tgindex
انتشارات مینوی خرد minooyekheradpub

انتشارات مینوی خرد minooyekheradpub

Статистика

فلسفه، اندیشه ی سیاسی، نظریه ی هنر، نقد ادبی

Последний пост
30 нояб.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 038
−1 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,19%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 457
20 постов
Вовлечённость
140,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 30 нояб.1 58321

    منتشر شد @minooyekherad

  • « زنهار زنهار نباید که زیرکی تو و بیزاری جستن تو از عامیان آن دانی که هر چیزی را منکر شوی، زیرا که آن سبکساری و عجز است. و حماقت در دروغ داشتن چیزی که حال آن ترا پیدا نشده است کمتر از حماقت نیست براست داشتن چیزی که پیش تو بیّنت و درستی آن ظاهر نیست؛ بل که بر تو واجب است که دست در ریسمان توقف زنی، اگر چه آنچ بشنوی ترا مستنکر آید، مگر که استحالت آن چیز ترا مبرهن شود. و صواب آنست که امثال این احوال در بقعهٔ امکان بگذاری، مادام کی برهان ترا از آن باز ندارد.» صص. ۲۷۵-۲۷۶

  • گرچه زمانی مارکس فقرا را معتقد ساخت که فقر پدیداری سیاسی است و در نتیجهٔ خشونت و تعدی به‌وجود می‌آید و نه عوامل دیگر، و گرچه فقر تقید به ضروریات را موجد می‌گردد، اما باور درست بر این اساس استوار است که رنج و پریشانی ناشی از فقر نباید به روی دروازه‌های سیاست گشوده شود و درمان آلام ناشی از مضیقه، راه طولانی محاجه و مصالحه در حیطهٔ حقوق و سیاست را می‌طلبد. با‌وجوداین به عنوان ناشری که چیرگی مشکلات اقتصادی بر کاروزندگی‌اش نه تنها مانع به‌موقع مهیا کردن آثار برای نمایشگاه کتاب که بهترین فرصت برای رفع بخشی از مشکلات اقتصادی بود، گردید بلکه سدی هم گردید که نشر آثار دکتر جواد طباطبایی با وجود خواست همسر ایشان، توسط این نشر صورت نگیرد. مسئلهٔ سایه‌افکندن مشکلات اقتصادی بر ناشران خصوصی را گرچه نزد شخصیت‌هایی طرح شده، اما تکرار این سخن، ممکن است دستکم برای ادارهٔ کتاب زمینه‌ای پدید آورد که منجر به گشودن راه‌هایی مانند راهی برای سهولت گرفتن وام بانکی کم‌بهره برای ناشران خصوصی گردد.

  • به نظر منتسکیو این ادعا که خداوند قدرت آن را دارد که بدون قواعد بر عالم فرمان براند بی‌معناست، زیرا بدون این قانون‌ها عالم نمی‌توانست بقایی داشته باشد. با تکیه بر این ضرورت وجود قانون در عالم، منتسکیو بخت را نیز حاکم بر امور عالم نمی‌داند و در ملاحظاتی دربارهٔ علل و اسباب عظمت و انحطاط رُمیان می‌نویسد: «بخت بر عالم فرمان نمی‌راند. این امر را می‌توان از رُمیان پرسید که آن‌گاه که مطابق طرحی فرمان می‌راندند، شرایط پیوسته مساعد بسیاری داشتند و آن‌گاه که برابر طرحی دیگر فرمان می‌راندند، شکست‌های پی در پی بر آنان تحمیل شد. علّت‌های کلی‌ای وجود دارد که در هر نظام سلطنتی عمل می‌کند، آن را حفظ می‌کند یا به نابودی می‌کشاند. همهٔ حوادث تابع قانونی هستند» Montesquieu, «Coniderations sur les causes de la grandeur des Romains et de leur décadence »٫ XVIII, MOC, II,p. 173. ص. ۳۴۱

  • الفاظ آغازین کتاب شش دفتر دربارهٔ کشور اثر ژان بُدَن از جهات بسیاری مهمترین بخش این اثر بزرگ است، آنجا که او کشور république / commonwealth را حکومت government تعریف می‌کند. حکومت بر اساس حق un droit gouvernement تعریفی است که در سال ۱۵۷۶ بیان شد و دولت را با حکومت یکی دانست. این یکسان‌سازی در قالب نظریه‌ای کلی شرایط سیاسی‌ای را که عملاً در هر دولت واحد اروپایی غالب شده بود، صورتبندی می‌کند. وحدتی که در میان هر ملتی شکل می‌گیرد تا از طوفان حوادث مصون بماند.

