tgindex
رضا یعقوبی

رضا یعقوبی

Статистика
@rezayaghoubipublicперсидский

رضا یعقوبی اینستاگرام رسمی: instagram.com/reza.yaghoubi.official وب سایت: rezayaghoubi.ir

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
5 407
−5 за 5 дн.
Сутки
+2
+0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 433
22 постов
Вовлечённость
63,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
8
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
3 105
1/48двое суток
3 558
1/72трое суток
3 837

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 авг.1 1996552

    ما معمولاً گمان می‌کنیم خودمان را می‌شناسیم، ولی بخش بزرگی از چیزی که «خود» می‌نامیم هنوز هرگز در معرض امتحان قرار نگرفته است. در جایی که هیچ چیز بر خلاف میل ما حرکت نمی‌کند، چیز زیادی دربارهٔ خودمان یاد نمی‌گیریم. بعضی فضیلت‌ها فقط نام‌هایی هستند که در غیاب موقعیت مناسب به خود داده‌ایم. حتی یقین هم گاهی نه محصول استدلال، بلکه محصول جهانی است که تا امروز مخالفت خود را با ما نشان نداده است. واقعیت معمولاً از جایی دیده می‌شود که اشیا دیگر مطابق نقشهٔ ذهنی ما رفتار نمی‌کنند. تا زمانی که محیط اطراف ما روتین‌وار در جریان است چیزی به نام واقعیت حتی به ذهن ما خطور نمی‌کند. ما در لحظه‌ی مقاومت محیط است که با خود نام واقعیت را تکرار می‌کنیم: «واقعیت این است که...». به همین دلیل چیزی که تا دیروز بخشی از «حقیقت» به نظر می‌رسید حالا شکل یک انتظار شخصی پیدا می‌کند. چون توقع داشتید روتین شما قانون کلی جهان باشد اما حالا متوجه می‌شوید چیزی هست که مقاومت می‌کند و ما نامش را واقعیت می‌گذاریم. (ما عادت داریم تکرار را با ضرورت اشتباه بگیریم). برای همین هم شکست همیشه از ما چیزی کم نمی‌کند، گاهی فقط چیزی را که هرگز نداشته‌ایم از تصور ما حذف می‌کند، یعنی چیزی را که بدیهی می‌دانستیم با واقعیت برخورد می‌دهد. اگر جهان همیشه پاسخ دلخواه ما را بدهد دیگر فرقی بین "شناخت" و "آرزو" وجود نخواهد داشت. شناخت محصول برخورد آرزو و خواسته با واقعیت است. اگر واقعیت مقاومت نمی‌کرد چیزی به نام شناخت و دانش وجود نداشت. آدمی در برخورد با مانع فقط با جهان مواجه نمی‌شود، با مرزهای ساختار ذهن خودش هم برخورد می‌کند. آنجا بعضی عقاید فرو می‌ریزند، و معلوم می‌شود که بعضی میل‌ها خود را به جای استدلال جا زده‌اند و بعضی اعتمادها فقط به مساعد بودن شرایط وابسته بوده‌اند و برخی توانایی‌ها دقیقاً در لحظه‌ای ظاهر می‌شوند که دیگر نمی‌توان به تصور سابق از خود پناه برد. شرایط جدید و مانع جدید، توانایی جدیدی پدید می‌آورند که قبلاً در شناختتان از خودتان وجود نداشت. (شکست و ناکامی‌ها در واقع نوعی "ویرایش معرفتی" ایجاد می‌کنند). جهانی که هیچ مقاومتی در برابر ما ندارد، جای بسیار آرامی برای زندگی است، اما برای شناخت جای مناسبی نیست و در نتیجه برای رشد و ظهور توانایی‌ها و پیشرفت هم جای مناسبی نیست. البته اگر در چنان جهانی این اسم‌ها وجود داشته باشند. در نتیجه، حقیقت و واقعیت را باید از هم جدا کرد. واقعیت آن چیزی است که مقاومت می‌کند و حقیقت داوری‌ای است که بعد از این برخورد ساخته می‌شود یا باید دوباره ساخته و آزموده شود. واقعیت در مقابل تصورات ما مقاومت می‌کند و عقیده‌ی ما را متوقف می‌کند و  حقیقت، حاصل بازسازی عقیده پس از این توقف است. از این نگاه وقتی برخی فلاسفه بپرسند از کجا می‌دانیم جهان بیرون از ذهن ما وجود دارد و تصور یا رویا نیست، پاسخش همین مقاومت واقعیت و ایستادگی آن در برابر تصورات و خواسته‌های ما است و شناخت هم از همین جا آغاز می‌شود.  @rezayaghoubipublic

  • 8 авг.2 6878861

    از رنج تا گنج دو راه بیشتر ندارید. یا با حس قربانی بودن و ناامیدی و رنج خو می‌گیرید یا با نگاه "بازنگرانه" به رنج‌ها و مسائل نگاه می‌کنید و با "عقلانیت" به دنبال "علت‌ها" می‌گردید یا خود را قربانی شرایط و موجودی مظلوم و بی پناه می‌بینید. محصول یکی منجی‌طلبی و درون‌گرایی و انحطاط تاریخی است و محصول دیگری رشد، توسعه، پیشرفت، شکوفایی و آبادانی است. تاریخ به رنج‌های ما نگاه نمی‌کند، به درس‌هایی که از تجربه‌ها می‌گیریم نگاه می‌کند و با آن ما را قضاوت می‌کند. تاریخ به ناله‌ها و لابه‌های هیچ ملتی اعتنا نکرده است. تاریخ موجودی بی‌رحم است که فقط بر توانایی‌ها تکیه می‌کند نه بر آرزوها. اگر از زبان استعاره فاصله بگیریم به جای تاریخ می‌گوییم: "پیامدهای واقعیت" آن‌قدر بی‌رحم‌اند که فقط بر ما واقع می‌شوند بدون اینکه از توانایی، طاقت یا خواسته‌های ما بپرسند. هیچ سازه و بنایی روی آرزوی مهندسان و بناها و کارگران بنا نشده بلکه بر محاسبه، امکان‌ها، میزان تحمل سازه‌ها، و در کل بر پیش‌بینی پیامدها استوار شده است. احساسات شاعرانه و فضای عاطفی به خودی خود بد نیست. این عاطفه و شعر و ادبیات است که در خشن‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شرایط یاد انسانیت و مهر و ارزش‌های انسانی و نوع‌دوستی را زنده نگه می‌دارد. ادبیات حافظه‌ی ملت‌ها است. عواطف شاعرانه زمانی خطرناک می‌شوند که به جای اینکه ابزاری برای "بیان" رنج باشند، ما را به رنج خو دهند و درد کشیدن را برای ما تبدیل "فضیلت" کنند. پس رنج زمانی ارزش شناختی دارد که در قالب "مسئله" درآید و مسئله به "علت‌یابی" ختم شود و یافتن علت به "بازسازی". این همان نقطه‌ای است که تجربه از چیزی که صرفاً بر ما اتفاق افتاده به چیزی تبدیل می‌شود که می‌توانیم با آن کاری انجام دهیم. رنج به خودی خود آموزگار نیست. این تصور رمانتیک که «ملت‌ها از رنج پخته می‌شوند» همان‌قدر خطرناک است که تقدیس شکست خطر دارد. رنج می‌تواند آدم و جامعه را خرد کند، کینه‌توز کند، خرافی کند، مطیع کند یا به تکرار همان الگوها وادارد. چیزی که ما را آموزش می‌دهد نه «تجربه»، بلکه تحقیق در تجربه است. شکست بدون بازاندیشی فقط شکست بعدی را تکرار می‌کند. وقتی نتوانیم از رنج تا علت رنج پل بزنیم و علت را درمان کنیم، این فاصله را با منجی‌طلبی پر می‌کنیم. اینجا است که عقلانیت و خرد بازنگرانه و تلاش برای بازسازی تجربه تعطیل می‌شود. درون‌گرایی هم از همین جا زاده می‌شود. مردم به جای سوال درباره‌ی علت‌ها یا پناهگاه درونی می‌سازند یا علت‌ها را در درون نیت‌ها و اخلاق فردی جستجو می‌کنند. اما زنجیره‌ی روشنِ رشد یک جامعه همان چیزی است که موجود زنده را به بازسازی محیطش سوق می‌دهد: ابتدا رنج واقع می‌شود، بعد رنج بیان می‌شود، بیان به پرسش ختم می‌شود، پرسش به تحقیق، تحقیق به علت، و فهم علت به آزمایش و آزمایش به بهبود و بهبود به عادت تازه و بازسازی ختم می‌شود. اگر این زنجیره در «بیان» متوقف شود، فرهنگ مرثیه شکل می‌گیرد. اگر در «علت» متوقف شود، روشنفکری عقیم پدید می‌آید. اگر به «آزمایش و بهبود» برسد، پراگماتیسم سیاسی آغاز می‌شود. و اگر بهبود به ساختار و عادت عمومی تبدیل شود، چیزی پدید می‌آید که ما بعداً نامش را توسعه می‌گذاریم. و تمدن شاید چیزی نباشد جز نام دیگرِ "سازمان یافتن حافظه‌ی درد برای جلوگیری از تکرار آن". اگر رنج را فقط برای یادآوری و ناله استفاده کنیم حاصلش ضعف و مرگ است، اگر رنج را برای فهمیدن استفاده کنیم، حاصلش دانش است و رنجی که به دانش تبدیل شده باشد حاصلش تمدن است. @rezayaghoubipublic

