tgindex
مادر عروس

مادر عروس

Статистика
@MadarAroosперсидский

اینجا به طور جدی طنز نوشته می شود تا دو کلوم هم از مادر عروس بشنفید. به اشتراک گذاشتن مطالب این کانال نه تنها مستحب بلکه واجب کفایی ست. لینک فیس بوک: https://www.facebook.com/MadareArooos/

Последний пост
2 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 837
−5 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,11%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 547
20 постов
Вовлечённость
138,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
668
1/48двое суток
765
1/72трое суток
825

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • کریستوفر نولان: از اپنهایمر تا اودیسه این روزها که تب اخرین فیلم نولان همه‌جا را برداشته زیاد اسم اودیسه را می‌شنویم. اگر از افسانه‌ی گیلگمش صرف‌نظر کنیم ایلیاد و اودیسه یکی از قدیمی‌ترین متون به جای مانده‌ی ادبی به قلم هومر حتی تا این‌ لحظه هم برای بشر امروز درس‌هایی برای گفتن دارد.‌ اودیسه حکایت پادشاه جنگجوی ایتیکاست که به جنگ تروا رفت. جنگی که ده سال طول کشید و پایان آن تازه شروع سفر اودیسه بود چرا که بازگشت به خانه که اول آسان می‌نمود با بادهای مخالف و موانع ده سال طول کشید. شاید بشود گفت اودیسه هر کدام از ماییم وقتی پای در سفری بیرونی می‌گذاریم که در آن سفری درونی ما را متحول می‌کند. ما اودیسه‌ایم هرگاه در جستجوی چیزی هستیم و توی راه برای به دست آوردنش آنقدر سختی‌ می‌کشیم که وقتی به مقصد می‌رسیم دیگر خودمان را به جای نمی‌آوریم.‌ *** فیلم نولان روی شاخ قدرت اسطوره می‌چرخد و وامدار داستانی قدرتمند است که هر کدام از ما می‌توانیم خودمان را در آن پیدا کنیم. این‌که فیلم بصورت آی‌مکس فیلم برداری شده و بلند‌پروازی‌های کارگردان در انتخاب لوکیشن‌های واقعی هم زیاد ربطی به من بیننده ندارد. حاشیه‌هایی مثل کاهش وزن پانزده کیلویی مت دیمون به ازای دستمزد پانزده میلیون دلاری هم‌چیز عجیبی نیست. شما یک میلیون دلار هم‌ بدهید من بیست کیلو براتون کم خواهم کرد. من فیلم را چند شب پیش دیدم و به نظرم چندان کار خاصی نیامد. اثری بود خوش‌ساخت اما هالیوودی و پر طمطراق که داستانش را بدون سکته روایت می‌کرد. می‌توانست کار هر کسی باشد و راستش من در نگاه اول امضای نولان را در آن ندیدم. *** امروز به طور اتفاقی داشتم کارنامه‌ی نولان را بررسی می‌کردم و چشمم به اپنهایمر افتاد. آنجا بود که جرقه‌ای در ذهنم خورد.‌ کارهای نولان و مخصوصا این دو فیلم اخیر یک روایت ثابت را بازگو می‌کنند: روایت شکستی که در دل موفقیت پنهان شده و کمتر کسی از آن می‌گوید. قهرمانان داستان نولان بااستعداد و فوق‌العاده‌اند و در جایگاهی قرار می‌گیرند که مسیر تاریخ را عوض می‌کنند. آن‌ها نماد به پایان رساندن یک پروژه‌ی سهمگین هستند و بر بلندای تاریخ افتخار ایستاده‌اند اما درست در همین نقطه دوربین نولان بر می‌گردد و رویه‌ی دیگر پیروزی را به ما نشان می‌دهد؛ کوهی از پیکرهای کشته شده، شهرهای سوخته و ویرانی. قهرمان به پشت سرش نگاه می‌کند و سایه‌ای از خون و تباهی روی درخشش پیروزی های خودش می‌بیند.‌ نولان ما را با این سوال باقی می‌گذارد که آیا موفقیت درسطح بیرونی به قیمت دور شدن از خانه و از خودمان واقعا ارزشش را دارد یا نه؟ این سوالی است که تک تک ما باید هر روز وقتی از خانه خارج می‌شویم از خودمان بپرسیم حتی اگر رابرت اپنهایمر نباشیم‌، چرا که هرکدام از ما قهرمان سفر اودیسه وار خودمان هستیم.

