tgindex
جهان‌پریش | آرش رمضانی

جهان‌پریش | آرش رمضانی

Статистика
@jahanparishКнигиперсидский

«من سلامم اگرچه توقیفم» کتاب، فیلم، یادداشت، داستان و چیزهای پراکنده. @arashramezani داستان‌نویس، کتابفروش، فعال اجتماعی. مشهد https://www.goodreads.com/book/show/59682095

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
13
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 117
+1 за 4 дн.
Сутки
+1
+0,09%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
312
30 постов
Вовлечённость
27,9%
к подписчикам
Постов в день
1,9
всего 30
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
233
1/48двое суток
267
1/72трое суток
287

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امروز رفیقم علی بهم فلش داد که یک فیلم دلهره آور را ببینم. یک ربع نگاه کردم، ترسیدم، قطعش کردم. دیدم توی فلشش فیلم درخشان «جایی برای پیرمردها نیست» را هم دارد و این شد که این فیلم را باز دیدم. حقیقتا هر لحظه‌اش دیدنی‌ست و یکی از بهترین شخصیت‌های شریر-روانیِ تاریخ سینما را در قالب شخصیت آنتون چیگور -بازیِ خاویر باردام- می‌توانیم ببینیم. اگر این علاقه دارید یک فیلم خشک و خشن، راویِ کشمکش قدیمی زندگی-طمع-مرگ را ببینید، جایی برای پیرمردها نیست را توصیه می‌کنم که رمانی به همین نام و کارگردانی برادران کوئن را پشتوانه‌ی خودش دارد.

  • دلسوخته مرامنامه‌ی جهانی خماران و قمارباختگان - از جمعِ پراکنده‌ی رندان جهانم

  • عطار لابد سقوط روانی را تجربه کرده بود که در بیت ۲۲۱۵ از منطق‌الطیر گفته بود مانده‌ام در تنگنای این جهان تنگِ تنگ است این جهانم در زمان

  • شبِ اوهامِ مدام John Atkinson Grimshaw 1871

  • شبِ اوهامِ مدام John Atkinson Grimshaw 1871

  • پاییز لیاقتِ انتظار را دارد.

  • محسن یاوری اثری خواندنی را گردآورده است و ترجمه کرده است. او درباره‌ی این کتاب نوشته است: «من با کتاب شاید آخرین حرف‌ها خواسته ام صدای کسانی باشم که تاریخ آن‌ها و رنج‌شان را نادیده گرفته است. برای پیداکردن این ناداستان‌ها، ماه‌ها و روزها و ساعت‌های زیادی را صرف جست‌وجو و خواندن روایت‌های بی‌شماری از جنگ‌های مختلف کرده‌ام. وقتی این روایت‌ها مثل تکه‌های پازل کنار هم قرار می‌گیرند، یک مفهوم بزرگ به‌وضوح آشکار خواهد شد و آن این‌که فرقی نمی‌کند که تاریخ شما را سمت برندهٔ ماجرا بگذارد یا سمت بازنده، فرقی نمی‌کند که شما آن خلبان بمب‌افکن پی‌۴۷ آمریکایی باشید که بمب‌ها را روی سرمان می‌ریزد یا جزو آدم‌هایی باشید که در شهرمان عزیزانی را از دست داده‌اند، شما در نهایت بازنده‌اید و سهم‌تان فقط کابوس است و جنگ در نهایت برای آدم‌های معمولی برنده‌ای نخواهد داشت. همان‌طور که در روایت «داستان جنگ» یا «کابوس‌ها» در این کتاب خواهید خواند. به امید دنیایی که در آن پرچم صلح همه‌جا برافراشته شود.» این کتاب را می‌توانید با تخفیف از این زیر تهیه کنید: https://www.iranketab.ir/book/192241-maybe-the-last-words

  • آرایشگرم -بله. شاید باورتان نشود ولی من آرایشگر دارم.- رفته کاشت مو انجام داده و ده روز می‌خواهد استراحت کند. اما من بهش خیانت نمی‌کنم. یادِ آرایشگر بیست سالِ اول زندگیم افتادم. قاسم بیات. البته که آرایشگر نبود و سلمونی بود. یک تحلیلگر حرفه‌ای فوتبال و کمدین بزرگ بود که دست بی‌رحم روزگار به جای میکروفون، ماشین اصلاح به دستش داده بود. اواخر دهه‌ی هشتاد بود که آبدارچی بانک شد، سینیِ چایی برداشت، و قیچی و موزر را گذاشت و آهسته آهسته از این حرفه رفت. چند سال بعد بود که من این یکی را پیدا کردم. همینی که الان رفته مو کاشته است و چند سال است به من راهکارهای محافظت از مو را آموزش می‌دهد و من هیچکدام را -شکر خدا- انجام نمی‌دهم و الکی بهش می‌گویم انجام می‌دهم. اسمش محمود بایگی است. چهارراه دانشجو میز آفیش می‌کرد توی یک سالون. بعدا کسبش را توسعه داد و خودش آرایشگاه تاسیس کرد ولی شکست خورد و برگشت به میز آفیش کردن. در کارِ سر و کلّه‌ی من اوستا است چون موی بلندِ فر را آرایشگر مردانه یاد ندارد کار کند. دست بهش نمی‌زنند. می‌ترسند. الکی می‌گویند وقتمان پر است درحالی که از بیکاری دارن مگس می‌شمرند. ولی بایگی جسور است و قبلاً روی سر یک نفر دیگر اوستا شده و حالا ده سال است من مشتریش هستم و راضی باشم یا نباشم، تا وقتی بایگی دست به قیچی است من باهاش می‌مانم. بگذریم. رفته است مو کاشته است.