  • 6 авг.5 70486107

    "ما از تجربه یاد نمی‌گیریم، از تامل در تجربه یاد می‌گیریم" تجربه ابتدا به شکل ضربه‌ای بی‌نام وارد هستی ما می‌شود، یعنی قبل از اینکه معلوم شود چه معنایی باقی می‌گذارد. چیزی که بی‌واسطه و در لحظه بر ما می‌گذرد، نه شناخت جهان بلکه فشار کور جهان است که هنوز به زبان درنیامده است. حتی درد، تا وقتی فقط تحمل شود، حقیقتی در خود ندارد و چه‌ بسا چیزی جز همکاری خاموش ما با همان چیزی نباشد که آن را پدید آورده است. بعضی انسان‌ها تمام عمر از یک رودخانه می‌گذرند و تنها چیزی که از آب یاد می‌گیرند، خیس‌شدن است. جریان زمانی آشکار می‌شود که واقعه از زندان اکنون بیرون کشیده شود و زیر نور بی‌رحم پرسش قرار گیرد. پرسش، گذشته را بازگو نمی‌کند، بلکه آن را محاکمه می‌کند و از ما هم می‌پرسد که در ساختن آنچه بر سرمان آمد چه سهمی داشته‌ایم. از این لحظه، آنچه رخ داده دیگر واقعیتی بسته نیست، چون آینده با امکان‌های تحقق‌نیافتۀ خود به درون معنای گذشته هجوم می‌آورد. حقیقت نه در انبار وقایع، بلکه در پیامدهایی پدیدار می‌شود که از بازسازی رابطۀ ما با جهان زاده می‌شوند. تجربه‌ای که درباره‌اش تأمل نشود به دانایی ختم نمی‌شود و فقط عادت به زخم را یاد می‌دهد و ما هم شکست را به شکل سرنوشت می‌بینیم. ما از آنچه بر ما گذشته است چیزی یاد نمی‌گیریم. یادگیری از لحظه‌ای آغاز می‌شود که جرئت می‌کنیم ببینیم از مواد خام آن واقعه، چه ساخته‌ایم و چه جهانی هنوز می‌توانیم بسازیم. به تعبیر جان دیویی "ما از تجربه یاد نمی‌گیریم، ما از تامل دربارۀ تجربه یاد می‌گیریم".

  • 2 авг.2 9236324

    واقعیت چیزی نیست که فقط آن بیرون ایستاده باشد و منتظر بماند تا ما درست توصیفش کنیم. بخش بزرگی از آن، در جریان استفاده‌کردن، آزمودن، مقاومت‌دیدن و دوباره‌ ساختن آشکار می‌شود. یک شیء نه فقط مجموعه‌ای از "ویژگی‌ها" بلکه "جایگاهی" است که در شبکۀ عادت‌ها، نیازها و کنش‌های ما اشغال می‌کند. برای همین هم، میز برای نجار، کودک، بیمار و قاضی یک چیز واحد نیست، هرچند چوب آن تغییر نکرده باشد. این تفاوت به معنای خیالی‌ بودن جهان نیست، بلکه نشان می‌دهد واقعیت همیشه بیش از یک سطح دارد و هر سطح در نوعی رابطه پدیدار می‌شود. رابطه‌ها هم نه فقط حاشیۀ اشیا، بلکه گاهی همان چیزی‌اند که اشیا را به آنچه هستند تبدیل می‌کنند. دورکیم این اصل را در قلمرو اجتماعی تا نهایت آن پیش می‌برد: جامعه جمع سادۀ افراد نیست بلکه نحوۀ پیوند و ترکیب آن‌ها واقعیتی تازه می‌آفریند که در هیچ‌یک از افراد، به‌ تنهایی وجود ندارد. قانون بدون اطاعت، پول بدون اعتماد و زبان بدون کاربرد، فقط بقایایی مادی از چیزهایی هستند که دیگر واقعیت اجتماعی ندارند. پس "هستیِ" بسیاری از امور نه در جوهر پنهان آن‌ها، بلکه در "تداوم پیامدها"یی است که در زندگی جمعی تولید می‌کنند. هرگاه پیامدها تغییر کنند، شاید نام چیزی تغییر نکند اما دیگر همان چیز نباشد. از این منظر، حقیقت نه آینه‌ای روبروی جهان، بلکه ابزاری است که باید نشان دهد با واقعیت چه می‌توان کرد و واقعیت در برابر آن چه پاسخی می‌دهد. @rezayaghoubipublic

  • 27 июл.3 6858047

    ایده‌ها می‌توانند دروغ بگویند اما پیامدها هرگز ایده‌ها برای مردمانی که انقلاب‌ها و جنگ‌ها و تاریخ پرخشونت را تجربه کرده‌اند، ترسناک‌اند. هر بار که از آزادی، عدالت جهانی، برابری و.. نام برده می‌شود همیشه کسانی هستند که بر خود بلرزند و با خود بگویند مبادا این بار هم پشت این نام زیبا جهانی از خشونت و سرکوب نشسته باشد. این مرحله جامعه را نسبت به ایده‌ها بیگانه و بی‌تفاوت می‌کند. مردم از ایده‌ها زده می‌شوند. امکان آرمان‌خواهی پایین می‌آید و جایش را بدبینی و واقع‌بینی زمخت می‌گیرد. مردم نسبت به ایده‌ها و الفاظی که امتحان نشده‌اند بدبین می‌شوند. گذشته جذاب‌تر می‌شود. گویی زیبایی و شکوه ایده‌ها صرفا آرایشگاه جنایت بوده‌ است. مردم حتی اگر زبان فنی و دانشی برای این بیان را نداشته باشند می‌فهمند که: ایده‌ها می‌توانند دروغ بگویند اما پیامدها هرگز دروغ نمی‌گویند. مردم می‌فهمند که به واژه‌ها گوش داده‌اند اما بعد زیر آوار نتایجشان دفن شده‌اند. تازه می‌فهمند نباید می‌پرسیدند این ایده زیبا است یا زشت، مقدس است یا کافرانه، انقلابی است یا محافظه‌کار، ملی است یا بیگانه. بلکه باید می‌پرسیدند (و پرسش اصلی این بود که): این ایده با زندگی انسان چه خواهد کرد؟ ولی اینجا اگر زندگی را خلوت خصوصی بدون مشارکت و فعالیت فرض کنیم، زندگی را با انسان اتمیزه و منزوی یکی گرفته‌ایم. در واقع، باید پرسید این ایده چطور به "بهبود" و "رشد" زندگی انسان کمک می‌کند.  وقتی از ایده به پیامد منتقل شویم و تمرکز و نقطه‌ی ثقل را پیامد بدانیم نه خود ایده در حالت ذهنی آن، دیگر معیار ما نیت صاحب ایده نخواهد بود. اکثر ایده‌هایی که به جنایت و خون رسیدند با نیت خوب شروع شدند. نیت معیار هیچ چیزی نیست، یگانه معیار پیامد است. نیت خوب داشتن هیچ وقت ثابت نمی‌کند کسی بی‌گناه است. تاریخ گورستان نیت‌های خوب است. ایده‌ها باید در برابر رنجی که تولید می‌کنند به محاکمه کشیده شوند.  به همین دلیل، ایده‌های شکست‌خورده به‌ ندرت شکست خود را می‌پذیرند. آن‌ها ابتدا واقعیت را انکار می‌کنند. هر گاه ایده‌ای نتواند واقعیت را تغییر دهد، نام واقعیت را تغییر می‌دهد. جامعۀ نابالغ عاشق ایده‌های پاک است اما جامعۀ بالغ به دست‌های آلوده‌شان نگاه می‌کند. به همین دلیل، "آزادی بیان" زینت دموکراسی نیست بلکه دستگاه کشف پیامدها است و بزرگ‌ترین فضیلت دموکراسی همین بازنگری‌ها و سنجش پیامدها است. اگر ایده‌ای فقط روی پاکی انسان‌ها و خلوص نیت‌ها بنا شده و در جهانی بی‌انسان، بی‌خطا، بی‌طمع و بی‌قدرت درست کار می‌کند، آن ایده برای جهان ما ساخته نشده است. ایده‌ای که برای موفقیت به فرشتگان نیاز دارد، معمولاً جهنم را به انسان‌ها تحویل می‌دهد. ما باید از دوران پرستش ایده‌ها عبور کنیم. ایده‌ها خدا نیستند. ابزارند. ابزار را به‌ خاطر نامش نمی‌ستایند. آن را برمی‌دارند، به کار می‌گیرند و می‌بینند چه ساخته است. باید ایده‌ها را از تخت خطابه پایین کشید و روی میز تشریح گذاشت. باید شکمشان را شکافت و دید درونشان چه پنهان شده است. و در پایان فقط یک پرسش باقی می‌ماند. پرسشی که تمام آرمان‌ها، رهبران، انقلاب‌ها، ادیان، مکاتب و حکومت‌ها باید به آن پاسخ دهند: پیروزی تو با انسان‌ها چه کرد؟ @rezayaghoubipublic

