tgindex
شارنامه| صلاح الدین خدیو

شارنامه| صلاح الدین خدیو

Статистика

اینستاگرام: https://www.instagram.com/salah.khadiw

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
13 542
−8 за 6 дн.
Сутки
−1
−0,01%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
9 086
23 постов
Вовлечённость
67,1%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 23
Упоминаний
29
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
2 875
1/48двое суток
3 294
1/72трое суток
3 553

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.3 18312839

    🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(2) شبح خیانت شاه و طمع ژئوپولتیک وی از تردیدهای ذهنی پیشگفته و پلمیک‌های ایدئولوژیک آن بیشتر ذهن عارف را می‌آزارد. وی بارها به کنایه از «دوست ایرانی» سخن می‌گوید؛ دولتی که از جنبش حمایت می‌کند، اما عارف نمی‌تواند یک سؤال اساسی را بی پاسخ بگذارد. اگر این دوست روزی منافع خودش را در جای دیگری ببیند، چه؟ حمایت ایران از جنبش بارزانی در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ برای توان نظامی آن اهمیت حیاتی داشت، اما این حمایت بخشی از رقابت تهران و بغداد و چانه‌زنی بر سر مسائل مرزی نیز بود. بنابراین یک تناقض اساسی وجود داشت: جنبشی که برای استقلال سیاسی خود می‌جنگید، برای ادامه جنگ به حمایت یک دولت خارجی نیاز داشت. و این تناقض سرانجام خودش را نشان داد و منطق ژئوپولتیک به بهای ویرانی رویای یک ملت بر ملاحظات اخلاقی چیره شد. تلخی پایان این تناقض را شاید بتوان با یک استعاره دیگر توضیح داد. حسین عارف در یک پناهگاه کوهستانی در میانه‌ی مبارزه مسلحانه، «عقل و دولت» هگل را می‌خواند. کتابی که مدت‌ها مشتاق خواندنش بوده، سرانجام نه در کتابخانه و شهر، بلکه در سنگر به دستش می‌رسد. یک طرف هگل است: دولت، عقل و تاریخ. طرف دیگر کلاشینکف است: جنگ، کوهستان و نیروی پیشمرگ. و عارف میان این دو ایستاده است. او درباره عقل پیشرونده‌ی تاریخ می‌خواند، در حالی که خودش درون تاریخی قرار گرفته که هنوز نمی‌داند چه سرنوشتی برایش نوشته است. روشنفکری که می‌کوشد تاریخ را بفهمد، در حالی که تاریخ همان لحظه در الجزیره و در صحنه روبوسی شاه و صدام مشغول تعیین سرنوشت اوست. برای تهران و بغداد و اردوگاه‌های سیاسی زمان جنگ سرد، نمایش الجزیره صرفا یک معامله دیپلماتیک است؛ برای جنبش کردستان اما پایان یک جهان! ایران حمایت خود را قطع می‌کند و جنبشی که بخشی از توان نظامی‌ و عقبه تدارکاتی اش به این حمایت وابسته بود، ناگهان خود را در برابر یک ارتش تا بن دندان مسلح تنها می‌بیند. نه تنها ارتش عراق، بلکه جهان خونسرد و نظاره‌گر شرق و غرب. در کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی کردستان  اما این اتفاق فقط یک شکست نظامی نیست. یک شوک وجودی است. چهارده سال  مبارزه، امید، فداکاری و زندگی در قلب یک جنبش انقلابی در چند ساعت در برابر یک واقعیت جدید قرار می‌گیرد. شاه ایران که قرار بود متحد ثابت قدم کردها بماند، آنها را وجه‌المصالحه کرده است! رادیو «صدای کردستان عراق» آخرین پیام خود را می‌دهد و اعلام می‌کند که به دلیل «مشکلات فنی» از فردا شب پخش نخواهد شد. عارف می‌داند که هیچ مشکل فنی‌ای در کار نیست. او می‌خواهد برود و بگوید: این دروغ است. مشکل فنی نیست، بلکه سیاسی است. جنبش دارد پایان می‌یابد. بدون شک این یکی از دراماتیک‌ترین صحنه‌های کتاب است؛ زیرا حتی در آخرین لحظه، زبان بروکراتیک نمی‌تواند حقیقت شکست انقلاب را بر زبان بیاورد. عارف نقل می‌کند که یکبار هنگام رفتن از ارومیه به پیرانشهر با یک دانشجوی مهابادی که علائق روشنفکرانه داشت، همسفر می‌شود. جوان دانشجو می‌گوید جنبش شما همزمان مسحور و مرعوبمان می‌کند. با جان و دل ستایش‌تان می‌کنیم اما از سویدای دل اتحادتان با شاه را نکوهش می‌نماییم. می‌ترسیم جنبش قطب‌نمای اخلاقی خود را گم کرده باشد. عارف می‌گوید حرفت درست است، اما توان مردمی جنبش و درایت رهبران آن از تناقض  فوق بزرگتر است. روز بعد با تلخکامی داستان را برای بیگرد تعریف می‌کند و هر دو از  قطعیت بیان این مرد جوان می‌ترسند. لحظه‌ی تاریخی شکست ۶ مارس برای او به منزله‌ی وداعی دستکم موقت برای رؤیاهای سیاسی بی‌شماری است. رؤیای انقلاب، رؤیای رهایی ملی، رؤیای همبستگی انترناسیونالیستی، رؤیای مبارزه مسلحانه و سرانجام رؤیای اتکا به متحد خارجی. عارف در این یک سال می‌بیند که هر کدام از این رؤیاها چگونه در برخورد با صخره سخت ژئوپولتیک و مواجهه با واقعیت سخت قدرت، منکوب می‌شوند‌ می‌بیند که انقلاب می‌تواند بوروکراسی و فساد تولید کند. جنبش رهایی‌بخش که علیه اقتدارگرایی حاکم بر کشور برخاسته، ممکن است خودش نیز تحمل نقد نداشته باشد. روشنفکر انقلابی که جانش را بر کف دست گرفته،  می‌تواند توسط دستگاه امنیتی همان جنبش بازخواست شود. مبارزه ملی علیرغم حقانیت حقوقی و مشروعیت اخلاقی می‌تواند به حمایت خارجی وابسته شود و سرانجام با یک بده‌بستان بین‌المللی قربانی شود. اما این به معنای بی‌اعتبار شدن آرمان کردستان نیست. واپسین کلمات کتاب داستان رستاخیز و آغازی دگر است. حتی اگر به معنای ساختن همه چیز از صفر باشد. کتاب یک سال از زندگی سرشار از نکات کلیدی و پندهای اخلاقی و فلسفی است. روان نویسنده‌اش شاد باد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 13 авг.3 2426543

    🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(۱) حسین عارف نویسنده برجسته کرد امروز در سن نود سالگی در سکوت  درگذشت. مرگی غریب برای کسی که حدود یک سده در میان اجتماع و همراه مفاهیمی چون تعهد، فداکاری و انسانیت زیست. آقای عارف روزنوشت‌های یک سال از این عمر دراز را به رشته‌‌ی قلم در‌ آورده است. کتاب مهم اما کمتر دیده شده‌ی «ساڵێک لە تەمەن» را می‌گویم! این کتاب، روزنوشت‌های یک نویسنده و روشنفکر کرد در فاصله ۲۸ مارس ۱۹۷۴ تا ۲۷ مارس ۱۹۷۵ است؛ یک سالی که در آن جنگ کردستان عراق دوباره شعله‌ور شد. عارف از پشت میز کارش در  بغداد به عنوان عضو فعال اتحادیه‌ی نویسندگان کرد به کوه زد تا  به جنبش مسلحانه بپیوندد. از نزدیک با آرمان‌ها و تناقض‌های آن زندگی کرد و سرانجام در آستانه‌ی یک سالگی سفر پرماجرایش شاهد فروپاشی ناگهانی همان جنبش شد. صد البته این کتاب روزشمار یک سال جنگ نیست. بلکه روایتی ظریف از دغدغه‌های شخصی، ترس و امیدهای توامان و کلنجار رفتن بر سر دوراهی‌های متعدد نویسنده‌ آن است. چهار سال پس از توافق ۱۱ مارس ۱۹۷۰، توافقی که قرار بود مسئله کرد را در چارچوب خودمختاری حل کند، مناسبات بغداد و جنبش ملا مصطفی بارزانی دوباره به بن‌بست رسیده بود. اختلاف بر سر نحوه اجرای توافق، محدوده خودمختاری و به‌خصوص مناطق مورد مناقشه، به جنگ دوباره انجامید. عارف در بغداد که همزمان با فراخوان رفتن به خدمت سربازی به عنوان نیروی احتیاط مواجه است  با یک انتخاب اخلاقی دشوار روبه‌روست: به ارتش عراق بپیوندد و در جنگی شرکت کند که عملاً علیه جنبش مردم خودش است، یا به کوهستان برود. او راه دوم را انتخاب می‌کند. اما کوهستان برای او پایان پرسش‌ها و تردیده و دوگانگی‌ها نیست؛ تازه آغاز آنهاست. در ابتدای کتاب، خاطره کنگره بین‌المللی نویسندگان در بصره، فضای فکری دهه هفتاد را به‌خوبی نشان می‌دهد. شاعری تونسی با شور انقلابی از مبارزه مسلحانه سخن می‌گوید و کلاشینکف را بر هزاران شعر ترجیح می‌دهد. این صحنه، تصویر نسلی است که هنوز انقلاب را زبان آینده می‌دانست: چپ، ضدامپریالیسم، مبارزه مسلحانه، رهایی ملی و همبستگی جهان سوم. عارف همراه کامران موکری با احتیاط به شاعر شوریده‌ی تونسی هشدار می‌دهند که مبادا فریب رتوریک انقلابی و آزادیخواه رژیم بعث را بخورد و سرنوشت خویش را به بغداد زندان و چوبه‌های دار گره زند. عارف به قول خود با یک جهان بینی متاثر از ملی‌گرایی چپ و ایمان به قسمی انترناسیونالیسم به قرارگاه کوهستانی بارزانی ملحق می‌شود. اما خیلی زود، میان دو زبان گرفتار می‌شود: زبان انقلاب و انترناسیونالیسم از یک سو و زبان ناسیونالیسم کردستانی از سوی دیگر. این دو در جنبش کردستان کنار هم زندگی می‌کنند، اما همیشه به‌راحتی با هم سازگار نیستند. چه آغاز مجدد جنگ از بهم خوردن اتحاد به اصطلاح مترقی حزب دمکرات کردستان و حزب بعث سوسیالیست عرب آغاز می‌شود. تقلیدی مضحک از جبهه‌های خلق دهه‌های سی و چهل اروپا که استالین با مقاصد خاص آنها را سرهم بندی می‌کرد. طرفه آنکه این داستان هم در ماه مارس اتفاق افتاد. ۱۱ مارس ۱۹۷۰ که در بغداد پسران بارزانی و صدام دست در دست هم توافق خودمختاری را جشن گرفتند. عارف می‌گوید از ابتدا و پیش از آنکه از آن مارس فرخنده به دو مارس بدشگون در چهار و پنج سال بعد برسیم، به آن بدبین بودم. به یک دلیل ساده: قدرت مطلقه چرا باید سهم دیگران را بدهد! فاصله‌ی انتقادی او در کوه هم حفظ می‌شود. فساد، ثروت‌اندوزی برخی مسئولان، بوروکراسی و کاغذبازی را می‌بیند و درباره آنها انتقاد می‌کند. پس از سه ماه تلاش نخستین شماره مجله نویسنده کرد در چاپخانه خەبات در دل غاری مخفی منتشر می‌شود. رئوف بیگرد سردبیر و دوست و همکار عارف در «نویسنده کرد» از فساد و بوروکراسی رایج در جنبش انتقاد و البته به عقوبت دچار می‌شود. خود عارف نیز به دلیل انتقادهایی که در محافل خصوصی مطرح کرده، توسط دستگاه امنیتی جنبش مدتی کوتاهی بازداشت و بازخواست می‌شود. دردسرهای ارگان اتحادیه نویسندگان کرد به این مورد ختم نمی‌شود. سعید ناکام نویسنده مهابادی، پا را از مرزهای گفتمان رسمی فراتر می‌‌نهد و نبرد جاری را صراحتا جنگ عرب‌ها و کردها می‌خواند‌. توصیف جنگ با زبانی ملی‌گرایانه‌تر که با بمباران‌های کور و پرتلفات هوایی ابعادی غیرانسانی یافته بود، جنجالی  بزرگ می‌آفریند. عده‌ای به ستایش ناکام می‌پردازند. اما پاسخ مسئولان جنبش روشن است: جنگ ما با عرب‌ها نیست. با رژیم بعث است. رهبری حزب دموکرات کردستان نمی‌خواهد مبارزه کردها را جنگی قومی با عرب‌ها معرفی کند. دشمن، رژیم بعث است، نه ملت عرب. وقتی بمباران‌ها افزایش یافت، شهرها و روستاهای کردنشین هدف قرار گرفتند و بخش بزرگی از جامعه به کوهستان پیوست، برای بسیاری جنگ دیگر فقط جنگ یک حزب با حکومت بغداد نبود. جنگ به یک تجربه ملی تبدیل شده بود. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 12 авг.9 240177235

