tgindex
انتشارات سایه سخن

انتشارات سایه سخن

Статистика
@sayehsokhanКнигиперсидский

📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب از سایت: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام: 👇👇👇👇 @sayehsokhanpub آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن: 02166496410 و 02166408408

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
33
Всего постов
135
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
9 459
+20 за 4 дн.
Сутки
+8
+0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
582
40 постов
Вовлечённость
6,2%
к подписчикам
Постов в день
4,7
всего 135
Упоминаний
9
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
599
1/48двое суток
686
1/72трое суток
740

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.4561411

    #ایرج به یاد ایرج(1311-1405) یادم هست که سال1350بود و دَه ساله بودم. رادیوی کوچکی داشتم. پدرم روضه خوان بود و مخالف سرسختِ رادیو و موسیقی. اگر پی می‌بُرد رادیو دارم آن را می‌شکست. شبی ساعت10 داستان زاینده رود آغاز شد. صدای زیبا و بی‌مانند ایرج در آغاز داستان، در فضای اتاق پیچید. پدرم شنید. گفت: چه صدایی! بلندتر کُن! سپس چشمش رابست و سرش را این سو و آن سو می‌بُرد. آواز که تمام شد، گفتم: دادا جان! چطور بود؟ به جای پاسخ، لبخندی زد. از آن شب، رادیو در خانه‌ی ما به آزادی دست یافت. زندگی کاشکی به من امون می‌داد! گوشه‌ی چشمی به من نشون می‌داد؛ یه کتاب حرف تو دلم داشتم اگر، خدا یک ذرِه  به من زبون می‌داد. نمی‌دونم نمی‌دونم چی بگم؟ چی بگم؟ از چی بگم؟ با کی بگم؟ زندگی خاطره‌های ما رو از ما می‌گیره پس نمی‌ده کلید خونه‌ی خوشبختی رو برداشته به هیچکس نمی‌ده می‌دونم لب‌های من همیشه بسته می‌مونه؛ خستگی‌ها برای پاهای خسته می‌مونه؛ می‌دونم تو سینه‌ها تا دلا سنگر می‌گیرن، چهره‌ی عشق همه جا پیر و شکسته می‌مونه. نمی‌دونم، نمی‌دونم، چی بگم؟ چی بگم؟ از چی بگم؟ با کی بگم؟ https://telegram.me/ezzatiparvar 🆔 @Sayehsokhan

  • ردّپای عاشقان و مستان و سوختگان بر دریا بر همه چیزی کتابت بُوَد [امکان نوشتن هست] مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دریا، از خونِ خویش بر آب کتابت کن [بنویس] تا آن کز پیِ تو درآید داند که عاشقان و مَستان و سوختگان رفته‌اند #ابوالحسن_خرقانی #نوشته_بر_دریا: 74 🔹 استاد شفیعیِ‌کدکنی به این جملۀ خَرَقانی بسیار علاقه دارد و آن را «شعر ناب» نامیده و نوشته است: «نمی‌دانم در ادبیاتِ بشری کسی می‌توان یافت که در زمینه‌های الاهیّاتی شعرهایی آفریده باشد که ابوالحسن خَرَقانی آفریده است»؟ 🆔 @Sayehsokhan