  • ... چرچیل دریافته بود «ژئوپولیتیک از ایدئولوژی مهمتر است» نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا، پس از شروع جنگ توسط آلمان، دو مأموریت حیاتی داشت: حفاظت از کشتی‌های تجاری و جلوگیری از تهاجم از طریق کانال مانش. تا زمان انتخاب چرچیل به نخست‌وزیری، یازده فروند از صدوهفتادونه ناوشکن بریتانیا از دست رفته بود. ناوشکن‌های در حال ساخت تا ۱۹۴۱ آماده نمی‌شد. پس از آنکه چرچیل چهل یا پنجاه فروند ناوشکن قدیمی از امریکا درخواست کرد، و امریکا درخواست او را رد کرد، چرچیل طرح جایگزین را به‌کار گرفت: کتاب کشتی‌های جنگی جین در سال ۱۹۳۹ فهرست کشورهایی با بزرگترین نیروی دریایی جهان را به این ترتیب ذکر کرد:۱. بریتانیا ۲. ایالات متحده ۳. ژاپن ۴. فرانسه ۵. ایتالیا ۶. آلمان ۷. اتحاد جماهیر شوروی بریتانیا برای مقابله با تهدید زیردریایی‌های آلمان، به کمک یک یا چند نیروی دریایی بزرگ نیاز داشت. چرچیل پس از پاسخ منفی امریکا، به سراغ ژاپن رفت. مذاکرات با ژاپن هیچ پیشرفتی نداشت. شوروی هم که در اوت گذشته پیمان عدم تجاوز با آلمان امضا کرده بود. چرچیل به ایتالیا اندیشید‌ و تلاش کرد موسولینی را متقاعد کند تا پنجمین نیروی دریایی بزرگ جهان را بی‌طرف نگه دارد. تلاش‌های اوزمانی ناکام ماند که ایتالیا در ده ژوئن ۱۹۴۰ به طرفداری از آلمان وارد جنگ شد. چرچیل تلاش کرد متحد خود فرانسه را در جنگ نگه دارد. اوایل ژوئن فرانسه در خطر جدی قرار گرفت. آخرین نشست شورای عالی جنگ انگلیس-فرانسه چرچیل به دریاسالار دارلان فرمانده کل نیروی دریایی فرانسه نزدیک شد و از وی خواست در هر شرایطی ناوگان را تسلیم آلمان نکنند. پس از سقوط فرانسه چرچیل امیدوار بود ناوگان فرانسه به سمت بریتانیا حرکت کند.اما ناوگان فرانسه هیچ حرکتی برای پیوستن به بریتانیا انجام نداد.چرچیل تصمیم به اقدام گرفت. او عملیات کاتاپولت را در سه ژوئیه ۱۹۴۰ آغاز کرد که «شامل کنترل، یا غیر فعال‌سازی مؤثر یا نابودی تمام ناوگان در دسترس فرانسه» بود. در بنادر خارج از فرانسه، افسران نیروی دریایی سلطنتی به همتایان فرانسوی چهار گزینه دادند: همراهی با ناوگان بریتانیا و ادامه جنگ، حرکت با خدمه کاهش‌یافته به سمت بندری بریتانیایی، حرکت به سمت بنادر هند غربی و خلع سلاح، یا نابود شدن. فقط در الجزایر وضعیت متفاوت شد و نیروی دریایی بریتانیا مجبور شد به سوی کشتی‌های فرانسوی آتش بگشاید. ۱۲۵۰ ملوان فرانسوی کشته شدند. چرچیل از فاجعهٔ اُران متأثر شد ولی می‌دانست اگر اجازه دهد آلمان ناوگان فرانسه را به‌دست آورد، این به معنای پایان کار بریتانیا بود. بریتانیا به شدت به ناوشکن‌های امریکایی نیاز داشت. « در تاریخ طولانی جهان این کاری است که اکنون باید انجام شود» امریکا پاسخ مثبت را مشروط به انجام این معامله‌ کرد: زمین‌های بریتانیا در مستعمراتش در کارائیب و اقیانوس اطلس برای استقرار پایگاه‌های امریکا مورد استفاده امریکا قرار بگیرد. چنین پایگاه‌هایی به حفاظت از ساحل شرقی ایالات متحده و همچنین کانال پاناما کمک می‌کرد.در عوض پنجاه ناوشکن قدیمی به بریتانیا فروخته می‌شد. ناوشکن‌ها قدیمی بودند اما دریاسالار جرج کریسی مدیر جنگ ضد زیردریایی بریتانیا گفت هر ناوشکنی که می‌تواند حرکت کند، شلیک کند و بمب عمقی پرتاب کند در ۱۹۴۰ به وزن طلا ارزش داشت. امریکا در نیوفاندلند، برمودا، باهاما، جامائیکا، سنت لوسیا، ترینیداد، آنتیگوا و گویان متعلق به بریتانیا، پایگاه‌هایی ساخت.انتقال حاکمیت مطرح نبود اما توافق بر سر اجاره‌های ۹۹ ساله بود. روزولت می‌خواست علاوه بر این بریتانیا قول دهد که در صورت سقوط بریتانیا، ناوگان خود را به امریکا بفرستد ، مانند همان قولی که بریتانیا از نیروی دریایی فرانسه گرفته بود. چرچیل نمی‌توانست با این خواست موافقت کند و قبول این خواست را خطری جدی برای روحیه بریتانیا تلقی می‌کرد …. @minooyekherad