  • 25 мая3 77641

    داستان کوتاه: درک ظریف هستی توی خونه‌ی ما سنگ زیرین آسیاب زندگی نه پدرم بود و نه مامان، قهرمان اصلی و بی‌چون و چرا آقای خردادیان، ماشین رختشویی و خشک‌کن جنرال الکتريکز قدیمی‌ای که پدرم قبل از انقلاب خریده بود و هنوز آخ نگفته بود. فقط در اثر کبر سن کمی کمرش شل شده بود و همچنین قر فراوانی توش جمع شده بود که نمی‌دونست کجا بریزه. اینه که موقع آبگیری‌نهایی همچین جمیله‌وار باسن مبارک رو می‌لرزوند و گاهی تا وسط آشپزخونه می‌اومد و صحنه رو با رقص دلبرانه‌ی خودش به آتیش می‌کشید. اینجور مواقع پدرم از زیر عینک نگاهی به مادرم می‌انداخت. نگاهی که در نهایت عجز از بی‌خردی یک انسان بی هیچ کلامی می‌گفت: "جدا چطوری می‌تونی انقدر خر باشی؟" بر کسی پوشیده نبود که خردادیان بعد از آقای دوشکی (سگ‌مون) شخصیت محبوب پدرم بود. خودش با دقت خردادیان را انتخاب کرده بود و معتقد بود مامان با انداختن حوله‌های بزرگ داره پسرش رو دستی دستی به کشتن می‌ده‌. یک بار که مامان اون اطراف نبود در ماشین رو باز کرد و چهارتا حوله ی آب کشیده بزرگ کشید بیرون و با افسوس به من که از سر بی‌حوصلگی رفته بودم سر یخچال گفت: " هزار بار بهش گفتم این ماشین هم مثل هرچیزی توی دنیا یک ظرفیتی داره. هر حوله چندین برابر وزن خودش آب می‌کشه‌ و این همه وزن پدر موتور رو در میاره‌." بعد نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب گفت: "اما متاسفانه مادرت هیچ درکی از فیزیک و جاذبه و سنگینی نداره!" من بزرگ شدم و از آن خانه رفتم اما درس پدر با من ماند. تا همین الان هم حواسم هست حوله زیاد تو ماشین نریزم و سرعت اسپین نهایی رو با وزن بار تنظیم کنم که به موتور ماشین فشار نیاد. ریا نباشه من خودمم با این که شخصیت محبوب کسی نیستم توی زندگی درد زیادی کشیدم. می تونم بفهمم بار سنگین رو با سرعت زیاد بخوای دور سرت بچرخونی چه بلایی سر موتور محرکه‌ی حیاتی‌ت وارد میشه. اما من مشکل بزرگ دیگری دارم. *** من متخصص شکستن گیلاس‌های ظریف هستم. با چنان سرعتی آن‌ها را موقع شستن و بیرون آوردن از ماشین ظرفشویی می‌شکنم که انگار دستیار جبار سینگ هستم و قراره خانم شعله بیاد رو شیشه شکسته‌ها برامون برقصه. دیروز میهمان داشتم و بعد از غذا گیلاس‌ها را توی ماشین می‌گذاشتم که دوستم دستم را گرفت و با اصرار گیلاس‌ها را با دست شست. وقتی بهش گفتم همیشه با ماشین این‌ها را می‌شورم یک لحظه چشمان قشنگش گرد شد و همان نگاهی توش نشست که پدرم به مادرم می‌کرد. نگاهی که متحیر بود یک نفر چطور انقدر می‌تونه خر باشه؟ بعد گفت "عزیز دلم اینها خیلی ظریف هستن و توی ماشین می‌شکنند!" *** متاسفانه من درکی از ظرافت و شکنندگی ندارم. فشار و سنگینی و له شدن زیر بار رو ولی خوب می‌فهمم. زندگی توی ایران، توی جنگ، توی فشارهای روانی از همون کودکی بهم یاد داده که چطور میشه له شد. می‌تونم بفهمم موتوری که دیگه نمی‌کشه یعنی چی، رفتن تا انتهای لرزش زیر بار هستی و فروپاشی چه حسی داره اما توی اون محیط زمخت هرگز حق ظرافت و شکنندگی را درک نکردم. نه برای خودم و نه برای دیگران. یعنی راستش اصلا مجالی برای شکستن نبود. شاید فکر کنید له شدن زیر بار با شکستن فرق زیادی نداره اما سخت در اشتباهید. ادم‌ها قبل از فروپاشی زیر بار از خودشون یه علایمی نشون می‌دن، زوزه می‌کشن، وسط آشپزخونه رقص انتحاری می‌کنن. اما شکستن یک لحظه ست. هیچ‌کی نمی‌فهمه که دقیقا کی اتفاق افتاد. یک گیلاس ظریف تا یک ثانیه قبل از شکستن در کمال زیبایی داره به دنیا لبخند می‌زنه. من فکر می‌کنم روحم شکسته. من اما انقدر در تکاپو و در حال له شدن بودم که حتی نفهمیدم کی این اتفاق افتاده‌. مثل یک گیلاس ترک خورده از توی ماشین درش آوردم و گذاشتم تو کابینت‌. حالا که رفتم سراغش می بینم چه بلایی سرش اومده. بیشترش هم تقصیر خودم بوده. آدم‌هایی که درکی از شکستن ندارن ممکنه سی سال گیلاس‌های ظریف روحشون رو توی ماشین بگذارن و تو دلشون بگن تو گوه میخوری بشکنی. اما واقعیت اینه که میشه شکست و این اتفاق انقدر خواهد افتاد که ما بالاخره درک کنیم وقتی با ظرافت‌های جهان هستی طرفیم کمی آهسته‌تر، مراقب‌تر و ظریف‌تر باشیم.