  • 23 июл.4 0988381

    اکنون اگر نگاهی گذرا به دیگر بخش‌های جهان بیفکنیم، اعراب را شریف‌ترین انسان‌های مشرق‌زمین می‌یابیم، هرچند احساسات آن‌ها بسیار به امر ماجراجویانه و شگفت‌انگیز گرایش دارد. آن‌ها مهمان‌نواز، بزرگوار و راستگو‌ی‌اند؛ اما روایت‌ها، تاریخ و در مجموع تمامی احساسات آن‌ها همواره با چیزی خارق‌العاده و شگفت درآمیخته است. تخیلِ تب‌دار و برانگیختۀ آن‌ها باعث می‌شود چیزها را در صورت‌هایی غیرطبیعی و دگرگون‌شده مجسم کنند؛ حتی گسترش دین آن‌ها نیز ماجرایی بزرگ بود. اگر عرب‌ها را بتوان، به‌ نوعی، اسپانیایی‌های مشرق‌زمین دانست، ایرانیان فرانسوی‌های آسیا هستند. آنان شاعرانی خوب و مردمانی مؤدب‌اند و ذوقی نسبتاً ظریف دارند. آنان در پیروی از اسلام چندان سخت‌گیر نیستند و به سرشتِ مایل به شادی و سرخوشی خود اجازه می‌دهند که قرآن را با تفسیری نسبتاً ملایم بفهمند. ژاپنی‌ها را نیز می‌توان، به‌ نوعی، انگلیسی‌های این بخش از جهان دانست، اما تقریباً فقط از حیث استقامت‌شان؛ استقامتی که گاه تا نهایتِ لجاجت پیش می‌رود، و نیز از حیث شجاعت و خوارشمردن مرگ. جز این، نشانه‌های اندکی از احساسات ظریف‌تر در آنان دیده می‌شود. هندیان ذوقی غالب نسبت به صورت‌های غریب و مضحکی دارند که به امر ماجراجویانه نزدیک می‌شود. دین آنان از همین صورت‌های غریب تشکیل شده است: بت‌هایی با پیکرهای عظیم، دندانِ گران‌بهای میمون نیرومند هانومان، ریاضت‌های غیرطبیعی فاکیرها، یعنی راهبان گدای بت‌پرست، و امور دیگری از این قبیل. قربانی‌کردنِ ارادی زنان در همان تودۀ آتشی که جسد شوهرشان را می‌سوزاند، ماجرایی هولناک است. تعارفات طولانی، حساب‌شده و پرزحمت چینیان نیز چه صورت‌های مضحک و کودکانه‌ای در خود ندارد! حتی نقاشی‌های آنان نیز غریب و دگرگونه‌اند و پیکرهایی عجیب و غیرطبیعی را نمایش می‌دهند که نظیرشان در هیچ جای جهان یافت نمی‌شود. آنان صورت‌های غریب و در عین‌ حال محترمی نیز دارند، صرفاً از آن رو که از روزگاران بسیار کهن به کار رفته‌اند، و هیچ قومی در جهان بیش از آنان از این گونه صورت‌ها ندارد. کانت   این عبارت در رسالۀ پیشانقدیِ کانت با عنوان مشاهداتی دربارۀ احساسِ زیبا و والا، منتشرشده در ۱۷۶۴، در بخش چهارم با عنوان «دربارۀ ویژگی‌های ملی، از آن حیث که بر احساس متفاوتِ والا و زیبا استوارند» آمده است. @rezayaghoubipublic

  • 21 июл.3 50111566

    تصور ما از آینده چیزی است که می‌آید و وقتی هم که آمد چیزی "متفاوت" است. این تصور باعث می‌شود درک نکنیم که آینده از دور، از ناکجا، از غیب به سمت ما نمی‌آید. آینده از الان با ما است. در کنار ما است. در میان عادت‌های ما، فکرهای ما، مشغله‌های ما، رفتارهای ما، و خصوصیات امروز ما است. آینده خواهد آمد اما از دل چیزی که امروز هستیم نه از دل چیزی که تصور می‌کنیم. آینده، در رفتارهای امروز ما "تمرین می‌شود". آینده از دل «چیزی که آرزو می‌کنیم» بیرون نمی‌آید، بلکه از دل «چیزی که تکرار می‌کنیم» ساخته می‌شود. فرهنگ آینده هم چیزی است که امروزِ ما آن را پیش‌بینی می‌کند. فردای ما شکل امروز ما نخواهد بود اما تضمینی برای بهتر بودن یا بدتر بودن آن وجود ندارد. بخت یا اتفاق حوادث ناخواسته را ایجاد می‌کنند اما عادت‌های ما تعیین می‌کنند که با حادثه چه خواهیم کرد. گرایش‌های امروز ما آن را می‌سازند. آینده در آینده ساخته نمی‌شود بلکه از دیروز تمرین شده است و زمینه و شرایطش را امروز و دیروز فراهم کرده و می‌کنند. هیچ چیزی ناگهانی نیست، نه فاجعه نه رهایی. چیزی که ما آن را "ناگهانی" تصور می‌کنیم، معلول علت‌هایی است که از چشم ما پنهان بوده‌اند یا آشکار بوده‌اند اما توجهمان را به آن‌ها جلب نکرده‌ایم. ما با عادت‌ها و گرایش‌هایی بزرگ می‌شویم که آن‌قدر در محیط و شخصیت ما تنیده شده‌اند که کشف و توجه به آن‌ها از شدت بدیهی بودن از همه دشوارتر است اما تعیین‌کننده‌ترین عوامل در شکل دادن به فردای ما هستند. اعتراف به ناگهانی بودن چیزی، اعتراف به ندیدن و نشناختن علت‌های آن است نه اتفاقی بودن آن. جهان پر است از عواملی که از کنترل ما خارج‌اند اما شناختن علت غیر از قابل کنترل بودن آن است. آینده مقصدی نیست که در زمان منتظر ما باشد بلکه فرایند انباشت عادات و گرایش‌ها و پیامدهای امروز و دیروز ما است. مهمانی که منتظریم فردا به ما برسد از امروز از عادت‌های ما غذا می‌خورد و پرورده می‌شود. پس مسئولیت‌پذیری اینجا معنای خودش را دارد. مسئولیت یعنی فهم اینکه هر رفتار، احتمال برخی آینده‌ها را افزایش و احتمال برخی دیگر را کاهش می‌دهد. ما با هر عملی که انجام می‌دهیم در حال رای دادن به یک نوع آینده‌ایم. اخلاق هم اینجا سوال از درست و غلط بودن یک رفتار نیست بلکه پاسخ به این سوال است که: اگر رفتار من تبدیل به عادت شود، چه انسانی و چه جهانی خواهد ساخت؟ آینده ظهور یک امر غیبی نیست بلکه بخشِ نامرئیِ اکنون است. @rezayaghoubipublic

  • 17 июл.3 82118726

    شاید کشوری با وجود استقلال، آزادی نداشته باشد، اما هیچ کشوری نیست که "آزاد" باشد اما "استقلال" نداشته باشد. پاینده ایران @rezayaghoubipublic

  • 12 июл.5 68810154

    برای اینکه حس کنید آزادید به شما فرمان نمی‌دهند اما برایتان آزادی را در فرمان‌بری معنا می‌کنند. لازم نیست انتخاب شخصی‌تان را از شما بگیرند، کافی است آن قدر چیزی را تکرار کنند تا خیال کنید انتخاب شخصی خودتان است. لازم نیست همیشه به شما زور بگویند، کافی است اشتیاقی را در خود احساس کنید که ندانید چه کسی آن را در وجود شما کاشته است. زمانی که احساس نمی‌کنید تحت سلطه‌اید خوب نگاه کنید شاید چیزی را با خواست خودتان اشتباه گرفته باشید. میل و خواسته‌ی شما الزاما از خود شما نیست، شاید صدای جمع را با صدای خودتان یکی گرفته‌اید. ببینید به جای پرسیدن از انتخابتان چه چیزی را برایتان انتخاب کرده‌اند. زور را با زور به خورد آدم نمی‌دهند. روزی آزادید که از خود بپرسید خواسته‌ی واقعی‌تان کدام است و خواسته‌ای که به شما یاد داده‌اند کدام. نگاه کنید که وقتی با جمع حرکت می‌کنید گاهی با ضربه زدن به شانه‌ی هم مسیر حرکت تغییر می‌کند بی‌آنکه کسی فرمان بدهد. @rezayaghoubipublic

