tgindex
هامِش (علی سلطانی)

هامِش (علی سلطانی)

Статистика
@hamesh1Книгиперсидский

هامش یعنی حاشیه. اینجا هامش (حاشیه) می‌زنم. بر ایده‌ها، حادثه‌ها، کتاب‌ها... هامش تصویری: @Hameshmedia @alisoltany2علی سلطانی

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
114
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 312
+5 за 3 дн.
Сутки
+2
+0,15%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
788
40 постов
Вовлечённость
60,1%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 114
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
159
1/48двое суток
182
1/72трое суток
196

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • علوم انسانی و خطر نصفه‌نیمه‌دانی‌های روشنفکرانه کار روشنفکری در زمین علوم انسانی است. شاهد بدیهی‌اش آنکه نسبت کار روشنفکری با علوم تجربی و پایه کمترست تا علوم انسانی. به این دلیل ساده که موضوع کار روشنفکری معمولاً انسان و جامعه است و حواشی‌اش. این هم‌پوشانی و هم‌میدانی، خاصه در فضای ایران، بیش از آنکه به نفع علوم انسانی بوده باشد، به ضرر آن تمام شده. چگونه؟ علوم انسانی آشناست، مصادیق و موضوعاتش ملموس‌تر از علوم تجربی و علوم پایه است. اما هنوز «علم» است. به اعتبار علم‌بودن تخصصی است و شبیه به شاخه‌شاخه‌شدن علوم ریاضی و کامپیوتر و زیست‌شناسی و … در جهان جدید، شاخه‌شاخه است و در هر حوزه‌ای متخصصی دارد. حال علوم انسانی با چنین صفاتی، دستمایهٔ کار روشنفکری در حوزهٔ عمومی است. چه می‌شود؟ اینکه در جامعه و خاصه اجتماع ایرانی، جامعه مواجه با روشنفکران کنشگری است که در کثیری از حوزه‌های علوم انسانی سخن قاطع و جازم می‌رانند. به گونه‌ای که مخاطب عام این روشنفکران، مفتون نام و عنوان سخنگو می‌شود و پروندهٔ موضوع را با مدعیات او می‌بندد. یا بدتر آنکه، با مواجههٔ مدام با آرای فلان روشنفکر محبوب و علامه‌پنداشته‌شده، خود را در فلان شاخهٔ علوم انسانیِ مدنظر متخصص حس می‌کند. با لحاظ اینکه می‌دانیم علوم انسانی در ایران همچنان ناچیز انگاشته می‌شود و بنیادهای سواد عمومی در آنها نحیف و ابتدایی است. نتیجهٔ پایانی جهلستان مرکبی است. مهندسی که چیزکی از منطق شنیده‌ است. زیست‌شناسی که اندکی از تاریخ فلسفه می‌داند. ریاضی‌دانی که خردکی از مطالعات دین و قرآن شناخته. متخصص کامپیوتری که سطرهایی از حقوق بین‌الملل می‌داند. ادبیات‌خوانده‌ای که پاره‌هایی از علوم سیاسی را مدعی است. فلسفه‌خوانده‌ای که با چند نظریهٔ روانشناسی آشناست. فیزیکدانی که خطوطی از تاریخ ادیان می‌داند. در عین حال آن خردک‌ها و چیزک‌ها و چند خط‌ها و نظریه‌ها، به کاستیِ خود واقف نیست و ادعاهای بزرگی دارد. همهٔ این دانستن‌های نصفه‌ونیمه و مدعی، به یمن کاروبار روشنفکرانه است. و می‌دانیم که خطرناک‌ترست، نصفه‌ونیمه‌دانستن از ندانستن. و می‌دانیم که نصفه‌ونیمه‌دانی با خود ادعای نظر و جسارت عمل و قاطعیت داوری می‌آورد، اما ندانستن توأم با فروتنی و احتیاط است. دربارهٔ علوم انسانی: علوم انسانی و شجاعت مشاهده بگذاریم عددها حرفشان را بزنند مشاهدهٔ علمی از دیروز تا امروز تربیت علمیِ دانشگاهی علوم انسانی و تشنگی تببین بهتر علوم انسانی و شالوده‌شکنی از قصهٔ اسرائیل علوم انسانی و نجات مفاهیم علوم انسانی و تقوای ارجاع علوم انسانی و غنیمت دشمن‌داشتن علوم انسانی و عینک روش‌شناسی علوم انسانی و پرونده‌های باز و بسته #یادداشت @Hamesh1

  • آینده در نگاه ما در ظرف انتظارست. آینده به شکلی درمی‌آید که ما «منتظریم». آینده آنی است که ما چشم به تحقق آن دوخته‌ایم. حال اگر انتظار رخت بربندد، آینده چه شکلی خواهد داشت؟ به تبعش اکنون چه شکلی پیدا خواهد کرد؟ پاسخ آن است که تا حد زیادی هر دو فرو می‌ریزند، ولو آنکه عقربه‌ها همچنان بچرخند و ساعت‌ها را همچنان کوک کنیم. فروغ آینده به انتظار است. نیروی آینده از انتظار مایه می‌‌گیرد. اگر انتظار نباشد، اگر دیگر منتظر نباشیم، آینده چیزی جز تلمبار لحظه‌های بی‌سامانِ اکنون نخواهد بود. در بی‌انتظاری/بی‌آیندگی، اکنون‌ها تا دم مرگ، بی‌نظم و قاعده بر هم تلمبار می‌شوند؛ تا مرگ که در سکوت خبری سر برسد و شوری درافکند در بیابان انتظار. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

  • 👆ادامه👆 در ادامه، عبارت آشنای «وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» در آیات ۷ و ۹ سوره، در مطالعات نقد ادبی همیشه ترکیبی مدنی محسوب می‌شود. همچنین کسانی چون نولدکه معتقدند که توصیه به تبعیت‌نکردن از پدرومادر در صورت اجبار به شرک (در عین احسان به آنها) در آیهٔ ۸، پدیده‌ای مدنی است که ناظرست به غزوه‌هایی چون بدر و احد که فرزندان برخلاف میل والدین به صف مجاهدت با پیامبر می‌شتافتند (History of, 126). حال خود آیهٔ ۱۰ و ۱۱ را از حیث احتمال مدنی‌بودن بررسی می‌کنیم. اول اینکه این دو آیه مشابهی در سورهٔ بقرهٔ مدنی (۸-۱۰) دارد که در آنجا نیز روی سخن متوجه خدعه‌گران و قلب‌های مریض است:‌ «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ ‎﴿٨﴾‏ ...». ضمناً دو آیهٔ عنکبوت حاوی اشاره به مفهوم «آزار در راه خدا» و «آمدن نصرت» اوست (أُوذِيَ فِي اللَّه/جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ)؛ زمینه‌ای که فتنه (آزمون) برملاشدن نفاق در این دو آیه است. آیه‌ای دیگر در قرآن که از حیث ساختاری و مضمون شباهت بسیاری به ایدهٔ مرکزی «فتنه» در این موقعیت در آیهٔ ۱۰ دارد، آیهٔ ۱۱ سورهٔ حج است. در آنجا نیز کسانی که خدا را بر حسب حرف (یعنی از سر دودلی و صرفاً زبانی) می‌پرستند، با سررسیدن فتنهٔ (آزمایش) خدا به سرعت روی برمی‌تابند: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ ۖ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ ۖ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ.» نولدکه مدنی‌بودن این آیه را رد می‌کند (History of, 173)، اما دلیلش جز این نیست که آیه فقط در دوران مدینه قرائت شده است. در حالی که در سنت اسلامی این آیه را معرف قبایل دودل و سست‌ایمانی دانسته‌اند که در دوران مدینه به خدمت پیامبر می‌رفتند (مجمع‌البیان، ج۱۶، ۱۸۷). با استناد به آیهٔ سورهٔ حج، مدعی‌ام که هر دو آیهٔ عنکبوت:۱۰،۱۱ و حج:۱۱، با اشاراتی مشابه به فتنه و ایمان سست و نفاق، بافتاری مدنی دارند. دیگر شاهد ادعای مدنی‌بودن دو آیهٔ سورهٔ عنکبوت بر حسب روش نقد ادبی، عبارت «جاء نصرُ من ربک» است. البته که اشاره به آمدن نصرت خدا محدود به شواهد سوره‌های مدنی نیست و در آیات مکی نیز یافت می‌شود (انعام:۳۴، یوسف:۱۱۰، روم:۴۷)، اما تمرکز این آیه بر مراجعه‌های پس از سررسیدن نصرتی واضح و قطعی، خاصه از جانب منافقان است. از این نظر جدای از افتتاحیه مشهور و مدنی سورهٔ فتح، آیات ۷۲ و ۷۳ سورهٔ النساء رهگشاست. آنجا که در اشاره واضح به فضای جهاد، از سست‌گام‌ و سست‌دل‌هایی یاد می‌شود که تنها پس از رسیدن فضل قطعیِ خدا آرزو می‌کنند که کاش با مو‌‌ٔمنانِ پیروز بودند (وَلَئِنْ أَصَابَكُمْ فَضْلٌ مِّنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَن لَّمْ تَكُن بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا) این قسمت را با این بخش سورهٔ عنکبوت مقایسه کنید:‌ (وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ ۚ) آیهٔ سوره نساء با قطعیتی فراوان مدنی است و مشابهت آن با دو آیهٔ سورهٔ عنکبوت می‌تواند شاهدی دیگر بر مدنی‌بودن آیات ۱۰ و ۱۱ سورهٔ عنکبوت باشد. از منظر دیگر می‌توان با احتمال بالایی گفت که آیهٔ ۱۰ و آیه هم‌‌بستهٔ ۱۱، افزودهٔ مدنی است. میانگین طول آیات در سورهٔ عنکبوت حدود ۳۴ حرف است. دو آیه در سورهٔ عنکبوت با بیشترین طول، به ترتیب آیهٔ ۴۶ (۱۱۲ حرف) و آیهٔ ۱۰ (۱۱۰ حرف) هستند. از قضا آیهٔ ۴۶ نیز از گزینه‌های جدی مدنی‌بودن است. البته اگر آیهٔ ۱۱ را نیز متصل به آیهٔ ۱۰ بدانیم، طول این آیه بلندتر از آیهٔ ۴۶ خواهد شد. هرچند که گویا نه در مطالعات تحقیقی و نه در سنت اسلامی آیهٔ ۱۰ و ۱۱ را یک آیه نشمرده‌اند (البيان في عد آي القرآن، ج ۱، ۲۰۳). دو فاصلهٔ پایانیِ (العالمین/المنافقین) هم که وزنی مشابه دارند، یکی‌دانستن آیه را دشوار می‌کند. با این حال همان آیهٔ بلند ۱۰ به تنها‌یی کفایت می‌کند که یکی از شواهد متنیِ افزایش احتمال مدنی‌بودن باشد. در پایان، شاهدی دیگر می‌تواند احتمال مدنی‌بودن آیهٔ ۱۰ را افزون کند. این شاهد بیشتر توجیهی الهیاتی‌ست و می‌گوید بیان آیهٔ ۱۰، اظهار پاداش الهی در آیهٔ ۹ را در زمان بعدتر تکمیل می‌کند. یعنی آنهایی را که ایمان و عمل صالح دارند در زمرهٔ صالحان وارد می‌کنیم (وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ)، اما حالا بدانید که صرف ایمان زبانی شرط نجات نیست و آزمایش‌ها مؤمنان راستین را از منافقین جدا می‌کند (آیهٔ ۱۰ و ۱۱) (Key Terms, 693). پس افزوده‌شدن این آیه در دوران مدینه، به سورهٔ مکیِ عنکبوت، تبیین الهیاتی دارد و مدعای مدنی‌بودن را تقویت‌ می‌کند. #مطالعات_تاریخی_انتقادی_قرآن @Hamesh1