  • 8 мар.2 3045

    Petition · Provide protection for Iran’s women’s national football team - Australien · Change.org https://www.change.org/p/provide-protection-for-iran-s-women-s-national-football-team

  • 8 мар.2 1273

    روز زن فرصت مبارکی‌ست که یادی کنیم از تمام دختران و شیرزنان و مادران داغ‌دار تاریخ خونبار سرزمین‌مان، از مادر حسنک وزیر تا دلاور دخترانی که امروز در استرالیا خطر اعدام را به‌جان خریدند و در برابر زور ایستادگی کردند. ‌بی‌شک ما در فردای آزادی وام‌دار تک‌تک شماییم و تا پایان بعنوان یک ملت پشت سر شما خواهیم ایستاد. پ.ن. برای این‌که با فشارهایی که از طرف رژیم روی بازیکنان ما هست آشنا شوید، حتما فیلم تاتامی را ببینید. 👆 پ.ن. لینک پتیشن حمایت از دختران تیم فوتبال 👇 امضای آن کمترین کاری‌ست که از ما ساخته است. پ.ن. برای روز زن امروز مراسمی در تاون هال سیدنی ساعت پنج برگزار خواهد شد که منتظر قدم‌های شماست.

  • 8 мар.2 89746

    Title: Tatami 2023 Director: Zar Amir Ebrahimi , Guy Nattiv Quality: 576p.DVDRip Encoder: CINEPHILIA Language: Persian ، English Subtitle: None Festival: Venice Film Festival 🎖برنده جایزه برایان (احترام به ارزش‌های انسانیت) جشنواره ونیز 2023 🎖برنده جایزه ویژه هیئت داوران بخش بین‌الملل جشنواره توکیو 2023 🎖برنده بهترین بازیگر زن (زر امیرابراهیمی) جشنواره توکیو 2023 🎖برنده فریتز گرلیش از جشنواره مونیخ 2024