  • ... چرچیل دریافته بود «ژئوپولیتیک از ایدئولوژی مهمتر است» نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا، پس از شروع جنگ توسط آلمان، دو مأموریت حیاتی داشت: حفاظت از کشتی‌های تجاری و جلوگیری از تهاجم از طریق کانال مانش. تا زمان انتخاب چرچیل به نخست‌وزیری، یازده فروند از صدوهفتادونه ناوشکن بریتانیا از دست رفته بود. ناوشکن‌های در حال ساخت تا ۱۹۴۱ آماده نمی‌شد. پس از آنکه چرچیل چهل یا پنجاه فروند ناوشکن قدیمی از امریکا درخواست کرد، و امریکا درخواست او را رد کرد، چرچیل طرح جایگزین را به‌کار گرفت: کتاب کشتی‌های جنگی جین در سال ۱۹۳۹ فهرست کشورهایی با بزرگترین نیروی دریایی جهان را به این ترتیب ذکر کرد:۱. بریتانیا ۲. ایالات متحده ۳. ژاپن ۴. فرانسه ۵. ایتالیا ۶. آلمان ۷. اتحاد جماهیر شوروی بریتانیا برای مقابله با تهدید زیردریایی‌های آلمان، به کمک یک یا چند نیروی دریایی بزرگ نیاز داشت.

  • без подписи

  • ابن خلدون از این حیث در زمان خود، و تا دو سدهٔ پیش، ناشناخته ماند که نظریهٔ انحطاط ابن خلدون، به خلاف آن‌چه در اروپا در فاصلهٔ سدهٔ شانزدهم و هیجدهم ممکن شد، بسطی پیدا نکرد. ... اگر نتایج بحث دربارهٔ علل و اسباب انحطاط رُم تا سدهٔ هفدهم در دسترس نبود، مقدمات تأسیس علوم اجتماعی، در دو جریان مهم اندیشهٔ جدید، روشنگری اسکاتلند و ایده‌آلیسم آلمانی، ممکن نمی‌شد. استعمار در درون همین دو جریان اندیشهٔ اروپایی ممکن شده، هم‌چنان که نظریهٔ آن نیز در تحول آتی همین اندیشهٔ جدید اروپایی و با تکیه بر مقدمات آن ممکن شده است. اگر تلقی درست از آن مقدمات نداشته باشیم نمی‌توان نظریهٔ استعمار آماده به مصرف را علیه واقعیت استعمار، در صورت‌های گوناگون آن، به‌کار گرفت. احتمال دارد پیشگامان تبلیغ پیکار با استعمار، از لنین تا میشل فوکو، هر یک به نوعی، آبی به آسیاب کشورهای مستعمره‌ای ریخته باشند که کوششی برای برداشتن یوغ استعمار داشتند. بزرگ‌ترین قدرت‌هایی که پرچمداران پیکار با استعمار بودند، اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین، بزرگ‌ترین قدرت‌های استعماری نیز بودند ... نظریه‌های پسااستعماری و فرودستان کنونی نیز به نوبهٔ خود از فرآورده‌های همان نظریهٔ کهن ضد استعماری است . وجه مشترک همهٔ این نظریه‌ها کوشش برای جستجوی علل و اسباب نمودهای کم‌رشدی و توسعه‌نیافتگی و تبیین آن‌ها در علّت‌هایی است که در "بیرون" این کشورها قرار دارند، در حالی‌که ابن‌خلدون، در زمان خود به این نکتهٔ اساسی التفات پیدا کرده بود که اگر نتوان برای انحطاط توضیحی درونی پیدا کرد تبیین آن ممکن نخواهد شد. ص. ۴۹۴-۵

  • без подписи

  • مقالاتی در باب مقالات فدرالیست در سیاستنامه شمارهٔ ۳۳ از مدیر مسئول و سردبیر سیاستنامه که پیشنهاد من را در انجام مطالعه‌ای دقیق در کتاب شرح قانون اساسی امریکا یا همان مقالات فدرالیست با فراهم آوردن امکان تحریر مقالاتی از منظر حقوقی از حقوقدانانی جوان، مانند نویسندگانی که نامشان درج شده، با دقت شنید و گرچه با دشواری و صعوبت مختص این کار، ولی با شجاعت و درایت، اسباب گرد هم آوردن این نوشته‌ها را پدید آورد. گرچه این کتاب نیز مبین این امر است که امریکا از بدو پیدایش هویت ملی قدرتمندی داشت که منشأ آن بیش از آنکه قوم و مذهب باشد، مجموعه‌ای از ارزش‌های سیاسی مبتنی بر وفاداری به نهادهای برآمده از قانون اساسی بود و ملت امریکا از این حیث که قانون اساسی خود را به عنوان تجلی ارزش‌های کلی که مهاجران را با فرهنگ‌های متفاوت به یکدیگر نزدیکتر و شبیه‌تر می‌ساخت، مورد پرستش قرار داده‌اند، اما مطالعات دانشمندان علوم سیاسی و حقوقدانان که از بررسی دقیق تاریخ و روند دولت‌سازی در امریکا حاصل شده، دیدگاههای منتقدانه‌تری را مطرح کرده است. از جمله بررسی این مسئله که دو قطبی شدن جامعه‌ای که محصول دو قطبی ایدئولوژیک دو‌حزب است و آنها را در گروه‌هایی متصلب و به لحاظ ایدئولوژیک بهم‌پیوسته صف‌آرایی کرده، و تلاقی‌ آن با نظام سیاسی مدیسنی مبتنی بر نظارت و موازنه چه نتایجی تهدیدکننده‌ای در حفظ قدرت متمرکز در پی دارد. از منظر حقوقی نیز حقوقدانی چون گرهارد کسپر آسیب موجود در نظام اداره عمومی و مسائل مربوط به دادرسی عمومی را از تعدد لایه‌های حکومتی با اختیاراتی مشابه برمی‌شمرد که ضرورت رأی مستقل هر یک از لایه‌ها، هزارتویی از مقررات ایجاد می‌کند که ناهماهنگی‌ها و پیچیدگیهای درونی‌شان مستلزم لشکری از وکلای کارآزموده است. تازه وقتی حق اجرا در مسائل مربوط با منافع عمومی به بخش خصوصی واگذار می‌شود، تصمیم‌گیری در حکومت هر چه بیشتر مختل می‌شود. یا نزد مردم ، کنگره محل گفتگوهای بی‌حاصلی تلقی شده که حزب‌گرایی مانع از یافتن راه حل‌های مبتنی بر عقل سلیم گشته است. مشروطیت امریکایی مبتنی بر نظام سیاسی قدیم خود یعنی نظارت و‌ موازنه بود که این نظم به دلیل عدم انعطاف با اقتضائات جدید در معرض تهدید قرار گرفته است. @minooyekherad