  • منافق در مکه؟ نقد ادبی آیات ۱۰ و ۱۱ سورهٔ عنکبوت از مطالعات تاریخی‌انتقادی قرآن (۵) مشهورست که مفهوم «نفاق» و «منافقین» و دیگر شقوق آن در قرآن، مفهومی مدنی است. شاهد درون‌قرآنیِ این تصور این است که این مفهوم یکسره در سوره‌های مدنی آمده است. در این میان یک شاهد خلاف‌آمد است: آیات ۱۰ و ۱۱ سورهٔ عنکبوت، که سوره‌ای از سوره‌های مکیِ متأخر است (هم در تریبت مشهور مأثور و هم در ترتیب‌های تحقیقی نظیر ترتیب نولدکه) این دو آیه از نوعی دورویی و منفعت‌طلبی سخن می‌گوید و منافقین را در قیاس با مؤمنان به تصویر می‌کشد: وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ ۚ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ ‎﴿١٠﴾‏ وَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِينَ ‎﴿١١﴾‏ حال پرسش این است: اگر سورهٔ عنکبوت سوره‌ای مکی است، ولو در اواخر دوران مکه و نزدیک به مهاجرت به مدینه، چگونه از مفهوم «منافق» سخن می‌گوید؟ آیا برخلاف کلیشهٔ مشهور، دوران مکه نیز مواجه با نفاق و منافقان است؟ این یادداشت کوتاه مبتنی بر روش نقد ادبی، مدعی است که به احتمال فراوان این دو آیه افزوده‌های مدنی به سوره‌ای مکی است. سورهٔ عنکبوت از نظر محتوایی و حتی فرمی، ساختاری خاص دارد. مفاهیم در این سوره، شبیه سورهٔ حج، آمیزه‌ای از اشارات مکی و مدنی است و این نکته مکی‌شمردنِ کلیِ آن را دشوار می‌کند. به آیهٔ مدنظر برگردیم. اول اینکه کسی چون نولدکه به رأی «بسیاری نویسندگان» تمسک می‌جوید که بگوید ده آیهٔ اول سورهٔ عنکبوت را باید مدنی دانست (History of the Quran, 126). احتمالاً نولدکه برخلاف شمارش قرآن فعلی، آیهٔ یازدهم را جزئی از آیه ده حساب کرده است. جالب آنکه در خود سنت اسلامی نیز ۱۱ آیهٔ نخستین را مدنی ذکر کرده‌اند (محمود رامیار، تاریخ قرآن، ۶۹۶). نیکلای ساینای هم گرچه فقط بر افزوده‌بودن آیات ۱۰ و ۱۱ تأکید دارد، می‌گوید ممکن است که این آیه نخستین ظهور پیش از هجرت برای مفهوم سراسر مدنیِ «منافق» باشد (Key Terms of the Quran, 694). حال من می‌خواهم با جزئیات بیشتری بر حسب روش نقد ادبی احتمال بیشتر مدنی‌بودن آیه ۱۰ و ۱۱ را نشان دهم. اولاً افزوده‌بودنِ مدنیِ این آیه متکی بر افزوده‌شمردنِ مدنیِ آیات پیشین است. افتتاحیه سوره از فتنه‌ای که مؤمنان را از غیرمؤمنان و صادقان را از کاذبان متمایز می‌کند، سخن می‌گوید (آیهٔ ۲ و ۳). در ادامه اشاره به مفهوم «جهاد» در آیه ۶ «وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ» تأمل‌برانگیز است. جز در چهار آیهٔ دیگر (فرقان:۵۲، عنکبوت:۸، ۶۹ و لقمان: ۱۵) همگی اشاره‌ها به مفهوم «جهاد» در قرآن مطابق انتظار مدنی‌اند. جهاد در فرقان:۵۲ بیشتر به معنای مخالفت نظری و دینی است (Key Terms,198). دو آیه عنکبوت:۸ و لقمان:۱۵ هم ناظرست به فشار والدین بر فرزندان؛ یعنی هیچ‌کدام به معنای جهاد در جنگ نیست. می‌ماند آیهٔ پایانی همین سوره (وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا) که هم معنایی عام از جهاد به دست می‌دهد و هم هم‌زمان از جهت حرف اضافهٔ (فی) مشابه بسیاری از آیات مدنی در بحث از جهاد است (Key Terms, 199). نتیجه آنکه دو آیهٔ دیگرِ باقی‌مانده (عنکبوت:۶،۶۹) تنها اشاراتی در سوره‌‌ای مکی‌اند که نزدیک به مفهوم جهاد در جنگ‌اند و از این نظر می‌توانند افزوده‌ای مدنی شمرده شوند. خاصه آنکه جایگاه آیهٔ ۶۹ در سورهٔ عنکبوت به منزلهٔ آخرین آیه، افزوده‌شدن آن در مراحل بعدی را محتمل‌تر می‌کند. #مطالعات_تاریخی_انتقادی_قرآن @Hamesh1 👇ادامه👇