  • 22 февр.2 13833

    без подписи

  • 20 февр.2 90030

    ما چیزی به نام چپ و راست نداریم! وقتی خانم الف به همسرش گفت که حالش برای پیاده‌روی عصر مساعد نیست هیچ وقت فکر نمی‌کرد تا چند دقیقه دیگر کف زمین افتاده و برای مرگ و زندگی تلاش می‌کند. این فقط از شانس او بود که دوستی سر رسید و به اورژانس زنگ زد و به سرعت به اتاق عمل اورژانس منتقل شد. تیم جراحی اول که زنی جوان را با آن علائم دیدند به کیست تخمدان شک کردند و یک شکاف بزرگ افقی بر روی شکم او انداختند. مدتی زمان از دست رفت تا متوجه شدند که مشکل اصلاً در این ناحیه نیست. سپس تیم دوم وارد عمل شد و بعد از ایجاد یک شکاف عمیق عمودی که از قلب شروع می‌شد و تا زیر ناف ادامه پیدا می‌کرد به عفونت منتشر در روده رسیدند. من خانم الف را بعد از پنج ساعت زیر تیغ جراحان مختلف دیدم و هنوز هم هروقت می بینمش شکرگزارم که در میان ماست. خودش هم با شکمی تکه پاره که رد بخیه‌ها بر آن باقیست لبخند می‌زنند و از تیم پزشکی سپاسگزار است که جانش را نجات دادند. *** آیا عمل می‌توانست بهتر انجام شود؟‌ قطعا در یک شرایط ایده‌ال بله! ولی هر عقل سلیمی می‌داند زمانی که بیمار با خطر مرگ روبروست وقت برای اسکن‌ و کلونوسکوپی و تست وجود نداشته. در موقعیت اورژانس هیچ‌کس دغدغه انتخاب بهترین جراح شهر را نداشته، هیچکس نپرسیده که آیا این عمل خطر دارد یا ندارد؟ چرا که ریسک عمل در برابر ریسک عمل نکردن ناچیز بود. هیچکس نپرسید آیا ممکن است جای عمل عفونت کند یا بیمار به آنتی بیوتیک‌ها مقاومت نشان دهد؟ اگرچه این سوالات به جای خود محفوظ است اما در آن شرایط مضحک و کشنده محسوب می‌شد. *** یادتان نرفته که این انقلاب از کجا شروع شد؟ از کف بازار. از جایی که نبض اقتصاد کشور در حال از طپش ایستادن است. مجموع شرایط ایران (زیست محیطی، اقتصادی و انسانی) به مرز فاجعه رسیده اما شاید بتوان گفت که در درک این اضطرار دو مدل فکری وجود دارد: دسته اول متوجه وخامت اوضاع هستند و هرچه در توان دارند گذاشتند تا عزیزشان را از فروپاشی و نیستی نجات دهند. دسته دوم به هر دلیلی اوضاع را هنوز تا حدودی عادی می‌دانند. با چنین تفکری هنوز وقت زیادی باقیست که صرف مباحث تئوریک و گمانه زنی شود. این گروه تمام بقیه‌ی تاریخ وقت دارند جراحانی انتخاب کنند که نه فقط خودشان قابل اعتماد باشند بلکه در میان فامیل‌های دور و نزدیک و همسایه‌های آن‌ها افراد فحاش وجود نداشته باشند. یعنی در این مقطع تاریخی بزرگ‌ترین مشکل ما بددهنی است؟ باور کنید کشته شدن چهل‌هزار نفر انسان بی‌گناه بعضی‌ها را انقدر تکان نداده که یک حرف بی‌ادبی می‌تواند دل‌ آن‌ها را به درد بیاورد.* خلاصه این هم‌وطنان گرامی انواع ضمانت‌ها را می‌خواهند (حتی غیر ممکن) تا خیال شان راحت شود رد بخیه روی شکم بیمار نخواهد ماند تا بعدها بتواند بیکینی بپوشد. منتظرند جراحی پیدا شود که مورد قبول همه باشد یعنی حتی یک گروه هم با او زاویه نداشته باشند (توجه کنید چنین چیزی در تاریخ سابقه نداشته) ولی خوب این عزیزان چون حالا حالاها وقت بسیار دارند منتظر خواهند نشست تا سر فرصت چنین شرایطی فراهم شود. جدا عجله برای چی؟ وقتی اضطرار درک نشود احتیاط شرط عقل است. در حالی که در شرایط اورژانس این موضوعات دیگر موضوعیت ندارد. * بی‌ادب محروم ماند از لطف رب (به فتح ر) **ادب مرد به ز دولت اوست.