    🔺شریعتی بهانه است، اسلام سیاسی نشانه است! خشونت کلامی بی‌سابقه‌ای که در پی اظهارات موسی غنی‌نژاد بر سر میراث علی شریعتی و در مقیاسی بزرگ‌تر پروژه انقلاب ۱۳۵۷ درگرفت، چیزی فراتر از منازعه میان چند روشنفکر بود. شدت و حدت این جدال و آمیخته شدن آن با خشونت کلامی حاکی از اتفاقی بزرگ‌تر است: نشانه‌ای از پایان یک لحظه تاریخی و ورود به لحظه‌ای دیگر. از ابتدا روشن بود که شریعتی صرفاً یک بهانه است؛ بهانه‌ای برای تسویه‌حسابی فکری و سیاسی با مجموعه‌ای از نشانه‌ها و نمادهای یک دوران. در این تسویه حساب گسترده و البته بی‌رحمانه هر چیزی می‌تواند آماج حمله قرار گیرد. از کتاب ایران بین دو انقلاب آبراهامیان به عنوان کتاب " توضیح‌المسائل انقلابی " ایران معاصر تا پروژه‌ی اسلامی شریعتی و الهیات رهای‌بخش حزب توده. شریعتی زبان گویای لحظه‌ای بود که اسلام می‌توانست در ایران زبان اصلی اعتراض، عدالت‌خواهی و سیاست رهایی‌بخش باشد؛ می‌شد با قرار دادن اسلام در مرکز یک دستگاه فکری مدرن، از بی‌عدالتی، استثمار، امپریالیسم و توسعه‌نیافتگی سخن گفت. انقلاب ۱۳۵۷ این پروژه را از عرصه روشنفکری به عرصه قدرت منتقل کرد و صدالبته، تناقض‌هایش را نیز آشکار ساخت. پس از انقلاب، عبدالکریم سروش و روشنفکران دینی کوشیدند با نجات دین از زندان ایدئولوژی و قدرت سیاسی، میان اسلام و مفاهیمی چون فردیت، حقوق بشر، آزادی و دموکراسی نسبتی تازه برقرار کنند. اما اینجا یک پارادوکس تاریخی و البته آشنا شکل گرفت: پروژه‌ای که برای نجات یک سنت فکری از بحران آغاز شده بود، ممکن است ناخواسته به فرسایش همان سنت کمک کرده باشد. این تجربه، بی‌شباهت به سرنوشت اوروکمونیسم و دیگر جریان‌های تجدیدنظرطلب چپ اروپا نیست. کوشش برای نجات کمونیسم از جزمیت شوروی و سازگار کردن آن با دموکراسی و تکثر سیاسی، در نهایت نتوانست مانع فرسایش کمونیسم اروپایی شود و خود نیز به بخشی از روند گذار از آن تبدیل شد. آیا روشنفکری دینی نیز چنین نقشی در افول اسلام سیاسی نداشته است؟ به عبارت دیگر، آیا روشنفکری دینی، فارغ از نیت حاملانش، به مرحله‌ای انتقالی و منزلگاهی موقت در مسیر افول پروژه دینی کردن امر سیاسی و اجتماعی در ایران معاصر تبدیل نشده است؟ صد البته زیگزاگ‌های فکری و رجعت‌های بعضا بنیادگرانه‌ی سروش دهه نود نیز نتوانست از آهنگ این فرسایش بکاهد. به نظر می‌رسد بخشی از تندی کلام و عصبانیت قلم دکتر سروش به خاطر این موضوع است. با این اوصاف، پرسش کانونی امروز و در واقع محل تقریر نزاع روشنفکران این است: پس از اسلام سیاسی، چه چیزی باید در مرکز روایت ایران قرار بگیرد؟ صف‌بندی‌های پیرامون مناظره این پرسش را بیش از گذشته نمایان و برجسته کرده‌اند. طیفی از روشنفکران دینی، ملی‌گرایان و مصدقی‌ها و اصلاح‌طلبان، با وجود اختلافات فکری جدی، از سروش دفاع کردند؛ در سوی دیگر، ایران‌گرایان، بخشی از سلطنت‌طلبان و ملی‌گرایان مخالف وضع موجود، عمدتاً در کنار غنی‌نژاد قرار گرفتند. بنابراین دعوا دیگر صرفاً بر سر شریعتی نیست؛ بر سر این است که ایران را چگونه باید روایت کرد و چه کسی حق دارد روایت مسلط ایران را بسازد. در این میان، تجربه اروپا و دلواپسی‌های اصلاح‌طلبان کمونیست و لنینیست‌های مؤمن تا آخرین لحظه برای حفظ آن نظام فکری، درس مهمی برای ما دارد؛ اما این تجربه همزمان حاوی هشداری جدی نیز هست. پایان لحظه کمونیسم در واپسین دهه‌های سده بیستم و عبور از بسیاری از آنچه میراث چپ نامیده می‌شد، در نهایت به معنای پایان همه مسائل و ارزش‌هایی نبود که چپ به آنها پاسخ می‌داد. اروپا، به‌ویژه از دهه ۱۹۸۰ به بعد، تا حدی از یک راست‌کیشی به دام راست‌کیشی دیگری، یعنی نئولیبرالیسم، افتاد. تضعیف دولت رفاه و سوسیال‌دموکراسی، افزایش نابرابری و فرسایش برخی پیوندهای اجتماعی، در کنار عوامل دیگر، زمینه رشد ناسیونالیسم راست‌گرای پوپولیستی و اقتدارگرا را فراهم کرد؛ جریانی که گاه شبحی از اروپای دهه ۱۹۳۰ را تداعی می‌کند. این تجربه‌ها برای ایران هم آموزنده‌اند و هم رهزن. ایران اگر از اسلام سیاسی عبور می‌کند، نباید صرفاً یک ایدئولوژی تازه را جایگزین ایدئولوژی قدیم کند. عبور از یک ارتدوکسی نباید ما را تسلیم ارتدوکسی دیگری کند. اگر «ایران» به مرکز روایت بازمی‌گردد، این نباید به معنای تن دادن به جزمیت ناسیونالیسم افراطی باشد؛ همان‌گونه که عبور از اسلام سیاسی به معنای کنار گذاشتن عدالت، اخلاق، همبستگی اجتماعی و دغدغه فرودستان نیست. شاید مسئله اصلی امروز، نه انتخاب میان اسلام و ایران، بلکه ساختن روایتی جامع است که ایران را مستقل از اسلام سیاسی، مدرن بدون بریدن از پیشینه‌ی تاریخی و ملی بدون افتادن در دام ناسیونالیسم افراطی روایت کند. از این رو منازعه بر سر شریعتی، گرچه در ظاهر دعوایی درباره گذشته، اما در عمق خود نزاعی بر سر آینده ایران است. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 10 авг.5 62015865

