tgindex
علی صاحب‌ الحواشی

علی صاحب‌ الحواشی

Статистика

پست آغازین کانال https://t.me/sahebolhavashi/2

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
37
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
6 252
−4 за 5 дн.
Сутки
−2
−0,03%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 348
37 постов
Вовлечённость
53,6%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 37
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 223
1/48двое суток
1 401
1/72трое суток
1 511

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.1 2107133

    ‍ میرزا محمدحسین‌خان ذکاءالملک فروغی سال ۱۲۷۷، «سفر هشتاد روزه دور دنیا» نوشته ژول ورن را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده. سال بعد هم اعتصام‌الملک کتاب «بیست هزار فرسنگ زیر دریا» را با نام «سیاحت تحت البحر» ترجمه می‌کند. جالبه این علاقه به ژول ورن در آن سال‌های پیش از انقلاب مشروطه. «Hamidreza Yousefi» ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┄┄ "تجدد" به مثابه‌ی بیرون شدن از خود ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۲/۲) برای "جهان‌نگریِ" این‌چنینی، این‌که زیر دریا چه‌خبر است یا آن‌طرف دنیا چطور است، پرسش‌های زاید و مهملی بود که نه‌فقط ذوقی برنمی‌انگیخت بلکه اِهمالش حتی تاراننده هم بود. بدون فهم‌ژرفاییِ چنان مختصات ذهنی، نمی‌توان فهمید که چرا آن دونفر بالایی به‌واسطه فرانسه‌دانی از خواندن این دو رمان ژول‌ورن دستخوش "تحیُری" شدند که خواستند ترجمه‌اش بکنند. انگار که مرده‌ی قرون‌واعصاری ناگهان زنده بشود و به تماشای نوپدیدهای جهان بنشیند! ما ردِ آشکار این "تحیر" را در شخصیت‌هایی چون ادیب‌الممالک‌فراهانی و شیخ‌ابراهیم زنجانیِ متاخر و قوسِ تحول‌فکرِ ملک‌الشعرای بهار نیز می‌بینیم. این‌طور "بیرون‌شدن از خود"، مُعرفِ همه "تجددها"ست. این تعبیر شامل دو وجه است: یکی "خود"، و آن‌دیگری آنچه "بدان بیرون می‌شویم". آن اولی معلوم است و همان است که جهان‌نگریش را دربالا اشاره کردم؛ و دومی (در همه تجددهای جهان) پیش و بیش از همه در اروپا واقع شده بود. این دلیل آن بود که همه "خبرها" در اروپا بود، نه جای دیگر! فقط اروپا بود که دوقرن پیشتر اهالی‌اش از "خودِ سنتی بیرون‌ شدند" و به فهم‌هایی رسیدند که حیرت‌افکن شد؛ تا در کنارش "قدرت"ای را به‌وجود آورد که در هیچ‌جای جهان مشابهش نبود. در ایران، عباس‌میرزا نخستین‌ای بود که آن "قدرت" را با همه دردناکی‌اش تحویل گرفت. همین هم شد که نه‌فقط ایرانیان، بلکه همه پیرامونیانِ جهانیِ اروپا پیِ آنجا افتادند، بدان امید که به‌جایی برسند که اروپا بدان رسیده بود. متجددینِ متقدم ما مثل آن دونفر مترجم اخیر، با "بیرون‌شدن از خود"، اذواقی یافتند که بسا برای خودشان هم مایه حیرت بود. آن ذوق‌ها، همه "رو به بیرون" از ذوق‌های سنتی بود: دریاها چگونه به‌وجود آمدند؟ زیرشان چه‌خبر است؟ مردم "ژاپون" چگونه آدم‌هایی هستند؟ کبریت را چطور درست می‌کنند؟ چرا سرکه با جوش‌شیرین می‌جوشد؟ آیا می‌شود سفینه‌ای ساخت که تحت‌البحر برود؟ این‌که می‌بینیم عبدالرحیم طالبوفِ تبریزی پسر خردسالش "احمد" را این درس‌ها می‌آموزد و "کتاب احمد" را می‌نویسد، از تبعات همین "بیرون‌شدنِ از خودِ" سنتی است. شکستنِ "تنگنایِ" محقرِ جهان‌سنت، هم نقطه‌عزیمت و هم بزرگترین دستاورد "تجدد" ایران بود. کاروان تجدد که به‌راه افتاد، دیگر ایستادنی در کار نبود، چون انسانی نو را متولد کرده بود که ذوق‌های کهن را پشت‌سر نهاده و ذوق‌های نویی یافته بود. در خودِ اروپا نیز همین اتفاق طی قرن هفدهم افتاده بود تا خروشی برپا شد که "عصر روشنگری" میوه درختان بالغ‌شده آن گردید. منتها "میوه"ای که روشنگری بود چشم‌ها را می‌گیرد اما باغ‌وبستانی که آن میوه بداد - و در او بود که "روشنگری" جهان‌سنتِ اروپایی را در ذهن اروپائیان عقب‌راند - از نظرها دور می‌ماند: تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنانِ بُستانیم! ختم‌کلام، جلب‌توجه به صفحه نخست این دو کتاب است. معرفی کتاب در صفحه‌اولِ هر دو، به خط نستعلیق است که در کتاب اعتصام‌الملک با آرایشی تُرنجی عرضه شده ولی در کتاب ذکاء‌الملک به‌صورت "سطری" ارائه گشته است. آرایش ترنجی، یادگاری قُدَمایی و عرضه سطری تمهیدِ نویی عمل‌گرا و وافی به "بیان" است، که به زیباشناسیِ سنتی بی‌اعتنا می‌ماند. گام بعدیِ عمل‌گرا، عبور از خط نستعلیق به خطی خواناتر بود که در دوره پهلوی اول صورت گرفت و رایج شد. این رواج، ضمناً عبور از زیباشناسیِ شاعرانه‌ی خط نستعلیق به رساییِ غیرشاعرانه‌ و کاربردیِ خطِ چاپِ سربیِ جدید بود. همین تحول نیز گوشه‌ای کوچک اما معنی‌دار از سپری‌شدن سوگیری‌های ذوقیِ جهان‌سنتِ ما را حکایت می‌کند. با این‌وجود، ذهنیات غالب ما ایرانیانِ امروز، هنوز از "شاعرانگیِ" نهادینه و دیرین‌مان عبور نکرده است. یعنی که تجدد ایران تاکنون حریفِ سنگرِ غالبِ شاعرانگیِ فکر ما نشده است. احمدکسروی خواست تا با دَگَنک این سنگر شِکنَد که دگنک‌اش شکست! او نمی‌دانست که این‌ تحولات فراگرد تاریخی می‌طلبند، "به زور و زر میسر نیست این‌کار!" لینک بخش نخست

  • 14 авг.1 3795042

    ‍ میرزا محمدحسین‌خان ذکاءالملک فروغی سال ۱۲۷۷، «سفر هشتاد روزه دور دنیا» نوشته ژول ورن را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده. سال بعد هم اعتصام‌الملک کتاب «بیست هزار فرسنگ زیر دریا» را با نام «سیاحت تحت البحر» ترجمه می‌کند. جالبه این علاقه به ژول ورن در آن سال‌های پیش از انقلاب مشروطه. «Hamidreza Yousefi» ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┄┄ "تجدد" به مثابه‌ی بیرون شدن از خود ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۱/۲) یوسف اعتصام‌الملک (پدر پروین اعتصامی) و محمدحسین ذکاء‌الملک (پدر محمدعلی فروغی) از پیشگامان "تجدد ایران" بودند. توجه‌ها به پدیدارِ "تجدد" در ایران، از آن جلب می‌شود که از خود بپرسیم: ۱) چرا این دو نفر زبان‌فرانسه آموختند؟ ۲) چرا باید "سیاحتِ تحت‌البحر" یا "سفر هشتادروزه دور دنیا" برایشان آن‌قدر موضوع جالبی بوده باشد که اقدام به ترجمه این دو کتاب ژول‌ورن نمودند؟ پاسخ پرسش اول آن است که نسیم تجدد به ایران از سه مجرا وزید: فرانسه، روسیه، و عثمانی. مثلا از انگلستان چندان نوزید، از پروسیا (آلمان‌ِ بعدی) هیچ نوزید، از نَمسِه (اتریش) هم چندان نوزید، [درحالی‌که مثلا نسیم "تجدد روسیه" عمدتا از پروس و فرانسه وزید]؛ از ایتالیا هم هیچ نوزید. این دلیل آن بود که متقدمین از اهل‌تجدد ما، زبان فرانسه آموختند، نه مثلا انگلیسی، یا آلمانی را. وانگهی "تجدد ایران" آگاه بدان بود که تجدد‌ِ روسیه و عثمانی‌ فرعِ "مدرنیته" اروپا بود، پس اعتنایی به فرع نکرده و به اصل که اروپا بود روی نمودند. این‌که زبان انگلیسی به‌رغم همجواریِ شرقیِ ما با امپراطوری بریتانیا در هندوستان، میان متجددین رواج نیافت، به سیاستِ خردمندانه ناصرالدینشاه قاجار برمی‌گردد که در تاسیس و ترویج "دارالفنون" اصرار داشت اساتید فرنگی‌اش حدالمقدور "انگلیسی" و "روس" نباشند. در نتیجه غالب استادان فرنگیِ دارالفنون فرانسه‌زبان شدند که موجب رواج زبان فرانسه در میان دانش‌آموختگانِ آنجا، و سپس همه تحصیل‌کردگانِ لاجرم متجدد‌شده‌ی ایران گردید. با فزونی یافتن فارغ‌التحصیلانِ دارالفنون، وضعیت به‌تدریج طوری شد که "درس‌خواندگی و چیزفهمی" با زبان‌فرنگی دانستن و فرنگی‌مآبی در سر و وضع و اطوار همراه شد تا قطب‌بندیِ سنتی/متجدد تلویحاً شکل‌گرفت که سمتِ سنتی‌اش بزودی انگِ "بیسوادی و اُمُلی" خورد. استقرارِ این "اَنگ" با تصریحی شدن آن "تلویحاً" بالا هم‌عنان گردید. جلوتر که فضل‌الله‌نوری پرچم مشروعه‌خواهی را در معارضه با مشروطه‌خواهی برافراشت، این "اَنگ" در جامعه‌شهری ایران "جا‌افتاده" بود و‌مساعیِ نستوه شیخ نیز آن را راسخ‌تر کرد. این جاافتادن تا آخر دوران پهلوی‌ ادامه یافت و از موجبات هرچه ژرف‌تر گشتنِ دوقطبیِ سنتی/متجدد در جامعه ایران شد. انفجارآفرینیِ تشدید این قطبی‌شدن که اینک ترجمانش را در گسل‌ِ طبقاتی هم یافته‌بود، راه به تحولات دهه‌های چهل و پنجاه شمسی بُرد و سرانجام به انقلاب ۱۳۵۷ انجامید؛ بحث بسیار مهمی که اینجا واردش نمی‌شوم. برگردیم به دلایل جذابیت این دو رمان تخیلی ژول‌ورن برای متجددینِ متقدم ایرانی. به‌نظرمن این جذابیت را جز در بسترِ وقوف به "تنگنایِ" جهان‌نگریِ (worldview) سنتی نمی‌توان دریافت. منظورم از "تنگنا"یِ جهان‌نگری، کوچکی جهانِ فهم‌شده توسط مردم سنتیِ ممالک محروسه بود که برای ایشان نه "عمق‌دریا" معنای ارزشمندی داشت، و نه "کره‌زمین" یا "سفر" و "سرعت" مورد عنایت بود. در همه فرهنگ‌های پیشامدرن، انسان‌سنتی در جهانی بسیار مُحقر و مُضَیّق زندگی می‌کند که اعتنا و کنجکاوی چندانی به آبادی‌ِ آن‌سوتر ندارد، چه برسد به دیگر کشورها و توسعاً به جهان. در مقابل، او "غرقه" در تخیلاتِ اساطیریِ خویش است. مثلاً ایرانیِ سنتی معاصرِ اعتصام‌الملک و ذکاء‌الملک (پدر)، در بند چهارده‌معصوم و رستم‌دستان و دیوسپید و احوال قیامت و "آل" و ارواح‌خبیثه و چشم‌زخم و قائم‌آل‌محمد و این‌قبیل بود؛ باسوادهایشان شاهنامه و دیوان‌حافظ و گلستان سعدی، تعبیرخواب ابن‌سیرین و قصه‌های مکتوبی چون حسین‌کرد، و بندرت متونی چون "عجایب‌المخلوقات" را علاوه بر قرآن و مفاتیح، می‌خواند. توجه داشته باشید که اقلیت بسیار اندک‌شمار باسوادهای میانه قاجاریه، ضمناً بسیار کم‌سواد بودند. لینک بخش دوم