  • 15 февр.2 17717

    без подписи

  • 19 янв.3 27212

    آره، من عاشق ایرانم. تو هم اگه عاشقی کمکم کن باید اعتراف کنم وقتی از ایران خارج می‌شدم، یعنی در واقع از لحظه‌ای که تصمیم به مهاجرت گرفتم از ایران دل کنده بودم. هر کدام از ما دلایلی برای این دل شکستگی داشتیم و من هم مثل بقیه دلم از خیلی چیزها پر بود. خودم رو راضی کرده بودم که ایران هم فقط یک تکه از کره‌ی زمین است که من به صورت کاملاً اتفاقی و از سر بدبیاری درش به دنیا اومدم. به خودم دلداری می‌دادم که مرزها فقط خطوط قراردادی بشر هستند و هر کجا باشم، اون‌جا خانه‌ی من است. *** خلاصه با این حرف‌های چندرمن یک غاز سر خودم رو شیره می‌مالیدم. حالا بعد از هفده سال می‌بینم هیچ کجای دنیا خانه من نبود. تجربه‌ی تمام این سالیان به من نشون داده که نه من هرگز یک استرالیایی بودم و نه آنها هرگز مرا از خودشان دانستند. بارها و بارها از بدیهی‌ترین حقوق خودم محروم شدم. البته نه اون طور که مرا به گلوله ببندد. بلکه به شکلی مخفی و موذیانه، مثل دردی مبهم که نمی‌تونی روی نقطه‌ی دقیقش انگشت بگذاری. بله، من این‌جا حق آزادی بیان داشتم اما چون لهجه داشتم هیچکس حرفم رو جدی نگرفت! من هم مثل بقیه شهروندان می‌تونستم کار کنم اما باید دو برابر یک چشم آبی تلاش می‌کردم تا نصف اون دید بشم. حتی بارها نظرات تخصصی‌م شنیده نشد اونم در محیط کار که برای تخصصم به من پول می‌دادند. البته هر کجا که رفتم به من لبخند زدند اما پشت آن لبخندها حس ترحم بود و حس برتری.

  • 28 дек.3 13067

    وقتی همه خوابیم (1387) کارگردان: استاد بهرام بیضایی خلاصه فیلم سفر: چکامه چمانی که همسر و فرزندش را در تصادف اتومبیل از دست داده و وکیل خانواده راننده خاطی به او برای دادن رضایت فشار و مزاحمت وارد می کند، با مرد تازه از زندان آزاد شده ای به نام نجات شکوندی آشنا می شود. نجات برای چکامه تعریف می کند که زمانی به دلیل مسائل مالی برادران همسرش ترنج (برادران چاوشی) در حبس بوده و با پولی که ترنج با مایه گذاشتن از شرافت خود فراهم می کند آزاد می شود. ترنج وقتی می فهمد نجات پی به ماهیت کارش برده خودکشی می کند و نجات این بار به اتهام قتل ترنج به زندان می افتد اما پس از پنج سال تبرئه و آزاد می شود.... @Filmkootahh

  • 28 дек.2 53148

    Ragbar.1972.1080p.REMASTERED.BluRay رگبار (۱۳۵۰) (کیفیت بلوری/ترمیم شده) اثری از بهرام بیضایی ترمیم شده توسط بنیاد فیلم مارتین اسکورسیزی و سینماتک بولونیای ایتالیا توزیع کننده: کمپانی کرایتریون 1080p