  • ظهر در مرداد

  • 11 авг.30743из jahanparish

    "در بندر آمستردام" شاهکار ژاک برل

  • امروز

  • «نمی‌دانست این تهدید از کجا پیدا شد و به زبانش آمد. از تصویر پیرمرد ریش‌سفید با یک گالن بنزین در کنارش که روز اول جلوی مسافرخانه دیده بود!؟ یا از تاریکی انتهای راهرو که مردی از آن بیرون آمده و به دنبال زن و دختری جوان تا پشت در اتاق‌شان رفته بود؟ یا حتی قبل‌تر از آن؛ از مرگ پدر، از حبس شدن در میان یک حویلی؛ و یا حتی از چیزی که به ظاهر خیلی بی‌ربط به‌نظر می‌رسید، از روزی که طالب‌ها ایوبی را بردند. از فروختن خانه؟! و یا حتی خیلی قبل‌تر از این‌ها، از مرگ نوریه وقتی که شاید او هنوز یک خوشه‌ی انگور روی تاک سبز حویلی بود؟!» رمان «درگشت» نوشته‌ی ریحانه افضلی است که پر از درد است و یکی از کارهای خواندنیِ این سالهاست. لینک اینترنتی خرید این کتاب را برایتان می‌گذارم: https://qoqnoosp.com/product/detail/404125/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA(%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%86%D8%B1)

  • 10 авг.3131011

    -او در حال مبارزه با ماست. - بدون اینکه کاری بکند؟ فیلم کوتاه «سلندر» محصول ۱۳۶۲ ساخته‌ی واروژ کریم مسیحی را ببینید. بر اساس فیلمنامه‌ای از بهرام بیضائی ساخته شده است و از معدود دفعاتی‌ست که کسی توانسته است یک فیلمنامه‌ی بیضائی را بسازد و روحِ جهان بیضائی را در آن منعکس کند. به نظرم این فیلم ۳۰ دقیقه‌ای، یک اثر سینمایی کم‌نظیر در میان فیلم‌های کوتاه ایرانی‌ست. داستان دو مهاجم -تُرک/مغول- است که در حاشیه‌ی یک غارت، با یک صوفی تنها روبه رو می‌شوند. این اثرِ استعاری و چند لایه، راوی مواجهه‌ی فرهنگ ایرانی با فرهنگ‌های مهاجم است. لینک فیلم در آپارات: https://www.aparat.com/v/u22c6gs

  • Harald Sohlberg

  • 9 авг.402358

    دوستان عزیز چنل من «دِیلی» نیست. مردی که چنل دیلی دارد یک کاریش می‌شود. مرد که دیلی ندارد. چنل بنده یک چنل روانشناسی، فلسفی، ادبی و روشنفکری است که گاه‌گاهی بزرگواری می‌کنم و مزاح هم می‌فرمایم یا درونیاتم را اینجا منعکس می‌کنم. همین. خواهیم دید چه خواهد شد.

  • Arman Shadivand (Armando) – Gavaznha

  • 9 авг.375171

    اینکه یک نفر کتابش را در ایران با مجوز چاپ کند به این معنی نیست که طرف، «از خودشونه وگرنه نمی‌ذاشتن کتابش چاپ بشه» بگذارید برایتان مثال بزنم. همین الان لااقل چهارتا کتاب از کله‌زردِ بی‌ادب دارد در ایران تجدید چاپ می‌شود. ترامپ هم از خودشونه؟!

  • 9 авг.5972911

    سیتیزن دل پاک چه چرندیه؟ شقایق اینجا من خیلی غریبم.

  • 8 авг.456392

    مرداد البته برای من معنای ویژه‌ای داره که تولد «آنجا»ست. و چه روشن‌روزی‌ست این روز برام.

  • 8 авг.481162

    نمی‌دانم چی شده است. من مدتهاست که عطرِ رُز به مشامم نخورده است. انگار رزهایی که فقط رخ دارند در نزاعِ بقای بازار انسانی بازی را برده‌اند و رزهای عطری منقرض شده‌اند. چند هفته‌ی پیش شاید ده بار حین راه رفتن کج شدم تا ببینم زرهای هررنگِ توی پیاده‌روها که شهرداری می‌کاردشان هم بی‌عطر و بی‌سیرت شده‌اند یا نه. که دیدم شده‌اند. رزهای توی گل‌فروشی که هیچ. فقط ایستادن و قیافه گرفتن را یاد دارند. چندتا برگ سرخ کاغذی‌اند. شایدم من بویایی‌ام را باخته ام. ولی نه. من هنوز ده هزار بو را مخصوصا بدها و متعفن‌هایش را می‌توانم به تفکیک تشخیص بدهم. من می‌دانم که بوی رز، چیزی بود که در این دنیا بود از این دنیا رفت که رفت. و حالا نیست. می‌شود نبودنش را گفت اما نمی‌شود نبودنش را نشان داد.