  • از مقالهٔ «خرد و آزادی در فلسفهٔ اجتماعی ارنست گلنر» نوشتهٔ نادر انتخابی در ارجنامهٔ دکتر عزت‌الله فولادوند/ انتشارات مینوی خرد گلنر چون مردم‌شناسان اروپایی، چیستی بنیاد سامان اجتماعی اقوام «غیر متمدن» را پرسش خود ساخته بود. خویشاوندی و همخونی در این اقوام چه نقشی در یکپارچگی اجتماعی و شکل‌گیری قدرت سیاسی ایفا می‌کند؟ کاوش‌های گلنر دربارهٔ ساز و کار قبایل مراکشی از یک سو متکی بر نظریهٔ ادواری ابن خلدون و از سوی دیگر مبتنی بر نظریهٔ «فراز و فرود شرک و خداشناسی» دیوید هیوم است.ابن خلدون در توضیح دست به دست شدن سریع قدرت نظریهٔ ادواری تاریخ را طرح کرد. هر تمدن چرخه‌ای دارد و هر دولت سه مرحلهٔ جوانی و پختگی و کهولت. گلنر این چرخه‌ها یعنی فراز و فرود دولت‌های جهان اسلام را از شور ‌و هیجان‌های دینی که به شکل یکتاپرستی رخ می‌نماید و سبب همبستگی گروهی می‌شود و سپس سیادت بادیه‌نشینان بر شهرها و قدرت رسیدن یک خاندان و سپس از دست رفتن قدرت در تجمل و فساد شهری و از دست رفتن دینداری روزهای نخست، و آغاز زوال را ترسیم می‌کند. گلنر در تکمیل نظر ابن خلدون و حرکت نوسانی هیوم، دو مفهوم پراکندگی و کرامت پیران را طرح می‌کند. نقش پیران کاستن از شدت برخوردها در درون نظام اجتماعی است. این سامان با سیادت استعمار بر مراکش دگرگون شد. با ورود قدرتها از دامنهٔ نفوذ قبایل کاسته شد و پیران صاحب کرامت از منزلت پیشین فروافتادند.جمعیت شهرها فزونی گرفت و اسلام شفاهی پیران جای خود را به اسلام عالمانهٔ فقیهان شهرنشین داد. وقتی پیران جایگاه خود زا از دست دادند ایدئولوژی ناحیه‌ای آنها با ظهور خودآگاهی ملی که پیامد مواجههٔ مردم شمال آفریقا با استعمار غرب بود، عقب نشست. از این دوره است که اسلام علما و ناسیونالیسم درهم‌آمیختند. @minooyekherad