  • 28 дек.2 19444

    The Raven 1977

  • 28 дек.2 16651из Archivesbahram

    غریبه و مه ترمیم شده کیفیت 1080 #بهرام_بیضایی -@Cinephilian @Archivesbahram

  • 27 дек.2 75036

    بهرام بیضایی رفت و سینمای ایران یکی از آخرین کارگردانان استخوان‌دار صاحب سبکش را از دست داد. بیضایی به نظر من فمینیست‌ترین فیلم‌ساز مرد تاریخ سینمای ما بود. در زمانه‌ای که زن در سینمای ایران محدود به کلیشه‌ی مادر مهربان یا حداکثر عروسک‌هایی در نقش معشوق بود بیضایی ما را با زنانی جنگجو، متهور و به یادماندنی آشنا کرد.‌ از مرگ یزدگرد و چریکه‌ی تارا تا باشو غریبه‌ی کوچک و سگ‌کشی، زنان سینمای بیضایی جسورانه و الهام‌بخش صحنه را از آن خود کردند. ما با دوربین بیضایی نوع جدیدی از زیبایی زنانه را کشف کردیم که شاید نماد آن خانم سوسن تسلیمی باشد، جذابیتی که از عمق و قدرت درونی زن می‌آید و نه از مطابقت با معیارهایی که نگاه مردانه می‌خواهد. *** از "کلاغ" تا "رگبار" و "شاید وقتی دیگر" هربار بیضایی ما را با نگاهی متفاوت و فلسفی آشنا می‌کند. وقتی در اوج جنگ فیلمسازان مواجب به‌گیر ارزشی با توپ و آر پی جی و رزمنده‌های ریش و پشمی سینما را قبضه کرده بودند، بیضایی زیباترین و ماندگارترین فیلم دفاع مقدس را با یک کودک آواره‌ی جنوبی و یک زن روستایی در شمال ایران ساخت، در دورترین نقطه از خط مقدم‌جبهه، باشو را به دامان نایی رساند تا ابعادی از فاجعه‌ی جنگ را به ما نشان دهد که هزار پیکر متلاشی شده روی مین نتوانست خلق کند. در صحنه‌ای از فیلم باشوی درمانده از فهم گویش گیلکی کتاب فارسی را به دست می‌گیرد و "ما فرزندان ایرانیم" را می‌خواند. چشمان نایی به خون می‌نشیند و صحنه در سکوت از درد مشترک ایرانی بودن فریاد می‌کشد. اغراق نیست اگر بگوییم مفهوم وطن برای همیشه در آن سکانس جاودانه شده. بدون ادعا. بدون شعار. تنها عشق می‌تواند چنین صحنه‌های بسازد و بهرام بیضایی ایران را دوست داشت، زن را دوست داشت، شهامت و راستی را دوست داشت. او در غربت دیده از جهان فروبست ولی آن خط روی دیوار همچنان ادامه دارد، خطی گچی از جنس روشنایی روی تاریخ حافظه‌ی مردم ایران.

  • 26 дек.2 0649

    без подписи

  • 26 дек.2 16312

    از روز اولی که چشمم به روی ماه این دو هنرمند جوان و تازه‌نفس افتاد عاشقشون شدم. توی دلم گفتم بالاخره سینما‌ی ایران گل داد و از موج زن‌های سر‌به‌زیر و ساکت و سینی به دست که سینمای بعد از انقلاب را تحت سلطه‌ گرفته بودند عبور کردیم. البته بعد از فیلم عروس گروه جدیدی مثل نیکی کریمی و هدیه تهرانی وارد سینما شده بودند که اندکی جلوتر از آن زنهای مطیع و رام بودند و حداقل جسارت زیبا بودن را داشتند‌ اما ترانه و پگاه، دو دختر متهور از دهه شصت کل این معادله را برای همیشه عوض کردند. آنها یک تنه در برابر نرم‌های جامعه ایستادند، سیگار کشیدند، باردار شدند، شنا کردند و تابو‌ها را یکی بعد از دیگری شکستند تا نشان بدهند که واقعیت زنان ایران دیگر آن چیزی نیست که به خورد جامعه داده شده بود. سینمای ایران به قبل و بعد از حضور این پیش‌گامان شجاع تقسیم شد. شیردخترانی که از مرداب مردسالاری سر برآوردند و به بار نشستند و نوزادشان را به تنهایی و بدون هیچ حمایتی به دنیا آوردند. طبیعی ‌ست که بعد‌تر همان‌ها در کنار مردم ایستادند و مبارزه کردند. در تمام خیزش‌های مردمی از جایگاه هنری خودشان استفاده کردند و ساکت نماندند. فهرست‌ این دختران دریا یکی‌دوتا نیست؛ گلشیفته فراهانی، هنگامه قاضیانی، پانته‌آ بهرام....اما این نوشته را تقدیم می‌کنم به ترانه و پگاه. کاری که این دو رفیق دیرین کردند من را یاد جمله‌ی زیبایی از اوشو انداخت؛ "هنرمند کسی نیست که یک اثر هنری خلق می‌کند، هنرمند واقعی کسی‌ست که زندگی خودش را تبدیل به یک اثر هنری می‌کند." این دقیقا کاری‌ست که ترانه کرد و تاوانش را با پوست و استخوان‌ پرداخت. کار پگاه هم کمی از کار ترانه نداشت چرا که به تصویر کشیدن هر حرکت قهرمانانه‌ای در این روزگار خود کاری‌ست قهرمانانه. مردم ما نام شما را فراموش نخواهند کرد. برق چشمانتان جاویدان! باشد که روزی ترانه‌ی شهامت بر لب‌های خشکیده‌ی مردم ما جاری شود و پگاه آزادی را به ارمغان آورد.