    🔺پ.ک.ک، حماس و حزب‌الله؛ سه پرونده و یک خاورمیانه جدید(۲) از این منظر، فارغ از نتیجه نهایی هر یک از این پرونده‌ها، می‌توان از بازآرایی قدرت و شکل‌گیری هنجارهای جدید امنیتی در خاورمیانه سخن گفت؛ هنجارهایی که عرصه را برای بازیگران مسلح غیردولتی تنگ‌تر و بر انحصار قوه قهریه در دست دولت‌ها تأکید می‌کنند. این تحول با پدیده دیگری نیز همراه است: تلاش برخی دولت‌های ضعیف یا فروپاشیده منطقه برای بازپس‌گیری اقتدار خود. پس از سقوط صدام و سپس جنگ‌های ناشی از بهار عربی، ضعف یا فروپاشی دولت مرکزی به یکی از ویژگی‌های مهم خاورمیانه تبدیل شد. در چنین فضایی، گروه‌های مسلح توانستند خلأ قدرت را پر کنند. اکنون در برخی نقاط، ورق در حال برگشتن است. سوریه و عراق مهم‌ترین نمونه‌اند؛ جایی که ساختارهایی که در سال‌های جنگ شکل گرفته بودند، یا در حال مذاکره و ادغام در ساختار دولت مرکزی‌اند و یا دولت مرکزی با لطایف‌الحیل در جال تعدیل ساختارهای رسمیت‌یافته خودمختار است. اگر این روند تثبیت شود، شاید بتوان گفت یکی از ویژگی‌های خاورمیانه پس از جنگ سرد ــ یعنی تکثیر مراکز مسلح قدرت در داخل دولت‌های ضعیف ــ به تدریج در حال عقب‌نشینی است. اما هنوز برای اعلام پایان این دوره بسیار زود است. مهم‌ترین احتیاط در برابر هر نوع خوش‌بینی این است که خلع سلاح به خودی خود معادل حل مسئله سیاسی نیست. پرونده لبنان شاید دشوارترین نمونه باشد. حزب‌الله فقط یک سازمان نظامی نیست؛ شبکه‌ای عمیق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در میان بخش بزرگی از جامعه شیعی لبنان دارد. بنابراین تبدیل آن از یک سازمان نظامی ـ سیاسی به یک سازمان سیاسی صرف، بدون ایجاد ترتیباتی که احساس امنیت و مشارکت سیاسی این جامعه را تضمین کند، می‌تواند به کشمکشی طولانی منجر شود. حزب‌الله نماد غرور و غلبه بر فرودستی جامعه‌ی شیعه لبنان پس از دهه‌ها حاشیه‌نشینی و انزوا است. در غزه نیز مسئله به همین اندازه پیچیده است. حماس از نظر نظامی تضعیف شده، اما جنگ غزه مسئله فلسطین را بار دیگر در مرکز سیاست جهانی قرار داده و حمایت بین‌المللی از تشکیل دولت فلسطینی را افزایش داده است. بنابراین خلع سلاح حماس بدون پدیدار شدن افقی روشن برای آینده سیاسی فلسطینیان و تشکیل دولت مستقل فلسطینی می‌تواند به جای حل مسئله، زمینه‌ساز بحران‌های تازه شود. در میان این سه پرونده، شاید روند پ.ک.ک از برخی جهات امکان‌پذیرتر  باشد. دلیل مهم این است که این حزب در ترکیه عملا یک شاخه سیاسی قانونی و سازمان‌یافته دارد: حزب برابری و دموکراسی خلق‌ها (DEM). امکانی که اجازه می‌دهد بخشی از مطالبات کردها از مسیر انتخابات، پارلمان و سیاست نهادی دنبال شود. اما درست در همین‌جا یک تناقض جدی ظاهر می‌شود. اگر از یک سو زندانیان کرد و اعضای مرتبط با پ.ک.ک و جریان سیاسی کرد آزاد شوند و از سوی دیگر، فشار قضایی و سیاسی بر مخالفان، به‌ویژه حزب جمهوری‌خواه خلق، افزایش پیدا کند، نمی‌توان این روند را به‌سادگی یک گشایش دموکراتیک دانست. صلح پایدار با کردها نمی‌تواند از دموکراتیزاسیون عمومی ترکیه جدا باشد. اگر دولت ترکیه مسئله کرد را از حوزه امنیتی خارج و وارد حوزه سیاست کند، اما هم‌زمان فضای سیاسی را برای سایر مخالفان تنگ‌تر کند، این پرسش جدی باقی خواهد ماند که آیا هدف واقعاً گشایش دموکراتیک است یا صرفاً بازآرایی ائتلاف‌های قدرت. این تناقض می‌تواند دستاوردهای پایدار توافق میان دولت ترکیه و جریان کرد را محدود کند و آینده روند صلح را با ابهام مواجه سازد. شاید اگر بختی برای موفقیت این پروسه وجود داشته باشد، خروج اردوغان از صحنه به هر علت باشد. آن‌گاه می‌توان امیدوار بود که دموکراتیزاسیون ترکیه از بختی راستین برای پیشبرد برخوردار شود. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 10 авг.5 3659264

