tgindex
ویتگنشتاین، زبان، زندگی و فلسفه

ویتگنشتاین، زبان، زندگی و فلسفه

Статистика

پیرامون لودویگ ویتگنشتاین و پاره‌هایی دیگر...

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 303
+8 за 4 дн.
Сутки
+7
+0,54%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
472
23 постов
Вовлечённость
36,2%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 23
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
248
1/48двое суток
284
1/72трое суток
306

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • I might say: if the place I want to get to could only be reached by way of a ladder, I would give up trying to get there. For the place I really have to get to is a place I must already be at now. Anything that I might reach by climbing a ladder does not interest me. Wittgenstein/Culture and Value, p. 7e, 1930 می‌توانم بگویم: اگر جایی که می‌خواهم به آن برسم فقط از طریق یک نردبان قابل دسترسی بود، از تلاش برای رسیدن به آن دست می‌کشیدم. زیرا جایی که واقعا باید به آن برسم، جایی است که همین اکنون باید در آن باشم. هر چیزی که با بالا رفتن از نردبان بتوانم به آن برسم، برایم جالب نیست. ویتگنشتاین/ فرهنگ و ارزش، ۱۹۳۰

  • I do philosophy now like an old woman who is always mislaying something and having to look for it again: now her spectacles, now her keys. Wittgenstein/On Certinity, §532 من اینک تفلسف می‌کنم چونان پیرزنی که پیوسته چیزی را گم می‌کند و باید دگرباره به جست‌وجوی آن برآید؛ گاهی عینک را، گاهی دسته کلید را. ویتگنشتاین/درباب یقین، ۵۳۲§ ویتگنشتاین این بند را در ۱۶ آوریل ۱۹۵۱ نوشته است، ۱۳ روز پیش از مرگش. سال ۱۹۳۰ در نوشته‌ای و در توصیف استعاره نردبان که در تراکتاتوس بکار برده بود، گفته بود که اگر جایی که قصد رسیدن به آن را دارم فقط از طریق نردبان و تغییر مکان قابل دسترسی بود، از تلاش برای رسیدن به آن دست می‌کشیدم، هر چیزی که بتوان با بالا رفتن از نردبانی به آن برسم، برایم جالب نیست. به این ترتیب هدف ویتگنشتاین تغییر شیوه‌ی زیستن، تعامل با جهان و تغییر شیوه دیدن است. می‌گوید که جایی که می‌خواهم به آن برسم، جایی است که هم اکنون باید در آن باشم! اگر به نوشته‌های پایانی ویتگنشتاین بنگریم، نوشته‌هایی که تا دو روز قبل از مرگش ادامه داشتند، درمی‌یابیم که حرکت او نه حرکت به سوی قلمرویی متعالی و یا تلاش برای رسیدن به حقیقتی ورای جهان، که همواره تلاشی است برای دیدن آنچه پیش چشم همگان جاری‌ست. او علاقه‌ای به امور پنهانی نداشت، حقیقت در جایی مرموز پنهان نیست، فقط باید راه خود را با پراکتیس یافت!

  • دریغا! همه‌چیز مغاکی‌ست کُنش، میل، رویا، کلام /شارل بودلر نقاشی: ریشه درختان/ آخرین اثر ونگوک ریشه‌ها را بنگرید؛ نه در عمق خاک که سر به آسمان کشیده‌اند!

  • وقتی بار اول تراکتاتوس رو می‌خونی!

  • без подписи

  • در حال حاضر، نزدیکان افراد محتضر اغلب عاجزاند از اینکه با اثبات محبت و علاقه خویش، آنان را پشت گرمی و تسلی بخشند. برای آنها فشردن دستانِ انسان‌های دمِ مرگ یا نوازش کردنشان، و نشان دادن اینکه حمایت و دلبستگی‌شان به ایشان نقصان نیافته است بسیار سخت شده است. تابوی بیش از حد رشدکرده‌ی تمدن، بیان احساسات نیرومند و خودانگیخته را منع می‌کند، زبان‌ها را بند می‌آورد و دست‌شان را می‌بندد. احتمالاً زندگان به نحو نیمه-ناآگاهانه‌ای احساس می‌کنند که مرگ چیز مسری و تهدیدآمیزی است؛ آنها ناخواسته از جوار محتضران عقب‌نشینی می‌کنند. اما همچون هر موردی از جداشدنِ افراد صمیمی از یکدیگر، در اینجا نیز ایماژی حاکی از محبت نقصان نیافته شاید در حکم بزرگترین کمک به آن کسی باشد که وداع آخر را می‌گوید، البته گذشته از آنچه بازماندگان می‌توانند برای تخفیف درد جسمانی او انجام دهند. تنهاییِ دمِ مرگ/ نوربرت الیاس نقاشی: مرگ در اتاق احتضار، اثر ادوارد مونش