  • 12 июл.5 1318666

    اینجا می‌توان گفت حقیقتا نمی‌توان ادعا کرد که عده‌ای از بیرون می‌توانند "صدای واحد و یکپارچه"ای باشند که تمام ایران در آن صدا مجسم شده است. فضای داخل ایران به تر و تمیزی الگوریتم‌ها نیست. می‌شود در داخل کسانی باشند که هم با جنگ موافق باشند هم با سلطنت مخالف باشند یا هم با سلطنت موافق باشند هم با جنگ مخالف! این ترکیب پیچیده در فضای مجازی جذاب نیست. این جمله نه دشمن روشنی دارد، نه قهرمان، نه هیجان کافی. پس حذف می‌شود و جای آن را دوگانه‌های شسته و رفته می‌گیرند: خائن یا قهرمان، انقلاب یا تسلیم، همراه یا مزدور. در نتیجه، افکار عمومی آنلاین لزوماً افکار عمومی جامعه نیست بلکه افکار عمومی کسانی است که بهتر می‌توانند آنلاین فریاد بزنند. اینجا حتی دیاسپورای جمهوری‌خواه هم می‌تواند دردسرساز شود چون مسئله صرفاً ایدئولوژی نیست بلکه مسئلۀ موقعیت است. آن‌ها هم می‌توانند به خاطر گسست از موقعیت از رنج‌های عینی و محسوس مردم دور شوند و مبلغ ایدئولوژی‌های خاص خود و سلایق خاص خود شوند. می‌توانند سیاست‌ها و دغدغه‌های احزاب چپ و راست خارج را به شکل بدقواره‌ و بی‌ربطی به ما تحمیل کنند. می‌توانند به جای ساخت نهاد، رقابت بر سر پاکی اخلاقی راه بیندازند و به جای سازمان‌دهی، فقط موضع تولید کنند. آن‌ها هم می‌توانند وارد بازی و بازاری شوند سیاست نمایشی تولید کند و هر کسی فریاد بلندتری داشته باشد مخاطب بیشتری جذب کند. الگوریتم‌ها معمولاً کسانی را بالا می‌آورند که چند ویژگی دارند: قطعیت بالا، حضور مستمر، واکنش سریع، تعارض‌سازی، شخصیت نمایشی و توان ساده‌سازی شدید مسائل. اما سیاست سازنده دقیقاً به ویژگی‌های دیگری نیاز دارد: تحمل ابهام، توان مذاکره، شناخت محدودیت، صبر نهادی، قابلیت شنیدن و مسئولیت‌پذیری نسبت به پیامد. پس میدان دیجیتال یک غربال معیوب ساخته است، به این شکل که بهترین افراد برای جلب توجه را انتخاب و نه بهترین افراد برای ساختن نظم سیاسی انتخاب می‌کند. به همین دلیل ممکن است کسی صدها هزار مخاطب داشته باشد ولی نتواند پنج فردِ متفاوت را دور یک میز نگه دارد. فالوئر سرمایۀ سیاسی نیست بلکه فقط سرمایۀ توجه است. تبدیل توجه به سازمان، اعتماد و قواعد مشترک، مرحلۀ دیگری است که بخش بزرگی از دیاسپورا اصلاً از آن عبور نکرده است. خطر عمیق‌تری اینجا نهفته است. در این شرایط داخل‌نشین‌ها کم‌کم "زبان تجربه"‌ی خود را از دست می‌دهند. وقتی برای دیده‌ شدن مجبور شوید با زبان خارج‌نشین‌ها حرف بزنید، بعد از مدتی واقعاً با مفاهیم آن‌ها فکر می‌کنید. شرایط داخل را از دریچۀ بحث‌هایی می‌بینید که در لس‌آنجلس، لندن، تورنتو یا برلین شکل گرفته‌اند. مردم در رنج نان و معیشت و سرکوب و مسائل ریز و درشت زندگی غرق‌اند اما میدان رسانه‌ای از آن‌ها می‌خواهد یک فرد و یک منجی و یک خط خاص را تبلیغ کنند. اینجا سیاست از زندگی جدا می‌شود و تبدیل به تئاتر نمادها می‌شود. اینجا دیاسپورا دیگر فقط روایت داخل را تحریف نمی‌کند بلکه دستور کار ذهنی داخل را تبدیل به مستعمره‌ی خودش می‌کند. مردم به جای صورت‌بندی مسئله‌های خودشان، وارد جنگ‌های هویتی‌ای می‌شوند که پاداش اصلی‌شان در بازار رسانه‌ای خارج پرداخت می‌شود. نتیجه‌ی نهایی این است که پروژه‌های سازنده قبل از تولد خفه می‌شوند. هر پروژ‌ه‌ی سازنده‌ای به زمان، اعتماد، تخصص، مذاکره و تحمل اختلاف نیاز دارد. اما اکوسیستم خارج‌محور اغلب دقیقاً همین عناصر را مجازات می‌کند. کسی که می‌گوید «باید آرام‌آرام شبکه‌های صنفی، حقوقی و محلی ساخت»، کمتر از کسی دیده می‌شود که می‌گوید «همه‌چیز تا چند هفتۀ دیگر تمام است». و فکرش را بکنید اگر از همان 401 این رویکرد داخل‌محور دنبال می‌شد چقدر تا الان پیشرفت کرده بود ولی همان زمان به عنوان چیزی که زمان‌بر است کنار گذاشته شد. اینجا است که میدان سیاسی به جای انباشت ظرفیت، مدام هیجان مصرف می‌کند. هر بحرانی چند هفته خوراک تولید می‌کند و چند چهره را بالا می‌آورد، بعد، چند دشمن تازه می‌سازد و بعد بدون ساختن هیچ زیرساختی خاموش می‌شود. سیاست به سریالی تبدیل می‌شود که فصل‌های زیادی دارد اما هیچ نهادی از دل آن بیرون نمی‌آید. ما تصور می‌کردیم اینترنت سانسور حکومت را دور می‌زند، اما متوجه نشدیم که همزمان می‌تواند جامعه را از حق توصیف خودش محروم کند. حکومت صدای داخل را سرکوب کرد و الگوریتم همان صدای ضعیف‌شده را نامحبوب جلوه دادند و دیاسپورا، بدون اینکه بداند، فرصت سخن گفتن جامعه را از آن گرفت. راه حل البته کنار گذاشتن دیاسپورا نیست. دیاسپورا می‌تواند منابع، امنیت، دسترسی جهانی، دانش تخصصی و امکان لابی داشته باشد. اما باید جایگاهش تغییر کند. دیاسپورا باید تقویت‌کنندۀ داخل باشد، نه تصمیم‌گیرنده. باید منبع باشد، نه مرجع. و پشتیبان و حامی باشد نه تولیدکننده‌ی هزینه‌هایی که متوجه خودش نباشد. @rezayaghoubipublic

  • 12 июл.3 5007364

    دیاسپورای ایرانی و مسائل آن مسئله از جایی شروع می‌شود که در داخل ایران به خاطر فضای مسدود، بلاگرها و نویسندگانی محتاط داریم ولی خارج‌نشین‌ها حتی گروه‌های جمهوری‌خواه لازم نبود تن به این احتیاط‌ها بدهند در نتیجه توانستند بیشترین مخاطب را جذب کنند و بعد، "محیط" فضای مجازی را شکل دهند. در این محیط که ساخته‌ی کسانی است که با داخل‌نشین‌ها فاصله‌ی ادراکی دارند، نویسندگان داخلی مجبورند تسلیم الگوریتم‌هایی شوند که در ساختن آن‌ها نقشی نداشته‌اند. این یعنی بین داخل و خارج یک شکاف ساختاری وجود دارد. مسئله این نیست که خارج‌نشین‌ها الزاماً بدخواه‌اند یا داخل‌نشین‌ها الزاماً واقع‌بین‌تر. مسئله این است که هزینۀ سخن‌گفتن، منبع شناخت، مخاطب، و پاداش الگوریتمی این دو گروه یکسان نیست. تفاوت موقعیت‌ها باعث می‌شود حتی آدم‌هایی با عقاید کاملاً مشابه هم به‌ تدریج دو سیاست متفاوت تولید کنند. اینجا آزادی بیان خارج از کشور برای ما تبدیل به رقابت رسانه‌ای شد. بلاگری که از داخل ایران محتوا تولید می‌کند همزمان باید به بازداشت، احضار، ممنوع‌الخروجی، امنیت خانواده، حذف صفحه و حتی سوءبرداشت دستگاه امنیتی فکر کند. بنابراین زبانش ناگزیر چندلایه، محتاط و گاهی مبهم می‌شود. اما مخاطب شبکه‌های اجتماعی معمولاً به کسی پاداش می‌دهد که سریع، صریح، مطمئن و خشمگین حرف بزند. از همین راه بود که اپوزیسیون خارج‌نشین توانست مخالفان داخل را متهم به همکاری، مبارز نبودن، عمل‌گرا نبودن، ضعیف بودن و چیزهای دیگر متهم کند. احتیاط نویسنده‌ی داخل نشانه‌ای از مسئولیت و درک خطر است ولی الگوریتم‌ها آن را به شکل ضعف نشان می‌دهند. بنابراین جای شجاع و غیرشجاع عوض می‌شود. کسی که با شجاعت در داخل سعی می‌کند محتوایش را با توجه به محدودیت‌ها شکل دهد در مقابل کسانی که در خارج در معرض هیچ خطری نیستند کم‌انرژی و مردد و ناشجاع دیده می‌شود. اینجا اتفاق تلخی که می‌افتد این است که "کسی که هزینه‌ی کمتری می‌دهد بیشتر می‌تواند زبان قهرمانانه تولید کند و کسی که هزینه‌ی واقعی می‌دهد، کمتر قهرمان به نظر می‌رسد". مسئله‌ی دیگر این است که خارج‌نشین‌ها به دلیل همین فضا اساسا باعث شدند "معیار محتوای قابل دیدن" تغییر کند. تسخیر این فضا به دست آن‌ها باعث می‌شود آن‌ها تعیین کنند که چه چیزی مهم و شجاعانه و انقلاب و میهن‌پرستانه یا حتی قابل انتشار است. از همین جا بود که عده‌ای اکت‌ها و محتواهای مبارزان داخل را بی‌اثر جلوه دادند و مرکز ثقل را از داخل به خارج منتقل کردند. آن‌ها محتوانویسان داخل را مجبور کردند از همان کلیدواژه‌هایی استفاده کنند که آن‌ها استفاده می‌کنند. آن‌ها تعیین کردند دشمن چه کسی است، آن‌ها "سرعت کنش سیاسی" را به داخل تحمیل کردند. داخل را وادار کردند به همان قطعیتی حرف بزند که خودشان حرف می‌زنند. آن‌ها خطرهایی را عادی جلوه دادند که خودشان هزینه‌ای بابتش نمی‌دادند. (پس چرا نگویند مردم داوطلبانه می‌روند تا بمیرند؟) این حالت خطرناکی است که باید به ماهیتش توجه کنید: داخل تجربه را تولید می‌کند اما خارج بلندگو را در دست دارد و از این راه، بلندگو به تجربه می‌گوید چطور خودش را بیان و روایت کند! مسئله‌ی دیگر "توزیع هزینه" است. داخل‌نشین و خارج‌نشین یک فراخوان می‌دهند اما یکی بابتش هزینه می‌دهد و دیگری هیچ هزینه‌ای نمی‌دهد. اینجا یک خطر بزرگ دیگر وجود دارد و آن اینکه کسی که تصمیم یا توصیه را ایجاد می‌کند وقتی تصمیم را کسی می‌گیرد که هزینه‌اش را نمی‌دهد، تصمیم‌گیرنده رادیکال‌تر عمل می‌کند! دقت کنید: تصمیم و فراخوان در خارج هیچ هزینه‌ای ندارد اما اگر همان تصمیم و فراخوان قرار بود در داخل باشد تصمیم‌گیرنده مجبور بود به اندازه‌ی خطرها و موانع عقلانیت به خرج دهد و تصمیمش را با هزینه‌های تصمیم متناسب کند ولی وقتی تصمیم از جایی می‌آید که هزینه‌ای در کار نیست، تصمیم‌گیرنده تصمیم‌های پرهزینه و رادیکالی می‌گیرد که نیازی ندارد به هزینه‌هایش فکر کند. اینجا یک فرصت عالی برای رهبران خودخوانده ایجاد می‌شود چون هزینه‌ها در داخل ایجاد می‌شوند اما پاداش نمادینشان نصیب دیگری می‌شود. "بدن" محل شناخت خطرها و ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌ها است. فقط کسی می‌تواند تصمیمی متناسب با خطرات بگیرد که درک کاملی از پیامدها داشته باشد و کسی که بدنش در یک موقعیت قرار ندارد از چنین درکی محروم است. فضای مجازی یک «ایران دوم» ساخته که گاهی از ایران واقعی پرصداتر است این ایران دوم جمعیت، خیابان، بازار کار، خانواده‌های محتاط، کارمندان، بازنشستگان، شهرستان‌ها و تردیدهای روزمرۀ مردم را مستقیماً در خود ندارد. بیشتر از کسانی ساخته شده که فعال‌تر، عصبانی‌تر، مهاجرتر، سیاسی‌تر یا رسانه‌ای‌ترند. اینجا یک خطای ادراکی رخ می‌دهد و آن هم اینکه چون صدای این ایران دوم بلندتر است، خودش را نمایندۀ ایران اول تصور می‌کند.👇

