tgindex
دیدمَه
@didemahКартинкиперсидский

عکس، خاطره، یادداشت، موسیقی و دیده‌های من افغانستان - کابل ID: @itsyoua کانال فرصت‌ها: https://t.me/learnaf گروه ما: https://t.me/+K9Y1-1dap8BjYWNk ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=543499909752

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
2 044
+4 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 481
26 постов
Вовлечённость
72,5%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 26
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
610
1/48двое суток
699
1/72трое суток
753

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.68313111

    دیروز. شنیدنِ سخت‌کوشی دیگران الخصوصا زنان و دختران افغانستان بجای مانور دادن روی رنج‌ها و بدبختی‌های‌ ابدی‌شان، که به ‌نظرم مبارزه‌ی بی‌سابقه در تاریخ افغانستان است، امری‌ست نیکو و هیجان انگیز. برای همین نمادی جز نسل خودمان نمی‌بینم. سازنده و پرافتخار. موفق باشیم.♥️

  • 12 авг.7125115

    محمد حسین محمدی و تقی بختیاری از جمله دو نویسندگان معاصر افغانستان‌اند. من اولین بارست که از آنان چیزی می‌خوانم و جزو مجموعه محبوبم از ادبیات افغانستان شدند.

  • видео или голосовое, без подписи

  • از دیروز.

  • 7 авг.1 48811919

    مصاحبه کننده می‌پرسد:« معنی زندگی برایت چیست؟» بدون فکر می‌گویم:« تحصیل، کار و آزادی» در آخر یک جمله دیگر هم اضافه می‌کنم:« و جنگدین برای همین‌ چیز‌هایی که از ما گرفته‌ شدند.» می‌‌رویم سوال بعدی.

  • 2 авг.1 896236

    راستی این کتاب «کوچه ما» دو جلد است از اکرم عثمان نویسنده مشهور افغان. موضوع داستان‌های اکرم عثمان بیشتر روایت زندگی در کوچه و بازار شهر‌ها و روستاهای افغانستان است و او برای خلق قهرمان‌هایش از شخصیت‌ها و تیپ‌های اجتماعی و سیاسی ملموس در این کشور الهام گرفته است. آثار او سرشار از واژه‌ها و اصطلاحاتی است که در زمانی نه چندان دور در زبان کوچه و بازار مردم، بخصوص در کابل رواج داشته است. دستگیر نایل، نویسنده افغان در مورد داستان‌های او نوشته است: "این داستان‌ها عشق به زندگی، امید به آینده و خواندن و نوشتن را در دل انسان زنده می‌کرد. قهرمان‌های ساده، عیار، جوانمرد، وفادار و عاشق‌اش بر روی صفحات کتاب‌ زنده قدم می‌زدند، نفس می‌کشیدند، روح داشتند و گرمای احساس‌شان را آدم حس می‌کرد." اکرم عثمان زمانی گفته بود که "برای آدم شدن" می‌نویسد:"گاهی نوشته‌هایم صورتگر چهره همزادی است که در عین شباهت با من، مصفاتر، جنگنده‌تر، راستگو‌تر و تواناتر از من است و همواره تشویقم می‌کند که به او برسم و عین او باشم ولی من کوتاه می‌آیم. پس تا آدم شدن، می‌نویسم و آن سیمای آرمانی نیشخندم می‌کند و زنهارم می‌دهد که تا آدم شدن مسافت زیادی باقی است و این راه را نهایتی نیست." بی‌بی‌سی

  • 2 авг.1 61213

    видео или голосовое, без подписи

  • 2 авг.1 72514

    видео или голосовое, без подписи

  • 2 авг.1 71514

    видео или голосовое, без подписи

  • 2 авг.1 6449814

    من چند ماهی می‌شود که در دور پنجم کابل- صنف ادبیات جهان اشتراک کردم و باید بگویم یکی از بهترین صنف‌های آنلاینی بوده که تابحال داشته‌ام. گمان می‌کنم به همین دلیل خلوص نیت دایر کنندگان این برنامه بوده است که هر صنف ما و هر گفتمان ما و دختران و استاد، تبدیل به…