  • без подписи

  • без подписи

  • 5 авг.5731411

    без подписи

  • 5 авг.510127

    без подписи

  • مشهور است که بندهای پایانی تراکتاتوس و عموما بند 6.4 به بعد متاثر از اندیشه شوپنهاور بوده‌اند. بندهایی که در آن درباره مرگ، معنای زندگی و ارزش سخن گفته می‌شود. از طرفی هم کتاب در میدان نبرد و خطوط مقدم جنگ اول جهانی نوشته شده‌اند و خواندن این بندها، به روشنی حس اگزیستانسیالِ مواجهه‌ی نزدیک با مرگ را القا می‌کنند. اما این بندها صرفا نتیجه مواجهه نزدیک با مرگ و یا تاثیرات شوپنهاور نیستند! آن‌ها ادامه بندهای قبلی‌اند. به نوعی کار فلسفیِ ویتگنشتاین در بندهای نخست، ضرورت آن‌ها را نشان می‌دهد، هرچند نه ضرورت منطقی! بیایید دو بند از ویتگنشتاینِ اول را به خاطر بیاوریم. یکی بند اول رساله منطقی فلسفی: «جهان همه‌ی آنچه است که وضع واقع (بوده) است». بند دوم هم از روزنگاشت‌های ۱۹۱۶_۱۹۱۴ که به نوعی پیش‌نویس رساله هستند: «بوده‌های جهان، پایان ماجرا نیستند». در بند اول رساله، ویتگنشتاین تکلیف «تمامیت واقعیت» را مشخص کرده است. در اینصورت چه نیازی به ادامه نوشتن و بندهای پایانی بود؟ نکته این است که برای ویتگنشتاین کار اصلی تازه شروع شده بود: نشان دادن ضرورتِ فلسفیِ گام‌های استعلایی! جهان و بوده‌ها، پایان ماجرا نیستند: واقع‌بودگیِ «واقعیت»، بودنِ آنچه «بوده» است، خودش واقعی و بخشی از جهان نیست! اینکه جهان هست، در بُن خود جهان نیست! هرچند ویژگیِ واقع‌بودگی، در میان تمامی امور واقع و بوده‌ها، مشترک است، اما دست‌یابی به این حقیقت و توانایی دیدنِ "آنچه واقعی نیست اما آنچه واقعی است را واقعی گردانیده است"، نیازمند گامی استعلایی است. این حقیقت و ضرورت استعلایی، صرفا با کار فلسفی در زبان آشکار می‌شود، هرچند که خود در زبان نمی‌گنجد و به بیان درنمی‌آید. به این ترتیب بندهای پایانی و رمزآلود رساله را باید ادامه همان بندهای منطقی ابتدایی دانست! اکنون پرسش مهمی که وجود دارد درباره نسبت ویتگنشتاینِ پژوهش‌های فلسفی، با تأملاتِ استعلایی او در تراکتاتوس است. آیا ویتگنشتاینِ پژوهش‌ها منتقد بندهای پایانی و رازآلود تراکتاتوس است؟ شعار مشهورش در پژوهش‌ها را به خاطر بیاوریم: «فکر نکن، ببین». حال باید استعلاباوری ویتگنشتاین در تراکتاتوس را مصداق «فکر کردن» بدانیم یا «دیدن»؟ آیا فلسفه‌ورزی استعلایی تراکتاتوس باید درمان و منحل شود؟ بندهای پایانی تراکتاتوس، مصداق سردرگمی و بیماری فلسفی‌اند یا سبک و راه و روشی درمانی برای رهایی از فلسفه‌ورزی بد!؟ سکوت مشهور در بند هفتم، آیا اوج سردرگمی، مفتون‌شدگی و آماسیدن سر به‌وسیله جادوی زبان است یا اتفاقا مرحله نهایی درمان شدن، عبور از خطوط گچی و دیدن پیوندها و رسیدن به سکوتی که ناشی از رهایی از جادوی امکانات زبان است؟! بنظرم این پرسش‌ها، پرسش‌هایی بسیار مهم هستند. در واقع دیدن گسست‌ و یا برعکس، دیدن پیوستگی‌ در اندیشه ویتگنشتاین، مسئله‌ای کانونی برای درک هر دو دوره (شاید هم چند دوره) فکری اوست. به این ترتیب درگیری ما با عمق گزاره‌های تراکتاتوس تازه بعد از خواندن پژوهش‌ها آغاز می‌شود. برخلاف آنچه مشهور است، ویتگنشتاین هرگز تراکتاتوس را به تمامی رها نکرد! یکبار در جواب تعجب دوستش موریس دروری درباره اینکه ایده‌های اساسی فلسفی کانت تازه بعد از دوران میانسالی به ذهنش خطور کرده است، ویتگنشتاین پاسخ داده بود که خودش در اوایل زندگی به ایده‌های اساسی فلسفی‌اش دست یافته! بنظرم بازگشت به تراکتاتوس در پرتو کارهای متأخرش، بهترین راه برای فهم ایده‌های اساسی اوست.