  • تابستان انقلابی تولد استقلال آمریکا جوزف جی. الیس ترجمهٔ مسعود عالمی انتشارات مینوی خرد پولوبیوس در کتاب تواریخ می‌گوید تبدیل حکومت از شکلی به شکل دیگر کاتا فوزین یعنی بر حسب طبیعت صورت می گیرد. آنچه او‌ بدان اشاره دارد دوری است که در عهد باستان معتقد بودند بر پایهٔ فرق میان ثروتمند و تهیدست استوار بوده و تا ابد تکرار می‌شود. این دور در انقلاب امریکا شکسته شد. مسئله فقر «توده‌ها» در این انقلاب تأثیری نداشت. بعضی از شخصیت‌های مهم در بحبوبهٔ وقایع منجر به انقلاب با استقلال، که جنگ و انقلاب توأمان بود، مخالف بودند؛ قارهٔ بزرگ مأمن و وعده‌گاه تنگدستانی شده بود که در شرایط واحد و خوشایندی به دور از فقر مطلق بدتر از مرگ زندگی می‌کردند. این کتاب نشان می‌دهد که مردان انقلاب هرگز به دنبال انقلاب و تأسیس سازمان سیاسی جدیدی نبودند. خود آن قارهٔ نو و آنچه حفرسن برابری زیبای غنی و فقیر می‌خواند چنین دگرگونی را پدید آورده بود. روحی که در امریکای پیش از انقلاب پدیدار شده بود اهمیت بیشتری نسبت به تغییر بنیان قلمرو سیاست داشت. اما آنچه معماران آیندهٔ نظام سیاسی جدید امریکا را به سوی پدید آوردن نظامی نو که «قدمت» ضامن حقیقت مفاهیم سازندهٔ آن باشد، سوق داد سیاست انگلستان بود و به قول واشینگتن زمان سعد را فراهم آورد تا گنجینهٔ گشودهٔ رنج قانونگذاران و خردمندان قرون گذشته را فرصتی برای عمل نمایند. انقلاب آمریکا در این کتاب روایت دو‌ویژگی این سرزمین است: نخستين ویژگی این سرزمين احساس ویژه‌ای از شرافت است که بازمانده‌ای از جهان قرون وسطایی بود. یعنی اینکه مجموعه‌ای کاملا تعریف شده از اصول، رفتار یک جنتلمن را در همۀ زمانها هدایت میکرد، به ویژه در شرایط پرتنش یا تهدیدکنندۀ زندگی. مردانی که با این حس اشرافی از شرافت هدایت میشدند، تمایل داشتند به گونه‌ای رفتار کنند که امروز برای ما عجيب به نظر میرسد، مثلا در برابر آتش توپخانه می‌ایستادند به جای آنکه دراز بکشند یا به دنبال پناهگاه باشند. ژنرالها نيز دربارۀ گزینه‌های استراتژیک و تاکتيکی در ميدان نبرد به شکلی مشابه بحث می‌کردند، زیرا عقب‌نشينی را بی‌افتخار و آسيب زننده به شهرت خود میدانستند. واشنگتن برجسته‌ترین شخصيت شرافتمند داستان ماست. دومين ویژگی: چون انقلاب آمریکا در نهایت به ایجاد یک دولت-ملت یکپارچه و قدرت جهانی بعدی منجر شد، وسوسه‌انگيز است که از رهگذر تحولات آینده، گذشته را تفسير کنيم. اما در واقعيت، هيچ حس مشترکی از هویت ملی آمریکایی در سال ۱۷۷۶ وجود نداشت، هرچند که کنگره قاره‌ای و ارتش قاره‌ای میتوانند به‌عنوان نسخه‌های ابتدایی از چنين مفهومی در نظر گرفته شوند. همۀ اتحادها ميان مستعمرات، و سپس ایالتها، موقت و مشروط تلقی میشدند. وفاداریها در ميان جمعيت پراکندۀ آمریکا بيشتر محلی بود و در بهترین حالت، منطقه‌ای. فرض خلاف این موضوع به معنای تحميل سطحی از انسجام سياسی به یک واقعيت بسيار پيچيده‌تر و دستکم گرفتن مشکلات واقعی رهبران آمریکایی در کنگره و ارتش است. آنها تلاش می‌کردند تا به نمایندگی از جمعيتی که هنوز «مردم آمریکا» نشده بودند پاسخی جمعی به چالشهای متعدد سياسی و نظامی ارائه دهند. از این منظر، حتی اصطلاح «انقلاب آمریکا» نيز گمراه‌کننده است. @minooyekherad

  • تابستان انقلابی: تولد استقلال آمریکا جوزف جی الیس ترجمهٔ مسعود عالمی انتشارات مینوی خرد آگاهی امروز از نتیجهٔ انقلاب امریکا ما را نسبت به ماهیت مشکل‌آفرین این لحطهٔ ملتهب کور کرده است. در آن برههٔ سرنوشت‌ساز، هر دو طرف جدال بر لبهٔ پرتگاه عمل می‌کردند. این کتاب تولد انقلاب امریکا را از دو زاویه جدید واکاوی می‌کند. هنگامی که بلک‌استون در تفسیرهای خود بر قوانین انگلستان با لحنی قاطع بیان کرد که در هر دولتی باید یک اقتدار عالی، مطلق و کنترل‌نشده‌ای وجود داشته باشد که حقوق حاکمیت را دربرگیرد و در امپراتوری بریتانیا، آن اقتدار عالی از آن پارلمان بود، این استدلال را در پی داشت که پارلمان این اختیار را دارد که برای مستعمراتش در امریکا قانون وضع کند. مستعمره‌نشینان در برابر این تفسیر از قانون اساسی مقاومت کردند. تا اوایل ۱۷۷۰ مجادله به لحاظ حقوقی میان دیدگاهی که پارلمان را اساس حاکمیت، و دیدگاه امریکایی‌ها، که رضایت مردم را اولویت نهایی قرار داده بود و استقرار حاکمیت در چندین نهاد را، با شرط وفاداری مشترک امریکایی‌ها به پادشاه، مورد قبول داشت، به بن‌بست رسیده بود. چهار سال بعد که بریتانیا تصمیم به اعمال حکومت نظامی در ماساچوست گرفت، این مجادله حقوقی به درگیری نظامی تبدیل شد. در بریتانیا ارل چتم از مجلس لردها و ادموند برک از مجلس عوام با درگیری نظامی مخالفت کردند. برک تأکید داشت که اگر بریتانیا وارد جنگ با امریکایی‌ها شود، امریکایی‌ها پیروز خواهند شد. از سوی دیگر در امریکا دیکنسن بر آشتی اصرار داشت اما به نظر جان ادامز طرح آشتی‌جویانهٔ دیکنسن به پادشاهی آشتی‌‌جو متکی بود و رخدادها به وضوح نشان داده بود، جرج سوم علاقه‌ای به ایفای چنین نقشی ندارد. وضع بدتر هم شد: به نظر جرج سوم آنچه در مستعمرات رخ داده بود از نقطه‌ای که امکان توافق سیاسی وجود داشت گذر کرده است و خواستار تصویب لایحه‌ای در پارلمان و اقدام علیه مستعمره‌نشینان و خفه کردن نطفه شورش شد. در حالی‌که میانه‌روها در امریکا امید خود را به پادشاهی دانا و خیرخواه بسته بودند و تلاش می‌کردند از هر گونه کاری که به استقلال امریکا بیانجامد، جلوگیری کنند، جرج سوم با تضعیف موضع آشتی‌جویانه موجب صدور اعلامیهٔ استقلال شد. ضربهٔ نهایی را کتاب عقل سلیم نوشتهٔ تامس پین زد. این کتاب کیفرخواستی علیه خانوادهٔ سلطنتی بریتانیا و به طور خاص جرج سوم بود. پیام کتاب و زمانبندی انتشار آن، کتاب را به رویدادی تبدیل کرد که حتی جان ادامز را از برخی ویژگیهای آن نگران کرد. به نظر ادامز تامس پین در خراب کردن بهتر از ساختن بود، هر چند که عقل سلیم سهمی ارزشمند در برانگیختن حمایت از اعلامیهٔ استقلال یافت. @minooyekherad