  • 12 авг.2 40314590

    ‍ "اذان‌من‌الله" که از عرش به‌ فرش آمد و ملوث‌اش کردند! ✍#علی‌صاحب‌الحواشی فرقی نمی‌کند این کلیپ را صداگذاری کرده‌‌اند یا صدایش واقعی است. صوتِ کلیپ جعلی هم باشد، پیامش که بی‌درنگ به حُسن‌ِقبول دل‌های برون از شماری دریافت می‌شود، روشن است. روزگاری صدای اذان، نفحه روح‌وجان بود، صَلایِ "اَلا بِذِکرالله تَطمَئِن‌ّالقلوب" بود، رایحه رازی بود که با سِحرِ "مواقع‌النجوم" می‌آمیخت، ندایِ معبدی بود که مجمع پارسایان و نیکوکاران دانسته می‌شد. خیال مومنان با نوای اذان به پرواز در خدا درمی‌آمد. اهل‌معرفت را نوای اذان منطوق این رباعی مولانا تداعی می‌کرد: بگذر ز جهان، که این جهان آنِ تو نیست وین‌ دم که همی زنی به فرمان تو نیست گر مُلکِ جهان طلب کنی، غَرّه مشو! ور تکیه به جان کنی، مکن! جانِ تو نیست. چه‌کردند با ما و با دین ما این شیاطین‌الانسِ بنیادگرای ولایی؟!! که امروز ندای اذان یادآور اعدامِ جوانان است و اسیدپاشیدن به صورتِ دختران و گشت‌ارشادِ شوم و زندان و شکنجه‌ی "تعزیر"نام‌کرده و شلیکِ موشک و انفجار و مرگ و نابودی، که از پایگاهِ هرزه‌ بسیجیانِ تبهکارِ آدم‌کش و دزدان و رهزنانِ زندگی‌ و هتاکان و متجاسران و نامردمان - که روزی روزگاری مسجدی برای دینِ خدا بود - پخش می‌شود! بقول ظریفی دردمندِ دین، "بنیادگرایان قرآن را در چاهِ مستراح افکندند!" چنین کردند که حاصلش شد: نفرت از مسجد و مسلمانی، ناسزا‌گفتن به صلای اذان آنگاه که برخیزد، و تف‌ولعنت فرستادن به اسلام و مقدساتش! اینک اصابت موشک اسرائیل به این مسجد روستایی در لبنان، مایه فرح و دل‌خنکیِ بسیارانی می‌شود، آن‌قدر که رویش صدای اذان هم می‌گذارند تا موشکِ مذکور، "اذان" را نیز منهدم کرده باشد و عیشِ نفرت به‌کمال رسد! امروز برای پرسیدن "حضرات به‌کجا چنین شتابان؟!" بسیار دیر است. این پرسش را دردمندان دهه‌ها پرسیدند و بی‌پاسخ ماند. امروز زمانه‌ی بلوغِ آن "بَلَغَ ما بلغَ" است: همان که مسلمانان بنیادگرا همه‌چیز اسلام را گردآورده توده ساختند و نفت‌اش ریخته و آتش زدند! چرا و برای چه؟! از برای سروری و بزرگی‌فروشی، و بعدها مال‌اندوزی و بهره‌مندی از حُطام دنیا و فربه‌سازی فرزندان و...! غافل از آنک: دین به دنیا فروشان خرند یوسف‌فروشند، تا چه خرند؟! کانال نویسنده

  • 11 авг.2 34011666

    ⭕ طبق آمار اعلام‌شده، حدود ۱۸ میلیون ایرانی بدون حتی یک‌بار ازدواج وارد ۴۰سالگی شده‌اند. تقریبا ۶ میلیون نفر بالای ۴۰ سال هم که طلاق گرفته‌اند. این یعنی در مجموع حدود ۲۴ میلیون نفر که بیش از یک‌سوم از جمعیتِ غیر صغیر کشور است. این تصویری از جامعه‌ای است که ازدواج و تشکیل خانواده در آن، از یک انتخاب بدل به چیزی درحد ناممکن شده است. ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┄┄ از تبعاتِ جهل‌مرکب در تمشیت اجتماع ✍#علی‌صاحب‌الحواشی یکبار خمینی در مقام جدل با مارکسیست‌ها گفت "اقتصاد مالِ خره!"، و این‌گفته او بسیار هم مشهور شد. آن زمان "کاریزما"ی او آن‌قدر بود که کسی با این سخن‌اش درنپیچید، نه حتی مارکسیست‌ها. البته خمینی سال‌های‌نوری از مقام فهم‌ِ "علوم‌انسانی" به‌دور بود تا حکم تایید یا تکذیبش در این عرصه‌ی معرفتی به چیزی نیارزد. بهرحال او مردی از قرون‌ پیش بود که بس نابهنگام در موقف و موضعی بس ناروا قرار گرفت. لیکن فارغ از ارزش یا بی‌ارزشیِ فکرِ پرت‌وپلای او، آن فکر توسط حواریون‌اش که کمابیش به همان میزانِ "امام"شان از حَیّزِ فهم معارف‌انسانی به‌دور بودند، پی‌گرفته شد. من‌ نیز معتقدم که "اقتصاد" همه‌چیزِ سپهرانسانی نیست، اما این هست که از اَهَمِّ مولفه‌های تقریرگرِ چندوچون این عرصه است. بعد از رفع‌زحمت خمینی، که کارش تحویل‌ِ خبیثی ویرانگرتر گردید، که چون سلف‌اش زیاده نادان هم نبود (خمینی را نمی‌توان "خبیث" خواند)، تباهی‌هایی که او بنا نهاده بود به اضعاف مضاعف افزوده شد تا به امروزمان رساند. در این سال‌ها اربابِ علوم‌انسانی فراوان از "فروپاشی‌اجتماعی" گفته‌اند که تعبیری مبهم و تعریف‌ناشده است، هرچند به اجمال می‌توان فهمید که منظورشان چه بوده است. من این تعبیر را به‌کار نمی‌برم و ترجیح می‌دهم به مصادیق دقیق تحولات واقع‌شده پایبند بمانم، خاصه که تعبیر "فروپاشی‌اجتماعی" پژواکی خطابی هم دارد و مرا عنایتی با خطابیات نیست. وقتی آمار رسمی، گزارش بالا را می‌دهد - که با مشاهدات موردیِ تک‌تکِ ماها هم انطباق دارد - امر واقع شده را باید "بحران" در اجتماع گرفت که ریشه عمده اقتصادی دارد. چرا "بحران"؟ از این‌رو که اولاً موجدِ "ناخرسندی" در سطح اجتماع است، و ثانیاً رویه‌های متداول اجتماعی را که تداولش آن‌ها را "طبیعی" جلوه داده بود، برهم زده است. حاصل‌کار آن‌که "جامعه" وضع به‌وجود آمده را "غیرطبیعیِ نامطلوب" تلقی می‌کند. وارد این نمی‌شوم که چرا "اقتصاد" از اَهمّ علل این وضعِ غیرطبیعیِ‌نامطلوب است؛ زیرا اهل‌فن بخوبی به زیر و بالاهای این چرایی واقف‌اند و غیراهل‌فن هم ادراک‌شهودیِ اجمالی به آن چرایی‌ها دارند. این‌که وضع نابهنجارِ حاصل آمده را یکی از سویه‌های بسیار وجهیِ "فروپاشی‌اجتماعی" بدانیم یا نه، چندان مطرح نیست. آنچه مطرح است آن است که این‌وضع موجب یک "بازآراییِ هنجاری" در جامعه شده است: ۱) روابطِ کاملاً آزاد جنسی رواج بسیار یافته‌اند؛ ۲) ازدواج‌های سفید، حتی پیش از بالایی‌ها نیز رایج شده بودند؛ ۳) فرزندآوری کاهش چشمگیری یافته است؛ ۴) مفاهیم و دلالت‌های سنتی از "اخلاق" (که به ژرفا ریشه در فرهنگ‌اسلامی داشتند) دستخوش طیفی از بلاموضوع شدن تا بکلی پرت‌وپلا دیده‌شدن گشته‌اند. دامنه‌ی بند چهارم، بسیار ژرفارونده است تا در نهایت‌اش حجیت و اعتبار آموزه‌های دینی را نیز منهدم می‌کند. زیرا بخش عظیمی از آنچه "ایمان‌دینی" خوانده می‌شود، نه تقاعد‌ِ عقلانی که الفتِ زیست‌جهانی است؛ "زیست‌جهان‌دینی" که نابود شود چیزی از "ایمان‌دینی" برجا نمی‌ماند. ما امروز این واقعه را داریم زندگی‌ می‌کنیم و همه‌روز شاهد تجلیات بی‌شمارش هستیم. جهل‌مرکب خمینی در هم‌عنانی با عنادِ اَنانیتِ متورمی که داشت، اگر امروز "مدینه‌فاضله"اش را می‌دید، به اغلب‌احتمال زیر بار آن نمی‌رفت که اقتصاد ممکن است تنها مال خر نباشد، بلکه ما او و دیگر انسان‌ها هم باشد. اما خمینی و هزاران چون او در این میدان پرکاهی هم به‌حساب نیایند تا کهکشان اجتماعی اگر معروض دستکاری‌ها گردد، خود را همه‌جانبه بازآرایی می‌کند، بی‌اعتنا به پسند و ناپسندِ این‌وآن. فقط دلِ خمینی‌ و ارادتمندانش باید آتش بگیرد که ندانسته و نفهمیده آتش در خرمن همه‌‌ی آن چیزهایی زدند که برایشان محوریتِ اولین‌وآخرین داشت! تا خود را به ورشکستگی اخلاقی/هنجاری و حجیتی/اعتباریِ امروز رساندند. شاید بشود این فقره قرآن که درباره آتش دوزخ گفت: "نَارُ ٱللَّهِ ٱلۡمُوقَدَةُ. ٱلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى ٱلۡأَفۡـِٔدَةِ"، را چنین نیز تفسیر نمود. [آتش‌ سوزنده‌ی خدایی، که بر دل‌ها چیره شود]