  • 30 июл.4741919

    «چه نباید»های حسین جنتی مناظرهٔ بدی نیست. بیشترین فایده‌اش مصداقی تام و تمام برای یک جنس حضور اجتماعی است. به کار من می‌آید که با نشان‌دادن اینکه «چه نباید بود»، نشان دهم که «چه باید بود»! ۱. کسی که مدعی است اگر حمله کردند، همهٔ راه‌ها را رفته و همهٔ امتحان‌ها را کرده‌ بودیم. و حال یک شکست‌خوردهٔ مطلقیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم، کار تمام است. دنیا شاهد باش که «خسته» مُردیم! این را می‌گوید که انفعالش در قبال حمله را پیشاپیش موجه کرده باشد. نمی‌گویم که صورت افراطی‌تر «همهٔ راه‌ها را رفتیم»، حمایت و ذوق خجالتی از تهاجم بیگانه است. ۲. کسی که مشاهده را با کنشگری و موضع‌داشتن مختل می‌کند. کسی که تجمعات شبانه در شب‌های پس از جنگ را از دور می‌بیند، نزدیکشان نمی‌شود، حتی از منظر خنثای مطلق به سروقت مشاهده‌ نمی‌رود، مبادا که «یکی به این جمعیت اضافه شود.» شبیه اویی که تجمع‌های اعتراضی را در قاب صداوسیما می‌بیند. در این دوری و دوستی هم، «تیپ‌»ها و کلیشه‌ها از «دیگری» آماده‌اند که با آنها ادعای شناخت جامعه را داشته باشد. ۳. کسی که «هویت معکوس» دارد؛ در برابر هویت مستقیم. اولی هویتش نه‌گفتن به هر آن چیزی است که جمهوری اسلامی «آری» می‌گوید و دومی، آری‌گفتن به آن. هر دو هویت و جهت و منش و روششان از جمهوری اسلامی می‌آید، با این تفاوت که اولی دربست می‌گوید نه و دومی دربست می‌گوید آری! ‌۴. کسی که با گذشته‌اش صادق نیست. به جای خودانتقادی یا اهل خودانتقامی است، یا گذشته و روایت‌هایش را چنان تحریف می‌کند که گویی همیشه همین مواضعِ امروز را داشته. ولی از قضا مواضع مواجش را نمی‌توان با خودانتقامیِ خشمگینانهٔ‌ امروز یا تحریف دیروز پوشاند. سخن از خودانتقادیِ بجا و تغییر موجه و مستدل نیست. سخن از شعبده‌بازی با دیروز و امروز است. ۵. کسی که از بازجویان می‌نالد، اما خودش آلوده به بازجویی‌گری است. بی‌درنگ از موضع می‌پرسد. کدام سمت ایستادی؟ آن‌ور یا این‌ور؟ اگر در اینها نمی‌گنجی، در بهترین حالت یا رمانتیکی یا ساد‌ه‌لوح. بدترینش را هم نمی‌گویم. که اگر این بدترین بودی، حتی همین پرسش بازجویی‌طور را هم نمی‌پرسیدم. ‌ ۶. کسی که مدعی است تاریخ‌خوان است، اما تاریخ‌پریشانه و ساده‌ساز. کسی که تاریخ را می‌خواند، تا یک یک‌خطی از آن دربیاورد، برای برآوردن نیازهای سیاسیِ امروز. چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. چه چپ‌مآب چه راست‌مآب. مثلاً در تحلیل پدیداری پیچیده و چندبعدی‌ مثل دینداریِ جامعه، روایت دینداری گذشته را ساده می‌کند در یک خطِ توصیفی یک مورخ. روایت دینداری امروز را هم ساده و خلاصه می‌کند در تأثیر یک عامل سیاسی در حد روایت‌های داخل تاکسی. ۷. کسی که بغضش از نظام سیاسی و ترسش از هم‌صف‌شدن با هوادارانش، بیشتر از است از حُب ایران. حتی ایرانِ در معرض هجوم و تجاوز. چنان که سِربودن در برابر سقوط و تجاوز به خاک ایران را تئوریزه هم می‌کند. چنان که حتی مبصر «ایران‌ایران‌» گفتن دیگران هم می‌شود و به اویی که حتی جانش را وسط گذاشته، می‌گوید این «ایران‌ایران» گفتنت قبول نیست. چنان‌که اگر کسی هم در بلبشوی هجوم و بمب، تلاشش چسب‌زدن تَرَک‌ها و کاستن اندکی از گسل‌ها و تجزیه‌ها باشد، از دیدش مردود و مطرود است. ۸. کسی که در هنگام فهم یک پدیدهٔ چندمیلیونیِ آیینی، نمی‌تواند دسته‌بندی‌ها و شمارش‌ها و حتی استفاده‌های قدرت سیاسی را لحظه‌ای رها کند. و آن را از دورِ دور، از قاب رسانه‌های منفورش، و در هراس از اینکه حتی یک تماشاگر به تماشاگرانش اضافه شود، می‌شناسد. سپس آن را به زور در دسته‌بندی‌ها می‌گنجاند و هر که را در آن شرکت کند به «تیپ‌»های ذهنیِ پیشینی‌اش تقلیل می‌دهد و واحیرتا، که مدعی شناخت آن پدیده هم باقی می‌ماند. ۹. کسی که ایران را از درون ایران یا «فقط» از درون می‌شناسد. و هیچ نیازی نمی‌بیند یا حتی تحقیر می‌کند، که نظر کسی را بداند که از بیرون آن را تماشا کند و بگوید فلان‌چیز و بمان کار، کم‌نظیر است در دنیا. یا دست‌کم در ردیف سطح اول دنیاست. کسی که می‌گوید هزاران نقد و فریاد به‌حق هم، مانع این نیست که درجه‌یک بودن و گاهی منحصربفردبودن این کارها، واقعی نباشد. ولی او با خشم و انکار می‌گوید، یک چوب خشک هم می‌توانست این کار را بکند. هنری نبوده، امتیازی نیست! ۱۰. خلاصه؛ کسی که این جنگ و اتفاقاتش ذره‌ای منظومه‌ٔ فکریِ او را در انتخاب‌ها و گزینه‌های «ممکن» و «مطلوب»ش دستکاری نکرده است. ذره‌ای مثلاً او را به این نتیجه نرسانده که اتفاقاً تمسخر اصلاحات با تقارن روز جهانی لاک‌پشت و دوم خرداد، پس از این جنگ ناکامِ براندازانه بی‌مزه شده. که شاید «تنش‌افزایی» و سرشاخ‌شدن همیشگی با قدرت داخلی بی‌حاصل و پرهزینه باشد و شاید تلاش دوباره‌ای برای کنش مدنی و اصلاحی در شکل حزبی قانونی، مفیدتر. حسین جنتی در این مناظره مصداق «نباید بود»‌های بالاست. #یادداشت @Hamesh1

  • مرگ جمعی، مرگ نسل با یاد اکبر عبدی نوشتم که مرگ انفرادی‌ترین تجربهٔ ماست. اما آنجا که یک نسل می‌میرد، این انفرادی‌ترین تجربه، می‌تواند جمعی هم شود. نسل‌ها با هم می‌آیند و با هم می‌روند. درست است که تک‌تک می‌آیند و تک‌تک می‌روند، اما مرگ‌های تک‌تک در کنار هم، مفهوم مرگ نسل‌ها را می‌سازند. هر نسل در آیینهٔ هم‌نسلان خود، جوانی و پیری و مرگ را می‌بیند. حتی اگر سر سوزنی نشانه‌های پیری و نزدیکی مرگ را نداشته باشیم، مرگ هم‌نسلان به نحوی تجربهٔ جمعی است و ما را تکان می‌دهد؛ خاصه سرآمدان و سرشناسان هر نسل، معیار اوج و فرود آن نسل‌اند. مرگ سرشناسان خبر مشهوری از محوشدن تدریجیِ آن نسل است. پیرانی را که از نسل خود تنها مانده‌اند، در ذهن مجسم کنید؛ گویی خاطره و نسبت و پیوندی با جهان بیرون ندارند. آنها هنوز زنده‌اند، اما در یک معنا با نسل خود مرده‌اند. شادی‌ها، غم‌ها، قهرمان‌ها، سرشناس‌ها، حسرت‌ها، خاطره‌ها، تروماها، شوخی‌ها، شعرها، موسیقی‌ها، فیلم‌ها، استعدادها، تکه‌کلام‌ها، عزم‌ها، ترس‌ها، امیدها، با نسل معنا پیدا می‌کند. چرخهٔ بسیاری از این مفاهیم با مرگ نسل، قطع می‌شود و تاریخ در هر یک از اینها پوسته می‌اندازد. آن‌گاه زیست‌جهان تازه می‌شود و برای نسل قبلی غریبه. چون گرد مرگ بر شانه‌های نسل سابق نشسته است و نوبت عرض‌اندام نسل تازه‌ای است. #تأملات @Hamesh1

  • سنی از سن‌ها وقت بازاندیشی بنیادین در میراث‌های فکری و عقیدتی و سیاسی است. سنی از سن‌ها نوبت به ‌پرسش ‌گرفتنِ با شهامت‌ ایده‌های کهنه و تبیین‌های قطعی پنداشته‌شده است. آنهایی که با آنها بزرگ شده‌ایم و با هویتمان یکی شده‌اند و با آنها غیریت‌ها را تعریف کرده‌ایم. این بازاندیشیِ شجاعانه آسان نیست. گاهی به قیمت از دست‌دادن دوستی‌ها، تنهایی‌ها و مرارت‌ها، کنارگذاشتن یا کنارگذاشته‌شدن از گروه‌های همیشگی، یا انگ‌ها و تهمت‌ها و حرف و حدیث‌های بسیارست. قیمتی است، اما می‌ارزد. هر ایدهٔ آبدیده پس از این فرایندست که به‌راستی مال ماست. پیش از این بیشترینی از ایده‌ها و باورها را تنها تحویل گرفته بودیم؛ اما حالا نوبت ورز و الک است. نکتهٔ دشوار و درست پیشین، می‌تواند بسیار بد و منحرف فهمیده شود. به این معنا که ما هر چه از میراث فکری گرفته‌ایم، ناآزموده و نیندیشیده است. به بیان دیگر، همین که «میراث» است، «مردود» است. همین که «داده شده» باید پس داده شود. همین که کهنه است، کهتر است. اصلا و ابدا. اولاً ما چیزی جز زیستن در میراث‌ها و با میراث‌ها نیستیم. در ثانی، مرده‌ریگ‌ها، برخلاف غرور پوچ انسان مدرن، از آدمیانی یکسره غیرعاقل سر نزده است؛ که هر چه از گذشته می‌رسد، ضرورتاً عقب‌تر از ما نیست. ثالثاً، بازاندیشی بنیادین نه بی‌نیاز از گذشته است و نه جدا و بیرون از آن. عقلانیت ما از عقلانیت‌های موجود مایه می‌گیرد. اگر هم افزوده‌ای بر عقلانیت‌های پیشین می‌گذارد، این به معنای استقلال مطلق از آنها نیست. این نیز نباید از خاطر پاک شود، که عمر ما محدود است و توانایی‌مان نیز. هیچ انسانی، حتی به سن نوح و به حکمت لقمان، این مجال را نمی‌یابد که در همه‌چیز شک کند و خراب کند و دوباره از نو بسازد. ما می‌توانیم دامنهٔ محدود و گزینش‌شده‌ای از میراث‌ها را الک کنیم. کنارگذاشتن یا تعلیق هر آنچه به ما رسیده، به نام عقلانیت، عقلانی نیست. همان‌طور که گفته شد، آنچه میراث فکری و فرهنگی در مشت ما می‌گذارد، برآیند فکر و عمل انسان‌های بسیاری است. این میراث می‌تواند مجموعه‌ای از حقیقت و ناحقیقت‌ها باشد، اما در مقایسه با تعلیق و طردی که وقت بررسی‌اش به قد عمر و توان انسان نمی‌رسد، دست بالاتری دارد. #تأملات @Hamesh1