  • 11 июл.2 72226451

    هیچ جای نگرانی نیست. سلطنت‌طلبان زودتر آمده‌اند، زودتر هم می‌روند. ما دیرتر می‌آییم اما ماندنی‌تریم. ما با عقلانیت می‌آییم، با استدلال، با ساز و کار، و باید مردم را قانع کنیم نه جادو. به همین دلیل سرعت شیوع‌مان پایین‌تر است اما وقتی جا افتادیم و افق و روشنایی آوردیم، ریشه‌دارتریم از آن‌هایی که هنوز روح سلطنت را در بدنِ بی‌تاجِ خود حمل می‌کنند. @rezayaghoubipublic

  • 10 июл.3 3615130

    آیا کسی از امتیاز ویژه برخوردار است یا نه. پس اول جمهوریت به معنای قواعد عمومیِ بازی سیاسی و بعد رفراندوم دربارۀ قانون اساسی و شکل نهایی نهادها. «جمهوریت» اینجا نه به‌ عنوان اسم حکومت، بلکه به‌ عنوان شرط امکان رأی عمومی تعریف می‌شود: برابری شهروندان، نفی امتیاز مادرزاد، مهار قدرت، حقوق بنیادین، بی‌طرفی نهادها، و ممنوعیت مالکیت خصوصی بر کشور. ما نمی‌گوییم مردم حق انتخاب ندارند بلکه می‌گویم انتخاب فقط وقتی انتخاب است که کسی از قبل امتیاز ویژه نداشته باشد. رفراندوم قبل از جمهوریت، می‌تواند دیکتاتوری را توسط رای تولید کند. اما رفراندوم درون جمهوریت، یعنی رای‌گیری فقط بعد از تعیین قواعد، نهادها، حقوق و مهار قدرت، می‌تواند ابزار تصمیم عمومی باشد. یعنی "دائمی کردن" حق و ساز و کار انتخاب. پس زنده باد عنصر انتخاب. @rezayaghoubipublic

  • 10 июл.3 0484933

    رفراندوم دو گزینه‌ای بین پادشاهی و جمهوری بدون معماری قدرت نامشروع است. چنین رفراندومی فقط نمایش انتخاب است نه انتخاب. برای وجود هر شکلی از انتخاب ابتدا باید یک "نظم نهادی" برقرار شده باشد چون بدون چنین نظمی، رای‌گیری صرفا شمارش هیجان‌ها است. قبل از ایجاد نظم از طریق نهادها و وجود ساختارهایی که منافع جامعه را به زبان خیر جمعی درآورده باشند، رفراندوم توده‌ای نمی‌تواند به تنهایی نظم به بار آورد. پس اول جمهوریت به عنوان نظم نهادی باید بیاید و نه اول رفراندوم بر اساس هیجان "به امید" نظم. یکی از توهم‌های کشورهای جهان سوم این است که فکر می‌کنند صندوق رای به تنهایی باعث دموکراسی و عقلانیت می‌شود. ولی هیچ نظم و آزادی‌ای به وجود نمی‌آید مگر اینکه قدرت آینده دارای نهادهای نیرومند، سازگار، منسجم، بوروکراسی مؤثر، حزب سازمان‌یافته، کنترل غیرنظامی بر ارتش، قواعد جانشینی و سازوکار کنترل نزاع سیاسی باشد و این‌ها با "معماری" به دست می‌آید نه با انتخاب هیجانی از روی تعصب شخصی به نوع حکومت. جایی هم که نهادها محور و قواعد و ساز و کارها محور و بنیان و اصل اساسی حکومت باشند، وجود مقام مادام العمر بی‌معنا و مخل نظم نهادی است. از نظر هانتینگتون قبل از اینکه بپرسیم حکومت چه شکلی دارد، باید بپرسیم آیا قدرت در آن جامعه نهادمند شده یا هنوز خام، شخصی، خیابانی، نظامی و انفجاری است. او صراحتا می‌گوید انتخابات زمانی معنا دارد که "از قبل" سطحی از سازمان‌یافتگی سیاسی وجود داشته باشد. بعد هم بی‌رحمانه می‌گوید مسئله در بسیاری از جوامع نوساز این نیست که انتخابات برگزار کنند، بلکه این است که سازمان سیاسی بسازند. چون "انتخاباتِ بی‌سازمان می‌تواند نیروهای مخرب و ارتجاعی را تقویت کند و ساختار اقتدار عمومی را فرو بریزد". این دقیقاً همان جایی است که رفراندومِ خامِ «پادشاهی یا جمهوری؟» خطرناک می‌شود چون به‌ جای ساختن نظم، نزاع خامِ هویت‌ها را وارد صندوق می‌کند. پس بحث این نیست که «مردم حق تصمیم ندارند». این غلط و خطرناک است. بحث این است که مردم باید دربارۀ "نظم سیاسی" تصمیم بگیرند، نه دربارۀ "دو اسم تحریک‌کننده". رفراندومِ درست باید روی قانون اساسی، حدود قدرت، نسبت ارتش با دولت، حقوق بنیادین، شکل پارلمان، نظام انتخاباتی، استقلال قوه قضائیه، شیوۀ عزل مقام‌ها، منع موروثی شدن قدرت و قواعد انتقال قدرت باشد. اما رفراندومِ «شاه یا جمهوری؟» بدون متن نهادی، شبیه این است که از مردم بپرسیم «خانه می‌خواهید یا کاخ؟» ولی هیچ طرح و نما و ساختار و حتی سند مالکیتی ارائه نکنیم. نظم نهادی یعنی سازمان، قاعده، حزب، بوروکراسی، جانشینی، کنترل ارتش، و مهار نزاع، نه اینکه یک خاندان را به‌ عنوان دکمه‌ی روشن و خاموش کشور جا بزنیم. رفراندومِ بین پادشاهی و جمهوری زمانی بی‌معنا است که هنوز معلوم نیست قدرت چگونه ایجاد و محدود، تقسیم و پاسخگو می‌شود. چون سؤال «شاه یا جمهوری؟» سؤال معماری قدرت نیست بلکه سؤال تحریک حافظه و هویت است. آدم‌ها به آن نه با عقل نهادی، بلکه با ترس، نوستالژی، خشم، نفرت از وضع موجود یا رؤیای نجات جواب می‌دهند. این می‌شود همان دموکراسی بی‌جمهوریت: تودۀ هیجانی را پای صندوق می‌آورند، اما قفس نهادی برای قدرت نساخته‌اند. رفراندوم دوگزینه‌ای بین پادشاهی و جمهوری، قبل از تأسیس نظم نهادی، خودش می‌تواند ضدجمهوری باشد. چون جمهوری فقط یکی از گزینه‌های صندوق نیست، جمهوری منطقِ خودِ صندوق است. یعنی قبل از رأی، باید معلوم باشد که هیچ طرفی "مالک کشور نیست"، هیچ مقام یا خانواده‌ای "حق ویژه" ندارد، هیچ نیروی نظامی داور نهایی نیست، حقوق اساسی قابل رأی‌گیری هیجانی نیست، و نتیجه‌ی رأی هم در قید قانون اساسی و نهادهای مهار قدرت قرار می‌گیرد. اگر این‌ها نباشد، صندوق فقط شبیه یک جنگ داخلی نرم است. رأی‌گیری زمانی معنا دارد که پیشاپیش معلوم باشد چه چیزی قابل رأی‌گیری نیست. مثلاً نمی‌شود اصل برابری شهروندان را به رأی گذاشت (و جانشینی موروثی و برتری یک خاندان دقیقا نقطه‌ی مقابل اصل برابری در تمام تاریخ بوده است). نمی‌شود حق طبیعی یک خانواده برای ایستادن در رأس دولت را مثل یک سلیقه‌ی معمولی به رأی گذاشت. نمی‌شود بگویید «آیا یک خاندان حق ویژه داشته باشد یا نه؟» چون همین سؤال پیشاپیش اصل شهروندی برابر را نقض می‌کند. نمی‌شود با رأی برابر، اصل برابری را لغو کرد. نمی‌شود سلطنت را کنار جمهوری گذاشت، چون یکی پرسش از صاحب قدرت است و دیگری نفی صاحب داشتن قدرت. پادشاهی حتی اگر تشریفاتی باشد، یعنی قرار دادن یک استثنای موروثی در رأس دولت. اما جمهوری یعنی رأس دولت هم باید از منطق عمومی، انتخابی، قانونی و قابل‌ تعویض پیروی کند. پس دعوا فقط «فرم» حکومت نیست، دعوا بر سر این است که آیا در نظم آینده هنوز جایی برای عملکرد خارج از نهادها و قواعد عمومی و به هم ریختن تنظیم و توازن قوا وجود دارد یا نه.👇