  • 10 авг.2 65810258

    ‍ خبرنگار در یک کنگره ضدروانپزشکی از تعدادی روانپزشک که عضو این کنگره هستند می‌پرسه: تا حالاچندتا از بیمارانتان کاملا درمان شده‌اند؟ جواب همگی: هیچکدام ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┅┄┄ در دفاع از روانپزشکی بخش دوم ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۲/۲) کلرپرومازین نخستین داروی اسکیزوفرنی بود که در دهه ۱۹۵۰ مورد استفاده قرار گرفت تا بساط قفس و زنجیر از تیمارستان‌ها جمع شد! گفته می‌شد قبل از این دارو، اسکیزوفرنی‌های مهاجم را مهار می‌کردند تا آسیب به دیگران و خود نزنند. این‌که مولانا گفت: "رفتم و دیوانه شدم، سلسله‌بندنده شدم!" حکایت از رسم قدیمِ به‌زنجیرکشیدن دیوانگان دارد که قطعاً بسیاری‌شان مثل سرباز خاطره‌ نقل‌کرده‌ام، اسکیزوفرنی‌های در بحران بودند. یکبار یکی از اساتید روانپزشکی به ما دانشجویان گفتند این‌که شما خیلی راحت بین بیماران مذکور آمد و شد می‌کنید به برکت این "داروها"ست. سوای "سایکوزهایی" مثل اسکیزوفرنی، درباره حالات دیگری چون اضطراب و افسردگی و وسواس و این‌قبیل هم امروز داروهای بسیار کارآمدی داریم که رنج بیماران را تخفیف کلی می‌دهند. آیا به صرف آن‌که روان‌پزشکی قادر نیست اختلال‌وسواسی یا پارانویا، یا زمینه افسردگی عود‌کننده را "ریشه‌کن" بکند، بدان معناست که هیچکاره است؟! اگر بشود چنین گفت، امتداد معقولش آن می‌شود که که بگوییم چون پزشکی نتوانسته مرگ را زایل کند، پس هیچکاره است! حقا که "به دیوانگی ماند این داوری!" سوای دارودرمانی، آیا شیوه‌های مختلف دروان‌درمانی که به بیمار بصیرت‌به‌نفس می‌دهند یا شیوه‌هایی را می‌آموزند تا به یاری‌اش بتوانند بر غلیان‌های درونی‌ غلبه کنند، هیچکاره‌اند؟! آیا اگر این‌ها هیچکاره باشند، شیوه‌های تسکین به "حکمت"‌ای که در فرهنگ‌های مختلف در طول تاریخ به‌کار می‌رفت، همه بی‌فایده و بی‌مصرف بودند؟! آن گفتگو و نصیحت مشفقانه والدین به فرزندانِ دستخوشِ بحران‌ که غالباً چون آبی بر آتش کار می‌کند، چطور؟ گذشته از "درمان"، آیا آن بنیاد عظیم معرفت به "انسان" که از بامداد مِسمِریسم و شارکو تا فروید و یونگ، و از آغاز پاولف تا واتسون و اسکینر، و از شوپنهاور تا یاسپرس، و روانشناسی‌تجربیِ علوم‌‌اعصاب - به‌رغم فراز و فرودها و به کژراه‌ها رفتن و برگشتن‌ها - که پیدا شدند، همه بی‌حاصل و هیچ بودند؟! پاسخ این همه روشن است. ولی چرا دارم این‌همه طول می‌دهم؟! می‌شود کناری نشست و به همه‌چیز پوزخند زد و ایراد گفت و بر فهم‌ها و معرفت‌ها و بصیرت‌ها و دستگیری‌ها و تسکین‌ها و یاریگری‌ها یکجا رقم مغلطه کشید و همگی را در خاکروبه واژگون کرد تا احساس فرهمندی و چیزفهمی نمود! اما چنین ایستاری واقعا "عاقلانه" است؟! آیا واقع‌بینانه است؟! یا که نگاهی "بیمار" است که معضلات حل‌ناشده درونی خود را به مغلطه‌افکنی‌ها، فرامی‌فکند؟! من نمی‌دانم مرام "کنگره ضدروانپزشکی" و مشارکت‌کنندگانش دقیقاً چیست و حرف حساب‌شان کدام است. اما اگر همینی باشد که این چند نفر القاء می‌کنند، تردید ندارم که فقط از فکر‌سلیم کم ندارند، بلکه گرفت‌وگیرهای روانی عمده هم دارند که آنان را به چنین یاوه‌‌گویی کشانده است. سوفسطایی‌گری بسی بیش از آن‌که ایستاری انتقادی باشد، اعوجاجی روانی است! لینک بخش نخست

  • 10 авг.2 3325464

    ‍ خبرنگار در یک کنگره ضدروانپزشکی از تعدادی روانپزشک که عضو این کنگره هستند می‌پرسه: تا حالاچندتا از بیمارانتان کاملا درمان شده‌اند؟ جواب همگی: هیچکدام ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┅┄┄ در دفاع از روانپزشکی بخش نخست ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۱/۲) تعبیر کنگره "ضدروانپزشکی" بی‌درنگ آدم را یاد میشل‌فوکو می‌اندازد. پیشتر درباره "افراط اندیشگی" نوشته بودم. سوای این همیشه هستند افرادی که ذوق اصلی فکری‌شان رقم‌مغلطه کشیدن بر همه دانش‌هاست. برخلاف افراط‌‌گران اندیشگی، این دسته دوم غالباً آدم‌های اهل‌فکر جدیِ نیستند؛ این مشرب بیشتر یک سوگیری روانی است تا یک جهت‌گیری فکری. برگردیم به پرسش و پاسخ‌های بالا. حداقل آن است که باید گفت که پاسخ‌دهندگان کلیپ‌بالا یا آدم‌های زیاده باهوشی نیستند - که بعید است، یا این‌که "دردِ" دیگری دارند که خود را به آن راه می‌زنند. زیرا اگر همین پرسش را از تخصص‌های دیگر پزشکی بپرسیم، می‌شود همان جواب‌های بالا را که از بیخ‌وبن غلط است، داد ولی بهرحال برخی طبایع را خرسند می‌کند. ما بجز از بیماری‌های عفونی و برخی از سرطان‌ها، بقیه بیماری‌ها را نمی‌توانیم ریشه‌کن کنیم. اگر "درمان" را به معنی ریشه‌کن‌ کردن بیماری بگیریم، طبق ذوق مغلطه‌افکنان می‌توان گفت پزشکی بجز از آن دو مورد بالایی هیچکاره است! ولی آیا این داوریِ درستی است؟ اگر نمی‌توانیم کاری کنیم که مثلاً بیمار دیابتی دیگر دیابت نداشته باشد، ولی بسیار کارها می‌توانیم و می‌کنیم تا او در زندگی دچار نارسایی‌کلیه، گانگرن و زخم‌های عفونی اندام، یا سکته‌های قلبی‌‌ومغزی و کوریِ ناشی از دیابت نشود. آیا این‌ همه توانستن و انجام دادن، به صرف آن‌که شامل ریشه‌کن کردن دیابت نیست، هیچ اهمیت و ارزشی ندارند؟ تا بشود گفت تخصص دیابت چون نمی‌تواند دیابت را ریشه‌کن کند پس هیچکاره است! در مورد باقی بیماری‌ها هم چنین است. ما نه می‌توانیم تصلب‌شرائین را ریشه‌کن کنیم، نه امراض خودایمنی را چنین کنیم. اما با موفقیت حیرت‌انگیزی توانسته‌ایم آن‌ها را طوری مهار و خاموش کنیم تا بیمار متحمل تبعات وخیم‌شان نشود. این کم چیزی نیست که هیچ، عظیم دستاوردی است! اما برگردیم به روانپزشکی. اتهاماتی که میشل‌فوکو بر تاریخ روانپزشکی وارد آورد، البته بعضاً وارد بودند و اثرات نقدهای موجه او هم دانش روان‌شناسی و روانپزشکی را متاثر نمود. اما وقتی مثل مصاحبه‌شونده‌های بالایی "جواب" بدهیم، قطعاً نه یک‌جا بلکه چندین‌ جای‌ فکرمان‌مان می‌لنگد. بگذارید شروع سخن را با خاطره‌ای بیان کنم. زمان جنگ عراق، دوره آموزشی سربازی را در پادگانی مرزی بودم و چون پزشک بودم و درمانگاه پادگان پزشک نداشت، ضمناً طی آن دوره، پزشک درمانگاه هم شدم. شبی در یکی از سوله‌های خوابگاهی غوغایی به‌پا شد و به‌فاصله کوتاهی چندین‌نفر سراسیمه به درمانگاه آمدند که یکی از سربازان "دیوانه‌ شده‌ است!". با جعبه کمک‌های اولیه به‌سوی خوابگاه دویدیم. سربازی ریزنقش چندین نفر را زخمی کرده بود و مطلقاً حالت عادی نداشت تا اصلا بشود با او حرف زد. حدود پنج‌شش‌ نفری روی زمین مهارش کرده بودند. برافروخته و خیس عرق بود، انگار در این جهان نبود، نگاهش به چیزی دوخته نمی‌شد، هیچ ارتباط کلامی برقرار نمی‌کرد؛ تنها غرشِ بی‌کلام می‌کرد. به رغم کوچکی جثه، قدرت عضلانی‌اش حیرت‌‌آور بود، طوری که بخشی سنگین از یک تخت‌آهنی را چند متری آن‌طرف‌تر به سوی چندنفر پرتاب کرده بود که خوشبختانه به کسی نخورده بود والا اگر نه کشته، لااقل چند زخمی‌اساسی می‌داشتیم. فوراً پنجاه میلی‌گرم "لارگاکتیل" (کلرپرومازین) را در سرنگ کشیده و تزریق آرام وریدی کردم تا زیر دستم حس‌کردم که بیمار لَخت شد و هم‌قطارانش که مهارش کرده بودند توانستند قدری فشار را از رویش بکاهند. چهره همچنان برافراخته بود و سخن نمی‌گفت هیچ‌توجهی هم به گفتار کسی نداشت، ارتباط چشمی هم برقرار نمی‌کرد. نظر به آن‌‌که هنوز برافروخته بود، مجبور شدیم دست‌ها و پاهایش را با پارچه‌های دم‌دست ببندیم و سوار آمبولانس کرده به بیمارستان روانپزشکی شهر مجاور بردیم. چند روز بعد با روانپزشک بیمارستان تلفنی صحبت کردم و تشخیص حمله اسکیزوفرنی را مطرح کرد. لینک بخش دوم