  • 24 июл.6251612

    در معصومیت و لجاجت جوان‌تری، در واکنش دفعی و خام به تبلیغات افراطی جمهوری اسلامی، «نظام سلطه»، «امپریالیسم» و به قول دستگاه‌های رسانه‌ای نظام «استکبار جهانی» را انتزاعی می‌دانستیم؛ دستاویزی می‌یافتیم برای سلب مسئولیت‌ها و پرونده‌سازی برای مخالفان و منتقدان؛ واژه‌ای تهی می‌دانستیم برای سخنرانی‌ها و قافیه‌سازی‌ها؛ نه واقعیتی از واقعیت‌های این عالم. نه فاعلی مهم از فاعلیت‌های جهان. نه بازیگری نقش اول و دوم در پردهٔ تاریخ خود و منطقه. پروندهٔ واکنش دفعی و کور بسته نشده است. اکنون هم می‌توانیم به واسطهٔ فاجعه‌های میناب‌ها و دناها و لارها که عامل بی‌لکنتش آمریکاست، از این سر بوم بیفتیم و خطاها و نقص‌ها و بی‌مسئولیتی‌های خود و داخلی‌ها را در راه طی‌شده نبینیم و انگشت اشارهٔ همهٔ پدیده‌ها را یکسره به سوی «نظام سلطه» ببریم. این هم خطای شناختی است و مردود. این جنگ هزار بلا داشت، اما نعمت و شکرش هم کم نبود. چون تجربهٔ ملموس آن، شاهدی زنده را بر شواهد مطالعات «پسااستعمار»*مان افزود. مطالعه و تجربه‌ای که ما را از جهالت واکنش دفعی و صغارت نه‌گفتن صرف به نظام سیاسی و ننگ ذهن استعمارزده و همیشه خودمقصردان به‌درآورد و «واقعیت» سهمگین نظام سلطه را بیشتر به ما شناساند و واقعیتی از واقعیت‌های مهم این جهان را در دستگاه معرفتی‌ِِ ما وارد کرد. همانی که پیش‌تر در واکنشی دفعی و سیاسیِ صرف آن را نمی‌دیدیم و خوار و فرعی و ذهنی می‌شمردیم. اما مواجههٔ متین و معتدلِ اکنون، یعنی اینکه در جای درستی از بام بایستیم! و با ظرافت و سخت‌گیری، واقعیت استعمار را در جای مناسبی در ادراکمان از ایران و جهان بگنجانیم؛ نه از این‌سو بیفتیم و نه از آن سو. * پسااستعمار ((Postcolonialism مطالعات دانشگاهیِ پیامدهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادیِ استعمار و سلطه‌گری، با تمرکز بر تأثیر کنترل انسانی و استثمار مردم و سرزمین‌های استعمارشده است. از دههٔ ۱۹۶۰ این رشتهٔ مطالعاتی در بسیاری از دانشگاه‌های مطرح جهان جان گرفته و امروزه در بسیاری از مطالعات بین‌رشته‌ای محل توجه جدی است. ایده‌ها و آرای کسانی چون ارنست رنان، فرانتس فانون و ادوارد سعید و بعد از آنها، افرادی دچون گایاتری چاکراورتی، هومی بابا، آر سیما کومار، دیپش چاکرابارتی، در ظهور و بسط این مطالعات نقش جدی داشته‌ است. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

  • 23 июл.8121110

    مرگ انفرادی‌ترین تجربهٔ ماست؛ بی‌شریک‌ترین واقعه‌ای که از سر خواهیم گذراند. اگر از زندگیِ مالامال شلوغی و هیاهو و اجتماع به سراغ مرگ برویم، دهشت و غربت مرگ ما را در خود خواهد کشید. اما اگر زندگی در شیبی ملایم، به سمت زندگیِ آرام‌تر و تنها‌تر و بی‌هیاهوتر پیش رفته باشد، مرگ غریبه نخواهد بود. چون «انفراد مرگ» در زندگی آغاز شده. چون با مرگ فقط از تنهاییِ آشنا به تنهاییِ ژرف‌تر و از انفراد دیرین به انفراد محض‌تر خواهیم رفت. در زندگیِ شلوغ، مرگ ما را از دل جمع بیرون می‌کشد و به یکباره با خود تنها می‌گذارد. اما در زندگیِ تنها، ما زودتر به استقبال مرگ رفته‌ایم و مرگ را در زندگی آزموده‌ایم و زودتر یاد گرفته‌ایم که با خویشتن آرام بگیریم. از منظر تنهایی و انفراد دست‌کم، مرگ برای این زندگی، تجربهٔ تازه‌ای جز دیدن ناب‌ و مجردتر خویشتن ندارد. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

  • 18 июл.8631820

    «آری به دفاع»، به جای «نه به جنگِ» بی‌وقت شعار «نه به جنگ، نه به رنج مردم ایران» امروز در بین شماری از ایرانیان دست به دست می‌شود. بخش درخورتوجهی از ترویج‌دهندگان شعار نه به جنگ در این روزها، کسانی‌اند که دست‌کم در پنج ماه اخیر در برابر جنگ حتی همین «نه» را هم نگفته بودند. از زمرهٔ کسانی نیستم که معتقد باشم جنگ بیرونی به این وسعت را باید دستمایهٔ تنش‌های بی‌پایان درونی کرد. از آن بالاتر، معتقدم اگر کسی واقعاً از زمرهٔ موافقان یا مدافعان خجالتیِ جنگ بوده و اکنون به‌راستی به غلط‌بودن این راه فاجعه‌آمیز پی برده، باید ازو استقبال کرد. البته تکلیف کارگزاران فارسی‌زبان اسرائیل و سرشاخه‌‌های رسوای مشوق و مروج جنگ که آن را «دخالت بشردوستانه» می‌نامیدند و حال با مکری تازه و هماهنگ صاحب‌عزا شده‌اند و می‌خواهند از این نمد کلاه تازه‌ای برای گشودن جبههٔ جنگ داخلی ببافند، جداست. پرداختن به آن هم یادداشتی جداگانه می‌طلبد‌. مدعایم در این یادداشت روشن است. به جای شعار انتزاعی «نه به جنگ» باید با صدای بلند گفت «آری به دفاع». «نه به جنگ» بی‌شک شعاری انسانی، والا و آمال همهٔ فعالان ضدجنگ در تاریخ است؛ اما در این ساعت‌ها و لحظه‌هایی که پل‌ها و برج‌ها و اسکله‌ها و مردم ایران زیر بمباران آمریکاست، شعاری تماشاگرانه است و نه بازیگرانه. شعاری فارغ‌دل است و نه درگیر. هر ایرانی در هر گوشهٔ دنیا امروز قربانی و بازیگر جنگ است و نه تماشاگرش. او وقتی در این ساعت‌ها می‌گوید نه به جنگ، احتمالاً دو هدف دارد. یا با احتمال کمتر، هنوز تصور می‌کند نهاد بین‌المللی‌ای صدای او را می‌شنود و به یاری‌اش می‌آید. تکلیف باطل‌بودن این تصور بی‌نیاز به استدلال است. یا با احتمال بالاتر، به در می‌گوید تا دیوارِ جمهوری اسلامی بشنود. این دومی هم در این مقطع (جنگ درگرفته) اگر نگویم بی‌معنا که بی‌سود و بی‌وقت است. پیرو نکتهٔ اخیر، این‌قدر متوجه هستم که شعار نه به جنگ در این برهه و از سوی بسیاری از مخالفان ساکت و یا حتی فعال این چندماه‌، در اصل ماهیتی سیاسی دارد و همان مخالفت با جمهوری اسلامی (به به‌حق و نابحقش کار ندارم) در پوشش فعال‌شدن یکهو یا ادامه‌دار علیه جنگ است. به نظرم تداوم اپوزیسیون‌گری در قبال نظام سیاسی در پوشش فعالیت ضدجنگ هم در این مقطعِ خاص جنگِ شعله‌ورشده، بی‌وجه است. شاید توصیح بیشتر نکات پیش‌گفته با پاسخ به این پرسش معلوم شود: آیا «آری به دفاع» گفتن به معنای نفی نگاه انتقادی در قبال نقش ساختار سیاسی یا کم‌کردن نقش احتمالی او در شعله‌ورشدن دوبارهٔ جنگ است؟ پاسخم خیر است و معقولیت «آری به دفاع» گفتن را از همین‌جا استخراج می‌کنم. اولاً ربط‌دادن مطلق شروع دوبارهٔ جنگ به مشتی جنگ‌طلب و ضدمذاکرهٔ داخلی، که در ساختار سیاسی هم نقششان کم و کمرنگ‌ترشده، فروکاستن و ساده‌سازی واقعیت و ندیدن عوامل بیرونی است. واضح است که از کسانی نیستم که نقش داخلی‌های منافع ملی ‌نشناس را انکار کنند یا فعالیت تخریبیِ در اصل سیاسیِ‌ آنها را علیه مذاکره نبینند. اما تبیین جامع‌تر و درست‌تر، دیدن مجموعه‌ٔ پیچیده‌ای از عوامل بیرونی و درونی است. پس گرفتن یقهٔ داخلی‌های مغضوب و ایجاد کمپینِ فرستادنشان به جنوب، سرگرمی‌ای کم‌سود است و مانع تداوم جنگ نخواهد شد. در ثانی، این جنگ مرحلهٔ چندم جنگی است که در نقطهٔ شروع اسفند و چه‌بسا خرداد و دی خود، فاعلی واضح و بی‌ابهام داشته و آن دولت آمریکا و اسرائیل است. در آنجا برخلاف امتیازات بزرگی که ایران در مذاکرات داده بود (به گواه صریح میانجی‌گر عمانی)، دشمنان مذاکره را پوششی برای غافل‌گیریِ شروع اصل این جنگ کردند. پس این جنگ دست‌کمِ کم در نقطهٔ شروعِ اصلی مقصری واضح دارد و نام ایستادن در برابرش «دفاع» است و نه «جنگ‌طلبی». ثالثاً حتی فرض می‌گیریم عاملان داخلیِ کارشکن و ضدمذاکره و جنگ‌طلب یکسره علت تداوم جنگ‌اند. یعنی آمریکا صلح بی‌منت می‌خواست و چشم طمع به هیچ چیز ندارد و پس از امضای توافق‌نامهٔ آتش‌بس یک گام آن را نقض نکرد. بالاخره الان که جنگ درگرفته و تصاعد تنش که مدام بالاتر می‌رود. یعنی حتی اگر عالمان اصلی خیالی (جنگ‌طلبان داخلی) هم بی‌خیال شوند، طرف مقابل بی‌خیال نیست و در حال بمباران ایران است. در این وضعیت شعار کنایی «نه به جنگ» چه معنایی دارد؟ حتی با این فرض سوم (که از نظر من پذیرفته نیست) باید گفت «آری به دفاع» و به جای تداوم نیش‌وکنایهٔ سیاسی، از نیروهای مسلح حمایت کرد؛ تا با دفاع به جایی از توازن قوا برسیم که بتوان جنگ را متوقف کرد. در جهان آشوبناکِ هابزیِ امروز، جنگ با زور و نه کلمه و بیانیه متوقف می‌شود. بعد از توقف می‌توان دوباره گفت «نه به جنگ»! بعدش می‌توان هزار دعوا کرد و هزار یقه گرفت.اما با حلوای بی‌وقت و سیاسی و کنایه‌آمیزِ «نه به جنگ» در این مقطع، دهان صلح شیرین نمی‌شود و ترامپ به خانهٔ خرابش برنمی‌گردد. #یادداشت @Hamesh1