  • انتشارات مینوی خرد منتشر کرد: تابستان انقلابی تولد استقلال آمریکا جوزف جی الیس ترجمهٔ مسعود عالمی

  • روشنفکران فرانسوی ۱۹۴۴-۱۹۵۶ تونی جات محسن قائم‌مقامی انتشارات مینوی خرد از فصل: امریکاستیزی یکی از نقاط ضعف دوگل در مبارزه‌اش با پتن این بود که بسیار به "آنگلوساکسون‌ها" وابسته بود؛ اعضای مقاومت و همدستان نازی‌ها به یکسان از این موضوع ناخرسند بودند. انگلیسی‌ها گذاشته بودند فرانسه در ۱۹۴۰ سقوط کند، ناوگان دریایی آنها را به توپ بسته، و اینک پشت مرز دریایی‌شان در امن و امان نشسته بودند. ادامهٔ مبارزه تنها به منافع امریکایی‌ها و انگلیسی‌ها کمک می‌کرد، و به نظر جناح چپ ِخود مقاومت آزادسازی فرانسه از چنگال فاشیسم چندان معنی نمی‌داد اگرکه قرار بود دوباره تحویل دستان بی‌کفایت بورژوازی داده شود که موجب سقوط آن شده بود و اینک حتی بیشتر از پیش مدیون سرمایهٔ خارجی بود. جنگ، در تناقضی پیچیده، موجب تشدید امریکاستیزی شده بود. دلایل زیادی برای این امر وجود داشت: از امریکا بیزار بودند چون در زمان جنگ بعضی شهرهای فرانسه را بمباران کرده بود؛ فرانسه را در طول ماه‌های آزادسازی اشغال کرده بود؛ در حالی که فرانسه در فقر بود امریکا غرق در ثروت بود و پس از جنگ ثروت و قدرت را در انحصار گرفته بود، و در متفقین غربی دست بالا داشت که بسیاری فرانسویان ترجیح می‌دادند کاش بدان نپیوسته بودند. فرانسویان مبتلا به سندروم پیچیده‌تر درماندگی و ناتوانی بودند از اینکه امریکاییان نجاتشان داده بودند و از وضعیت تحقیرشدهٔ خودشان بعد از جنگ، خاصه اینکه مجبور بودند برای کمک به بازسازی فرانسه جلوی واشینگتن دست به سینه بایستند. در مقابل ، روس‌ها را می‌شد دواردور ستود. ۱۹۴۸ زمان حضیض دیپلماتیک فرا می‌رسید اما دیری قبل از آن زوال اعتبار بین‌المللی فرانسه معلوم شده بود. توافقات بلوم- برنز، بهایی که بلوم برای دریافت کمک اضطراری امریکا پرداخت، پایین آوردن تعرفه‌ها و دیگر محدودیت‌های اقتصادی بود که در نتیجهٔ آن فرانسه حتی بیش از قبل در معرض کالاهای امریکایی بیشتر، قرار می‌گرفت. این "تجاوز" امریکایی و ناامیدی از آرزوهای برباد رفتهٔ مقاومت، ایالات متحده را دشمن طبیعی همه کسانی کرد که در سال‌های ناگوار پس از جنگ نیاز داشتند از کسی متنفر شوند. @minooyekherad