  • 7 июл.3 1615133

    ولی جایگزین راستین، اخلاق مسئولیت بود. برای مثال اخلاق سنتی روی تقوا تاکید می‌کند در مقابل اخلاق مدرن روی شرافت به منزله‌ی یک مسئولیت جمعی تاکید می‌کند. اخلاق مدرن به جای اطاعت از مرجعیت، پاسخگویی به شهروند را نشانده است. به جای "آبرو"، شفافیت را نشانده است. به جای موعظه، الگوی عملی و قابل مشاهده را نشانده است. به جای گناه از آسیب به دیگری و رعایت خیر عمومی حرف می‌زند. به جای توبه از پذیرش خطا و اصلاح پذیری رویه‌ها و ارزش‌ها حرف می‌زند. به جای نیت پاک از پیامدهای قابل سنجش حرف می‌زند. به جای امر قدسی از کرامت انسانی و قانون عمومی حرف می‌زند. به این شکل ما دوباره همدیگر را پیدا می‌کنیم و از فردا و جهان جدید نمی‌ترسیم. نکته‌ی محوری اینجا است که اخلاق جدید نباید از مردم بخواهد که فرشته شوند بلکه باید قواعدی بسازد که انسان‌های معمولی هم بتوانند شریف بمانند. اخلاق مدرن به جای نیت‌ها بیشتر بر ساز و کارها و پیامدها تکیه دارد. دیگر با "مطلق"ها کار نمی‌کند بلکه با مهارهای جمعی کار می‌کند. @rezayaghoubipublic

  • 7 июл.2 6724334

    جامعه اصلاح‌گرانی مثل قائم مقام و امیرکبیر را تنها می‌گذارد، چون اصلاح‌گر فقط بدیل سیاسی آورده است، نه بدیل اخلاقی. اما مرجعیت اخلاقی جدید چگونه ساخته می‌شود. شاید در نگاه اول فکر کنیم عده‌ای اندیشمند، روشنفکر و واعظان کراواتی سکولار باید ارزش‌های جدید را موعظه کنند. این یعنی ما روحانیت جدید و کاریزمای تازه‌ای ایجاد کنیم و در این صورت هنوز مرجعیت اخلاقی ما "کاهنانه" است. اما مرجعیت اخلاقی غیرکاهنانه در واقع از "رفتار قابل مشاهده، پاسخگویی، مسئولیت‌پذیری، شفافیت، نظارت، خدمت عمومی، صداقت و راست‌گویی پرهزینه، و تعهد به قواعد مشترک" می‌آید و این باید نقطه‌ی تاکید و محور بازسازی اخلاقی ما باشد. دورکیم هم در مسئله‌ی اخلاق مدرن درست همین گره را می‌دید. به نظر او با زوال صورت‌های دینی قدیم، جامعه نمی‌تواند بی‌اخلاق بماند و باید اخلاق تازه‌ای بسازد که بتواند افراد آزاد را به هم پیوند دهد. در خوانش‌های دورکیمی، اخلاق مدرن دیگر فقط اطاعت از امر قدسی نیست بلکه نوعی پیوند اجتماعی است که انسان را وادار می‌کند خود را در نسبت با دیگران تنظیم کند. اینجا دیویی برای ایران فوق‌العاده مهم می‌شود. چون دیویی به ما می‌گوید اخلاق مدرن نه بازگشت به ایمان قدیم است، نه فروغلتیدن به بی‌معنایی بلکه ساختن یک ایمان دموکراتیک است. یعنی اعتماد به اینکه انسان‌ها می‌توانند از دل تجربه، گفتگو، آموزش، همکاری و آزمون اجتماعی، ارزش‌های تازه بسازند. دیویی در «دموکراسی خلاق»، دموکراسی را ایمانی به توان تجربۀ انسانی برای ساختن هدف‌ها و روش‌های رشد می‌داند، نه تسلیم شدن به مرجعی بیرون از تجربه. برای همین، کسی که می‌خواهد رهبری جامعه را به دست بگیرد، فقط نباید بگوید «من برنامۀ سیاسی دارم». باید نشان دهد که نوع تازه‌ای از آدم بودن را نمایندگی می‌کند. او نه رواحانی است، نه لات، نه منجی، نه مدیر تکنوکراتِ بی‌روح، و نه یک سلبریتی هیجانی. باید نشان دهد می‌شود مدرن بود و بی‌ریشه نبود. می‌شود سکولار بود و بی‌وجدان نبود، آزاد بود و بی‌مسئولیت نبود، ضدسنت بود ولی بی‌شرم هم نبود. نشان دهد که می‌شود هم قدرت خواست و همزمان قدرت را مهار کرد. خطر بزرگ این است که اگر جمهوری‌خواهان این مرکزیت اخلاقی را نسازند، جامعه خلأ اخلاقی را با چیزهای پست‌تر پُر می‌کند. چیزهایی مثل نوستالژی سلطنت، پدر سیاسی، ناسیونالیسم زخمی، مرد قدرتمند، لمپنیسم، عرفان بازاری، اخلاق اینستاگرامی و اکانت‌ها و شخصیت‌های پرطرفداری که امروز با استفاده از این خلأ مرجعیت اخلاقی و با ابزارهایی مثل الفاظ رکیک به هوادارن میلیونی رسیده‌اند. جامعه بدون مرجع اخلاقی نمی‌ماند، فقط ممکن است مرجع اخلاقی‌اش از «روحانیت» به «قلدر خوش‌بیان» سقوط کند. یعنی فاجعه (خلأ) خودش را در لباس نجات جا می‌زند. پس دیگر نباید تعجب کرد که چرا "بخشی از" نسل‌های جدید الگوی اخلاقی‌شان کسانی بودند که هنر زیرزمینی و در آن هنر زیرزمینی، فقط فحش، لفظ رکیک، شکستن و ویرانی بود اما الگوی تازه در آن نبود. این علامت همان بحران است که گفتیم: مرجعیت سنتی از میان رفته اما مرجعیت جدیدی شکل نگرفته است. یعنی نه گفتن جای چگونه زیستن را گرفته است و اعتراض با اخلاق اشتباه گرفته شده است. گرایش به رکیک بودن و پایمال کردن آنچه در گذشته مقدس دانسته می‌شده تبدیل به نوعی تطهیر روانی شده است، انگار می‌خواهند با رکیک بودن خودشان را از "ریا" پاک کنند. اما ضد ریا بودن هنوز خودش اخلاق نیست. این‌ها مشخصات دوران گذارند. در غرب هم بعد از فرسایش مسیحیت سنتی، جنبش‌های بوهمی، پانک، نیهیلیسم روسی ظهور کرد که مشخصه‌ی همه‌ی آن‌ها شکستن تابوها بود. هر جا که این شورش به نهاد، فکر، اخلاق مدنی، حقوق، مسئولیت و سبک زندگی پایدار تبدیل نشد، یا به ابتذال، یا به اعتیاد، یا به سیاست‌های افراطی ختم شد. گرایش به مصرف روان‌گردان‌ها و باب شدن ماشروم و امثال آن نشانه‌های این مرحله‌اند. شکستن بت آسان است ولی ساختن وجدان مستقل سخت است. بت‌شکن باید معمار هم باشد، در غیر این صورت، فقط می‌خواهد ویرانی را تزئین کند. نسل جدید نباید فکر کند که با این ویران کردن‌ها مدرن شده است. اخلاق مدرن صرفا پشت پا زدن به سنت‌ها نیست بلکه الگوی تازه‌ای است که از دل تعهدات جدیدی آمده که توانسته‌اند "نظم مدرن" را بسازند. اگر اخلاق سنتی اخلاق اطاعت بود، اخلاق جدید هم طغیان محض نیست. از دل همین ارزش یافتن طغیان بود که نیهیلیسم رشد کرد و آثار نویسندگان نیهیلیسم رواج پیدا کردند و تاثیر روانی مخربی روی مخاطبانشان گذاشتند و گاه افراد را به خودکشی سوق دادند. (منظورم خوانش‌های سطحی از این مکاتب است). آن‌ها اخلاق سنتی را ویران می‌کردند و به طغیان و عصیانِ اخلاقی ارزش محوری می‌دادند و آن را با فلسفه‌های اگزیستانس بسته‌بندی می‌کردند. اما توانی برای قواعد عمومی و آزمون اجتماعی و مسئولیت همگانی نمی‌گذاشتند.👇