  • شماره:۴ سلام و عرض ادب من، یکی از هزاران آدمی هستم که این کتاب واقعیت‌درمانی گلسر با ترجمه دکتر صاحبی رو دستش گرفته و خونده.  راستش، من انگار وسط یه تاریکیِ ممتد، ناگهان دستم خورد به کلید برق و کل اتاق روشن شد. اونقدر این تجربه برام عمیق و تکان‌دهنده بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این چند سطر رو براتون ننویسم. ما آدما عجیبیم. سال‌ها استادِ فرار از خودمونیم. سال‌ها عادت کردیم تقصیرِ بن‌بست‌های زندگیمون رو بندازیم به در و دیوارِ روزگار، بندازیم گردن شانس، بقیه، یا گذشته‌ای که دیگه وجود نداره. منم دقیقاً همین‌طوری بودم. سال‌ها فکر می‌کردم جهان یه جوری طراحی شده که من توش قربانی باشم، فکر می‌کردم رنج‌هام، دردهام و درجا زدن‌هام، همه‌شون بازی‌های سرنوشته. اما نشر وزین سایه سخن منو با کتاب های ویلیام گلسر آشنا کرد. حرف‌های گلسر تو این کتاب مثل یه سیلیِ بیدارکننده نشست رو صورتم. بهم یادآوری کرد که واقعیت منتظر شِکوه‌ها و گله‌های من نمی‌مونه. واقعیت: سخت، محکم و بی‌رحمه و تهِ همه این داستان‌ها، این منم که دارم انتخاب می‌کنم چطور زندگی کنم. گلسر بهم فهموند که وقتی مسئولیتِ تمام و کمالِ رفتارهام و ارضای نیازهای بنیادینَم رو به عهده نگیرم، رسماً دارم کلیدِ خانه وجودم رو می‌سپرم دستِ باد. این کتاب زندگی شخصی من رو دو قسمت کرد: قبل از واقعیت‌درمانی و بعد از اون. قبلاً فکر می‌کردم آزادی یعنی اینکه هر کاری دلم خواست بکنم، اما حالا فهمیدم آزادی واقعی، یعنی مسئولیت‌پذیری. یعنی وقتی شجاعتِ این رو داشته باشی که با واقعیتِ لخت و بی‌پرده مواجه بشی، تازه اونجاست که معمارِ واقعیِ سرنوشت خودت می‌شی. فهمیدم رنج‌های من، حاصلِ نجنگیدن با واقعیت نبود، حاصلِ انکارش بود. توی این کتاب عبارت‌هایی بود که هر کدومشون مثل یه تازیانه‌ی محکم می‌خورد تو برجکِ من و رو تن بی‌جان و خسته‌ام فرود می‌اومد. اصلاً شبیه همون شوک الکتریکی پزشک به بیمارِ در حالِ مرگ بود، شاید لحظه‌ی اول دردناک و جانکاه باشه، اما تهش دقیقاً همون چیزیه که حیات رو برمی‌گردونه. ​مثلاً همین نقل‌قول: ​«واقعیت صلب است، انکار آن، نه واقعیت را تغییر می‌دهد و نه رنج شما را کم می‌کند، بلکه فقط زمان را از شما می‌گیرد.» فقط خودم میدونم ​این نوشته با من چه کرد، فهمیدم چرا سال‌هاست دارم درجا می‌زنم. من داشتم با چیزی که باید می‌بود می‌جنگیدم، نه با چیزی که واقعاً هست. وقتی این جمله رو هضم کردم، دست از انکار وضعیت موجود برداشتم. تازه فهمیدم مواجهه‌ی لخت و بی‌پرده با شرایط فعلی، تنها نقطه‌ی امنی‌ هست که می‌شه ازش حرکت کرد و تغییر واقعی رو ساخت. می‌خواستم از سایه سخن تشکر کنم. از مجموعه نشرتون که دست گذاشتید روی آثاری که آگاهی و بیداری رو تکثیر می‌کنه. ممنونم که این اثر حیاتی و نجات‌بخش رو به دست امثال من رسوندید. من کمی غمگینم که مردم عزیز این سرزمین اونقدر گرفتار بقا و درگیر بازی‌های شبکه‌های اجتماعی شدن که اصلاً با کتاب‌خوندن و لذتش بیگانه‌ هستند. من اگه قدرتی داشتم، دلم می‌خواست کاری کنم که همه این کتاب رو بخونن، کتابی که بدون مبالغه، هر خانواده‌ای بهش نیاز حیاتی داره. ارادتمند و دوستدار شما ✍ فرشید بهرامی مدیر اجرایی انجمن جهانی تجارت با اتحادیه عرب #کامنت_شما 🆔 @Sayehsokhan

  • 📢کتاب "واقعیت‌درمانی" به چاپ نهم رسید📢 📚نام کتاب: #واقعیت_درمانی ✍️نویسنده: #دكتر_ويليام_گلسر 👨🏻‍🏫مترجم: #دكتر_علی_صاحبی 📇ناشر: #سايه_سخن 📖نوبت چاپ: #چاپ_نهم ➖➖➖➖➖➖➖ 📚مطالعه کتاب📚 🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