  • دربارهٔ کتاب مقالات فدرالیست تفسیری جامع بر قانون اساسی ایالات متحدهٔ امریکا الکساندر همیلتن، جیمز مدیسن، جان جِی ترجمهٔ مسعود عالمی جنگ‌های داخلی انگلستان از بسیاری گرایش‌های بعدی حکایت می‌کنند. این گرایش‌ها با عناصر تازه‌ای در انقلاب‌های قرن هجدهم پیوند یافته‌اند. ظهور تسویه‌گران (Levellers ) که اعضای آن را سربازانی تشکیل می‌دادند که بعدها به دست کرامول قلع و قمع شدند، بوضوح در جهتی است که بعدها انقلاب فرانسه در پیش گرفت. به همین سان وقتی کرامول سند حکومت را که به منزلهٔ قانون اساسی آن کشور در دوره‌ای کوتاه بود و به کرامول اجازه داد از دسامبر ۱۶۵۳ تا مه ۱۶۵۷ به عنوان لرد سرپرست بر ممالک انگلستان و اسکاتلند و ایرلند حکومت کند، سندی برای تأسیس حکومت سرپرستی Protectorate به دست داد و یک قانون اساسی مکتوب به عنوان «بنیاد حکومت مشروع» نویدی محسوب می‌شد از مهمترین کامیابی‌ انقلاب امریکا در آینده. در خود انگلستان اگر تعادل و توازن میان قانون و عرف برقرار شده، اما در مستعمره‌نشینان و مهاجرنشینان انگلستان عرف کمتر از کشور مادر ریشه‌دار بود. پدران بنیادگذار با این سوابق تدوین قانون اساسی مدون و مکتوب را به قول جان کوینسی ادامز از حلقوم ضرورتی بیرون کشیدند که ملتی سرکش بدان دچار شده بود. امید به اینکه رسوم و عادات به دلیل خصلت استعلایی ِ معلول قدمت بیکران بتوانند نقش یک قانون بالاتر را ایفا کنند یا به قول بَجِت نظام پادشاهی قادر باشد حکومت را با نیروی مذهب استحکام ببخشد و مقام والای پادشاه فی حد ذاته بتواند دایرهٔ حکومت را به هالهٔ تقدس بیاراید در ردیف چاره‌های گذشته بود. قانون اساسی مکتوب امریکا که قدیمی‌ترین و دیرپاترین قوانین اساسی کشورهاست، در تنها انقلابی که فرزندان خود را نبلعید، در مفهومی از بنیادگذاری تبلور یافت که از اصلاح و بازسازی نهادهای قدیم در امر جدید صورت گرفت. مشروطیتی که عامل قدرت و توسعه امریکا بوده و زوال امریکا در سست شدن پایه‌های این مشروطیت خواهد بود، بمانند امپراتوری رم. @minooyekherad

  • без подписи

  • روشنفکران فرانسوی ۱۹۴۴-۱۹۵۶ تونی جات محسن قائم‌مقامی انتشارات مینوی خرد، ۱۴۰۳ به عقیدهٔ فرانسوا موریاک، فرانسه در سال ۱۹۴۷ جامعه‌ای بود که به بی‌عدالتی خو کرده، و به نقائص عالی‌ترین دادگاه‌هایش معتاد شده بود. جامعهٔ روشنفکری ترجیح می‌داد توجهش را از خاطرهٔ نومیدکنندهٔ پاکسازی فرانسوی دور و به چراگاههای تازهٔ خارجی معطوف کند… مونیه زمانی اصرار داشت که انقلابی‌ترین عدالت‌ها باید بر وفق حداقل معیار صدق باشند: «هیچ وضعیتی در جهان نمی‌تواند کار کسانی که در مصدر قدرت توطئه‌های ناموجودی را جعل می‌کنند، بی‌گناهان را مورد تعقیب قرار می‌دهند، برای رعب‌آفرینی محاکمات دروغین ترتیب می‌دهند، توجیه کند. عدالت انقلابی عدالتی سخت و قاطع و سریع است ولی باید عادلانه باقی بماند.» با این همه در غیاب دریافت روشنی از اینکه چنین عدالتی چه معنایی می‌تواند داشته باشد، نه سارتر و نه مونیه نمی‌توانستند هیچ دفاعی از این ادعای صریح "عدالت انقلابی" در زمخت‌ترین و مدرن‌ترین شکل آن ارائه دهند. آنها همچون ژان لاکروا مدعی بودند که در حکومت ویشی مجموعهٔ شرایطی را که "جرم عقیدتی" را به "جرم عینی خیانت" تبدیل می‌کند، بافته‌اند. از اینجا تا خود مفهوم "خیانت عینی" تنها قدمی کوچک مانده، یعنی مفهومی که از آن هیچ گریزی نیست. پیامدهای منطقی چنین ادغامی را کارل باچیلک در زمان و جایی دیگر علناً و بدون هیچ ابهامی با جزییات بر همگان آشکار کرد. در هفدهم دسامبر ۱۹۵۲، به دنبال محاکمهٔ رودلف اسلانسکی، او شرح اقدامات و محاکمات انجام‌شده را به کنفرانس ملی حزب کمونیست چکسلاواکی گزارش داد. اجازه دهید سر اصل مطلب برویم؛ او اعلام کرد: تصمیم بر سر این مسأله را که چه کسی گناهکار و چه کسی بیگناه است، نهایتاً حزب با کمک ارگان‌های امنیت ملی تعیین خواهد کرد. صص.۱۲۸-۹ @minooyekherad