  • 7 июл.2 3973038

    ایران مدرن و خلأ مرجعیت جهان اخلاقی ایرانی تا قبل روزگار جدید وابسته به مربیان روحانی، صوفیان، شاعران، عارفان و قلندران و گروه‌هایی از این قبیل بود. با ورود ایران به دوران مدرن تمام این مراجع اخلاقی مخصوصا روحانیت به چالش کشیده شدند. چون نظم مدرن نه تنها اخلاقیاتی جدیدی طلب می‌کرد بلکه اخلاقیات سنتی را هم تا حد زیادی بی‌اعتبار می‌کرد. مسئله فقط ورود افکار غربی درباره‌ی معنای جهان و دین و سکولاریسم نبود. مسئله ناسازگاری ارزش‌های قدیم با جهان جدید بود. برای مثال مفهوم غیبت (بدگویی از دیگران در غیاب او) با رویه‌های جهان مدرن سازگاری ندارد. هیچ شرکت و سازمانی بدون سر در آوردن از گذشته‌ی شما و سوابق اخلاقی و حرفه‌ای شما نمی‌تواند به شما اعتماد کند و تحقیق درباره‌ی سوابق اخلاقی و حرفه‌ای شما و استعلام گرفتن درباره‌ی شما در این منطق یک کار غیراخلاقی است. همچنین بسیاری از مفاهیم اخلاقی دیگر هستند که در نظم مدرن کارایی‌شان را از دست داده‌اند. پس سرگردانی و ابهام امروز جامعه‌ی ایرانی صرفا مربوط به سیاست نمی‌شود. جامعه‌ی ایرانی امروز با ابهام ارزشی و اخلاقی هم روبرو است. مسئله‌اش فقط نظم سیاسی فردا نیست. یکی از مهم‌ترین مسائلش این است که مرجعیت اخلاقی فردای ما با چه ارزش‌هایی خواهد بود. پس گنجاندن معیارهای اخلاقی و ارزش‌ها در کنار اصول سیاسی و معماری قدرت هم یکی از محورهای مهمی است که باید دنبال کنیم. جامعه فقط دنبال برنامۀ اقتصادی و قانون اساسی و رهبر سیاسی نیست بلکه دنبال این است که به او بگویند انسان شریف در جهان جدید چگونه انسانی است؟ مربیان اخلاقی جامعه با زبان دین یعنی با زبان مناسک با مردم حرف می‌زدند، مثل آداب نماز و روزه و خمس و زکات و این‌ها "دستگاه تربیت اخلاقی" آن‌ها را شکل می‌داد. در واقع مردم حتی اگر به "حلال و حرام" عمل نمی‌کردند لااقل برایش یک "زبان مشترک" داشتند. اما بعد از انقلاب این زبان مشترک به قدرت "آلوده" شد. قدرت محل مصالحه، رقابت، حذف، جاه‌طلبی و خشونت است. اما اخلاق محل ارزش‌هایی است که مطلق دیده می‌شوند مثل صداقت. این حالت باعث شد مرجعیت اخلاقی سنتی از درون فروبپاشد و جامعه احساس کند که بدون مربی مانده است. در مقابل، مدرنیته برای ما بیشتر به معنای ورود "ابزار" بود نه ورود انسان مدنی. از مدرنیته یاد می‌گیرفتیم چطور محیط را نوسازی کنیم و دانش تجربی را وارد کنیم اما آن را جدا از ارزش‌های مدرن می‌فهمیدیم. یعنی یک گسست گزینشی ایجاد می‌کردیم بین ارزش‌ها و ابزارها. اما جهان مدرن اخلاق مدرن هم داشت. هر کسی که نگاهی به "اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری" وبر انداخته باشد می‌فهمد که مدرنیته از ابزار محض ساخته نشد بلکه از ارزش‌هایی ساخته شد که جهان مدرن تکامل داده بود. وبر به خوبی نشان می‌دهد که ارزش‌های اخلاقی‌ای که به شکل‌گیری سرمایه‌داری منجر شدند بیشتر ارزش‌هایی ریاضت‌جویانه و صرفه‌جویانه بودند و کار را به منزله‌ی تکلیف و نه کسب سود می‌دیدند و از این راه پدیده‌ی انباشت ثروت تبدیل به یکی از محورهای سرمایه‌داری شد. اما در میراث تاریخی ما سرمایه‌داری به معنای پول‌پرستی و خساست و پول‌دارهایی که هیچ ترحمی به فقرا ندارند فهمیده می‌شد و این از معضلاتی بود که منجر به واکنش افراطی به سرمایه‌داری شد و یکی از خاستگاه‌های مدرنیزاسیون را با چالش روبرو کرد. "راه رشد غیرسرمایه‌داری" بیشتر از مارکسیسم، از اخلاقیات سنتی ما قدرت می‌گرفت و حتی مارکسیسم را به خدمت می‌گرفت تا از موضع اخلاقی‌(نه مارکسیستی و اقتصادگرایانه) سرمایه‌دای را رد کند. اما مرجعیت اخلاقی یا از سنت گرفته می‌شود که عمدتا وابسته به کاریزمای روحانیت و مرشدان و مربیان معنوی است یا از قواعد جمعی، قوانین و مسئولیت عمومی. انتقال از اولی به دومی یک مسیر گذار است که جوامعی که در حال عبور از این مرحله‌ی گذارند با احساس پوچی، خلأ اخلاقی و روانی دست و پنجه نرم می‌کنند. گویی در میان زمین و آسمان معلق مانده‌اند و تخریب و ویرانی مرجعیت اخلاقی سنتی را می‌بینند اما مرجعیت اخلاقی توافقیِ فردا را نمی‌بینند. پس احساس هراس از یک جامعه‌ی کاملا بدون تعهد و تعلق به هراس از سرنوشت سیاسی فردا اضافه می‌شود و نگرانی را چند برابر می‌کند. اینجا اگر جامعه همزمان با ساختن آلترناتیو سیاسی، آلترناتیو اخلاقی را هم در آن گزینه‌ی سیاسی نبیند، معمولا جا می‌زند. می‌توانم جرات کنم و بگویم بسیاری از شکست‌های اصلاح‌گران بزرگ تاریخ ما و تنها ماندن و سرنوشت تلخ پایان آن‌ها از این هراس اخلاقی مردم هم ناشی شده است و این را هم می‌توان به "جامعه‌شناسی نخبه‌کشی" اضافه کرد. در واقع یک رشته از علل نخبه‌کشی در این تحلیل به خود نخبگان هم می‌رسد که تحولات اخلاقی را از تحولات سیاسی و اجتماعی و فنی جدا دانسته بودند. نخبه‌کشی فقط از عقب‌ماندگی سیاسی نمی‌آید، از هراس اخلاقی جامعه هم می‌آید.👇

  • 6 июл.3 30412564

    هر شخص یا گروه جمهوری‌خواهی که خیال کند جمهوری آینده باید بر اساس ایدئولوژی خاص خودش ساخته شود، چه چپ‌گرا باشد چه راست‌گرا، هنوز معنای جمهوریت را نفهمیده است. جمهوریت یعنی ساختن امر عمومی، نه تبدیل کشور به ملک خصوصی یک سلیقه، یک حزب، یک طبقه، یک عقیده یا یک ایدئولوژی. جمهوری‌خواهی زمانی به نیروی واقعی تبدیل می‌شود که بتواند قواعدی بسازد که از راست تا چپ، از کاپیتالیست تا سوسیالیست، از دین‌دار تا بی‌دین، همگی بتوانند در آن سهم، صدا و امنیت داشته باشند. هر جمهوری‌خواهی که نتواند با مخالف فکری خود بر سر قواعد مشترک اجماع کند، در واقع دارد جمهوریت را به فرقۀ خودش تقلیل می‌دهد و به همان وضعیت استبدادی رسیده که جبهه‌های دیگر رسیده‌اند. این همان نقطه‌ای است که جمهوری‌خواهان را محکوم به شکست می‌کند. چون تاریخ منتظر خیال، سلیقه و آرزوی هیچ‌کس نمی‌ماند. تاریخ زمین واقعیت است. هر کس با واقعیت‌ها کنار نیاید و در سرزمین ایده‌های محض خود سر کند، سقوط خواهد کرد. @rezayaghoubipublic