  • 28 июл.2 4421419

    امروز آخرین صنف مکتب محبوبم را گذراندم. غم عمیقی وجودم را فرا گرفته، به قول استادم انگار دیروز بود همگی‌مان با هیجان پشت پروفایل‌هایی نشسته بودیم و صنف را شروع کردیم. به هم دیگر گفتیم پنج سال بعد دوباره خواهیم دید و اتفاقات جدیدی که در زندگی‌مان رقم می‌خورد را برای هم‌دیگر تعریف خواهیم کرد و من تنها آرزویم این است که پنج سال دیگر نیز دختران افغان از این مکتب فارغ شوند. از مکتبی که تجربه می‌آموزد نه مزخرفات. فراموش نمی‌کنم در این مسیر از چه معضل‌ها و بدبختی‌هایی یکه و تنهایی عبور کردم و هیچ نیروی جز توهمات خودم از زندگی را نداشتم که یاری‌ام دهد. برای هر شبی که بی صدا اشک می‌ریختم و نگران فردایم بودم با گرفتن این دیپلم تقاص پس می‌گیرم و به خودم افتخار می‌کنم. در نهایت من هم چون دختر بودم با پیش فرض «آخر به شوهرش می‌دهیم» بزرگ شده بودم و همه‌ی این‌ها انتخابات آگاهانه‌ی آرزو و صنفی‌هایش بود. و ممنونم، ممنونم که گذاشتند مسیر کنجکاوی و هیجان دست جمعی گروه ۲۶ نفره‌ی‌مان برای ساخت و یادگیری و مهم‌تر از همه برای مبارزه کردن و نپذیرفتن را طی کنیم. ای کاش نسل در نسل مردم در سیستم آموزشی این چنین پرورش بیابند و تغییرات بزرگ جمعی را شکل دهند. که می‌دهند. حداقل دخترانی که من در این صنف کوچک دیدم حاظر نیستند تن به زندگی خفت‌ بار و سنتی جامعه‌شان بدهند و همین برای همیشه کافی‌ست: برای تحصیل، کار، و آزادی.♥️

  • 25 июл.2 7331133

    عجب صبح دل‌انگیزی‌ست وقتی تمام دختران موردعلاقه‌ام در تلگرام یک به یک پست می‌گذارند و می‌خوانم‌شان.♥️♥️