  • سرشت مشاهده سرکشی است. مشاهده اگر به‌واقع مشاهده باشد و تن‌دادنِ راستین به شواهد، معمولاً در برابر ما می‌ایستد و پیشفرض‌ها و انتظارات ما را به چالش می‌کشد. به این معنا مشاهده اسب وحشی‌ای است که در زمین محصور ما قرار نمی‌گیرد؛ آن‌قدر عقب و جلو می‌رود، که حصار را بشکند و به زمین آزاد برسد. آنجاست که می‌خرامد و جولان می‌دهد و ما به حکم علم و پژوهش، باید حصار تازه‌ای دور او بکشیم. نام این حصار تازه «نظریهٔ تازه» است، «فرضیهٔ نو» است. اگر برعکس بود، اگر استبداد و تعصب ورزیدیم، اگر اسب سرکش را به زور در حصارمان اسیر کردیم و مشاهده را قربانیِ ایده‌ها، اسب می‌پژمرد و ما در توهم مشاهده، اسب دیگری را شاداب و سرحال در جای خود می‌گماریم. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

  • در مسیر شناخت و پژوهش، مهم‌ترین ضدآگاهی، آگاهی از پسند جامعه است. مهم‌ترین نامهارت، مهارت سنجش تب روزگار است. مخرب‌ترین قلق، قلقِ گرفتن لایک است. بی‌دوام‌ترین سود، نوسان‌گیری ِاز حرف‌های پرمشتری است. پنهان‌ترین عقرب، هراس از طردشدن است. خطرناک‌ترین سارق، خودسانسوری است. و دیکتاتورترین حاکم، جو. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

  • 6 июл.1 3091226

    ترس مواجهه یا شجاعت مشاهده در فضای دوقطبی که غیریت‌سازی از «دیگری»، نه یک فریب غلط، که رویهٔ مرسوم است و هر گروه در گلخانهٔ عاطفیِ پسندهایش، خود و دیگری و جهان را می‌شناسد، کم‌اند نگاه‌هایی که «شجاعت مشاهده» داشته باشند. دربارهٔ «اخلاق مشاهده» و «شجاعت مشاهده» و ضرورت اخلاقی و علمیِ آن در فضای امروز ایران، بارها در اینجا نوشته‌ام. صادقانه آنکه متن‌ها و نگاه‌ها و تحلیل‌ها و داوری‌هایی که مصداق رعایت این «اخلاق مشاهده» باشند، در فضای پرتنش و دوقطبی ایرانِ امروز بسی کم است. ترس از انزوا و بی‌پناهی، تحلیل‌گران و مدعیان را هم به همراهی با یکی از دو قطب و خاصه پسندهای اپوزیسیون می‌کشاند. گفتمانی که تلاش می‌کند پدیدارهای نامطلوب را نبیند و با برچسب‌ و انگ و ساده‌سازی خود را با همان تصور دلخوشکنکش از «مردم» بفریبد. نمونه‌اش نوع مواجهه با حضور شب‌های پس از جنگ اخیر و آخرینش، مراسم تشییع رهبر جمهوری اسلامی. سالور ملایری در یادداشت درخشان و پرجزئیاتی به موضوع اخیر اشاره دارد. یادداشت او از نمونه‌های نادر و شجاع اشاره به این نقص علمی و اخلاقی است. من جای ایشان بودم، عنوان یادداشت را برگرفته از خود متن، همان «ترس مواجهه در نزد اپوزیسیون» می‌نامیدم. ترس مواجهه نقطهٔ مقابل آن چیزی است که من «شجاعت مشاهده» می‌نامم. نوشتنِ بیشتر از یادداشت درخشان ایشان، قلمفرسایی اضافی است. با این گزینش مخاطبان را به خواندن آرام این یادداشت عمیق و درخشان دعوت می‌‌کنم: برای اپوزیسیون ایران، چنین صحنه‌هایی [شبیه تشییع] معمولا ناراحت‌کننده‌اند؛ نه فقط به این دلیل که دستگاه حاکم آنها را به‌مثابه نمایش قدرت و مشروعیت عرضه می‌کند، بلکه به این دلیل که این صحنه‌ها تصویر ساده‌شده‌ای را که بخشی از اپوزیسیون از «مردم» ساخته است، برهم می‌زند. در این تصویر، مردم واقعی همان‌هایی‌اند که علیه جمهوری اسلامی شعار می‌دهند، حجاب اجباری را پس می‌زنند، از حکومت بیزارند و در افق سیاسی خود خواهان عبور کامل از نظم موجودند. اما هر بار که جمعیتی مذهبی، وفادار، سوگوار یا حتی مردد و خاکستری یا حتی سکولار در خیابان ظاهر می‌شود، این تصویر ترک برمی‌دارد. تیتر این یادداشت از «ترس مواجهه» سخن می‌گوید، اما این صرف یک ترس ساده و روان‌شناختی نیست. مقصود، هراس یک دستگاه گفتمانی از روبه‌رو شدن با چیزی است که نظم معنایی آن را مختل می‌کند. اپوزیسیون برانداز، در بخش مهمی از گفتار رسانه‌ای خود، سال‌هاست «مردم» را به‌صورت یک سوژه نسبتا یکدست، سکولار، ضدروحانیت، ضدجمهوری اسلامی و آماده گذار تصویر کرده است. بنابراین هر صحنه‌ای که در آن بخشی از مردم با زبان سوگ، دین، انقلاب، استقلال، ضدیت با آمریکا و اسرائیل، یا وفاداری عاطفی و تاریخی به رهبر ظاهر می‌شوند، برای این گفتار صرفا یک اختلاف آماری نیست؛ یک اخلال معرفتی است. ...این دیگری اگر به رسمیت شناخته شود، اپوزیسیون ناچار می‌شود درباره زبان، ائتلاف، دموکراسی، عدالت، امنیت و استقلال بازاندیشی کند. اما چون چنین بازاندیشی‌ای هزینه دارد، ساده‌ترین راه، حذف نمادین دیگری است: او یا اجیر است، یا فریب‌خورده، یا عقب‌مانده، یا اساسا مردم نیست. #معرفی @Hamesh1