  • ابن خلدون و علوم اجتماعی گفتار در شرایط امتناع دکتر جواد طباطبایی چاپ ۱۴۰۰ اصطلاح Kritik در عنوان چند کتاب مارکس، بویژه در مهمترین اثر او،سرمایه، آمده است. کتاب سرمایه اثری دربارهٔ اقتصاد نیست، بلکه «نقادی» ایدئولوژی‌های اقتصاد سیاسی است. مارکس جوان در جریان نقادی بود که به اهمیت منطق هگل به مثابهٔ ابزاری برای نسخ مبنای ایدئولوژی بورژوایی پی برد و چنانکه در دیباچه‌ای بر چاپ دوم سرمایه گفته قصد داشت «هستهٔ معقول» um den rationallen Kernرا از «پوستهٔ ایده‌آلیستی» in der mystischen Hülle آن جدا کند ... کوشش مارکس در فاصلهٔ تحریر رسالهٔ نقادی اقتصادی سیاسی و انتشار سرمایه، که متن آن چند بار بازنویسی شد،ناظر بر همین استفاده از منطق هگل برای نقادی ایدئولوژی بورژوایی بود. این‌که کوشش مارکس تا چه اندازه می‌توانست موفق باشد نیازمند بحثی طولانی است، اما به لحاظ روش کوشش او یک ایراد اساسی داشت و آن جدا کردن «هستهٔ معقول» از «پوستهٔ ایده‌آلیستی» آن است. ... انگلس در کوشش خود برای عامه‌فهم کردن اندیشهٔ مارکس تمایز «هستهٔ معقول» و «پوستهٔ ایده‌آلیستی» را صورتی عامیانه و عوام‌فهم داد و تعبیر غیر هگلی تضاد میان «روش دیالکتیکی» و «نظام محافظه‌کارانه» را وارد کرد. (از این حیث، انگلس نخستین فعال سیاسی ایدئولوژی مارکسی بود.) مارکس از همان نخستین نوشته‌های خود نقادی نظام فلسفی هگل را با فلسفهٔ حقّ آغاز کرد. اینجا ... به دیدگاه روش -و- معرفت‌شناختی این نخستین نوشته‌های مارکس توجه داریم که از نظر تاریخ تحول علوم اجتماعی دارای اهمیت هستند. پیش از مارکس، هگل جوان،در نخستین نوشته‌های خود، مانند رسالهٔ «شیوه‌های متفاوت بحث دربارهٔ حقوق طبیعی»، در برابر نظریه‌های حقوق طبیعی سدهٔ هفدهم و اندیشهٔ سیاسی سدهٔ هیجدهم اتخاذ کرده بود. هگل در آن رساله با نقادی رویکرد آرمانی به واقعیت اجتماع انسانی، که بر مبنای تمایز و تبانی وجودی و معرفتی میان واقعیت و ارزش استوار بود، روشی نو عرضه کرد که شالودهٔ آن نظریهٔ وحدت بود. با تکیه بر این وجود-و- روش‌شناسی جدید که هگل آن را spekulative Philosophie نامید - و ما به مسامحه به فلسفهٔ متعالیه ترجمه می‌کنیم- او توانست نتایجی بگیرد که یکی از اساسی‌ترین آن نتایجْ طرح نظریهٔ اجتماعی جدیدی بر مبنای ادغام اقتصاد سیاسی جدید در فلسفه بود. هگل، با ادغام اقتصاد سیاسی در فلسفه، تمایزی بنیادین میان دو مفهوم «جامعهٔ مدنی» و دولت وارد کرد. ادغام اقتصاد سیاسی جدید در فلسفه بر پایهٔ شالودهٔ فلسفی جدیدی که هگل، به‌تدریج، در نوشته‌های فلسفی خود تدوین کرده بود، «انقلابی» در فلسفه و اندیشهٔ سیاسی در تحول به علوم اجتماعی ایجاد کرد. ... مارکس در نقادی از مبانی فلسفهٔ هگلی و نوهگلی، کوشید تا شالودهٔ جدیدی برای علوم اجتماعی استوار کند که با مبانی نظری هگلی تفاوتی عمده داشت و گذار از فلسفه به علم را امکان‌پذیر می‌‌کرد. مارکس کوشش کرد «با وجدان فلسفی پیشین (یعنی به طور عمده، فلسفهٔ متعالیه) تصفیه حساب کند»، تصفیه حسابی که چونان دیباچه‌ای بر تدوین روش-و-معرفت‌شناسی نویی بود که با نقادی شیوهٔ فلسفیدن دربارهٔ امر انتزاعی شالودهٔ تحلیل امر انضمامی را فراهم می‌آورد... بی‌توجهی مارکس به بنیان نظری دیدگاه هگل و پیوند آن با الهیات مسیحی، به گمان ما، موجب شد نه تنها خود مارکس نتواند مبانی نظری روش‌شناسی خود را بسط دهد، بلکه هیچ یک از پیروان او نیز نتوانستند به اهمیت دیدگاه هگلی پی ببرند. پانوشت ص.۲۶۰ صص.۲۶۳-۵ زادروز ایشان خجسته باد @minooyekherad