    🔺پ.ک.ک، حماس و حزب‌الله؛ سه پرونده و یک خاورمیانه جدید(۱) قرار دادن پرونده خلع سلاح سه سازمان سیاسی جداگانه زیر یک الگوی واحد می‌تواند به خطای تحلیل منجر شود. اما دیدن برخی شباهت‌های کلان هم خالی از دلالت نیست. پارلمان ترکیه در حال بررسی طرحی است که در صورت تصویب و اجرای موثر آن، می‌تواند به بیش از چهار دهه جنگ و خشونت میان دولت ترکیه و حزب کارگران کردستان پایان دهد. پس از آغاز روند صلح میان آنکارا و پ.ک.ک در سال گذشته، اکنون دو طرف به مرحله اجرای گام‌های عملی برای پایان دادن به این منازعه رسیده‌اند و لایحه‌ای برای فراهم کردن چارچوب حقوقی این روند در پارلمان مطرح شده است. صرف‌نظر از اینکه این روند در نهایت تا کجا پیش خواهد رفت و آیا می‌توان آن را موفقیت‌آمیز دانست یا نه، هم‌زمانی آن با دو پرونده مهم دیگر خاورمیانه، یعنی خلع سلاح حزب‌الله در لبنان و خلع سلاح حماس در غزه، حاکی از دلالت‌های فراتری است. این سه پرونده الزاماً حاصل یک طرح واحد یا روندی هماهنگ نیستند، اما هم‌زمانی آنها می‌تواند نشانه یک تغییر مهم در نظم ژئوپولیتیکی و امنیتی خاورمیانه باشد: منطقه در حال فاصله گرفتن از الگویی است که طی چند دهه گذشته به گروه‌های مسلح غیردولتی امکان می‌داد از ضعف دولت‌های ملی استفاده کنند، قلمرو در اختیار بگیرند و نوعی حاکمیت موازی ایجاد کنند. در چند دهه گذشته، در بخش‌هایی از خاورمیانه وضعیتی پدید آمد که در آن برخی گروه‌های مسلح دیگر صرفاً سازمان‌های چریکی نبودند. آنها در قلمرو تحت کنترل خود ارتش و نیروهای امنیتی داشتند، منابع مالی جمع می‌کردند، خدمات اجتماعی ارائه می‌دادند و در مواردی ساختارهای قضایی و اداری ایجاد می‌کردند. به این ترتیب، میان «پارتیزان» به تعبیر اشمبت و «دولت» موجودیتی خاکستری شکل گرفت: حاکمیت مسلحانه موازی با دولت مرکزی. حزب‌الله در لبنان یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این الگو بود. این سازمان در کنار حضور قدرتمند سیاسی، شبکه‌ای گسترده نظامی، امنیتی، اجتماعی و اقتصادی ایجاد کرد و به یک «دولت در دولت» تبدیل شد. حماس نیز پس از تسلط بر غزه، حکومتی با ساختارهای نظامی، امنیتی و اداری خاص خود ایجاد کرد و عملاً برای سال‌ها کنترل این باریکه را در اختیار داشت. مورد پ.ک.ک البته متفاوت است. زیرساخت نظامی اصلی آن عمدتاً در کوهستان قندیل و مناطق مرزی عراق، ایران و ترکیه قرار داشت و این سازمان در داخل ترکیه هیچ‌گاه به معنای دقیق کلمه حاکمیت سرزمینی مستقر ایجاد نکرد. اما شاخه‌های نزدیک به آن در سوریه، به‌ویژه YPG و سپس SDF، پس از جنگ داخلی سوریه توانستند بر بخش‌های وسیعی از شمال و شرق این کشور کنترل سرزمینی و ساختارهای اداری و نظامی گسترده‌ای ایجاد کنند. اکنون این ساختارها در چارچوب توافق با دولت جدید سوریه وارد روند ادغام در ساختارهای دولتی شده‌اند. بنابراین اگرچه این سه مورد دقیقاً یکسان نیستند، اما در یک نقطه به هم می‌رسند: قدرت نظامی غیردولتی در مقطعی توانست از ضعف دولت مرکزی فراتر برود و به قدرت سیاسی و سرزمینی تبدیل شود. چرا اکنون ورق برگشته است؟ آنچه امروز در ترکیه، لبنان و غزه در جریان است، صرفاً سه پرونده جداگانه خلع سلاح نیست. می‌توان در هم‌زمانی آنها نشانه‌های یک تحول بزرگ‌تر را دید: محیط منطقه‌ای و بین‌المللی به تدریج نسبت به وجود ساختارهای نظامی و حاکمیتی موازی کم‌تحمل‌تر شده است. این تحول محصول یک عامل واحد نیست. یکی از عوامل مهم، تضعیف نسبی شبکه منطقه‌ای ایران در سال‌های اخیر است؛ به‌ویژه پس از رویارویی‌های مستقیم ایران و اسرائیل و ضرباتی که به بخشی از شبکه نیروهای متحد ایران وارد شد. کاهش توان و عمق استراتژیک ایران طبیعتاً بر قدرت مانور حزب‌الله و حماس نیز اثر گذاشته است. ایران طی دهه‌های گذشته عمق استراتژیک خود را در ایجاد ساختارهای شبه‌دولتی و موازی در عراق، سوریه، یمن، لبنان و سرزمین‌های فلسطینی جست‌وجو می‌کرد. اما تقلیل این تحول به «فرادستی نسبی اسرائیل» نیز ساده‌سازی خواهد بود. چه ترکیه نیز یکی دیگر از برندگان مهم بازآرایی جدید منطقه است. آنکارا از یک سو با روند پایان جنگ پ.ک.ک و از سوی دیگر با تحولات سوریه، فرصت کم‌سابقه‌ای برای کاهش یکی از مهم‌ترین تهدیدهای امنیتی خود پیدا کرده است. افزایش نقش ترکیه در تحولات سوریه و گسترش نقش منطقه‌ای و بین‌المللی آن وزن آنکارا را افزایش داده است. ترکیه در دوران جنگ سرد عمدتاً در مقام یک پاسگاه مرزی متروکه در جناح شرقی ناتو قرار داشت؛ اما در نظم چندقطبی در حال ظهور، به یکی از گره‌های مهم امنیتی میان اروپا، خاورمیانه، قفقاز و آسیای مرکزی تبدیل شده است. آنکارا اکنون می‌تواند بخشی از این سرمایه ژئوپولیتیکی را برای حل مسئله‌ای که دهه‌ها امنیت داخلی آن را تحت تأثیر قرار داده، یعنی مسئله کرد، به کار گیرد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 7 авг.8 117188128

    🔺ناتوی سنی علیه چه کسی! گرچه هنوز نوع الزامات و تعهدات پیمان مکه بر روی کاغذ و نیز میزان جدیت اعضا در عرصه عمل به‌طور کامل روشن نیست، اما امضای آن در روز جمعه و در شهر مکه، به عنوان مقدس‌ترین زمان و مکان در جهان اسلام، واجد اهمیت نمادین قابل توجهی است. سه قدرت مهم مسلمان سنی در مکه گرد آمده و دست همکاری و همگرایی به سوی یکدیگر دراز کرده‌اند؛ رخدادی که سعودی‌ها با انتخاب این زمان و مکان نمادین مایلند یادآور پیمان حِلف‌الفضول در حجاز باشد؛ پیمانی که پیامبر اسلام نیز پیش از بعثت در آن مشارکت داشت و بعدها از آن به نیکی یاد کرد. البته انگیزه‌های سه طرف یکسان نیست. عربستان سعودی بیش از هر چیز تحت تأثیر نگرانی‌های امنیتی خود قرار دارد؛ از تهدید ناشی از نفوذ ایران بر حوثی‌ها گرفته تا تردید نسبت به کارآمدی نظام امنیتی متکی بر آمریکا پس از جنگ اخیر. ترکیه این پیمان را بیشتر در چارچوب موازنه‌سازی منطقه‌ای، به‌ویژه در برابر افزایش نقش و نفوذ اسرائیل، دنبال می‌کند. آنکارا نگران آن است که شکل‌گیری ترتیبات امنیتی جدید در خاورمیانه، بدون حضور مؤثر ترکیه رقم بخورد. پاکستان انگیزه‌های متفاوت و غیرمستقیم‌تری دارد؛ از موازنه‌سازی در برابر رقیب بزرگ خود، هند، تا تقویت جایگاه خود در برابر ترتیبات نوظهور منطقه‌ای میان اسرائیل، هند و برخی کشورهای عربی نظیر امارات متحده عربی. البته اسلام‌آباد و آنکارا هر دو نیم‌نگاهی نیز به ظرفیت‌های اقتصادی و سرمایه‌گذاری گسترده عربستان دارند. با این حال، ارزیابی تأثیر واقعی و میزان دوام این پیمان تنها در آزمون‌های عملی آینده ممکن خواهد بود. بانیان پیمان تأکید کرده‌اند که این اتحاد علیه هیچ کشوری نیست و راه برای پیوستن دیگر کشورها نیز باز است. مصر، به عنوان یکی از نزدیک‌ترین گزینه‌های احتمالی، فعلاً ترجیح داده است در حاشیه بماند. ورود مصر می‌تواند وزن عربی و نظامی این پیمان را افزایش دهد و به کسانی که از تعبیر «ناتوی سنی» استفاده می‌کنند، انگیزه بیشتری بدهد. اما پرسش اساسی این است: چنین ائتلافی در برابر چه کسی شکل می‌گیرد؟ ایران شیعی یا اسرائیل عبری؟ سال‌ها جمهوری اسلامی به درستی رقبای منطقه‌ای خود را به دلیل نزدیکی با اسرائیل و شکل‌گیری آنچه «محور عبری ـ عربی» می‌خواند، مورد انتقاد قرار می‌داد. اکنون ظاهرا شاهد شکل‌گیری نوعی موازنه جدید هستیم که در آن ترکیه، کشورهای عربی و پاکستان، هر یک با انگیزه‌های متفاوت، در برابر افزایش نفوذ ایران و قدرت منطقه‌ای اسرائیل به همکاری نزدیک‌تری روی آورده‌اند. پیامدهای جنگ اخیر و برداشت برخی کشورهای منطقه از ناکارآمدی ترتیبات امنیتی پیشین، در پیدایش این وضعیت بی‌تأثیر نبوده است. با این حال، مسیر نهایی این پیمان را پویایی‌های سیال ژئوپلیتیک منطقه، واکنش سایر بازیگران و میزان پایبندی اعضا به تعهدات خود مشخص خواهد کرد. نباید فراموش کرد که خاورمیانه سرشار از ائتلاف‌ها و شکاف‌های گذراست؛ از ائتلاف منطقه‌ای ضد حوثی‌ها به رهبری عربستان و امارات که بعدها به رقابت میان خود این دو کشور انجامید، تا ائتلاف بین‌المللی علیه داعش به زعامت آمریکا. ائتلافی که عملاً از مبارزه با یک گروه تروریستی فراتر رفت و به یک ناظر-بازیگر در تشک کشتی جنگ داخلی سوریه و به تعبیری یکی از صحنه‌های اصلی رقابت‌های بزرگ‌تر خاورمیانه تبدیل شد. در یک قیاس تاریخی معنادار، می‌توان به ائتلاف «۶+۲» پس از جنگ اول خلیج فارس نیز اشاره کرد. پس از شکست صدام در کویت و در عصر جهان تک‌قطبی، شش کشور شورای همکاری خلیج فارس به همراه مصر و سوریه، با حمایت آمریکا، چارچوبی امنیتی برای مهار همزمان عراق و ایران شکل دادند. اما این ابتکار از مرحله کاغذ فراتر نرفت و کشورهای خلیج فارس در ادامه، بیش از پیش به سمت تضمین‌های امنیتی مستقیم‌تر با آمریکا حرکت کردند. البته جهان امروز با آن دوره تفاوت‌های اساسی دارد و قدرت‌های منطقه‌ای نقش و عاملیت بیشتری یافته‌اند. با این حال، دشوار است تصور کنیم که پیمان مکه بدون نوعی همسویی یا همراهی واشنگتن بتواند به یک متغیر تعیین‌کننده در معماری امنیتی خاورمیانه تبدیل شود. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 7 авг.6 75216391