  • 7 авг.2 8095869

    ‍ ‍ بحث درباره کتاب روانشناسی افراط گرایی آری کروگلانسکی دکتر آذرخش مُکری ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┄┄ ✍#علی‌صاحب‌الحواشی این گفتار دکتر آذرخش مکری، بحث بسیار مهمی فی‌حدنفسه است که بر مباحثی چون حرص‌ و طمع و حسد و اعتیاد نیز قابل بسط و تسری است، چنان‌که جابجا اشاره می‌کنند. اما آنچه این بحث را در منظر سیاسیِ عصرحاضر "اضطراری" می‌کند، ابتلای زمانه به بنیادگرایی‌های دینی و هذیان‌های آخرالزمانی و تورم‌های هویتی و هیجان‌ راستگرایی افراطی است، از دشمنی با هرگونه "دیگران (دگرباشان، بیگانگان، مهاجران و پناه‌جویان و...) تا ستیز با مختصاتِ نوپدیدِ جهان‌مدرن که همگی از مشخصات بنیادینِ راست‌افراطی‌اند. چپ‌افراطیِ سپری‌شده نیز مشمول دلالت‌های این بحث دکتر مکری است، الا آن‌که او عملاً به تاریخ پیوسته است - خواه مارکسیسم لنینیسم، خواه آنارشیسم‌انقلابی - و بعید است که در دیالکتیک نوسانی تاریخ، نسخه افراطیِ چپ‌گرایی بختی از پیداییِ جدی در آینده داشته باشد (هرچند "چپ‌گرایی" بود، هست، و خواهد بود). گذشته از همه این‌ها، دلالات هنجاری این بحث نیز حائز اهمیت است و می‌تواند مثل روان‌درمانیِ بصیرت‌بخش عمل کند تا متوجه چرایی و چونی قفل‌شدگی‌های خویش بر کنش‌هایِ زیاده‌روانه و وسواسی‌مان باشیم. در این نظر اخیر است که روانشناسی‌ و علوم‌اعصاب تجربی سامان‌های اخلاقیِ کهن را پشت‌سر گذاشته و به تاریخ اندیشه‌بشری وامی‌نهد. انسان مدرن در سایه اثرات این علوم است که "بصیرت‌به‌نفس" می‌یابد، نه به چیزی دیگر. کانال نویسنده

  • 6 авг.6 8199262

    ‍ تجددی که ذهن‌ها دگر کرد و مشروطیتی که ایران را ساخت بخش دوم ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۲/۲) این تحولات شگرف و مطلقاً بی‌سابقه‌ی زیست‌جهانی و جهان‌نگری (world-view) نمی‌توانست بری از تحولات هستی‌شناختی بماند، که نماند: مردم از "رعیت" بودن به‌در شدند و چون چنین شد خود را "صاحب‌حق" دانستند و چون این بدانستند ظل‌الهی شاه را مضحک یافتند و "قانون" خواستند؛ زنان به‌جای آن‌که مایه دفع‌ شهوتِ مرد و ابزار بچه‌آوری تلقی‌ شوند، واردِ شمول "انسان" شدند، تا در گامی بعد حق‌ِ تعلیم و تعلُم خواستند و مشارکت در حیات اجتماعی را جُستن گرفتند. "دین" هم بتدریج "برای انسان" فهم شد نه برای خدا، تا در گامی بعد مراجع دینی نه سخنگویان منویات الهی که پرسش‌شوندگانِ همه‌سویی از حقوق‌ِ مردم گشتند تا به‌تدریج از متن‌مقدس انتظارهایی پیدا شد که پیشتر نبود. اینک "متن‌مقدس" از حبسِ انحصاری علمای‌دین بیرون شد و چون‌وچراها از تاویل‌های سنتی از آن دمیدن گرفت و مراجع دین ناگزیر از پاسخگویی به شبهات مردم (و نه شبهاتِ بیرونیِ یهود و نصارا) گشتند. اینک "دین" می‌بایست برای ترضیه انتظارات نوپدیدِ مردم، بازتفسیر می‌شد. "تنبیه‌الاُمّه و تنزیه‌المِلّه" را علامه نائینی چنین نوشت و موج سهمگینی میان روحانیت انگیخت تا ناگزیر از پس‌گرفتن‌اش شد! شقاقی که بین روحانیت افتاد تا آنجا پیش‌رفت که برخی از اکابرِ علمای عتبات حکمِ "مفسد‌فی‌الارضیِ" شیخ‌فضل‌الله‌نوریِ مشروعه‌خواه را دادند تا اویی که اَعلَم‌ِ عُلمایِ طهران بود، به استناد آن حکم به دار آویخته شد! تنش‌های این‌چنین در هستی‌شناسی ایرانیان همچنان ادامه یافت تا نواندیشان دینی از شیخ‌ابراهیم زنجانی تا شریعت‌سنگلجی پیدا شدند و به‌تدریج رونقِ دکانِ علمای‌سنتی درمیان درس‌خواندگان را شکستند. همین امتداد بود که بعدها به اقسام جعفرشعار‌ها و یدالله‌سحابی و مهدی‌بازرگان‌ها منتهی گشت. نواندیشی دینی ایرانیان ترجمان تام انقلاب در هستی‌شناسی آنان بود. این‌ها علاوه بر رواج سکولاریسم فلسفی میان درس‌خواندگان بود. کوتاه‌سخن آن‌که قیامتی در سپهر ذهنیاتِ ایرانیان برپا شد که آن‌سرش ناپیدا بود. حق آن است که گفته شود فضل‌الله‌نوری غلط گمانه نزد که مشروطه اسلام را عقب خواهد راند، زیرا آن هندسه هستی‌شناختی که "اسلام‌سنتی" بر آن نشسته بود، رو به ویرانی داشت. معتقدم تاریخ‌مشروطیت را باید در سه‌بخش نوشت: ۱) تاریخ تحولات ذهنیت ایرانیان مقدم بر انقلاب، ۲) تاریخ سوانح انقلاب مشروطیت تا امضای فرمان‌مشروطیت مورخِ "عدل‌مظفر"، ۳) تاریخ پسا‌انقلاب مشروطیت که تا امروز ادامه دارد. از این سه، فقط دومی به تفصیل نوشته‌ و به بحث گذاشته شده است. آن اولی تنها جسته‌گریخته بحث شده و تقریباً هیچ تعمقات ژرفکاوی در آن صورت نگرفته است. به مقام سوم هم عنایت درخوری نشده است که مشتمل بر مباحث درازدامنی است که آن اولی و دومی چگونه تحولات بعدی جامعه ایران را ریل‌گذاری کردند، از انحلال قاجاریه و تاسیس پهلوی، تا "ایران" به‌مثابه هویت و وطن، تا آرمان توسعه، تا سودای ملی‌کردن صنعت نفت، تا خیزشِ عمدتا ضد تجدد/مشروطه‌ی اسلام‌خواهی و انقلابِ بدعاقبتِ ۱۳۵۷ و میوه مسموم ولایت‌فقیه‌اش، تا عبور از اسلامیتی که در نتیجه‌ی فجایع آن ولایت به‌بار آمد و انبوهی موارد خردتر در این‌میان. از اینجای دویست‌سال پس از تجدد و یکصدوبیست سال بعد از انقلاب‌مشروطیت است که می‌توانیم سرشت و بن‌مایه‌های این‌دویِ یگانه را بشناسیم، والا بازیگران صدرِ آن تحولات و سوانح، به‌قول آرتور کوستلر، "خوابگردها"یی بودند که نمی‌دانستند تاریخ ایران را به‌کجا می‌کشانند. لینک بخش نخست