  • ✍ سلام! صبح بخیر امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐 🆔 @Sayehsokhan

  • видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.6711910

    ایرج درگذشت؛‌ جناب سرهنگی که «پهلوان آواز» ایران بود حسین خواجه‌امیری، خواننده نامدار موسیقی ایرانی که با نام هنری ایرج شناخته می‌شد، دیروز چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه در ۹۴ سالگی درگذشت. درگذشت او موجی از خاطرات دوران طلایی موسیقی و سینمای قبل از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ را زنده کرده است، به ویژه در نزد شنوندگان برنامه‌های رادیویی و یا انبوه تماشاگرانی که آواز برخاسته از سینه ایرج را از لبان ستارگان فیلم‌های آن موقع می‌دیدند و می‌شنیدند. افسرآوازخوانی که حسن کسایی، اسطوره نی را واداشت «پهلوان آواز» خطابش کند و صدایش برای محمدرضا شجریان، خسرو آواز ایران، «متر و معیار سنجش کیفیت صدا در تاریخ آوازخوانی ما» باشد. ایرج در دوران پیش از انقلاب بجز موسیقی سنتی و برنامه #گل‌ها، در فیلم‌ها هم ترانه‌هایی خواند. زنده‌یاد  پدر #احسان‌_خواجه‌امیری، خواننده و آهنگساز و #الیکا_خواجه‌امیری، نوازنده است. #ایرج_خواجه_امیری زاده‌ی ۱۳۱۱ #درگذشته‌ی_۲۱_مرداد_۱۴۰۵ 🆔 @Sayehsokhan

