیاهی بیش نیست. «یوسفی در چاه و این کنعانیان بر سرِ بازارِ سودند و زیان» (سایه)

  • 2 июл.434142

    без подписи

  • 2 июл.400173

    «چون لاله، مِی مبین و قَدَح در میانِ کار این داغ بین که بر دلِ خونین نهاده‌ایم» ظاهرِ لاله شبیه قدح پر از شراب سرخ است، اما درونش داغی سیاه دارد. تو ظاهر و بیرون لاله را می‌بینی که سرمست و لبریز از شراب وصال است اما آن داغ و خون دلش را نمی‌بینی. اگر کوه‌نوردی پس از صعود به قله عکسی بگیرد عکس را می‌بینند و می‌گویند خوش به حالت چه منظره‌ای اما اینها دیگر در عکس پیدا نیست که او رنج بسیار کشیده و چه تاول‌ها که بر گام‌های او از سنگ و صخره نشسته است. ذهن پردازش و ساده‌سازی می‌کند. اگر داستانی برای کسی تعریف کنند می‌گوید بگو ببینم آخرش چه شد. داستان لیلی و مجنون را همه دوست دارند و با شوق می‌خوانند و گوش می‌کنند اما کمتر کسی آگاه است در شور و شیدایی عشق بر هردو آنها چه گذشته است.

  • «کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی» راه رفتن تغییری پیوسته است، این که امروز سر جای دیروز نباشم، بهتر از دیروز باشم هرچند اندکی. تغيير به معنای کمالیش در نگاه اول دو معنا دارد: از بد به خوب، از خوب به بهتر. انسان‌ها عموما در برابر تغییر مقاومند. و خودشان به استقبال تغییر نمی‌روند و زمانی تغییر می‌کنند که ناچار شوند یعنی نیرویی قوی‌تر از نیروی مقاومت آنها در برابر تغییر، وارد زندگیشان شود. جهان جهان حرکت و تغییر است و آنها که هماهنگ با جهان پویا نیستند فرسوده و کهنه می‌شوند. هنگامی که ظرف دانش و ظرف تجربه لبریز می‌شود انسان‌ها نیرویی بیشتر از نیروی مقاومت در برابر تغییر بدست می‌آورند و آسان‌تر تغییر را می‌پذیرند. دانش و تجربه هردو ذهن بسته را می‌شکند و پیش‌ران بسوی تغییر است.

  • без подписи

  • «ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن» کسی می‌تواند دیگران را سیراب و سرمست کند که ساغر خودش لبریز باشد. شگفت از کسی که ننوشیده مستی می‌کند و حتی می‌خواهد ساقی دیگران باشد. این گونه است که بسیاری تشنه می‌مانند چون از ساغرهای تهی سیرابی می‌جویند. همین سخن را حافظ در این بیت نیز گفته: «ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی» کسی راه بلد و رهبر است که خودش راه رفته باشد.

  • без подписи

  • «مدام خرقه حافظ به باده در گرو است مگر ز خاک خرابات بود فطرت او» گویا مرا از خاک خرابات سرشته‌اند که خرقه من پیوسته در گرو باده است. خرقه از آخرین چیزهایی است که گرو گذاشته می‌شود. گاهی کسی از داراییش می‌گذرد اما خوشنود است که در برابر این گذشت مالی، نامی نیک برایش می‌ماند. گاهی کسی از جانش می‌گذرد اما خوشنود است که نامش در میان قهرمانان نگاشته می‌شود. جایی که نام نیک چنین ارزشمند است که داشتنش انگیزه‌ای برای گذشتن از مال و جان می‌شود چگونه کسی ازین نام نیز خواهد گذشت؟ خرقه برای دیگران است، برای دیگران و دیده شدن پوشیده می‌شود. انگیزه بسیاری تلاش‌ها دیده شدن و نیک ماندن در نگاه دیگران و به نیکی یاد شدن است. حافظ گفته صوفیانی هم بوده‌اند که رختشان را گرو می گذاشته‌اند اما رختشان را باز ستانده‌اند. حافظ تنها کسی بوده که دلقش را از گرو بازنگرفته است. «صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند »

  • آدمی یار خود را زود گم می‌کند نمی‌بینی که درین عالم که با شخصی دوست شده‌ای و جانانه و در نظر تو یوسفی است به یک فعل قبیح، از نظر تو پوشیده می‌شود و او را گم می کنی و صورت یوسفی به گرگی مبدلّ می‌شود! همان را که یوسف می‌دیدی اکنون به صورت گرگش می‌بینی هرچند که صورت مبدّل نشده است و همان است که می‌دیدی به این یک حرکت عارضی گمش کردی. حکایتی گفته‌اند که شخصی گفت که «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم» گفتند «فرما» گفت «مکاری من بود دو گاو سیاه داشت» اکنون همچنین برین مثال است خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می‌شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید. اکنون از نیک و بد آدمی می‌باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن، آن است. (فیه ما فیه) مُکاری: چاروادار، کرایه دهنده حیوانات