  • 6 авг.3 1735953

    ‍ تجددی که ذهن‌ها دگر کرد و مشروطیتی که ایران را ساخت بخش نخست ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۱/۲) بی‌کمترین تردیدی تاریخ کمتر از دو‌قرنِ اخیر ایران واقعه‌ای به اهمیت و ژرفایِ اثرگذاریِ انقلاب‌مشروطیت نداشته است. همه سوانح پرشمار بعدی در قیاس با انقلاب مشروطیت، صرفاً تب‌‌وتنش‌هایی بوده‌اند که در میان‌شان انقلاب سال ۱۳۵۷ "تب‌محرقه"ای شد که هنوز معلوم نیست از آن چگونه برخواهیم خاست. این انقلاب مشروطیت بود که همه سوانح بعدی را مستقیم یا غیرمستقیم ریل‌گذاری کرد. مثلا "سکولاریسم‌سیاسی" که مشروطیت آورد، موجد نه‌تنها نهضت واپسگرای مشروعه‌خواهی شیخ‌فضل‌الله‌نوری شد، بلکه در ادامه موجب خیز اسلام‌خواهی دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ نیز شد که به فاجعه ملی جمهوری‌اسلامی انجامید. نهضت ملی‌شدن صنعت نفت را نیز "ملی‌گرایی" که مشروطیت آورد، رقم زد. شاید از میان همه تحولات اجتماعیِ پسامشروطه، بتوان مارکسیسم ایرانی را بیرون از ریل‌گذاری مشروطیت تعبیر نمود، که حتی در این مورد نیز بیخ‌ماجرا را می‌توان به جریان "اجتماعیون‌عامیون" عصر مشروطه رساند، که البته ربطِ کم‌رمقی است. خودِ انقلاب مشروطیت، فرع و تابعی از "تجدد‌ایران" بود. اگر بخواهیم حق‌مطلب را ادا کنیم، باید بگوییم که "تجدد‌ایران" بود که هم تقدم زمانی و هم تقدم محتوایی بر انقلاب مشروطیت داشت. منتها درهم‌تنیدگی تجدد و مشروطیت چنان بوده است که غالب تاریخ‌نگاران ما خیره در این دومی، از آن اولی یا کمابیش بازماندند و یا تجدد‌ایران را صرفاً به‌صورت اجمالی ذیل مشروطیت بحث‌ کردند. این کاستی، ریشه در آن داشت و دارد که غالب، بلکه قاطبه‌ی تاریخ‌نگاران ما "سیاسی‌اندیش" و نه "فرهنگ‌اندیش" بوده‌اند. درحالی‌که "سیاست" تموجاتِ سطح‌ مسئله را می‌نمایاند ولی "فرهنگ" آن دریایِ بستر است که امواج سیاست بر سطح‌اش پدیدار می‌شوند. وانگهی تعمق در "تجدد" از منظرِ تحولات فرهنگ، نیازمند عنایت به "تاریخ‌اجتماعی" است که ما نداشته‌ایم، مگر سخت پراکنده و اجمالی. بنابراین جستجو در تحولات‌فرهنگیِ ناشی از تجدد، خود موضوعِ دامن‌گستری می‌شود که از پیدا‌شدنِ قاشق‌وچنگال در سفره ایرانیان تا "شلیته‌"پوشی زنان، تا آمدنِ ساعتِ مکانیکی و ماشین‌دودیِ شاه‌عبدالعظیم گسترده است؛ تازه این‌ها وجوهِ پدیداری و مشهودِ قضیه‌اند، آن تغییرِ نگرش‌ها که "دیدنی" نیستند محوری‌ترند، مثل آن‌که از جادو‌ و دخیل‌بستن به پنجره سقاخانه تا "ذخیره‌خوارزمشاهی" و "تحفه حکیم‌مومن" رسیدیم به "پزشکی‌نامه"ی علی‌اکبر نفیسی (ناظم‌الاَطِباء) در ۱۳۱۴ هجری‌قمری، تا چه گویم از انکار اولیه و حیرتِ بعدی حاج‌ملاهادی‌سبزواری (واپسین بازمانده "حکمت‌قُدَمایی" در عصر ناصری) از اسباب عکاسیِ آقارضای عکاس‌باشی که اثباتِ حکیم نمود که به‌لحاظ فلسفی "دوامِ ظِلّ" لزوماً متوقف به بقای "ذی‌ظل" می‌تواند نباشد! تا وقتی حاجی عکسِ برداشته‌ی آقارضا از خودش را دید، اولین باری بود که خود را در غیر از آینه تماشا می‌کرد! و بی‌شمار این قبیل تحولاتِ نگرشی. گفتن ندارد که این‌جور مشاهدات تا چه مایه بنیان‌برانداز توانند شد، که شدند! مایِ پساتجدد اینطوری شروع به زیستن در جهانی کردیم که بکلی متفاوت از زیستن در جهانی بود که پیش از آن تا عصر هخامنشیان و دورتر تا عیلامیان و بازهم دورتر تا پیشاتاریخِ این مرز‌وبوم در او می‌زیستیم. لینک بخش دوم‌

  • 5 авг.7 830153195

    ✍#علی‌صاحب‌الحواشی خواهرم، دوستم، فرزندم! من همسایه‌ات نیستم، خودِ توام که سوانحِ مشئوم جدای‌مان کرد. پس مرا "همسایه" نخوان و هم‌خون بدان. دو دیگر آن‌که التفاتی به هرزگی پروردگان این ولایت‌ منحوس مکن که خَسی‌بودن آموزند و شقاوت، زیرا بهره‌ای بیش از این‌شان نبوده است و نیست: ذات نایافته از هستی، بخش چون تواند که بود هستی‌بخش ما همگی کشتگانِ خویشیم که ابلهان‌مان از بیچارگی به گُرده دیگران فکنند: وحوش طالبان از شرق خراسان شما و وحوش ولایی ما از غرب خراسان تا آذربایجان و سیستان و اصفهان‌.  هم اهالی آن خراسان شما و هم ما در باقی ایران باید که به‌بلوغی رسیم تا این خونیانِ اندرونی برانیم و کشور خویش به کف‌آریم و از نو یگانگان گردیم. من به سهم خویش از شما و همه افغانان عذرِ این وحوش خواهم که به سروری و خواهری و فرزندی برما نگیرید این هتاکی و هرزگی را. کانال نویسنده

  • 5 авг.5 312141203

    ‍ از مصدق تا فروغی، گذر از خیالات تا واقعیت ✍#علی‌صاحب‌الحواشی ‌ این برش کوتاه به‌خوبی "گذارِ" نسلی حاصل‌آمده در میان ایرانیان را بیان می‌کند. کمترین تردیدی درباره ملی‌گراییِ فروغی و مصدق نیست؛ الا آن‌که فروغی واقع‌بین بود و مصدق آرمان‌گرا. نسل امروز با عبور از "آرمان"، واقع‌گرا شده است تا فروغی را برتر از مصدق بنشاند. درحالی‌که نسل من ابدا اعتنایی به فروغی نداشت و او را در بهترین‌صورت کارمند ارشدی صالح و در بدترین صورت فراماسونی "نوکر انگلیس" می‌شناخت. سرافکنده توانم گفت که در نسل من شوربختانه غلبه با این داوری دوم بود! احتمالا اگر کارِ نفت به‌جای مصدق دست فروغی می‌افتاد، به لحاظ اسمی "ملی نمی‌شد" ولی قطعاً منافع بیشتری را برای ایرانیان جذب می‌کرد. نسل‌ من و نسل‌های پیشتر، بیش از آن‌که متوجه "منفعت‌ملی" باشند در بندِ "کیان‌ملی" بودند. آنان فرجامِ منفعتیِ ملی‌کردن صنعت نفت را به نشخوار "خیالاتِ آرزوخواهِ" واگذار کرده و از "پوزه انگلیس به‌خاک مالیدن" دستخوشِ اوج لذت می‌شدند. چنین گشت که مصدقِ دقیقاً آنچنانی، "قهرمان‌ِ" ایشان شد. اتفاقِ زیرجریانی که در نسل‌های نو واقع‌شد، همانا توجه و تمرکز بر "نتایج‌عملی"، و عبور از خیالاتِ "کیانی" است، تا نزدشان امروز فروغی برتر از مصدق نشیند؛ که به‌نظر من نیز حق همین است! التفات به "واقعیت" و دیدن نقش بی‌حاصل، بل بالقوه ویرانگرِ آرمان‌های کیانی/هویتی در آزمون نیم‌قرنی اخیر بود که نسل‌های نو را عنان‌ از "آرمان‌ها" بگرداند. ناگفته پیداست که "ایران" چه هزینه‌های کمرشکنی را برای تحققِ این عنان‌گردانیِ مبارک پرداخت و همچنان می‌پردازد و ممکن است در آینده نزدیک بس بیشتر از آن را هم بپردازد. می‌توان از ۱۳۳۲ تا امروز را عرصه تقلای ایرانیان برای بیرون‌شدن و بالغ گشتن از "خیالاتِ هویتی" دانست. این تقلا از ۱۳۵۷ به این‌سو وارد مرحله فوق‌حاد شد، زیرا "هویت‌اسلامیِ" ما چهارنعل به‌سوی جهنم تاخت و در آتشِ آن سوخت. در این سوختن، اسلامِ ایرانیان خاکستر شد، ولی "هویت‌ملی" در جهنمی که بنیادگرایان بدانش رساندند، قوامِ واقع‌بینانه یافت. اینک در نسل‌های نوی ایران شاهد نتایج این قوام و آن سوختن‌ایم. کانال نویسنده

  • 3 авг.2 8205993

    به درخواست مخاطبین محترم کانال این نسخه‌ی بسیار فشرده و کم‌حجم شده‌ی ویدیو را (با کم پلیر ببینید). جنگ؛ امر ملی یا حاکمیتی؟!| مناظره حسین قاضیان و علیرضا رجایی| در برنامه امکان با حسین رزاق

  • 3 авг.3 1973942

    🎈 عنوان ویدیو : جنگ؛ امر ملی یا حاکمیتی؟!| مناظره حسین قاضیان و علیرضا رجایی| در برنامه امکان با حسین رزاق 🔅 کیفیت ویدیو : 854x480