  • 3 июл.1 2603725

    راضی از مرگ مؤثر دربارهٔ تشییع روزهای پیش روی به گمانم بزرگترین تشییع در تاریخ ایران و چه بسا جهان در پیش است. علتش هم تا حدی معلوم است. فارغ از علاقهٔ بخش درخور اعتنایی از مردم ایران به رهبر سابق جمهوری اسلامی (چیزی که ما در جوانی تقلیل‌گرایانه و از سر انکار با آن مواجه می‌شدیم)، شیوهٔ شهادت او در وسط معرکه و کشته‌شدن به دست دو تن از منفورترین سیاستمداران معاصر قرن (به تعبیر سنتی اشقی ‌الاشقیاء)، در ماه رمضان و با زبان روزه و در کنار خانواده و نوه، مرگی باشکوه، دلیرانه، تراژیک و عاشوراگونه نصیب آیت‌الله خامنه‌ای کرد. چیزی که در چارچوب نگاه شهادت‌اندیش او، والاترین هدیهٔ ممکن بود؛ یعنی مرگی که می‌توانست سال‌های بعد بر بستر و عادی و بی‌پیامد رخ دهد، حال در وسط معرکه و مبارزه رخ داد و بر معادلات ایران و منطقه و حتی جهان تأثیر گذاشت. بی‌شک آیت‌الله خامنه‌ای در مقام یکی از مبلغان و مؤسسان اسلام سیاسی در زندگیِ هشتادساله، از این مرگ مؤثر بسی خشنود است. و سفلگان حاضر در دولت ترامپ و سفاکان حاضر در دولت نتانیاهو مگر این را می‌فهمند؟ از این جهت نکتهٔ ملیِ اخیر بسیاری از کسانی را که پیش‌تر با آیت‌الله خامنه‌ای مسئله هم داشته‌اند و حتی هنوز هم دارند، به تشییع خواهد کشاند. و از این جهت است که به احتمال فراوان با تشییع تاریخی و شکوهمندی مواجه خواهیم بود. القصه؛ تشییع روزهای پیش روی هم یکی دیگر از واقعیت‌های پساجنگ است. و فارغ از آنکه ناظر دلی در گرو جمهوری اسلامی و شخص رهبر سابق داشته باشد یا خیر، نمی‌تواند واقعیتش را انکار کند. خصوصاً آنهایی که مشتاق جنگ بودند و شادانه بر طبلش می‌کوبیدند و شایعات چگونگیِ زندگیِ آیت‌الله خامنه‌ای در این ماه‌ها را در بوق‌وکرنا می‌کردند، شاید دیگر وقتش است که از مرحلهٔ انکار گذر کنند. چون سلسلهٔ واقعیت‌های تلخ برای آنان ادامه دارد و حالا حالاها باید با پیامدهای آن دعوت و اشتیاق ساده‌اندیشانه‌ مواجه شوند. پس.نوشت: در مطالعات رایج رشتهٔ ما، داشتن نگاه «توصیفی/خنثی» بسیار رایج است. این نگاه با منظر «ترویجی/هنجاری» یکی نیست، ولو آنکه کلماتش یکی باشد. در هنگام نوشتن این چند سطر هم می‌دانستم که مخاطب محترمِ کمتر آشنا با این نگاه‌ها و رویکردهای علوم انسانی، در هر دو سوی موافق و مخالف نظام سیاسی ایران، احتمالاً این ریزه‌کاریِ آکادمیک را لحاظ نمی‌کند و هر متنی را بلافاصله در ذیل دسته‌بندی‌های رایج می‌خواند و به سرعت آن را داوری می‌کند و فی‌الفور در یکی از دو قطب می‌نشاند. اما آگاه باشید که این چند کلمه «توصیفی»‌اند و کلیدواژهٔ توصیفی‌‌بودنشان، تأکید مکرر بر «مشاهده واقعیت و ضرورت مواجهه با آن». #یادداشت @Hamesh1

  • 2 июл.1 854117

    مسئولیت اجتماعیِ «واکنش به نقد» در نقدِ «حق پاسخ‌ندادن به نقد» دوست و پژوهشگر ارجمند، فرهاد شفتی، در یادداشت کوتاهی که به مناسبت نشست معرفی کتاب «گفت‌وگو آیین حق‌جویی» منتشر کرده‌اند، از حق «پاسخ‌ندادن به نقد» دفاع می‌کنند. هسته استدلال اصلی ایشان به صورت خلاصه بدین قرارند: ۱) دو رأی اصلی و نقدِ «قابل‌تأمل» در کنار هم به حق‌جویی جمعی کمک می‌‌کنند. ۲) نقد «مردود» است، اما جریان گفت‌وگوی جمعی در فضای مجازی برقرار است و نیازی به پاسخ نیست. ۳) گاهی گفت‌وگوی بیش از حد و پاسخ به نقد به آزرده‌دلی می‌انجامد که مطلوب فرد نیست. در این یادداشت کوتاه می‌خواهم نقدی! بر این تقریر بنویسم و نشان دهم که تببین دوست گرامی به ساحت اجتماعیِ معرفت کمتر نظر دارد. بنیان تحلیل ایشان بر نگاه اول‌شخصِ صاحب‌نظر است. یعنی گرچه به ابعاد جمعی هم نظر کرده و برخی استدلال‌ها در دفاع از غیرضروری‌بودنِ پاسخ به نقد را بر آن استوار کرده (استدلال اول و دوم)، اما همهٔ آنها از منظر اول‌شخص خودِ فرد است و ابعاد را بیشتر در خود می‌کاود. در حالی که بستر بحث فرافردی است و می‌باید از منظری ثالث هم ماجرا را ببینیم. به نظر من از این زاویه پاسخ به نقد ضرورت بیشتری می‌یابد. استدلال‌هایم به تفکیک بدین شرح‌اند: ۱) تاریخ علم و معرفت حاکی از تغییر پارادایم‌هاست. پیش از گذر به پارادایم‌جدید، ما با انباشت ایده‌ها و نقدها بر پارادایم قبلی مواجهیم، تا زمانی که بالاخره مقاومت پارادایم قبلی بشکند و رد ‌شود. همان نکتهٔ باریک‌بینانه‌ای که توماس کوهن در ساختار انقلاب‌های علمی به ما یادآور شد. پس بسیار پیش می‌آید که در تاریخ معرفت، ما با انباشت نقدها مواجهیم. این نکته ما را متوجه دو واقعیت می‌کند: اولاً اینکه علم و معرفت فرآیندی جمعی است و نه فردی. در ثانی اینکه اولْ مسئولِ گرداندن چرخ علم با توجه‌کردن به نقدهای انباشته، خود صاحب فکر و فرضیه است. تاریخ به ما نشان داده، فرضیه‌هایی که اول از همه خود صاحب‌فکر با ملاحظهٔ نقدها، شجاعانه دست به تجدیدنظر در آن زده، زودتر و بهتر پخته شده‌اند و هزینه‌های نظری و عملیِ به‌مراتب‌ کمتری را رقم زده‌اند. از این جهت بی‌اعتنایی به نقدها، به‌ویژه ‌زمانی که مواجه با انباشت نقدها هستیم، هم نامسئولانه است و هم ضدعلمی. ۲) اخلاقِ باور منظری فردی است. اما به نظر من، ساحت اجتماعی هم دارد. وقتی ایده‌ای همچون نکتهٔ اول، در سطح انباشت نقدها قرار دارد، اخلاقِ باور، جمعی و ایده در سطح همگانی سبک‌سنگین می‌شود. وقتی صاحب اصلیِ فکر به این وضعیت بی‌اعتناست و به‌ویژه آنکه ایدهٔ خود را به صورت مکرر به نحوی بیان می‌کند که گویی نقدی وارد نشده، به اخلاق باور جمعی و نشر آن آسیب می‌رساند. خاصه هنگامی که صاحب‌نظر در جایگاه معلم یا اندیشمند صاحب‌نفوذی در سطح اجتماع است و ایده‌های او طرفدارانی پیدا کرده و خصلت‌هایی را ترویج می‌دهد. این جدای از آن است که جامعه خود به ایده‌های متقابل نظر کند. (استدلال اول و دوم جناب شفتی) ۳) تمرکز استدلال جناب شفتی بر «پاسخ» صریح به نقدهاست. به همین دلیل مثلاً در استدلال سوم به کدورت دلِ ناشی از جدال پی‌درپی اشاره می‌کند. در حالی که پاسخ شکل‌های گوناگون دارد که می‌تواند غیرمستقیم و ضمنی باشد. از این جهت من به جای پاسخ از «واکنش به نقد» سخن می‌گویم. صاحب فکر می‌تواند نقدهای وارد را از «آنِ خود» کند و در نظریهٔ خود هضم. به نحوی که بدون پاسخ مستقیم، به مخاطبان نشان دهد که ایدهٔ او توانا در پاسخ به نقدهاست. یا نه، ناتوان است و او مسئولانه و عالمانه تقریری نو از آن عرضه می‌کند که خلل‌های پیشین را ندارد؛ بی‌آنکه به صراحت به خاستگاه تغییر که نقدها بودند، اشاره کند. به گمانم صفای باطن این اعتنا و توجه علمی کم از صفای باطنِ سکوت در برابر نقدها و بیان مکرر ایده‌های قبلی بدون توجه به نقص‌ها نباشد. در اولی فروتنی موج می‌زند و در دومی تکبر. ۴) «واکنش به نقد» به موضوع هم وابسته است. برخی موضوعات شخصی‌تر و تخصصی‌ترند و برخی موضوعات، جمعی‌تر و عامیانه‌تر. بی‌اعتنایی به نقدها یا سکوت در برابر آنها در شاخهٔ علمی‌ای محض یا موضوعی انتزاعی، پذیرفتنی‌‌تر است تا موضوعی جمعی و عمومی و حادّ. گاهی ایده در موضوعی حساسیت‌برانگیز، چنان است که نتایج اجتماعی مهمی را در اذهان و اعیان! سبب می‌شود. و همزمان هم نقدها، وارد و در خور تأمل است. در چنین موقعیتی که شامل بسیاری از منازعه‌های فکری به‌ویژه در فضای اجتماعیِ ایران است، صاحب‌فکر از همه بیشتر مسئول است که چه در رد و چه در قبول به نقدها واکنش نشان دهد. بی‌اعتنایی او خاصه وقتی که نقدها وارد است، غیرمسئولانه است و می‌تواند به خسارت‌های فردی و بحران‌های اجتماعیِ بسیار منجر شود. او در این وضعیت شبیه خودروسازی است که به جهت نقص فنی در تولیدی خاص، باید اطلاعیه بزند و خودروها را برای اصلاح فرابخواند. #یادداشت @Hamesh1

  • «امت اسلامی» و گل اتریش به الجزایر قسمت دوم 🔺ادامه🔺 البته اصلاً از آن منظری سخن نمی‌‌گویم که سرمایه‌گذاری ژئوپولوتیک بر اشتراک‌های دینی و مذهبی را خوار و خفیف می‌کند و مصداق ترجیح ایدئولوژی بر منافع ملی می‌گیرد. به هیچ وجه. اما در عین حال در تلاش برای پای گذاشتن بر زمین واقعیت و نه ابرهای آرزو و آرمان و مبتنی بر تجربه‌های تاریخی فراوان، بر این باورم که زمان آن فرارسیده که در جایگاه ایرانی، بار متناسبی بر کفهٔ نحیف «امت اسلامی» بگذاریم. بار سنگین و بی‌تناسب بر این مفهوم انتزاعی و به‌بارننشسته، فقط همان سرخوردگیِ گزارشگر صداوسیما را در زمین و زمان تکرار می‌‌کند. همان سرخوردگی در وقتی که «کشور مسلمان» الجزایر خواست که از اتریش گل بخورد و به اسپانیا برنخورد و اصلاً یادش نبود که کدام کشور مسلمان دیگر با این گلِ خودخواسته حذف می‌شود. @Hamesh1 #یادداشت