  • "This was once revealed to me in a dream." «این مطلب روزی در خواب به من الهام شد» شیوه ارجاع‌دهی جناب نیکلای بردیایف، فیلسوف اگزیستانسیالیست و مسیحی اهل روسیه! بعد از انقلاب اکتبر البته از روسیه اخراج شد! در ماجرای معروف کشتی فیلسوفان.

  • "The philosophers have only interpreted the world, in various ways; the point, however, is to change it." K. Marx/ Theses on Feuerbach, Thesis XI (1845) فیلسوفان تاکنون فقط جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ مسئله اما، تغییر آن است. /مارکس "The motto of the age of science might well be: Natural philosophers have hitherto sought to understand ‘meanings’; the task is to change them." Wilfrid Sellars/ Counterfactuals, Dispositions, and the Causal Modalities, p. 62, (1958) شعار عصر علم شاید این باشد: فلاسفه طبیعی تاکنون کوشیده‌اند 'معانی' را بفهمند؛ حال آنکه مسئله، تغییر دادن آنهاست. /سلارز

  • без подписи

  • без подписи

  • "I'd rather be a pig than a fascist" Porco Rosso/Directed by Hayao Miyazaki "ترجیح می‌دهم یک خوک باشم تا اینکه یک فاشیست باشم" پورکو روسو/ کارگردان: هایائو میازاکی