  • 3 авг.3 7718082

    ‍ دشمن‌انگاری متقابل مردم و حکومت ✍#علی‌صاحب‌الحواشی پدیده حکومت‌اسلامی که در ۱۳۵۷ پیداشد، مصداق تحقق یک زمان‌پریشیِ تاریخی بود. در آن مقطع، مردم ایران "حس‌ملی" نیرومندی داشتند، ولی خمینی و روحانیت این حس را نداشتند، نیروهای چپ‌گرای حامی‌اش (مجاهدین، فدائیان، توده‌ای‌ها، اسلام‌گرایان شریعتیست) نیز این "حس‌ملی" را چندان نداشتند. به‌مرور زمان که حکومت‌اسلامی سرشت غیرملی خود را برملا نمود و طبق آن مردم را از بهره‌مندی از منابع سرزمینی محروم نموده و آن‌ منابع را عمدتا به سوی آرمان‌های دینی/ایدئولوژیکِ معارضه‌جویانه‌‌ی داخلی و خارجی‌اش سوق داد "حس‌ملی" ایرانیان در عین گذارِ تدریجی ولی فزاینده از اسلامیت، فربه‌تر هم شد. اینطوری به امروزی رسیدیم که مردمی با حس‌ملی نیرومند شاهد حکومتی جبار و غیرملی شده‌‌اند که از او امواجی از "ضدملی" بودن را نیز تحویل می‌گیرند، مثل حرف‌های "زمین‌سوخته" کردن ایران را. این مجموعه موجب پیدایی ارجاعات مردمیِ پربسامدِ "اشغالگر" بودن جمهوری‌اسلامی گردید. آنچه این ادراک فراگیر اجتماعی را راسخ‌تر نمود، رویه سرکوب، با خشونت‌ِ کشتاری بود که حکومت‌ از اواخر دهه ۱۳۹۰ در قبال مردم درپیش گرفت که به اوج محیرالعقول دی‌ماه ۱۴۰۴ رسید و رکوردی جهانی - لااقل طی شصت‌سال اخیرِ جهان - را به‌نام خود ثبت نمود. "زمان‌پریشیِ" پدیده جمهوری‌اسلامی که در ابتدا گفتم، از خصلت پیشامدرن این حکومت نشات می‌گیرد. تاریخ حکومت‌های سلطنتی ایران، روایت الگویی از فتحِ قلمرو توسط نیروهای سیطره‌جو (غالبا ایلیاتی) بوده است که به حاکمیت می‌رسیدند. در این میان "مردم این سرزمین" ناظرانِ منفعلی بر این تاخت‌وتازها بودند که عملاً هم کاری با حکومت‌ِ جبار نداشتند، بلکه زندگی خود را می‌کردند و خراج‌های حکومت را نیز می‌دادند. "عقلای‌قوم" هم با "سیاست‌نامه‌"ها و "نصیحت‌الملوک"ها، حاکمان را نصیحت به شفقت بر رعایا می‌نمودند. در آن وضعیت، هم ادراک مردم از خودشان درقبال حکومتِ حاکم‌شده "رعیت" بود، و هم نگاه حاکم‌شدگان به مردم ایران "رعیت" بود. این می‌شد که مردم عموماً این وضعِ محکومِ حاکمیت بودن‌ِ خود را "طبیعی" می‌گرفتند، چون نسخه بدیلی وجود نداشت، قابل تصور هم نبود. در وضعیت پساتجدد، "حس ملی" در مردم ایران پیداشد تا خود را "حق‌دار" شناختند و انگاره‌ی "حکومتِ خادمِ ملت" نزدشان صورت بست. این تحول بود که تمهید مقدمات مشروطیت نمود و سرانجام آنچه "انقلاب مشروطه" خوانده می‌شود را رقم زد. حالا این فهم عمومی که "مردم ایران" صاحب‌حق‌اند و حکومت‌ها باید خدمت‌گزارانِ ملت باشند، بدل به وجدان مردمی گشته و "بدیهی" تلقی گردید. حکومت‌اسلامیِ تاسیس‌شده در ۱۳۵۷ کمترین همدلی با این وجدان ملی را نداشت؛ و به‌تدریج که اسلام‌خواهی اوایل انقلاب بین مردم رنگ‌باخت، حکومت ادراکِ "دشمن‌بودن" مردم را کرد و برای تحت مهمیزِ سرکوب نگه‌داشتن این "دشمنان"، تمهیداتِ کلان امنیتی نمود. حالا حکومت و مردم به یکدیگر به چشم "دشمن" می‌نگریستند. اگر نبود فهمِ مدرنی که با تجدد آمد و در وجدان‌عمومی نهادینه شد، وضع حکومت‌ و مردم مثل وضع قرن‌های پیش می‌بود که رعیت‌‌بودن اهالی "بدیهی" گرفته می‌شد، و مردم تمکین به جباریت حاکمان می‌کردند. معادله سلطنت/رعیت که بعد از تجدد و مشروطیت بکلی دگرگون شد، موجب آن گردید یک سائق تمام‌وکمال پیشامدرنِ حاکمیتی، اینک می‌خواهد سیطره جبارانه‌اش را بر مردمی که دیگر خود را "رعیت" نمی‌شناسند، بلکه "صاحبِ مملکت" می‌دانند، تحمیل کند. این تحمیل در فرایندی که از ۱۳۵۷ تا ۱۳۹۰ طول کشید، به "دشمن‌انگاری" متقابل مردم و حکومت‌ انجامید که دکتر قاضیان در این بخش از مناظره شنیدنیِ تازه منتشرشده، بخوبی توضیح می‌دهند. کانال نویسنده لینک یوتیوب مناظره ویدیوی کامل مناظره قابل مشاهده در تلگرام +++

  • 1 авг.2 7657230

    در نظر به بحث اخیرم درباره تئودور آدورنو و مکتب‌فرانکفورت از یکسو، و جنجالی که سخنان گاه زننده و ناواردِ اخیر دکتر غنی‌نژاد برانگیخت که نقدها و هتاکی‌‌هایی را هم برایشان به‌بار آورد، از سوی دیگر، بی‌وجه ندیدم تا این نسخه ویراسته از یادداشت دوسال پیش خود را بازنشر کنم که به ریشه‌های لیبرال‌دمکراسی و سوسیالیسم می‌پردازد. ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┄┄┄ از روشنگری تا رومانتیک‌ها، و از لیبرال‌دمکراسی تا سوسیالیسم بخش دوم ✍ #علی‌صاحب‌الحواشی (۲/۲) لیبرال‌دمکراسی از ابتدا طیفی نداشت. زیرا داعیه‌‌اش پذیرای طیف نبود: آزادیْ اولویتِ اول و آخر بود که هیچ قیدی جز «آزادیِ دیگری» را نمی‌پذیرفت. از این‌نظر لیبرال‌دمکراسی عقیده «صفر و یک» بود؛ طیف نداشت. اما سوسیالیسم که ابتدا سخن از تمشیت دولت برای تضمین سلامت جامعه می‌زد، هم در تعریفِ این «سلامت»، و هم در تقریرِ گسترهٔ آن تمشیت، طیفی بود. سوسیالیست‌های متقدم (پرودون، ریکاردو، سن‌سیمون) و اصحاب تعاونی، این سلامت را «حداقلی» معنا می‌کردند، به همین میزان هم آنان در فرزندیِ عصر روشنگریْ ناخلف نبودند، رومانتیسیسمِ ایشان غلظت زیادی نداشت. اما وقتی به کارل مارکس رسیدیم، با رومانتیسیسم متورمی مواجه شدیم که انگارهٔ «دولتِ متصدیِ مردم» را چنان باد کرد که عملاً در بولشویک‌های بعدی سر از«مهندسی‌اجتماعیِ» تام‌وتمام درآورد! به این‌نیز بسنده نکرد، بلکه این مجموعه را در چشم‌اندازِ فلسفه‌تاریخ هگل، با «مهندسی‌اجتماعی»اش نه تمهیدی برای بسط توازن و عدالت در جامعه که ضمناً «شریعت»ای برای تحققِ آخرالزمانِ رستگاریِ فرجامین تاریخ، یعنی "کمونیسم"، تعبیر کرد! و در این صورتبندیِ غایت‌گرا بی‌آن‌که متوجه باشد، تمکین به اسطورهٔ پیشامدرنِ «هرچیزی به اصل خویش بازمی‌گردد» نمود (کلُ شَیء یَرجِعُ الی اَصلِه)، تا کمونیسمِ فرجامین را بازگشتی به کمونیسم آغازین بشریت بداند! فاجعه‌هایی که به‌بار آمد بی‌نیاز از تفصیل است، که امروزه بدل به «آگاهی‌جهانی» شده است. همین‌ آگاهی هم بود که سوسیالیست‌های اروپایی را از نیمه اول قرن بیستم از افق مارکسیسم‌لنینیسم عنان‌ بگرداند تا عودت به سوسیالیسمِ متقدمِ غیرانقلابی نموده و بنیان‌گذاران «سوسیال‌دمکراسیِ» عقلانیت‌محور و دولت‌های‌ رفاه‌اجتماعی شدند. سوسیال‌دمکراسی بی‌هزینه نیست! در قبال تامین‌ اجتماعیِ حداقل‌های لازم برای زندگیِ قرین حس امنیت و کرامت انسان‌ها، هزینهٔ قدری کندترشدنِ توسعه صنعتی و فناوری را می‌پردازد، زیرا انگیزه‌های فزونخواهِ بشری را با مالیات‌های تصاعدی لگام می‌زند و درآمد حاصله را سرریزِ رفاه اجتماعی می‌کند تا برخلاف لیبرال‌دمکراسی‌ها، انسان‌ها در احساسی از در معرضِ سقوط بودنِ همیشگی زندگی نکنند. اینْ ضمنِ کاستی بهروه‌وریِ نیروی کار، موجب افزایش حس خوشبختی می‌شود که از باشندگان لیبرال‌دمکراسی‌ها لاجرم دریغ شده است تا هرکسی برای بهروزیش ناگزیر باشد به‌جان‌بکوشد، والا بی‌خانمانی و فلاکت در کمینِ بی‌مروتِ اوست. چرخش به‌ راست کنونی جهان را من عارضیِ عوامل متکثری می‌دانم که یکی از آن بسیاران، آبروباختگیِ مطلق و مفتضح مارکسیسم است. وارد عوامل دیگر نمی‌شوم که ربطی به بحث جاریم ندارد و قرار هم نیست این مختصر، مثنویِ هفتاد‌من گردد. معتقدم که خوش‌بینی عصر روشنگری زیاده «خوش‌خیال» نبود. به مواریث سترگ‌ و شریف رومانتیک‌ها در کنار افتضاحی که "عصر ایدئولوژی‌ِ" آنان برآورد، نیز باور دارم. بصیرتِ هگلی حرکت «الاکلنگی» (دیالکتیکی) تاریخ را هم ارج می‌نهم. در راستای همین بصیرت هم هست که آرزوی اعتلای سوسیال‌دمکراسیِ حداقلی و خردمندانه و خیرخواهانه را در آیندهٔ جهان دارم. لینک بخش نخست 13 نوامبر 2024