  • «امت اسلامی» و گل اتریش به الجزایر حدود دو سال پیش و همزمان با نسل‌کشی در غزه در یادداشتی این سرخوردگی را ارزیابی کردم که عده‌ای گله می‌کردند که «امت اسلامی» چرا کاری نمی‌کند. چرا سطلی آب نمی‌ریزد تا اسرائیل را آب ببرد! بنیاد استدلالم این بود که «گشتم نبود، نگرد نیست» و نوشتم: انتظارات امت‌اندیش در دنیای فعلی... نابهنگام است... در جهان «دولت/ملت»، مردمان در وهلهٔ نخست نه «امتِ» نظام اعتقادیِ واحد، بلکه «شهروندان» نظام ملیِ خود هستند و خوب یا بد «منافع ملی» تعیین‌کنندهٔ رفتارهای آنهاست. در روزهای اخیر مشاهداتی درخور تأمل در ساحت اجتماعی و ورزشی رخ داد که باز می‌توان به آن نکته اندیشید و نشان ‌داد که انتظار ناکام امت‌گرایانه فقط در میان بخشی از جامعهٔ محافظه‌کار مذهبی وجود ندارد. نگاه به حضور ایران در جام‌جهانی از این منظر نمادین و تأمل‌برانگیزست. خاصه دربارهٔ بازی ایران و مصر (دو کشور مسلمان) و حوادث بعدی‌اش می‌نویسم. اولاً در روزهای اخیر ویدیویی از بین خرابه‌های غزه منتشر شد که بخش کوچکی از مردم مظلوم این ویران‌شهر، در حال تماشای بازیِ ایران و مصر بودند. نکته آنکه قریب به اتفاق آن جمعیت کم، لباس مصر با پرچم مصر را بر تن و بر دست داشند. و هیچ کدام پرچم ایران را تکان نمی‌دادند. فکر کنم نیاز به گفتن نباشد که در میان دو کشور ایران و مصر، کدام کشور بیشتر در دهه و سال‌های اخیر هزینهٔ ملیِ بیشتری در حمایت از فلسطین و اهل غزه، فارغ از نتایج و انگیزه‌ها، داده است. البته که متوجهم که آن جمعیت نمایندهٔ همهٔ اهل غزه نیست، ولی در عین حال از منظر دست‌کم نمادین مهم است. دوم آنکه پس از بازی و مساویِ غمناک ایران با مصر، به‌رغم گل دقایق آخر که آفساید اعلام شد، سرنوشت صعود ایران به بازی‌های دیگر و خاصه بازی الجزایر (کشور مسلمانی دیگر) گره خورد. در قبال این تصادف، دو مواجهه نمادین رخ داد که باز به درد تحلیل ما می‌خورند. نخست آنکه جواد خیابانی گزارشگر مشهور، ویدیویی به عربی خطاب به تیم الجزایر منتشر کرد و آنها را بیش از همه «برادر» خواند و از آنان خواست که با بازی جوانمردانه و جنگنده کمک کنند که «تیمی مسلمان»[یعنی ایران] که شایسته صعود است، از صحنه رقابت‌ها خارج نشود. دیگر حادثه به گزارش همین بازی الجزایر و اتریش برمی‌گردد. وقتی الجزایر پس از حدود نیم‌ساعت بازی کسل‌‌کننده و غیرجوانمردانهٔ دوطرف، در دقیقه‌های پایانی گل زد، گزارشگر صداوسیما آن را با هیجان، گلی خطاب کرد که «تیمی مسلمان» زد تا «تیم مسلمان»[ایران] دیگری را یاری دهد. غافل از اینکه کمتر از یک دقیقهٔ بعد همان «تیم مسلمان» اجازه داد توپی به آسانی از طرف تیم اتریش وارد دروازه‌اش شود که به سختی می‌توان آن گل را در روند عادی و طبیعی دانست. مسلم بود که مساوی بیشتر به سود الجزایر است تا بردن اتریش. گزارشگر صداوسیما هم دیگری یادی از «تیم مسلمانِ» غمخوار «تیم مسلمان» دیگر نکرد! غرض چیست؟ غرض اینکه جهان بر مدار آرزواندیشی‌های ما و ایده‌های ذهنی و آرمانی ما نمی‌گردد. یکی از این ایده‌های ذهنی و ناموجود در جهان بیرونی مفهوم «امت اسلامی» است. روی زمین اتحادی ارگانیک و واقعی بر مدار عقاید دینی میان کشورهای مسلمان وجود ندارد، ولو آنکه کنفرانس‌ها و اتحادیه‌‌های دولتی و خطابه‌های سیاسی و بودجه‌های سنگین در ترویج آن خرج شود. اگر هم بتوان اتحادی میان کشورهای مسلمان جست، آن بیشتر «نژاد اسلامی» میان کشورهای «عرب» مسلمان است. تماشای بازی مصر و ایران در غزه را به منزلهٔ نماد در ذهن بیاورید. انکارکردنی نیست که ایران و ایرانی در ذهن مسلمانِ عرب «دیگری‌تر» از مسلمان عربیِ کشورهای عرب‌ است (البته به استثنای «شیعیان» عراقی، لبنان و بحرینی). حتی در این مقطع که ایران با مقاومت قهرمانانه در برابر آمریکا و اسرائیل، حتی در بین کشورهای عربی که ایران به آنها حمله کرده، محبوبیت بالایی دارد. ثالثاً، همان‌گونه که در آغاز آوردیم، در عصر دولت/ملت، منافع ملیِ عینی مقدم بر منافع عقیدتیِ ذهنی است. انتظار عمل بر مبنای انتظارهای امت‌اندیش، اختلال شناختی و سرخوردگی عاطفی و شکست‌های ملی به بار می‌آورد. چون در واقعیتِ دولت/ملت و واقعیتِ مسلمان عرب/مسلمان غیرعرب، مفهوم «امت اسلامی» تا حد بسیاری در بین کشورهای مسلمان انتزاعی است. 🔻ادامه🔻 #یادداشت @Hamesh1

  • صعود و آش امر ملی حضور و بازی‌های تیم‌ ملی در جام جهانی از جهتی شبیه جنگ اخیر با اسرائیل و آمریکاست. اپوزیسیون که پیش از جنگ، از امید تا بی‌اعتنایی، شکست سنگین ایران را پیش‌بینی می‌کردند. حتی هواداران حکومت نیز به‌رغم تأکید بر قوای مسلح، چه‌بسا ته دلشان نگران بودند. اما جنگ رخ داد و ایران به‌رغم صدمات و هزینه‌های سنگین، از جنگ سربلند بیرون آمد (تا این لحظه) و مانع تحقق اهداف استراتژیک مهاجمان شد و به این معنا طرف پیروز جنگ بود. این مقاومت و ایستادگی موجب تغییر نگاه بسیاری از ناظران، اعم از اپوزیسیون و قشر میانه و حامی حکومت شد و اعتنای به امر ملی را در نظم سیاسی فعلی تا حدی ترمیم کرد. تیم فوتبال ایران نیز با حضور تاریخیِ در میانهٔ جنگ و سختی‌های آماده‌سازی و تردیدها برای حضور، در بین مخاطبان از بخت کمی برخوردار بود. در حواشی سیاسی دوگانهٔ تیم ملی و تیم جمهوری اسلامی و برگزاری بازی‌ها در آمریکا و در حواشیِ ورزشی، مشکلات در آماده‌سازی، مهمترین موانعی بودند که باعث می‌شد قبل از بازی‌ها کمتر کسی فال خوب بزند و پیش‌بینی کارنامهٔ درخور برای این تیم داشته باشد. بازی‌ها پیش رفت و هر چه جلوتر آمد، ایران سروشکل بهتری پیدا کرد و اگر بازبینی‌های چندسانتی‌متری و مناقشه‌برانگیز تکنولوژی VAR نبود، چه‌بسا الان در مقام تیم اول صعود کرده بود. جنگ و فوتبال از این نظر به هم می‌رسند. برچسب «تیم جمهوری اسلامی» در پسِ اتفاقات سیاسیِ داخلیِ این چند سال و مهم‌تر از همه نقش رسانه‌های اپوزیسیون در جاانداختن انگارهٔ «حرمت شادی و زندگیِ عادی» به نام مبارزه و مصداقش القای حس شرم در صورت خوشحالی از پیروزی تیم ملی فوتبال ... کار را پیش از مسابقات سخت کرده بود. چیزی شبیه به وضعیت جنگ. اما همان‌طور که گفتیم، هر چه جلو رفت، به تناسب عملکرد خوب تیم و ذات گیرای فوتبال در ساحت ملی و جام جهانی، از قضا سرکنگبینِ بدخواهان صفرا فزود. از چه جهت صفرا فزودن سرکنگبین؟ از این جهت که سیاسی‌کردن ورزش و خاصه فوتبال و ساختن برچسب «تیم جمهوری اسلامی» و ... حال اثر معکوس پیدا کرده. تیم ملی با بازی‌های خوب، خوشحالی را یواشکی هم شده به مبارزان تحریم‌کنندهٔ بازی‌ها تزریق می‌‌کند، چه رسد به هواداران. حتی در بین تماشاچیانی که به ورزشگاه می‌رفتند، تا ناسزا حوالیِ «بی‌شرف»ها کنند، موج غالب تشویق تیم و هم‌وطن‌شدن بر محوریت تیم ملی بود. نتیجه آنکه، ویرانی‌طلبان و تنش‌زی‌ها فوتبال را بیش از پیش سیاسی کردند، و حال با بازیِ خوب تیم، فوتبالِ سیاست‌زده پیکانش برعکس شده و به کارِ ترمیم‌های سیاسی و ملی در این مقطع بحرانی آمده است. به این معنا که ناخواسته گروه‌های چندگانه و دست‌کم دوقطبی را دوباره دور نام کشور جمع و همهٔ را در کنار هم ایرانی و فاصله‌ها و تنش‌ها را کم کرده است. چیزی که دقیقأ نقطهٔ مقابل پوچی سیاسی و سردرگمیِ هویتی‌ای بود که اپوزیسیون ویرانی‌طلب، از آن منظر به تیم حمله و ذهن‌ها را مدیریت می‌کرد. اگر نکات اخیر درست باشد، تیم ملی فوتبال در این روزها به عمیق‌ترین معنا کارکردی سیاسی و ملی پیدا کرده. پس هر چه بیشتر و بهتر نتایج تاریخی بگیرد و فوج بیشتری از مردمانِ چندپاره و سردرگم را ناخواسته به حمایت بکشاند، تأثیرش در ترمیم هویت ملی بیشتر خواهد بود.پس اگر تیم صعود تاریخی و احتمالیِ از گروه داشته باشد و حتی بتواند به مراحل بالاتری هم برسد، این صعود صرفاً ورزشی نیست و فایده‌اش محدود به مستطیل سبز نمی‌ماند. این صعود احتمالی، صعود به تجربهٔ دوبارهٔ امر ملی و خروج از سردرگمی هویتی و پوچیِ سیاسی است. مخالفان نگویند که عه، ما هم همین را می‌گفتیم که این فوتبال و این تیم اساساً سیاسی است. بله، در این مقطع بسیار کارکرد سیاسی پیدا کرده. اما این بیش از همه محصول تلاش کور و مفصل خود شماست؛ شمایی که با اهداف سیاسی، تیمی ورزشی را به غوغای سیاست آمیختید و دوگانهٔ کاذب «تیم ایران» و «تیم جمهوری اسلامی» ساختید و برای آماده‌سازی ذهنیِ حمله به کشور، به هر عنصری که ذره‌ای چسب‌ اجتماعی بود حمله کردید و مجال برای تنفس هیچ امر ملی‌ای باقی نگذاشتید. پس از هیچ کس ننالید. این آشی است که خود شما نخود و لوبیا و آب و رشته‌اش را تدارک دیدید و در قابلمه ریختید و منتظر بودید که بپیزد. حال پخته. فقط شبیه به جنگ، خروجی‌اش عکس آن مزه‌ای شده که شما انتظارش را داشتید. امید که با صعود که سزاوار این تیم است، آش امر ملی بیشتر هم جا بیفتد! #یادداشت @Hamesh1