  • 17 дек.2 86298

    No.Other.Choice 2025 720p.WEB-DL.Pahe.softsub.mkv #زیرنویس_چسبیده_فارسی

  • 17 дек.2 88031

    ده سال‌ پیش کار و بارم سکه بود‌. یعنی هرکی توی صنعت مکمل‌سازی بود نونش تو روغن بود. استرالیا تنها کشوری بود که ویتامین‌ها و داروهای گیاهی‌ش نعل به نعل طبق استاندارد ساخته می‌شد و دنیا متوجه این کیفیت شده بود. پول بود که می‌اومد و می‌رفت و صنعت روز‌به روز فربه‌تر می‌شد و کارمند و کارگر استخدام می‌کرد. این شد که منم بعد از گرفتن پی‌اچ‌دی دوباره برگشتم توی صنعت‌‌. حقوق‌ها عالی و کار انقدر زیاد بود که حتی وقتی سر کار بودم کاریابی‌ها ولم نمی‌کردن و حقوق بالاتر توی کارخونه‌ی بعدی پیشنهاد می‌شد‌. منم مثل هر آدم احمقی که باد موافق به بادبان قایقش افتاده امر بهم مشتبه شده بود که بعله، من خیلی "کار-درستم." *** همون سال یادمه یک آقای ایرانی توی خط تولید ما کارگری می‌کرد. بعدتر فهمیدم مهندس نفت و گاز بود. اون سالها صنعت نفت و گاز استرالیا در حال چماله شدن بود و نیاز به نیروی کار نداشت. این آقا که خیلی هم مرد محترمی بود با حداقل حقوق سر کیسه‌های لاکتوز وسلولز رو می‌گرفت و توی خط تولید عرق می‌ریخت. چند بار هم آخر هفته دیدمش توی کولز داشت قفسه می‌چید. چشم تو چشم شدیم و هر دو رومون رو برگردوندیم. سلام نکردم چون نمی‌خواستم غرورش بیش از این شکسته بشه ولی اون صحنه با من موند. *** الان مدتی هست که خودم بی‌کارم. صنعت مکمل سازی بعد از اون دوران اوج کاملا توسط سرمایه‌ گذاران چینی خریده شد و به گل نشست، چون چینی‌ها دیگه اون استانداردها رو رعایت نمی‌کردن کیفیت افت کرد و مشتری‌ها پراکنده شدن‌. الان یک ساله هیچ آگهی استخدامی بالا نمی‌آد و اگر هم بیاد حقوق‌ها نصف شده. تازه همون رو هم می‌دن به هندی‌ها و چینی‌ها. دیروز که توی کولز خرید می‌کردم به سرم زد کاش می‌شد اینجا صندوق‌دار بشم. ولی خوب حتی این کار هم الان بیشتر با ماشین جایگزین شده. یاد اون هم‌وطن مهندس نفت افتادم که چقدر دلم براش سوخته بود و خنده‌م گرفت. *** این‌ها رو ننوشتم که کسی برام دل بسوزونه چون فکر می‌کنم همه‌ی ما یک‌جورایی توی یک قایقیم. ورود هوش مصنوعی مثل اون کوه یخ که به تایتانیک خورد این کشتی رو دیر یا زود ته اقیانوس خواهد فرستاد. بعضی‌هامون خیلی محکم سر جامون نشستیم ولی خدا می‌دونه چند سال دیگه چه چیزی در انتظار ماست؟ تنها نصیحتم اینه که جلیقه نجات‌هاتون رو بپوشید و شنا کردن یاد بگیرید. درضمن از الان تمرین کنید ماهایی که وسط دریای مواج درحال دست و پا زدنیم قضاوت نکنید. چپ‌وراست راه‌کار ندید که تو پنجاه سالگی بریم آرایش‌گر یا نونوا یا عنفلوینسر اینه‌ستاگرام بشیم. آسون نیست. باور کنید آسون نیست. خودتون خواهید دید. پ.ن. فیلم "از روی ناچاری" این وضعیت رو خیلی قشنگ و خلاقانه توصیف کرده. توی زمانه‌ای که با فیلم‌های دوزاری و تکراری نت‌فلیکس محاصره شدیم، سینمای کره‌ی جنوبی یک نسیم تازه‌ست‌. آقای پارک چان-ووک هم کارگردان صاحب سبکی‌ست. فقط برای کودکان و افراد حساس به خون و خشونت توصیه نمی‌کنم. امیدوارم از تماشای این فیلم لذت ببرید.👇