  • 1 авг.2 6963530

    در نظر به بحث اخیرم درباره تئودور آدورنو و مکتب‌فرانکفورت از یکسو، و جنجالی که سخنان گاه زننده و ناواردِ اخیر دکتر غنی‌نژاد برانگیخت که نقدها و هتاکی‌‌هایی را هم برایشان به‌بار آورد، از سوی دیگر، بی‌وجه ندیدم تا این نسخه ویراسته از یادداشت دوسال پیش خود را بازنشر کنم که به ریشه‌های لیبرال‌دمکراسی و سوسیالیسم می‌پردازد. ┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┅┄┄ از روشنگری تا رومانتیک‌ها، و از لیبرال‌دمکراسی تا سوسیالیسم بخش نخست ✍ #علی‌صاحب‌الحواشی (۱/۲) ایده «لیبرال دمکراسی»، میوه طبیعیِ خوش‌بینیِ عصر روشنگری بود. اصحاب روشنگری برآن بودند که انسان در موقعیتِ آزادی راهش را پیدا می‌کند و جامعه را هم به بهترین وجهی سامان می‌دهد. همین خوش‌بینی به انسان بود که کتاب ثروت ملل را به آدام اسمیت نویساند. این کتاب به انسان و سرنوشت او به‌غایت خوش‌بین و امیدوار است. خوش‌بینیِ عصر روشنگری را وقایع خونین و پرتنش پساانقلاب ۱۷۸۹ و جنگ‌های ناپلئونی درهم شکست. رومانتیک‌ها حتی پیش از این انقلاب هم در اندیشه ژان‌ژاک‌روسو جوانه زده بودند، اما خون‌هایِ انقلاب ۱۷۸۹ و فجایع جنگ‌های ناپلئون‌بناپارت تا سقوطش در واترلو، آب و کودی بود که به پایِ نهالِ رومانتیسیسم ریخته شد تا درخت تناوری گشت، آکنده از بدبینی و اضطراب، و البته اعتراض به همه‌چیزِ عصر روشنگری. در این میان، انقلاب‌صنعتی نیز که فجایعِ چارلز دیکنزی طبقاتِ نوپدید کارگرِ صنعتی را به‌بار آورد و شهرها را با دود کارخانه‌های ذغال‌سنگ‌سوز و فلاکت و فقر دهقانان کوچیده به شهرها و کارگرشده آکند، موجب مزید نومیدی و نفرت از عصر روشنگری گردید و خوش‌بینی آن را "ابلهانه" جلوه داد. وانگهی نخستین جوانه‌های «آگاهی» نسبت به شقاوت برده‌داری که اروپائیان به‌راه انداخته بودند و عصر روشنگری با بی‌اعتنایی از کنارش گذشته بود، پیش از همه در انگلستان ابتدای انقلاب صنعتی پیدا شد تا آوار تف‌ولعنت به عصر روشنگری را بارید. حالا نقد روشنگری بدل مُدِ زمانه شده بود؛ رومانتیک‌ها این مُد را برگرفته و با تمام‌‌توان بادش زدند. رومانتیک‌های متقدم که بیشتر شاعران و هنرمندان و ادیبان بودند و در باد زدنِ امواج نومیدی و اضطرابِ اروپاییْ سنگ‌تمام گذاشتند! از چارلز دیکنز تا وردزورث تا ترنرِ نقاش، تا برسیم به سوسیالیست‌های انقلابی. این عقیده که انسان را اگر سَرِخود بگذاری تباهی به‌بار می‌آورد، بکلی جایِ خوش‌بینی اصحاب روشنگری به انسان را گرفت. چنین شد که در ذهن رومانتیک‌هایی که پیشتر صرفاً فریادکنندگانِ عاطفه بودند، اندیشه «مهندسی‌اجتماعی» جوانه زد. آنان به این فهم رسیدند که جامعه را باید «مدیریت» نمود تا تباهیِ انبوه حاصل نگردد. حالا عقیده‌ی «جمهوریتِ» انقلاب ۱۷۸۹ داشت جای خود را به انگاره «دولتِ توده‌ایِ» متصدیِ خیرجمعی می‌داد. این مرامِ ژاکوبن‌ها بود که همگی فرزندان معنوی روسو بودند. جان‌لاک پشت‌سر نهاده شده بود! این پشت‌سر نهاده شدن، خلافِ اندیشهٔ عصر روشنگری بود که «جمهوریت» را چونان میوه‌ی طبیعیِ آزادیِ ملت می‌فهمید، و چون آزادی را خوش‌بینانه رو به نظم‌بخشیِ طبیعی می‌دانست، برآن بود که وظیفهٔ دولتِ جمهوری تنها صیانت از آزادی شهروندان است تا بگذارد مردم کار خود کنند زیرا این کار همواره رو به خیرِ‌همگانی خواهد بود، به ناگزیر! هنوز که هنوز است، همین پیش‌فرض زیربنای «لیبرال‌دمکراسی» است. رومانتیک‌ها خلافِ خوش‌بینی جان‌لاک، بر آن بودند که جامعه بدون تمشیتِ دقیق دولت، «جنگلی» می‌شود که قدرتمندان ضعیفان را نابود می‌کنند. انقلاب‌صنعتی که مقارن با ظهور رومانتیک‌ها اوج گرفته بود، مؤیدِ نظر آنان شد، تا ماحصل کار، عقیده «سوسیالیسم» گردید. در نیمه دوم قرن نوزدهم وقتی آرای داروین منتشر شد و به‌سرعت در فهم و ادراک عمومی جای‌ گرفت، هم طرفداران لیبرال‌دمکراسی و هم هوادارانِ صورِ مختلف سوسیالیسم آن را برای خویش مصادره کردند: اولی‌ها با عطف به داروینیسم می‌گفتند که «آزادی» ناموس طبیعت است و این‌که قدرتمندان ضعیفان را تحت انقیاد گیرند لازمه «پیشرفت و تکامل» است. دیدنِ جوانه‌های نازیسم‌ و فاشیسمِ کمتر از یک‌قرن بعدتر، در این فهم دشوار نیست. سوسیالیست‌ها نیز در آرای داروین، همین ناموسِ طبیعت را در «تنازع بقا» دیده آن را توجیهِ مبارزهٔ طبقاتی نمودند، منتها برای آن‌که جامعه انسانی «جنگلِ وحوش» نشود، بر نقشِ آرمانیِ تصدیگری «دولت» تأکید کردند؛ جوانه انگارهٔ «دولت سوسیالیستی» را نیز می‌شود در این فهم به‌راحتی تمیز داد. اگر ایستار لیبرال‌دمکرات‌ها را بتوان «طبیعت‌گرایانه» نامید، ایستار سوسیالیست‌ها آشکارا «هنجاری» بود. لینک بخش دوم

  • 31 июл.2 6954325

    ‍ تئودور آدورنو، نابغه‌‌ی نخبه‌گرا و فرید بخش دوم ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۲/۲) عبور از مارکسیسم ارتودوکس و مارکسیسم‌لنینیسم، به درجات در الباقی جهان نیز واقع شد، از مارکسیسمِ اگزیستانسیالیستیِ سارتر تا رویکرد نو مارکسیستیِ والتربنیامین، تا رهبران جنبش‌های ضداستعماریِ آفریقا و آسیا. جنگ‌سرد، غربِ لیبرال را در بحران وجودی افکند تا نابخرد و ترس‌خورده، با کهنه استعمارگران همسویی نمود و دست در کودتاهای متعددِ جباران محلی زد. در ایالات‌متحده نیز توحش راست‌افراطی مک‌کارتیسم به راه افتاد که فصل ننگینی در تاریخ لیبرال‌دمکراسی آن کشور شد. تامس کیون در پیشگفتار ساختار انقلاب‌های علمی، علوم اجتماعی زمان خود را (۱۹۶۱) در مرحله "پیشاپارادایمی" ارزیابی می‌کند. هنوز هم چنین است! یعنی علوم‌اجتماعی هنوز هم نتوانسته است به پارادایم مورد اجماعی درباره تحولات حیات‌اجتماعی دست‌یابد. علم پیشاپارادایمی، بقول مولانا "کشتی بی‌لنگر" است که پیوسته "کژ و مژ" می‌شود. نومارکسیست‌ها - از جمله اصحاب مکتب فرانکفورت - با ادراکِ فقدانِ هرگونه گزینه دیگرِ پارادایمی برای علوم‌اجتماعی، به مارکسیسم‌شان چسبیدند. چسبیدند، ولی مارکسیسم‌شان همچنان تحلیل می‌رفت تا واپسین بقایای مکتب فرانکفورت در امروزه روز، که هابرماس بود و اکسل هونت هست، را دیگر به‌زحمت بتوان ولو نومارکسیست خواند؛ آنان سوسیال‌دمکرات‌ها بودند و هستند، الا آن‌که به پاره‌ای بصیرت‌ها که مارکسیسم داشت پایبند ماندند. واقعیت آن است که چنان بصیرت‌هایی امروزه در بدنه دانش‌اجتماعیِ همچنان بی‌پارادایم امروزی نیز جذب شده‌اند، تا ویژگی این‌وآن اهلِ آن رشته‌ها نباشند. برگردیم به تئودور آدورنو! او نابغه‌ای ذووجوه بود که شاید تنها قابل قیاس با والتربنیامین باشد، تازه اگر این یکی در محاصره گشتاپو خودکشی نمی‌کرد و امکان بالیدن می‌یافت. آدورنو نخبه‌گراییِ متورمی داشت که به "اسنابیسم" (Snobism) فقط پهلو نمی‌زد، خودش بود! سوای فلسفه و معارف‌اجتماعی که کاروبار اصلی‌اش بود، موسیقی‌شناسِ زبده‌ای هم بود. ذوق‌ِ متورمِ "مُغلَق‌نویسی" که میراث آلمانی‌اش بود، در کنار تحقیری که نسبت به فرهنگ‌عامه روا می‌داشت، و صدالبته جانبداری جانانه‌اش از موسیقی آتونالی که آرنولد شوئنبرگ بنیان نهاد و جز معدودی رهرو نیافت و پسندیده هم نشد، همه‌وهمه در امتدادِ "اسنابیسم" او بودند. سوای این، مارکسیسم‌اش طوری از "توطئه‌اندیشی" را در او به‌بار آورد که آن را در بحث "صنعت‌ِ فرهنگ" طرح نمود. این آخری را شاید بتوان نابخشودنی‌ترین خبطِ او دانست. زیرا از اویی که دانشمند علوم‌اجتماعی بود، انتظار می‌رفت که در ارزیابی و بحث‌جامع "هنر پاپ" ژرفکاوتر از توطئه‌اندیشی برود، که قابلیت‌اش را به‌جد داشت.  اینکه می‌گفت موسیقیِ جسورانه‌ی آتونال - با بافتار گوشخراشی که دارد - از آن رو خوش داشته نمی‌شود که ترجمانیِ "دهشتِ فاجعه‌بارِ عصرحاضر" را می‌کند، شاید سخن نادرستی نباشد ولی خالی از غفلتی هم نیست. غفلت‌اش در نادیده‌گرفتنِ نکته بدیهیِ "گوشخراشی" سامان تونالیته‌ایست که شوئنبرگ پس از ثبات‌واستحکام تونالیته‌ی باخ ابداع نمود. درست است که موسیقی‌کلاسیک غربی از ابتدایِ رومانتیسیسمِ بتهوون "ترجمانی" را بر "گوشنوازی" برتری داده بود و این برتری به‌سمت نئورومانتیسیسمِ موسیقیاییِ اواخر قرن‌نوزدهم و اوایلِ قرن بیستم اوج گرفت، اما قرار نبود به گوشخراشی بیانجامد! شاید اگر آدورنو کمتر "اسناب" می‌بود، بر "نیهیلیسمِ موسیقیاییِ" سبک آتونال تاکید می‌کرد، چنان‌که دیگران کرده‌اند. در راستای همین نگاه تلخ و نخبه‌گرای توطئه‌اندیش هم بود که در دیالکتیک روشنگری به‌جای تحلیل واقع‌گرای ایستار روشنگری، آن عصر را بر صندلی اتهام نشاند تا آوارِ همه فجایعِ "فاشیسم" را بر سر او بارَد. آن لحن "خطابیاتی" متورمی که داشت، و بسا میراثِ کنشگری مارکسیسم‌اش بود، منزلتِ اندیشگی او را آلود و داوری‌هایش را فراوان به راه افراط کشاند. چنان که پیشتر گفته‌ام، "افراط‌ِ اندیشگی" را نباید به یکباره دور افکند که بسا واجدِ بصائرِ ارجمندی باشد. افراطی‌گریِ آدورنو هم چنین بود که دیده‌وری‌های سترگی داشت که به آفتِ افراط‌شان آلود. باید آن افراط را وانهاد و بصیرت‌هایش را برگرفت، بصیرت‌هایی که مصداق "سماع‌ِ راست"اند که "هر تن بر او چیره نیست": بر سماع راست هر تن چیر نیست طعمه هر مرغکی انجیر نیست! قطعا اگر آدورنو این بیت مولانا را می‌شنید، خوش می‌داشت، که نسیم اسنابیسم از آن نیز می‌وزد، هرچند که مولانا غالباً  "اسناب" نبود، ولی محبوبش شمس‌الدین تبریزی، سخت بود! لینک بخش نخست