  • 24 июл.2 7852014

    @didemah

  • 23 июл.2 820429

    To enjoy the weather after the rain - Kabul

  • 23 июл.2 548739

    خوابم را پرانندن. شاید آرام‌ترین لحظات زندگی همین اکنون‌ها باشد، بعد از اذان صبح. سحرگاهی فقط و فقط با صدای خروس‌ها از دور دست. امسال کم‌تر در این زمان بیدار می‌شوم و امروز هم با زور موتر عروس، بیدار شدم. چقدر آسودگی خیال در این لحظات زیاد است. گویی یک دریچه‌ی جدید از تجربه زندگی برایت باز می‌شود. حتما در شعرها چیزی از این لحظات گفته‌اند. بامداد آبی پنج صبح، و صدای بایسکل مردی از کوچه. گنجشک‌ها یک به یک بیدار می‌شوند و در این دم سرود سر می‌دهند. آفتاب سوزان چاشت باید برای‌شان کشنده باشد، فقط همین طلوع و غروب آفتاب است که فرصت دارند. برای آواز خواندن و برای خیزش. به بی‌نظمی ملافه‌های تختم می‌نگرم، جهان شبیه اوست. چند سحرگاه دیگر اینطور خواهد بود و اینطور نخواهد بود؟ هیجان مضحکی دارم. شَمال از پنجره می‌آید تغییرات اقلیمی دارند برای لحظاتی گولم می‌زنند که تابستان نیست. و هنوز چشمانم سنگینی خواب را حس نمی‌کنند. باز مَکر گربه‌ی درکار است چون صدایش را می‌شنوم ولی کورخوانده، نه تیشرت گربه‌یی بر تن دارم و نه حال پیدا کردن او. از چیزی هم که نباید اینجا بنویسم، موهای غیر قابل تحمل و‌ سرسام‌آورم است. آن روز پیش آینه با خودم گفتم خب قالش را می‌کنم. بعد گفتم همین را هم دارم با زور انجامش می‌دهم یا واقعا دلم می‌خواهد؟ بعد هم تصمیم گرفتم حداقل پِکی‌هایم را قیچی کنم. یعنی جلوی مو. آرایشگر که چه عرض کنم، یک داف مدعی‌گر قیچی‌اش زد و برای بار دوم مرا پشیمان ساخت. ولی چون محرم بود و آن آریشگاه محبوبم بسته، خودم را بازی دادم و رفتم پیش او تا کلنجار‌ رفتن‌های تصمیم گرفتن در جوانی را کمی برای خودم راحت‌تر کرده باشم. موهایم بد نشدند فقط کمی بدون تکنیک قیچی زد. اگر مادرم روی سرم کاسه‌ی می‌گذاشت و جلوی موهایم را قیچی می‌زد، دقیقا همینطور می‌گشتم. حالا هم با سشوار و شانه‌ی گِرد که نمی‌دانم اسم دقیقش چیست، روزها را سپری می‌کنم و خب برای خودم کافی‌‌ست. او هم می‌گوید بامزه است. منم مدتی را با نبریدن تمام موهایم سر می‌کنم تا ببینم بعدا چه می‌شود. ساعت پنج است. تازه گرم نوشته آمده‌ام. پنج روز پیش اتفاقی افتاد. بانک مقداری از پولم را به فراموشی سپرد. پنج روز می‌شود من و دوستم که در خارج از کشور است، به بانک‌های نزدیک خانه‌ی‌مان می‌رویم و هر بار می‌گویند بروید و از فرستنده درخواست اجرای دوباره کنید در حالی‌که پول ارسال شده است. خب عاقبت راهنمایی گرفتن از چت‌جی‌پی‌تی هم همین است، گرچه آن لعنتی هم از روی ویب‌سایت بانک برایم منبع آورد و برایش گفتم که اینطوری نمی‌شود نه؟ گفت نه معلوم است که نه! ابله بدرد نخوری‌ست که فقط باید ازش کار کشید. ربات مسخره‌ی رایگان، صبح به این زیبایی‌ام را نیز می‌تواند با درآمدن در نوشته‌هایم خراب کند. بگذریم، دو سه روز بعد حساب این مسئله هم روشن می‌شود و خودم را با «تجربه شد» مقصرش نمی‌دانم. دیروز صبح جمله‌ی در سرم می‌گشت: « بلند شو تو یک زن بالغی، می‌توانی از پسش به تنهایی بر بیای» نمی‌دانم دارم برای چند سالگی از حالا آماده می‌شوم؟ با دیدن نماز خواندن پدرم متوجه می‌شوم که هر روز دارد پیر‌تر می‌شود و کم کم شباهت‌هایی به پدرکلانم می‌گیرد. دیشب بعد از خوردن یک کاسه نان‌تر شوروای چرب و دوغ، پلاستیک گولی‌هایش (قرص‌‌هایش) را آورد و از من پرسید این گولی چند بار در روز خورده می‌شود. با این‌که پریروز، دیروز و پس پریروز جوابش را داده بودم. به این فکر می‌کنم که باید باهم موزیم ملی برویم. مثل آن سالی که باهم کوچه‌ی خرابات رفتیم. ولی هنوز تابستان است و گشت و گذار فقط خزان و یا زمستان می‌چسپد. خانمی را می‌شناسم که هنوز ازدواج نکرده و زندگی مستقلی از خود دارد، باری برایم گفت پدر و مادرم خرجم را نداده‌اند و از جوانی دست به جیب خودم بودم، حالا هم حق ندارند درمورد زندگی‌ام تصمیم بگیرند و به زندگی مستقل و خودساخته‌ی من اعتراضی ندارند. همان‌جا بود که فهمیدم نان خانه‌ی پدر هم بی‌منت نخواهد بود و شاید برای همین است که در مراسمات ازدواج افغانستان خانواده‌ی عروس شیربها و قلین زیادی از داماد‌هایشان می‌طلبند. به علاوه‌ی خرج عروسی در هوتل و طلا و غیره و غیره… یک مراسم نیمه شاهانه‌ که هر پرنسس افغان آرزویش را دارد. چند روز پیش در طلا فروشی دوازده تا چوری (النگو) ۲۲ عیار زیبایی را دیدم و قیمت کردم. بعد از شنیدن قیمتش خنده‌ام گرفت و در دلم گفتم شاید قلین من همینقدر هم نشود و از طلا فروشی بیرون آمدم. اما از آن فکر نه.

دیدمَه — tgindex