  • متن کامل نامه دیومانده به خوهرش (قسمت دوم و پایانی) بالاخره جواب داد. هیچ مقدمه‌ای هم در کار نبود. خودت که می‌دانی آنجا چطور است؛ احساسات را بروز نمی‌دهند. فقط گفتند: «خواهرت رفت.» گفتم: «چی؟» گفتند: «فوت کرد.» گفتم: «داری از چی حرف می‌زنی؟» گفتند: «یکی در مهمانی چیزی داخل نوشیدنی‌اش ریخت. دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد. رفت.» تو فقط پانزده سال داشتی. پانزده سال... هیچ‌وقت نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد. نمی‌دانم اصلاً دلم می‌خواهد حقیقت را بدانم یا نه. شاید از روی حسادت بود. شاید فقط یکی از آن اتفاق‌هایی است که در کشور ما می‌افتد. شاید هم اگر کنار تو بودم، می‌توانستم از تو محافظت کنم. نمی‌دانم. فقط سعی می‌کنم به نقشه خدا اعتماد کنم. همین تنها کاری است که از دستم برمی‌آید. تلاش نمی‌کنم فراموشت کنم، چون می‌دانم هرگز فراموشت نخواهم کرد. تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که از این درد، نیروی بیشتری برای تلاش کردن بسازم و همه رؤیاهایی را که با هم داشتیم، به حقیقت تبدیل کنم. این نامه را نوشتم چون نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. نوشتم تا بدانی نمی‌گذارم نامت از یادها برود. کاری می‌کنم همه دنیا تو را بشناسند. هر کاری که در زمین فوتبال انجام می‌دهم، برای توست. از آخرین باری که دیدمت، اتفاق‌های زیادی افتاده... اگر بودی، شاید حتی خودت هم باور نمی‌کردی. راستی، می‌دانی چه چیز عجیبی است؟ بعد از بازی با رئال مادرید، پیراهنم را با امباپه عوض کردم. یادت هست وقتی بازی‌هایش را از تلویزیون می‌دیدیم، تو می‌گفتی: «امباپه؟ آره، بازیکن خوبیه... ولی داداش من از اون هم بهتره.» فقط در یک چیز اشتباه می‌کردم. دیگر نمی‌خواهم ثروتمند باشم. دیده‌ام پول با آدم‌ها چه می‌کند؛ حتی با اعضای خانواده. وقتی در لگانس بودم، هر چه درآمد داشتم برای خانه می‌فرستادم. کار به جایی رسید که دیگر اصلاً پول نمی‌خواستم. پول فقط باری روی دوشم شده بود. درخواست‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شد. انگار همه فکر می‌کردند از قبل میلیونر شده‌ام. در حالی که حتی خانه‌ای نداشتم. در کمپ تمرینی، داخل اتاقی بدون تلویزیون زندگی می‌کردم. فقط فوتبال و خواب. فوتبال و خواب. نه خانه‌ای بزرگ می‌خواستم، نه ماشین‌های لوکس. فقط می‌خواستم همه وجودم را وقف فوتبال کنم. تا به دنیا ثابت کنم که خواهرم درست می‌گفت... ها... این قسمت را حتماً خنده‌دار می‌دانی. وقتی به لایپزیگ رفتم، همیشه دیر می‌رسیدم. البته نه واقعاً دیر. فقط سرِ وقت می‌رسیدم، و در آلمان «سرِ وقت» یعنی خیلی دیر! پس خودت می‌دانی بعدش چه کردم. شروع کردم به این‌که برای هر کاری نود دقیقه زودتر برسم. آن‌قدر زود می‌رسیدم که بچه‌های تیم به من لقب «آلمانی» داده بودند. من همیشه در همه چیز افراط می‌کنم. اصلاً بلد نیستم معمولی باشم. همیشه این را به من می‌گفتی. زمین فوتبال تنها جایی است که هنوز احساس می‌کنم خانه من است. تنها جایی که آرامش دارم. تنها جایی که می‌توانم با تو حرف بزنم. فقط ای کاش هنوز اینجا بودی تا به تو بگویم... ما موفق شدیم. همه چیزهایی که گفته بودی، حقیقت پیدا کرد. فردا راهی جام جهانی می‌شویم. واقعاً. برادرت قرار است برای ساحل عاج بازی کند؛ مثل دروگبا، مثل یحیی توره، مثل ژروینیو. من دیگر فوتبال را فقط یک بازی نمی‌بینم. برای من، این صحنه‌ای است که باید روی آن به دنیا نشان بدهم تو چه چیزی در وجود من دیده بودی. هر بار که گل بزنم، کاری می‌کنم همه نام تو را بشنوند. اجازه نمی‌دهم کسی تو را فراموش کند. تو همیشه می‌گفتی من حتی از کریستیانو هم بهتر خواهم شد. اگر او را آنجا ببینم، سلام تو را هم به او می‌رسانم. قسم می‌خورم همان کسی می‌شوم که تو پیش‌بینی کرده بودی. حتی قبل از آنکه یک جفت کفش فوتبال واقعی داشته باشم، تو به همه می‌گفتی: «برادر من بهترین بازیکن دنیا می‌شود.» من ثابت می‌کنم که حق با تو بود... یا در راه اثباتش جانم را می‌گذارم. برادرت، یان 🆔 @varzesh3_site 🆔 @Sayehsokhan

  • 🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…

  • 📢 ‌کتاب "تفاوت مدیر عالی" به چاپ #سوم رسید📢 📚 کتاب : #تفاوت_مدیر_عالی 📘#نام_اصلی: #The_CEO_difference ✍️ اثر: #دبرا_ای_بنتون 👌 ترجمه: #ایرج_پاد 📖 چاپ: #سوم 📇 انتشارات: #سایه_سخن 🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

  • 13 авг.6521711

    ✍ سلام! صبح بخیر امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐 🆔 @Sayehsokhan