    🔺ایزدی، کرد یا ایزدی کرد؟ در آیین‌های یادبود دوازدهمین سالگرد نسل‌کشی ایزدی‌ها به دست داعش، برخی از سخنگویان این جامعه در عراق و اروپا اعلام کردند که خود را نه کرد، بلکه ایزدی می‌دانند. این سخن صریح و تا اندازه‌ای کم‌سابقه، بازتابی ناخوشایند در میان مخاطبان کرد در شبکه‌های اجتماعی داشت. آنچه رهبران ایزدی گفتند، چیزی جز خودتعریفی هویت نیست. هویت برچسبی معنایی برای توضیح کیستی و چیستی است که یا از سوی «خود» اطلاق می‌شود یا از بیرون و توسط دیگران. اگر میان این دو تعریف انطباق و هماهنگی وجود داشته باشد، مسئله‌ای پیش نمی‌آید؛ اما هرگاه میان آنها تعارض ایجاد شود، هویت به موضوعی مناقشه‌برانگیز بدل می‌شود. مسئله‌مند شدن ایزدی‌ها در ادبیات ناسیونالیسم کرد، سابقه چندانی ندارد. در دو سه دهه اخیر، گرایشی نیرومند در بخشی از ملی‌گرایی کرد کوشیده است اقلیت‌های مذهبی درون جامعه کرد، مانند ایزدی‌ها، یارسان‌ها، علوی‌ها و کاکه‌ای‌ها را به عنوان کردان اصیل و آیین آنان را به مثابه مذهب باستانی کردها بازشناسی کند. هدف اصلی این رویکرد، اختراع نوعی دین ملی برای کردها و بازتعریف مرزهای مذهبی و تمدنی جامعه کرد با همسایگان مسلمان، یعنی ایرانیان، عرب‌ها و ترک‌هاست؛ همسایگانی که هر یک به نوعی در مسئله حل‌نشده کرد سهیم‌اند و ناسیونالیسم کرد برای دیگری‌سازی در برابر آنان، به ترسیم خطوط هویتی تازه نیاز دارد. این گرایش که کمابیش در میان نحله‌های مختلف ناسیونالیسم سکولار کرد دیده می‌شود، با بازاندیشی ایدئولوژیک حزب کارگران کردستان ابعاد تازه‌ای یافت. پ.ک.ک، مانند بسیاری از جریان‌های چپ پس از فروپاشی شوروی، به تدریج از محوریت طبقه کارگر فاصله گرفت و به حمایت از اقلیت‌های قومی، مذهبی، جنسیتی، مهاجران و دیگر خرده‌هویت‌ها روی آورد. به این ترتیب، حتی پیش از آنکه این گروه‌ها به سرمایه نمادین ناسیونالیسم راست‌گرای کرد تبدیل شوند، به کانون توجه چپ کردی بدل شده بودند. سرخوردگی امروز نیز از همین‌جا ناشی می‌شود. ایزدی‌ها به شاخه‌ای از زبان کردی سخن می‌گویند و دست‌کم از منظر زبانی و تاریخی، پیوندهای عمیقی با جامعه کرد دارند. ناسیونالیست‌های کرد نیز جایگاهی ممتاز برای آنان در اجتماع تصوری ملت قائل شده‌اند. پس این فاصله‌گیری برای چیست؟ واقعیت پیچیده‌تر از این است. ایزدی‌ها بیش از آنکه یک اجتماع قومی باشند، یک اجتماع آیینی‌اند. همانند بسیاری از فرقه‌های باطنی و رازورز خاورمیانه، از جمله علوی‌ها، دروزی‌ها و یارسان‌ها، آنان نیز غالباً ترجیح می‌دهند پیش از هر چیز با هویت دینی خود شناخته شوند، نه با برچسب قومی یا زبانی. نمونه علوی‌های ترکیه روشن است؛ یک علوی ممکن است کرد، ترک یا زازا باشد، اما بیش از هر چیز خود را علوی می‌داند. ممکن است گفته شود خاندان اسد در سوریه، که علوی بودند، دهه‌ها در رأس مهم‌ترین حزب ملی‌گرای عرب قرار داشتند. این درست است، اما لزوماً به این معنا نیست که عروبت در رأس منظومه هویتی همه علوی‌ها قرار داشته است. اینجا نیز با مسئله‌ای هویتی روبه‌رو هستیم که دگرگونی آن، بخشی از معمای امروز را توضیح می‌دهد. در دهه‌های نخست قرن بیستم، ایدئولوژی‌های جهان‌روا مانند کمونیسم و لیبرالیسم و حتی ناسیونالیسم، برای بسیاری از اقلیت‌هایی که از سلطه معیارهای راست‌کیشانه مذهبی رنج می‌بردند، افق رهایی و پیشرفت اجتماعی بود. حضور پررنگ یهودیان در جنبش‌های سوسیالیستی اروپای شرقی، نقش مسیحیان در پیدایش ناسیونالیسم عربی، رهبری یک کرد بکتاشی بر حزب کمونیست سوریه و بنیان‌گذاری حزب کمونیست عراق به دست یک مسیحی آشوری، همگی در همین چارچوب قابل فهم‌اند. به دروزی‌های سوریه بنگرید که امروز به ستون پنجم اسرائیل در جنوب دمشق بدل شده‌اند؛ حال آنکه چند دهه پیش، هم‌کیشان آنان در لبنان به رهبری کمال جنبلاط از مهم‌ترین متحدان فلسطینی‌ها بودند. امروز اما دیگر از آن ایدئولوژی‌های جهان‌روا خبر چندانی نیست. جهان، با وجود هم‌تنیدگی اقتصادی و فرهنگی، شاهد بازگشت و احیای خرده‌هویت‌هاست. جهانی‌شدن، در کنار یکدست‌سازی، مقاومت‌های هویتی تازه‌ای نیز برانگیخته است. از مذهب و قومیت گرفته تا جنسیت، گروه‌های مختلف بیش از گذشته خواهان به رسمیت شناخته شدن هویت خاص خود هستند. بخش بزرگی از تاریخ اندیشه قرن بیستم در سودای ساده‌سازی هویت‌ها به سود گذار به کلان هویت‌های فراگیر گذشت؛ در چنین جهانی صرف نظر کردن از هویت‌های انضمامی به سود چترهای فراگیری مانند سوسیالیسم و لیبرالیسم شدنی بود‌ اما جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به سوی تکثر هویتی حرکت کرده است. در چنین جهانی، نمی‌توان ایزدی‌ها را سرزنش کرد که چرا خود را پیش از هر چیز ایزدی می‌دانند. شاید تلاش برای ساختن یک مذهب ملی برای کردها و عبور از میراث سنگین اسلام، بیش از آنکه پاسخی به مسائل امروز باشد، پروژه‌ای عقیم باشد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 6 авг.11,5 тыс247135