  • کمتر به یاد می‌آورم که فیلمی به جهت گیرایی، این‌قدر عضلاتم را در هنگام تماشا منقبض کند! آن‌هم فیلمی که از اول تا آخر در دو اتاق می‌گذرد! اصل واقعهٔ دلخراش، استفاده از مکالمه‌های واقعی با دخترک شهید، ساختار مستندگونهٔ روان و کم‌نقص، بازی‌های درخشان، بیرون‌آمدن تازهٔ ما از جنگ مستقیم با اسرائیل و … دست به دست هم می‌دهند که «صدای هند رجب» آنچنانی که در ونیز درخشید، در چشم مخاطب هم بدرخشد. فهمیدم که اتفاقی نبوده که ۲۳ دقیقه برای فیلم و به یاد صاحب آن صدای لطیف و معصوم، در جشنوارهٔ ونیز ایستادند و با اشک کف زدند. #فیلم @Hamesh1

  • 12 июн.1 1821718

    پس چرا از ۱۸ و ۱۹ دی نمی‌گی؟ قسمت سوم. 🔺ادامه از🔺 همچنین قرار بود در ادامه نیروهای تجزیه‌طلب و مسلح‌شدهٔ کرد از سمت غرب هم وارد کشور شوند و جنگ شهریِ تدارک‌دیده‌شده را در مناطق غربی بغرنج‌تر کنند. عدد بالای دویست کشته از میان نیروهای امنیتی و نظامی شاهدی مهم در درک وضعیت است که اعتراض «شبانه»، بیش از اعتراضی عادی، شبیه جنگ داخلی و شهری است. کوتاه‌آنکه مسیر به سمتی برده شد، که فضایی فراهم شود که از مردم معترض، کشته گرفته شود و «تعداد کشته‌ها» «تعداد قربانیان و تعداد بمب‌های» فردای جنگ را توجیه کند و خفیف. یادمان نرفته و نخواهد رفت که عدد جعلی و تخمینی [به شهادت آشکار جواد اکبرین، کارشناس ایران‌اینتر در روزهای پس ارائهٔ فهرست دولت و ناتوانی در اظهار مستند افراد بیشتر] اولیهٔ ۱۲ هزار نفر از سوی ایران ‌اینترنشنال برای توجیه مداخلهٔ خارجی مطرح شد. عددی که نماد «اهمیت تعداد» کشته‌ها برای طراحان و توجیه‌گران مداخلهٔ نظامی تا سقوط و تسلط بر کشور بود و بعدش تا ۵۰ هزار نفر هم پیش رفت و هر بار روی عددی ایستاد، بی‌آنکه یک سند و یک کد ملی بیشتر از فهرست دولت پزشکیان ارائه شده باشد. پس در این بین، بی‌شک عناصری معدود از نیروهای جاسوسی دست به کشتار مردم عادی و معترض زده‌اند، اما نباید در این باره غلو کرد. متأسفانه بخش گسترده‌ای از معترضان منطقاً باید به دست نیروهای نظامی و امنیتی و با احساس «تهدید وجودی» در زدوخورد جنگی از میان رفته باشند. نیروهایی که به گواه مشاهده‌ها و روایت افراد حاضر، در ساعت‌های اولیه مقابله‌به‌مثل نداشته‌اند و حتی گاهی مسلح نبوده‌اند و تلفات بسیار داده‌اند. عین مواجهه‌ای که در دوازده سیزده‌روز پیشینِ اعتراضات داشتند. پس در اینجا من با روایت رسمی و صداوسیمایی فاصله دارم. در عین حال به حکم زندگی در بیرون از ایران، می‌دانم که شبیه چنین تلاش‌های متهورانه‌ای برای تصاحب مراکز حکومتی و حساس در هر جای جهان به فرمان کارگزار دشمن خارجی، از سوی نیروهای پلیس به شبیه همین نتایج هولناک ختم می‌شود. روایت پیشین که بخش کوچکی از منظر نگارنده به قصه است، به‌هیچ‌وجه نافی سلب مسئولیت از حکومت در قبال این فاجعه نیست. فرد اخلاق‌گرا و ملتزم به معیارهای جهانشمولِ اخلاقی تا شخص معتقد به بینا و شنوابودن در و دیوار این هستی، از مرگ ناحق انسان آزرده می‌شود و از غمش به خود می‌پیچد. برای او برخلاف منطق ناقد طلبکار، خون خون است، انسان انسان است، همو‌طن هموطن است، مظلوم مظلوم است، جاویدنام جاویدنام است. او نباید میان جان‌ها تفاوت بگذارد و اگر برایش مسلم شود که خونی به ناحق ریخته شده، موظف و مسئول است که دست‌کم در درونش با آن جنایت همدل نباشد. همزمان هم شبیه قاضی‌ای وسواس و دقیق، زمینهٔ اتفاقات را بررسی می‌کند و اگر هم می‌خواهد برای قاتل حکمی صادر کند، شدت حکم را با واقعیت‌های میدانی تنظیم می‌کند. از این روی در حد خودم، به صلاح ملک و ملت می‌دانم که پس از عبور سرافرازانه از جنگ تحمیلیِ اخیر به یمن دلاوری‌های نیروی مسلح کشور و رفع تحریم‌های اقتصادی که هدفش گرسنگی و رساندن مردم به همین وضعیت بود، کمیته‌ای دلسوز و مرضی‌الطرفین در جهت بررسی فاجعهٔ دی تشکیل شود و گام‌هایی ملی و واقعی برای التیام و آشتی برداشته شود. شاهد آنکه تصمیم شجاعانهٔ اعلام فهرست کشته‌شدگان چه تأثیری در باطل‌السحرکردن نقشه‌های شوم اعلام عدد بالای کشته‌ها برداشت؛ عددهای شومی که هنوز از بسیاری از ذهن‌ها رخت برنبسته است. نباید گمان کرد که خروج سرافرازانه از جنگ و ارتقای موقعیت ملی و منطقه‌ای ایران در پسِ آن، ما را بی‌نیاز از علاج این استخوان لای زخم خواهد کرد. فراموش نکنیم که فاصلهٔ فاجعهٔ دی با جنگ دوازده‌روزه، کمتر از هفت ماه بود. ابرقدرت شدن صرفاً به حفظ تنگه و ایستادگی تاریخی در برابر ارتش ابرقدرت جهان نیست. ابرقدرت‌بودن به توانایی کاستن از زمینه‌های تنش داخلی و مواجههٔ مسئولانه و شجاع با بحران‌های داخلی هم است. فکری به حال این قصه نشود و عاملیت حکومت در رفع مسئله‌ها ناچیز انگاشته شود، گرگ‌های در کمین نشسته، پرحوصله‌اند و بی‌شک طرحی دیگر خواهند ریخت. #یادداشت @Hamesh1