  • 10 дек.2 70024

    без подписи

  • 10 дек.3 15034

    آش شله قلمکار یا سریال تاریخی؟ به این پوستر نگاه کنید. این دو شخصیت متعلق به کدام نسل هستند؟ اگر لباس‌هاشون را نادیده بگیریم نوع نگاه و طرز ایستادن و نگاه‌شان متعلق به چه زمانی‌ست؟ زمانی که مردم با گاری این‌ور آن ور می‌رفتن، آبله و وبا مردم را می‌کشت و بیشتر زنان کار و درآمد و تحصیلات نداشتند؟ سریال‌های تاریخی ما از سووشون گرفته تا بامداد خمار در اصلی ترین کار یعنی بازتاب فضای دورانی که به تصویر می‌کشند وامانده‌اند. *** انتخاب بازیگران زن با صورت‌های طبیعی برای سریال‌های تاریخی کم کم تبدیل به کاری غیر ممکن شده. باور شخصیت‌های زن‌ در صد سال پیش با بینی عروسکی سخته اما مشکل درک آن‌ها ورای دماغ و لب و چهره‌هاست. کارگردان دارد نسلی را به تصویر می‌کشد که اصلا آن را نمی‌شناسد. سریال بامداد خمار در جای جای صحنه‌ها با بی‌دقتی در تفاوت‌های تاریخی آن دوران فضای رمان را به هم می‌ریزد. برای همین هم صحنه‌ی لاس زدن جسورانه‌ی محبوبه با رحیم نجار شبیه رل زدن یک دختر نسل زد توی کافی شاپ در می‌آید. والله حتی من که یک دهه پنجاهی هستم توی شهر سیدنی این‌قدر ریلکس و بدون پلک زدن تو چشم یک غریبه زل نمی‌زنم، چه برسه به دختری با روبنده زیر بازارچه‌ در دورانی که حجب و حیای زنانه بالاترین ارزش محسوب می‌شد. *** نادیده گرفتن همین جزییات به کل حس‌و حال سریال صدمه می‌زند. مثال‌ها زیاده اما به یکی بسنده می‌کنم.‌ اپیزود آخر توی میهمانی عطاالدوله کلفت‌های منزل بصیرالملک روی صندلی نشستن و گل می‌گن و می‌شنوند و آجیل می‌خورند انگار اومدن خونه‌ی خاله‌‌‌. در حالی که در نظام ارباب رعیتی خدمه‌ی منزل هرگز چنین جایگاهی نداشتند. خدا رحمت کند، سرجهازی مادربزرگم، پیرزنی مهربان بود که از کودکی با او بزرگ شده بود و خیلی هم عزیز بود اما هرگز ندیدم روی مبل بنشیند و یا با ما غذا بخورد چون سیستم طبقاتی آن دوران چنین چیزی را اجازه نمی‌داد. وقتی چیزی رو تصویر می‌کنیم که نه از نزدیک دیدیم و نه حتی یک کتاب درموردش خوندیم نتیجه همین می‌شود. یک سری آدم طاق و جفت بی هویت جای شخصیت‌های اصلی داستان می نشینند. خدمه‌ی زبان دراز با دایره دمبک که بیشتر به کولی‌های یک سیرک می‌مانند، عاشق گونی پوش با زلف مایکل جکسونی و سیکس پک، دختر آفتاب مهتاب ندیده با فیلر لب و نگاه‌های جسورانه و سکسی سلنا گومز، پسر عموی فرنگ رفته با اطوار کلانترهای فیلم‌های وسترن. آش شله قلمکاری که مخاطب بعد از تماشای آن نه فقط چیزی از تاریخ نیاموخته بلکه فقط گیج‌تر با یک رودل فرهنگی تاریخی رها می‌شود‌‌‌.