  • به برادرم میخائیل سن‌پترزبورگ، ۹ آگوست ۱۸۳۸ راست است؛ عاطلم _ سخت عاطل. اما اگر بطالت جاودانه تنها شیوه زیستن من باشد، سرانجام چه بر سرم خواهد آمد؟ نمی‌دانم این حالِ تیره هیچ‌گاه از من دست خواهد کشید یا نه. و چه اندوهناک است که چنین وضعی تنها نصیب انسان شده؛ گویی هوای روحش آمیزه‌ای است از امر آسمانی و امر زمینی. چه آفریده‌ی ناموزونی است انسان، آن‌گاه که قانون طبیعت روحانی در او نقض شده باشد… این زمین در چشم من چیزی نیست مگر برزخی برای ارواح الهی که اندیشه‌های گناه‌آلود به آنان هجوم آورده‌اند. احساس می‌کنم جهان ما به یک «نفی عظیم» بدل شده و هر آنچه شریف و زیبا و الهی بود، صورت هجوی تلخ به خود گرفته است. اگر در چنین تصویری فردی پدید آید که نه در اندیشه و نه در تاثیر [و عمل] با کل هماهنگ نباشد _ کسی که، به یک کلام، هیچ نسبتی با کلیت تصویر نداشته باشد _ چه بر سر آن تصویر خواهد آمد؟ از هم می‌پاشد و دیگر توان پاییدن نخواهد داشت. و با این‌همه، چه هولناک است که انسان تنها آن پرده زمخت را ببیند که سراسر هستی زیر آن در رنج و ملال فروافتاده! اینکه بدانی که تنها یک کوشش اراده کافی است تا آن پرده فرو‌افتد و با ابدیت یگانه شوی _ همه این را بدانی و با این‌حال همچنان همچون واپسین و خوارترین آفریدگان به زندگی ادامه دهی… چه هولناک! انسان چه موجود حقیر و ناچیزی است! هملت! هملت! هرگاه به آن گفتار شوریده و جان‌سوز او می‌اندیشم _ گفتاری که ناله تمام کیهان کرخت‌ و از حس افتاده در آن طنین می‌افکند _ دیگر نه ملامتی از جانم برمی‌خیزد و نه آهی. روح در آن هنگام چنان زیر بار اندوه درهم شکسته، که از در آغوش کشیدن تمامی آن اندوه می‌هراسد؛ مبادا که خود را از هم بدرد. پاسکال یکبار گفته بود: «آنکه بر فلسفه اعتراض می‌کند، خودْ فیلسوف است.» چه دستگاه فکری بینوایی! اما بس است؛ یاوه بسیار گفتم. […] اما اکنون وقت آن است که از چیزهای دیگری بگویم. به شمار کتاب‌هایی که خوانده‌ای می‌بالی… اما گمان مبر که به تو رشک می‌برم. من نیز در پترهوف دست کم به همان اندازه خوانده‌ام. تمام آثار هافمان را، هم به روسی و هم به آلمانی (از جمله «گربه مور» که هنوز ترجمه نشده)، و تقریبا همه بالزاک را. بالزاک حقیقتا بزرگ است! شخصیت‌هایش آفریده ذهنی فراگیرند. نه فقط روح عصر، بلکه هزاره‌های پیاپی با همه کشاکش‌ها و تقلاهایشان دست به دست هم داده‌اند تا چنین رشد و رهایی‌ای در روح انسان ممکن شود. [...] تا می‌توانی برایم بنویس. نامه‌هایت برایم مایه شادی و تسلی‌اند. بی‌درنگ پاسخ بده. حداکثر تا دوازده روز دیگر چشم‌به‌راه پاسخت خواهم بود. بنویس، تا یکسره از پا نیفتم. برادرت، ف. داستایفسکی برنامه تازه‌ای دارم: دیوانه می‌شوم. آری، همین است. آدم‌ها عقل‌شان را از دست می‌دهند، بعد درمان می‌شوند و دوباره به خرد بازمی‌گردند! اگر همه آثار هافمان را خوانده باشی، بی‌شک آلبان (Alban) را به یاد داری. نظرت درباره او چیست؟ تماشای انسانی که امر فهم‌ناپذیر را در چنگ دارد، اما نمی‌داند با آن چه کند و در همان حال با اسباب‌بازی‌ای به نام خدا سرگرم بازی است، حقیقتاً هولناک است. /نامه داستایفسکی ۱۷ ساله به برادر بزرگ‌ترش (یک سال اختلاف!)

  • 1 авг.547314

    برنامه تازه‌ای دارم: دیوانه می‌شوم. /نامه داستایفسکی ۱۷ ساله به برادر بزرگترش

  • What I want to say is: mathematics as such is always measure, not thing measured. Wittgenstein/RFM, II-75 آنچه می‌خواهم بگویم این است که ریاضیات فی‌نفسه، همواره خودْ معیار است، نه شیء سنجیده‌شده! ویتگنشتاین/ اشاراتی درباب بنیادهای ریاضیات، بخش دوم، ۷۵

  • What I want to say is: mathematics as such is always measure, not thing measured. Wittgenstein/RFM, II-75 آنچه می‌خواهم بگویم این است که ریاضیات فی‌نفسه، همواره خودْ معیار است، نه شیء سنجیده‌شده! ویتگنشتاین/ اشاراتی درباب بنیادهای ریاضیات، بخش دوم، ۷۵