  • видео или голосовое, без подписи

  • 12 авг.7253410

    سیندرلا 👠✨ بارها و بارها از این افسانه‌ی قدیمی و دوست‌داشتنی، فیلم ساخته‌اند؛ اما هر بار می‌توان از زاویه‌ای تازه به داستان سیندرلا نگاه کرد. یکی از تازه‌ترین نسخه‌ها، فیلم موزیکال Cinderella با بازی کامیلا کابیو در نقش سیندرلاست؛ فیلمی زیبا، پر از موسیقی و رنگ و البته با پیام‌هایی قابل تأمل. در این روایت، سیندرلا فقط دختری نیست که منتظر یک شاهزاده باشد تا زندگی‌اش را تغییر دهد. او دختری است که می‌خواهد خودش برای آینده‌اش تصمیم بگیرد، رؤیاهایش را دنبال کند و مسیر زندگی‌اش را بسازد. یکی از نکات جالب این فیلم، نگاه متفاوت به شخصیت نامادری است. رفتار او انسانی‌تر و پیچیده‌تر از روایت‌های معمول است؛ انگار فیلم می‌خواهد به ما یادآوری کند که آدم‌ها همیشه فقط «خوب» یا «بد» نیستند و پشت رفتار هر انسانی ممکن است داستانی وجود داشته باشد. حتی شاه هم در برابر مردم، وقتی متوجه اشتباه خود می‌شود، شجاعت اعتراف کردن پیدا می‌کند. و شاید این یکی از زیباترین پیام‌های فیلم باشد: اعتراف به اشتباه، نشانه‌ی ضعف نیست؛ نشانه‌ی شجاعت و بزرگی است. اما جمله‌ای که برای ما از همه زیباتر است، حرف سیندرلاست: 👌«من خودم را انتخاب می‌کنم.» چه جمله‌ی ساده و در عین حال عمیقی! گاهی تمام زندگی ما به همین انتخاب وابسته است؛ اینکه خودمان را باور کنیم، برای خواسته‌هایمان ارزش قائل شویم و منتظر نباشیم دیگران بیایند و ما را نجات دهند. سیندرلا در این روایت، بیش از آنکه منتظر یک شاهزاده باشد، منتظر فرصتی است تا خودش باشد. شاید پیام واقعی این افسانه همین باشد: گاهی لازم نیست کسی ما را انتخاب کند؛ کافی است خودمان، خودمان را انتخاب کنیم. ❤️ 🆔 @Sayehsokhan