  • 31 июл.2 8073729

    ‍ تئودور آدورنو، نابغه‌‌ی نخبه‌گرا و فرید بخش نخست ✍#علی‌صاحب‌الحواشی (۱/۲) دکتر آذرخش مکری سخن مهمی دارند که بارها دعوت به "جریان‌شناسی" کرده‌اند. دعوت ایشان که ناظر بر روانشناسی‌تجربی و علوم‌اعصاب است، بر هر زمینه اندیشگی دیگری هم صادق است؛ از جمله تاریخ‌فلسفه که در واقع بیشتر و ژرفایی‌تر تاریخِ جریان‌های فلسفی است نه تاریخ فیلسوفان، چنان‌که غالبا تحویل داده و گرفته می‌شود. تئودور آدورنو (۱۹۰۳-۱۹۶۹) را باید در متنِ "جریان‌فکری" که تعلق بدان داشت، نهاد و فهمید. اگر نخستین بین‌الملل سوسیالیست‌ها در ۱۸۶۴ را نقطه ورود "مارکسیسم" به عرصه داعیه‌داری فکرسیاسی بگیریم، نیمه اول قرن بیستم را باید میدانِ بحران نظری و عملی مارکسیسم دانست. این بحران با خلاف‌آمدِ پیش‌بینی‌های مارکسیسم رقم خورد. مارکس که اصرار تیزی به "علمی‌بودن" ساختار فهم‌تاریخیِ درهم‌تنیده‌اش با دینامیک اقتصادسیاسی را داشت، پیش‌بینی‌هایی کرد که همچون هر نظریه علمی "محکی" برای دُرستی‌سنجی‌اش می‌شد. تقریباً همه پیش‌بینی‌های کارل‌مارکس غلط از آب درآمدند! نه در صنعتی‌ترین کشورهای اروپای غربی انقلاب پرولتاریایی شد، و نه روسیه‌‌ی دهقانی‌، به‌دور از مارکسیسم ماند، و نه حتی پرولتاریایِ صنعتی، لزوماً "انقلابی" شدند. خودِ مارکس نخست نسبت به روسیه بسیار بدبین بود و جز در اواخر عمر احتمال وقوع انقلابی را در آن‌جا لحاظ نکرد. وقتی هم لحاظ کرد، با تردیدهای بسیار طرح نمود، چون خلاف کلان‌نظریه‌اش بود که در روسیه‌ی بسیار تازه‌وارد به بورژوازیِ صنعتی، انقلاب پرولتاریایی اتفاق بیفتد. این درحالی‌ بود که جامعه روسیه با تجددی که یافته‌بود، پس از "دسامبریست‌ها" در زیرِ زیرپوست، مثل سیروسرکه‌ می‌جوشید: از لرمانتوف و گوگول منتقداجتماعی تا نیهیلیست‌های مبارز تا واقع‌گرایان معترضی چون چرنیسفسکیِ سوسیالیست و لئوتولستوی اخلاق‌گرا، و سرانجام تاسیس حزب‌سوسیال‌دمکرات کارگران روسیه (۱۸۹۸) که در او به سال ۱۹۰۳ انشعاب بولشویک/منشویک صورت‌گرفت. مارکس که در ۱۸۸۳ درگذشت تاسیس حزب مذکور را ندید، ولی در اواخر عمر، خبرهای سوسیالیستی از روسیه به دستش می‌رسید. همین شد که قدری بدبینی‌اش را نسبت به وقوع انقلاب پرولتاریایی در روسیه تعدیل نمود. مارکس درگذشت اما مارکسیست‌ها ماندند تا شاهد غلط‌ درآمدن‌های ریز‌ودرشتِ پیش‌بینی‌های مارکسیستی باشند. کودتای مسلحانه بولشویک‌ها در اکتبر ۱۹۱۷ و تاسیسِ دشوارِ کشور شوراهای سوسیالیستی نیز به‌جای امیدبخشی، اندیشمندان مارکسیست را با چالش‌های فکری فزون‌تری روبرو ساخت تا فرهمندانی چون پلخانف تلاش در پاسخگوییِ رفوگرانه نمودند و نشد! وقتی به برزخ بین‌ دو جنگ‌جهانی می‌رسیم، اروپا پر از نیروهای متفکر مارکسیست بود که به رغم‌ مساعی نستوه‌شان در سندیکاهای کارگری و دانشگاه‌ها و محافل روشنفکری، توفیقِ سیاسی چندانی به‌دست نیاوردند. اتحادشوروی هم برای این اندیشمندان مارکسیست یاریِ نظری که نکرد هیچ، زخم‌ناسور فکری هم شد تا عبور از "لنینیسم" در اروپا خیلی زود و آسان بدست آمد، از آنتونیو‌گرامشی تا روزا لوکزانبورگ. وقتی به تاسیس "مکتب‌ فرانکفورت" می‌رسیم (۱۹۲۳)، شاهد یک مارکسیسم نظری می‌شویم که در غیاب هر نظریه جامع و بسامانِ اجتماعیِ دیگری، صورتِ ابزارِ پارادایمی برای فهم و تحلیل تحولات اجتماعی را یافته بود. منتها این "ابزار پارادایمی"، ضمن عبور از ایستار آکادمیکِ توصیفیِ صرفِ، کنشگریِ "رهایی‌بخشی" را هم در آماج داشت. در این موقعیت است که با سیمای فرید و فرهمند تئودور آدورنو در "مکتب فرانکفورت" مواجه می‌شویم؛ آدورنویی که به‌شهادت هربرت مارکوزه (همفکرش در مکتب فرانکفورت) طی مصاحبه‌ با برایان مگی، او را گل‌ سرسبدِ این حلقه‌ی نو مارکسیست عنوان نمود. چرا "نو مارکسیست"؟ چون افراد این مکتب همگی تجدیدنظرطلبان در مارکسیسمِ ارتودوکس بودند. تا این زمان، همه مارکسیست‌های اهل‌فکر اروپایی به‌نحوی "نو مارکسیست" شده و از ارتودوکسی آن عبور کرده بودند؛ طوری‌که در دهه‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ بجز از "نو مارکسیست‌ها" عملاً مارکسیستِ ارتودوکس میان اندیشمندان اروپایی نبود. اتحادشوروی که قاعدتا می‌بایست به اینان امید می‌بست، به‌جهت طردِ "لنینیسم" توسط آنان، سخت از ایشان در خشم بود، آن‌قدر که وقتی مارکوزه کتاب انسان‌تک‌ساحتی را در واکنش به "نهضت ضدفرهنگِ دهه ۱۹۶۰ میلادی" نوشت، او را "پیغمبر قلابی" خواند! لینک بخش دوم

  • 31 июл.3 531133114

    ✍#علی‌صاحب‌الحواشی هر لحظه به رَنگی بت‌عیار درآید، گه پیر و جوان شد! گاهی شود رسایی، گه مجتبی شکوری! گاه چوبه‌ی دار گردد و گاه منظرِ گلزار! گاه دست در حسین و کربلا زند و گاه در شاپور اول ساسانی، گهی قرآن و گاهی رستم و ایران. باری این سایه فاجعه پنجاه‌ساله و این شومی اهریمنی را باید بر سر کشور و آفت‌زدگانش نگه‌داشت، به هر تلبیس و پرگویی! بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.» قصه های دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که “بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.”» گفت: «به این سردی؟» گفت: «او دراز گفت اما مقصود این بود! اصل مقصود است. باقی، دردسر است.» (فیه مافیه، جلال‌الدین‌محمد بلخی) کانال نویسنده

  • 29 июл.4 410165180

    🔴 رادوسلاو سیکورسکی، وزیر خارجه لهستان: ایران آخرین آرمان‌شهر قرن بیستم است که هنوز در قدرت باقی مانده. ما آرمان‌شهر فاشیستی داشتیم، آرمان‌شهر کمونیستی داشتیم، و این یکی آرمان‌شهر تئوکراتیک است. 🔹️ آرمان‌شهرها همیشه به کشتار جمعی منجر می‌شوند، چون شما آدم‌ها را به خیال یک هدف عادلانه می‌کشید، اما در واقع فقط آدم می‌کشید. ┄┄┅┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┅┄┄ ✍#علی‌صاحب‌الحواشی خبر خوب آن است که "آرمانشهر" از تاریخ بشریت "تمام‌شد"! دیگر هیچ آرمانشهری نخواهد بود، چه خیالی، چه واقعی؛ چه چه دینی، چه سکولار؛ چه وحیانی، چه اخلاقی، چه تاریخی. بشریت طی دوقرن گذشته، برای بلوغ از آرمان‌هایی که همگی خونی و خانمان‌برانداز شدند، صدها میلیون کشته و چندین‌ برابر آن خانه‌خراب و زخم‌خورده و ازهم پاشیده هزینه داد، تا دیگر از هیچ راهِ آرمانی نروَد و به‌جایش به اصلاحات کوچک و گام‌به‌گامِ تدریجی رضایت دهد. شورِ آرمان‌های سترگ هم چون خیال وحیِ پیغمبریِ پیش از او، از آسمانِ بشریت سپری شد و گذشت؛ گذشتنی که باید بر او نه مرثیه که شادباش خواند! کانال نویسنده