  • 5 июл.3 0694740

    در مقابل، سلطنت‌طلبی یک مزیت تاکتیکی دارد و مرکز عاطفی‌اش حاضر و آماده است. یک نام، یک چهره، یک نوستالژی، یک گذشته، یک پرچم. این‌ها هزینه‌ی هماهنگی را پایین می‌آورند. اما همین مزیت تاکتیکی، خطر استراتژیک هم دارد. سیاست شخص‌محور سریع‌تر حرکت می‌کند، اما حکومتی که می‌سازد شکننده‌تر است. امروزه هم می‌بینید که هر چه سیاست در کشورهای مختلف به سمت پوپولیسم و شخص‌پرستی می‌رود، قطبی‌سازی بیشتر می‌شود و دموکراسی فرسایش پیدا می‌کند.   هستۀ جمهوری‌خواهی نباید یک منجی باشد بلکه باید یک پیمان حداقلی، ساز و کار تصمیم‌گیری، تقسیم کار، رهبری پاسخگو، و برنامۀ عمومی باشد. مرکز لازم است، اما مرکز نباید مقدس باشد. مرکز باید قابل انتخاب، قابل نقد، قابل تعویض و قابل حساب‌کشی باشد. چیزی که جمهوری‌خواهی ایرانی کم دارد چهره نیست بلکه یک "اتاق فرمان نهادی" است.  و اگر پرسیده شود که چطور در فضای سرکوب چنین چیزی ممکن است؟ پاسخ این است که منظور ما چند نفر مشخص، یک مکان مشخص، یک تشکیلات قابل شناسایی و یک زنجیرۀ فرماندهی آشکار نیست. داشتن مرکز با تمرکز فیزیکی یکی نیست. مرکزیت نهادی یعنی وحدت در قواعد، زبان، برنامه و ساز و کار نه لزوماً تمرکز در چند شخصِ قابل بازداشت. در این صورت هر جا و همه جا با یا بدون اشخاص خاص، می‌توان جمهوری‌خواهی را ادامه داد. ما گرد کاریزمای یک شخص جمع نشده‌ایم که با بود و نبودش از هم بپاشیم. وقتی مرکزیت، نهادی باشد، این شخص نشد، دیگری. پرسش اصلی این نیست که «چطور یک ستاد بسازیم که اعضایش بازداشت نشوند؟» پرسش اصلی این است که چطور قواعد و زبانی را بسازیم که با نبود چند نفر، تمام نیروها بی‌سر و سامان نشوند؟ این یعنی وحدت در سطح راهبرد، تکثر در سطح اجرا. یعنی همه باید بدانند برنامه‌ی حداقلی چیست، زبان مشترک چیست، اصول غیرقابل مذاکره چیست، سازوکار تصمیم‌گیری چیست، اما اجرای اجتماعی و مدنی نباید به یک نقطۀ منفرد و آسیب‌پذیر وابسته باشد. در فضای باز، حزب می‌تواند دفتر، عضویت، کنگره، کمیته و سخنگو داشته باشد. در فضای سرکوب، این شکل کلاسیک به سرعت آسیب‌پذیر می‌شود. بنابراین نهادسازی از مسیر دیگری شروع می‌شود: ساختن زبان مشترک، منشور مشترک، شبکه‌های اجتماعی پایدار، پیوند با گروه‌های واقعی جامعه، و تمرین تصمیم‌گیری جمعی.  گزارش Inclusive Peace درباره‌ی احزاب اپوزیسیون در زمینه‌های اقتدارگرا می‌گوید احزاب حرفه‌ای جدید اغلب تیم رسانه‌ای قوی دارند اما پایگاه اجتماعی‌شان ضعیف است و ارتباطشان با نهادهای اجتماعی مثل اتحادیه‌ها، انجمن‌های حرفه‌ای، دانشگاه‌ها و اجتماعات محلی ضعیف است، و معمولاً در بسیج بلندمدت مشکل پیدا می‌کنند. این دقیقاً همان بیماری اپوزیسیون ایرانی است که صدای بلند اما، بدنه‌ی کوتاه و تصویر زیاد اما نهاد کم و چهره‌ی زیاد اما پیوند اجتماعی کمی دارد. پس اتاق فرمان جمهوری‌خواهی نباید فقط در سطح رسانه ساخته شود. باید در سطح زبان، اعتماد، برنامه‌ی مشترک، و پیوند با زندگی واقعی مردم ساخته شود. نهاد یعنی آن چیزی که با حذف افراد باقی بماند. اگر با بازداشت چند نفر همه چیز فروبپاشد، ما نهاد نساخته‌ایم بلکه فقط چند چهره تولید کرده‌ایم. این همان چیزی است که قابل سرکوب نیست. می‌توان افراد را بازداشت کرد اما متن، زبان، قاعده، توافق، و حافظه‌ی مشترک را نمی‌توان بازداشت کرد. اگر قواعد در ذهن‌ها و شبکه‌های اجتماعی و زبان عمومی تکثیر شوند، سرکوب‌ناپذیرند. @rezayaghoubipublic

  • 5 июл.2 9854238

    نقاط اتصال جمهوری‌خواهان سلطنت‌طلبان به یک شخص اقتدا می‌کنند و راه و چاره‌ی نهایی را در آن شخص می‌بینند و در نتیجه یک مرکز عاطفی دارند که آن‌ها را متحد می‌کند. از طرفی چون کسی در میان آن‌ها خودش را بالاتر از آن شخص نمی‌بیند، هوادارانش جاه‌طلبی‌هایشان را کنترل می‌کنند و توانایی‌هایشان را وقف حمایت و تبلیغ او می‌کنند. در نتیجه می‌توانند تبدیل به یک نیروی واحد شوند. در جبهه‌ی طرفداران حکومت هم لااقل تا این لحظه همین اتفاق افتاده است و نوعی اتحاد و سازمان‌دهی حول یک مرکز عاطفی ایجاد کرده‌اند. اما جمهوری‌خواهان به علت تکثر و تنوع گرایش‌ها و طرز تفکرها و اهداف، نتوانسته‌اند یک نیروی واحد را شکل دهند.  هیچ چهره یا ساختار یا کانون مرکزی‌ای وجود ندارد که دیگران توان خود را صرف حمایت از آن کنند و چون هر چهره‌ای چیزی بر فراز خود نمی‌بیند که سقفی برایش تعیین کند، هر کدام تبدیل به یک جزیره و یک رهبر مجزا می‌شوند و این پراکندگی باعث شده مردم به حق مطالبه داشته باشند که چه کانونی، چه ساختاری یا چه شخصی در مرکز این جبهه قرار دارد؟ این تکثر ضعف ذاتی جمهوری‌خواهی نیست بلکه ضعف جمهوری‌خواهانِ "بی‌نهاد، بی‌مرکز، بی‌تقسیم کار و فاقد زبان مشترک است". جمهوری‌خواهی اگر نتواند چنین مرکزی بسازد قربانی فضیلت خودش می‌شود. یعنی تکثر به جای گسترش قدرت و توان و فراگیری آن تبدیل به خودنمایی و پراکندگی و مطالبات جدا از هم می‌شود. سلطنت‌طلبی به راحتی می‌تواند از کاریزما و سنت تغذیه کند و سنت ما حتی بیشتر از حد نیاز این گرایش‌ها را تقویت و تغذیه می‌کند. اما جمهوری‌خواهی چون می‌خواهد به اقتدار نهادی تکیه کند، یعنی اقتدار را از قانون و قواعد و ساز و کار بگیرد نه از شخص، و به دنبال "اقتدار عقلانی" است، وظیفه‌ی دشواری هم دارد و آن انتقال مرکز عاطفی از شخص به قواعد است. مشکل جمهوری‌خواهان این نیست که هر گروهی با مطالبات جدا در آن حضور دارند و عده‌ای فقط بر حقوق زنان، یا فقط اقلیت‌های جنسیتی یا عدالت اجتماعی یا سوسیالیسم یا لیبرالیسم یا محیط زیست یا حقوق اقوام تمرکز دارند. این‌ها ضعف نیستند بلکه مصالح خام جمهوریت‌اند. ضعف آنجایی است که این گروه‌ها نتوانند یا نخواهند مطالباتشان را به جای اینکه در ظرف امر عمومی بریزند و به زبان امر عمومی ترجمه کنند، خودشان ادعای مرکزیت کنند. اما هر گروه و هر مطالبه‌ای فقط یک آجر در بنای جمهوریت است نه تمام بنای آن. در غیر این صورت با جنبشی روبرو می‌شویم که هزاران حقیقت در خود دارد اما حتی یک اراده‌ی عمومی ندارد. اما نکته‌ی مهم تاریخی و سیاسی همین جا است: حزب یا نیروی سیاسی صرفا فهرستی از مطالبات نیست بلکه "کارخانه‌ی تبدیل مطالبات پراکنده به برنامه‌ی عمومی" است. کارکرد حزب هم همین است. حزب واقعی به عنوان یک نهاد اساسی باید منافع متنوع شهروندان را از راه چانه‌زنی، سازش و مذاکره به چند "بسته‌ی قابل انتخاب" تبدیل کند. یعنی باید بتواند ترجیحات پراکنده را به اراده‌ی عمومی منظم تبدیل کند. این اولین تمرین ما در نهادسازی است. اگر توانستیم این مطالبات پراکنده را تبدیل به یک اراده کنیم و آن اراده را از راه سازش، توافق، قواعد و ساز و کار انجام دادیم نه کاریزما، یعنی توانسته‌ایم یک مرکزیت نهادی ایجاد کنیم که دارای زبان، انسجام، وحدت و قدرت است. از این زاویه، جمهوری‌خواهی باید فرق بین جنبش مطالبه‌محور با نیروی حکومت‌ساز را بفهمد. جنبش مطالبه‌محور روی مطالبات خاص تمرکز می‌کند مثلا یک حق. اما نیروی حکومت‌ساز شبیه یک حزب فراگیر عمل می‌کند که مسائل گروه‌های مختلف را با نظم عمومی سازگار می‌کند و کارش بیشتر معماری است تا مطالبه‌گری. پس باید بتوانیم مطالبات گروه‌های مختلف را به زبان جمهوریت یعنی به زبان خیر همگانی و امر عمومی ترجمه کنیم: وقتی حقوق زنان به امر عمومی ترجمه شود تبدیل می‌شود به "برابری شهروندان و پایان امتیازهای مردانه در قانون". حقوق اقلیت‌های جنسیتی در زبان جمهوریت می‌شود: آزادی بدن، حریم خصوصی، و منع دخالت دولت در زندگی شخصی. عدالت اجتماعی می‌شود: کرامت و فرصت برابر. حقوق اقوام می‌شود برابری حقوقی و توزیع مناسب قدرت. سکولاریسم به جای جنگ دیندار و بی‌دین می‌شود بی‌طرفی دولت در قبال عقاید. هر مطالبه‌ای باید از گروه خاص عبور کند و به زبان "قواعد عمومی برای همگان" ترجمه شود. این همان لحظه‌ی تولد جمهوریت و انسجام و قدرت آن است. چون هر گروهی به جای اینکه بپرسد من چه می‌خواهم، می‌پرسد: چه قاعده‌ای باید بسازیم تا فردا اگر مخالف من قدرت گرفت نتواند حق من را پایمال کند.👇