    🔺ریاضت برای عوام، رانت برای خواص در گفت‌وگوی دیشب پزشکیان، بحثی کوتاه درباره دمای اتاق و پنکه به میان آمد. رئیس‌جمهور با اشاره به اینکه «ما در بچگی پنکه نداشتیم»، این پرسش را پیش کشید که از نگاه ایشان، وسایل سرمایشی تا چه اندازه جزو نیازهای ضروری زندگی به شمار می‌آیند. تکرار این مضمون از سوی رئیس‌جمهور شایسته تأمل است. پرسش این است: آیا وسایلی مانند پنکه و کولر هنوز کالاهایی تجملی‌اند یا در دنیای امروز به بخشی از حداقل استاندارد زندگی تبدیل شده‌اند؟ بخش عمده دوران کودکی آقای پزشکیان در فاصله سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۵ سپری شد؛ دورانی که اقتصاد ایران بسیار کوچک‌تر از امروز بود و تولید انبوه لوازم خانگی و خودرو هنوز شکل نگرفته بود. در آن سال‌ها داشتن یخچال، تلویزیون، ماشین لباسشویی یا حتی پنکه، برای بسیاری از خانواده‌ها نشانه‌ای از رفاه و منزلت اجتماعی به شمار می‌رفت. اما از دهه ۱۳۵۰ به بعد، اوضاع دگرگون شد. گسترش تولید داخلی، افزایش درآمدهای نفتی و واردات گسترده کالاهای مصرفی، جامعه ایران را به سوی شکل تازه‌ای از زندگی سوق داد. لوازم خانگی و خودرو به تدریج از کالاهای لوکس به نیازهای متعارف زندگی شهری تبدیل شدند. دیگر داشتن یخچال، ماشین لباسشویی یا وسایل سرمایشی، نماد تجمل نبود؛ بلکه فقدان آنها به معنای افت محسوس کیفیت زندگی تلقی می‌شد. پس از انقلاب هم جهاد سازندگی و شرکت‌های تعاون روستایی با بهایی نازل و نزدیک به رایگان، وسایل خانگی را به اعماق روستایی ایران بردند. تحولی مشابه، حدود یک تا دو دهه زودتر، در اروپای غربی رخ داده بود. اروپا پس از جنگ جهانی دوم قاره‌ای ویران بود، اما رونق اقتصادی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، همراه با تولید انبوه کالاهای مصرفی، سبک زندگی مردم را دگرگون کرد. همان‌گونه که تونی جات در کتاب پس از جنگ نشان می‌دهد، گسترش لوازم خانگی، سوپرمارکت‌ها، فروشگاه‌های مدرن و اتومبیل شخصی، نشانه گذار از اقتصاد ریاضت‌زده پس از جنگ به جامعه مصرفی و رفاه عمومی بود. اکنون این پرسش مطرح می‌شود که آیا می‌توان با معیارهای دوران کودکی، زمانی که بسیاری از لوازم خانگی کالایی لوکس محسوب می‌شدند، درباره نیازهای جامعه امروز داوری کرد؟ آن هم در روزگاری که به لطف تولید انبوه جهانی، بسیاری از این کالاها حتی در فقیرترین نقاط جهان نیز جزو ملزومات زندگی به شمار می‌آیند؛ در حالی که کشورهای همسایه ایران، علاوه بر خانه‌ها، به خنک‌سازی فضاهای عمومی، خیابان‌ها و استادیوم‌ها نیز روی آورده‌اند. ممکن است گفته شود که مقصود رئیس‌جمهور صرفاً دعوت مردم به قناعت در شرایط دشوار اقتصادی است. اما حتی در این صورت نیز پرسش اخلاقی پابرجاست: چگونه می‌توان از مردم خواست بار ریاضت را بر دوش بکشند، در حالی که رانت‌خواران، انحصارگران، خصولتی‌ها و بهره‌مندان از اقتصاد تحریم هر روز ثروتمندتر می‌شوند؟ از سوی دیگر، اگر قرار است از مصرف برق کاسته شود، آیا نخست نباید به سراغ ساختارهای ناکارآمد، اتلاف گسترده انرژی، انحصار صنعت خودرو و سیاست‌های نادرست اقتصادی رفت؟ چگونه می‌توان میلیون‌ها خودروی کم‌کیفیت و پرمصرف را بر جامعه تحمیل کرد، اما هم‌زمان استفاده از وسایل سرمایشی را امری غیرضروری جلوه داد؟ مسئله اصلی پنکه یا کولر نیست؛ مسئله آن است که مفهوم رفاه در طول زمان تغییر می‌کند. همان‌گونه که امروز کسی یخچال، آب لوله‌کشی، برق، تلفن همراه یا اینترنت را کالایی تجملی نمی‌داند، پنکه و کولر نیز برای میلیون‌ها ایرانی دیگر نماد اشرافیت نیستند، بلکه بخشی از حداقل استاندارد زندگی‌اند. هنر سیاست‌گذاری آن نیست که جامعه را به معیارهای هفتاد سال پیش بازگرداند، بلکه آن است که با پذیرش تحولات تاریخی و فناوری، این استانداردها را با بیشترین عدالت و کمترین هزینه برای شهروندان تأمین کند. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 5 авг.7 24813772