  • 🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

  • 💌 متن کامل نامه دیومانده به خواهرش رکسان عزیز، یادت هست وقتی یکی برایم یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد خرید و من با ماژیک مشکی پشتش نوشتم «رونالدو ۷»؟ آن روزها نه معنای ثروتمند بودن را می‌دانستیم و نه فقیر بودن را. فقط خوشبختی را می‌شناختیم. یادت هست در آبیجان، ۲۵ نفر در یک خانه می‌خوابیدیم؟ مامان می‌خواست سریال‌هایش را ببیند و بقیه فیلم تماشا کنند. یادت هست من همیشه وانمود می‌کردم خوابم برده و بعد از نیمه‌شب یواشکی به اتاق تلویزیون می‌رفتم؟ صدای تلویزیون را تا آخر کم می‌کردم، فقط دو خط صدا. در تاریکی فوتبال می‌دیدم و رؤیا می‌بافتم. یادت هست وقتی بزرگ‌ترها مرا دیدند که در زمین خاکی فوتبال بازی می‌کنم و به خاطر شوت‌های محکمم لقب «روبرتو کارلوس» را روی من گذاشتند؟ و یادت هست که در دلم چقدر از این لقب ناراحت بودم، چون قهرمان واقعی‌ام کریستیانو رونالدو بود؟ یادت هست وقتی برای فوتبال بازی کردن، آن‌قدر از خانه دور شدم؟ فقط ۹ سال داشتم. به باشگاه اینتر فوت سود کوموئه، نزدیک مرز غنا رفتم. پسربچه‌ای تنها، دور از خانواده. نمی‌دانم تا به حال این ماجرا را برایت تعریف کرده بودم یا نه، اما من و بقیه بچه‌ها آن‌قدر گرسنه بودیم که گاهی به روستا می‌رفتیم و سیب‌زمینی می‌دزدیدیم. انگار داشتیم سرقت از بانک انجام می‌دادیم؛ دو نفر حواس مغازه‌دار را پرت می‌کردند و هجده نفر دیگر با دو تا سیب‌زمینی فرار می‌کردند. حتی سیب‌زمینی‌های خوبی هم نبودند، اما برای ما خوشمزه‌ترین غذای دنیا بودند. هنوز هم سیب‌زمینی آب‌پز با کمی روغن، غذای محبوب من است، چون مرا به همان روزها برمی‌گرداند. یادت هست وقتی اولین کفش فوتبال واقعی‌ام را گرفتم و شب‌ها با همان کفش‌ها می‌خوابیدم؟ قبل از آن همیشه با دمپایی‌های پلاستیکی سفید فوتبال بازی می‌کردم. حتی حالا هم که به خانه برمی‌گردم، باز با همان دمپایی‌ها بازی می‌کنم. این رسم ماست. یادت هست هر وقت به خانه می‌آمدم، به بچه‌های محله می‌گفتی: «چرا تمرین را رها کرده‌اید؟ یان قرار نیست برایتان ماشین بخرد. باید خودتان تلاش کنید.» آن موقع فقط ده سالت بود، اما انگار مدیر برنامه‌های من بودی. یادت هست چطور می‌نشستیم و درباره رفتن به فرانسه رؤیاپردازی می‌کردیم؟ درباره اینکه خرید می‌کنیم، خانه خودمان را می‌گیریم و من فوتبالیستی ثروتمند می‌شوم؛ با ماشین‌های لوکس و خانه‌ای بزرگ، تا دیگر هیچ نگرانی نداشته باشی. تو تنها کسی بودی که باور داشتی می‌توانم کریستیانوی بعدی باشم، وقتی همه دیگر به این رؤیا می‌خندیدند. یادت هست وقتی در پانزده‌سالگی برای دبیرستان به آمریکا رفتم و آن‌قدر دلتنگ خانه بودم؟ ماه‌ها حتی حرف‌های مردم را نمی‌فهمیدم. مرا کنار پسری فرانسوی نشاندند تا حرف‌های معلم را برایم ترجمه کند. یادت هست یک روز به تو زنگ زدم و گفتم: «باورت نمی‌شود، اینجا بچه‌ها با معلم‌هایشان بحث می‌کنند!» آخر ما در کشور خودمان حتی جرئت نمی‌کردیم جلوی بزرگ‌ترها چشم در چشمشان شویم. یادت هست چقدر تعجب کرده بودم که بچه‌ها بعد از مدرسه سیگار می‌کشند؟ تو همیشه می‌گفتی انگار در یک سریال آمریکایی زندگی می‌کنم. یادت هست وقتی برای تست به بورنموث، چلسی، رنجرز، المپیاکوس و کریستال پالاس رفتم؟ حتی ازه و اولیسه بعد از یکی از تمرین‌ها پیشم آمدند و گفتند: «پسر، واقعاً بازیکن فوق‌العاده‌ای هستی.» اما باز هم هیچ‌کدام با من قرارداد نبستند. حتی تیم‌های دوم لیگ MLS هم مرا نمی‌خواستند. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا. هیچ‌کس دلیلی به من نگفت. بزرگ‌ترها همه کارها را انجام می‌دادند. فقط مرا از این کشور به آن کشور، از این باشگاه به آن باشگاه می‌بردند و همه فقط یک جواب داشتند: «نه.» اعتبار ویزایم تمام شد. رؤیایم به پایان رسید. مرا به آفریقا برگرداندند و با هم گریه کردیم. اما تو هیچ‌وقت امیدت را از دست ندادی. چند هفته بعد با لگانس قرارداد بستم و این بار اشک‌هایمان از جنس دیگری بود. آن روزها هنوز احساس داشتم. حالا دیگر هیچ احساسی ندارم. انگار اصلاً انسان نیستم. از وقتی تو رفتی، همه چیز درونم خالی شده است. حتی فکر نمی‌کنم روزی که خبر مرگت را به من دادند، اشکی ریخته باشم. فقط در شوک بودم. چند هفته از اولین بازی‌ام برای لگانس گذشته بود. چه کسی در هجده‌سالگی اولین بازی رسمی‌اش را مقابل رئال مادرید انجام می‌دهد؟ همه چیز شبیه رؤیا بود. و بعد، همان رؤیا به کابوس تبدیل شد. یکی مدام از خانه به من زنگ می‌زد. کلافه شده بودم. نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر تماس می‌گیرند. (ادامه دارد) 🆔 @Sayehsokhan

  • انتشارات سایه سخن pinned «🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…»

  • 🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…

  • 📚 #کتاب : #شادکامی_جدید ✍️ اثر:  #دکتر_متیو_مک‌کی و #دکتر_جفری_وود 👌 ترجمه: #سحر_محمدی 📇 انتشارات: #سایه_سخن 🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

  • 12 авг.7061714

    ✍ سلام! صبح بخیر امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐 🆔 @Sayehsokhan

انتشارات سایه سخن — tgindex