    🔺ایران ۱۲۰ سال پس از مشروطیت امروز، چهاردهم مرداد، درست ۱۲۰ سال از صدور فرمان مشروطیت گذشت؛ رخدادی سرنوشت‌ساز که پس از سال‌ها مبارزه، فداکاری و جان‌فشانی به دست آمد. ایران از نخستین کشورهای آسیا و جهان اسلام بود که جنبشی فراگیر برای آزادی، حاکمیت قانون، استقلال دستگاه قضایی و محدود کردن قدرت سیاسی را تجربه کرد. با این همه، برخلاف بسیاری از کشورها، این تلاش تاریخی هنوز به تمامی به مقصد نرسیده است. ۱۲۰ سال پیش شمار دولت‌های مستقل جهان بسیار کمتر از امروز بود. بخش بزرگی از آسیا و آفریقا یا مستقیماً زیر سلطه قدرت‌های استعماری قرار داشت یا جزئی از امپراتوری‌های چندملیتی، مانند عثمانی، روسیه تزاری و اتریش-مجارستان، به شمار می‌رفت. ایران، با وجود نفوذ گسترده قدرت‌های خارجی، استبداد قاجار و عقب‌ماندگی مزمن، از معدود کشورهای منطقه بود که دست‌کم استقلال سیاسی خود را حفظ کرده بود. در چنین جهانی، پیدایش و پیروزی جنبش مشروطه در ایران رویدادی استثنایی بود. از منظر تاریخ ایران، می‌توان آن را همسنگ تحولاتی چون منشور ماگناکارتا در انگلستان یا انقلاب کبیر فرانسه دانست؛ رخدادهایی که با وجود شکست‌ها، عقب‌گردها و فرازونشیب‌های فراوان، سرانجام راه را برای استقرار حکومت قانون هموار کردند. از این منظر، ناکامی‌های نخستین مشروطه یا انحراف آن از برخی آرمان‌های اولیه، به خودی خود ناامیدکننده نبود. تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که توسعه سیاسی و اقتصادی، فرآیندی تدریجی است؛ مسیری که با پیشروی و عقب‌نشینی، زمین خوردن و دوباره برخاستن همراه است. اما در دهه‌های بعد، رهیافت دیگری بر تحلیل مشروطه غلبه یافت. تحت تأثیر الگوهای نظری مارکسیسم شوروی، مشروطه «انقلاب بورژوا-دموکراتیک» نامیده شد؛ نه به این معنا که هدف نهایی آن تحقق حکومت قانون باشد، بلکه به عنوان مرحله‌ای گذرا در مسیر انقلاب سوسیالیستی. در این روایت، مشروطه باید با توسعه سرمایه‌داری و تقویت طبقه کارگر، زمینه را برای انقلاب نهایی فراهم می‌کرد. این نگاه، از دهه ۱۳۳۰ به بعد، بر ذهن و زبان بخش مهمی از نیروهای سیاسی ایران سایه افکند. هم‌زمان، تهی شدن قانون اساسی مشروطه از بخش مهمی از کارکردهای واقعی خود در دوران پهلوی نیز بر این روند افزود. اما تاریخ ایران راه دیگری پیمود. اگر فاصله میان انقلاب ۱۹۰۵ روسیه و انقلاب اکتبر تنها دوازده سال بود، در ایران میان انقلاب مشروطه و انقلاب ۱۳۵۷ بیش از هفتاد سال فاصله افتاد. در این مدت، جامعه ایران دگرگون شد، مشارکت سیاسی گسترش یافت، اما سرانجام نه انقلاب سوسیالیستی، بلکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. امروز، پس از ۱۲۰ سال، بسیاری از مسائل بنیادین مشروطه همچنان پابرجاست: محدود کردن قدرت، استقلال قوه قضائیه، استقرار حکومت قانون و مسئله مشروعیت سیاسی، هنوز در کانون منازعات ایران قرار دارند. در کنار اینها، توسعه نیز همچنان مسئله‌ای اساسی است. گرچه در سال ۱۲۸۵ هنوز مفهوم «توسعه» به معنای امروزی آن شکل نگرفته بود، اما احساس عقب‌ماندگی ایران در برابر اروپا و ضرورت نوسازی، از مهم‌ترین انگیزه‌های مشروطه‌خواهان به شمار می‌رفت. در یک قرن گذشته و بالاخص در دوره پهلوی، اصلاحات اقتصادی و سیاست‌های توسعه‌گرایانه را می‌توان از مهم‌ترین دستاوردهای ایران پس از مشروطه دانست؛ دستاوردهایی که غالباً از سوی نیروهای انقلابی، با برچسب‌هایی چون «سرمایه‌داری وابسته» یا «صنعت مونتاژ» کم‌اهمیت جلوه داده می‌شد. این در حالی بود که حتی در اتحاد شوروی، به‌ویژه پس از استالین، موفقیت نظام بیشتر با شاخص‌های اقتصادی و رفاه عمومی سنجیده می‌شد. شاید تلخ‌ترین ناکامی مشروطه، نه شکست یک انقلاب، بلکه ناتوانی در نهادسازی بود. انقلاب ۱۳۵۷ بی‌تردید گسستی بزرگ در تاریخ معاصر ایران پدید آورد، اما اگر پیش از آن نهادهایی مستقل، پایدار و ریشه‌دار ــ مانند یک دادگاه قانون اساسی یا دیگر نهادهای حافظ قانون ــ شکل گرفته و تثبیت شده بودند، شاید مسیر تحولات بعد از ۱۳۵۷ متفاوت می‌شد. امروز، از منظر فقر نهادی، گاه چنین می‌نماید که هنوز بسیاری از آرزوهای ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ تحقق نیافته‌اند. شاید بزرگ‌ترین درس مشروطه این باشد که توسعه و آزادی، بیش از آنکه محصول انقلاب‌ها باشند، حاصل نهادهایی‌اند که بتوانند از دولت‌ها و حکومت‌ها عمر بیشتری داشته باشند. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 4 авг.12,9 тыс323230

    🔺مادران دیروز: رنجبران بزرگ دوران گذار تصویری سرشار از اصالت، زیبایی و هزاران معنا؛ چند مادر کُرد در کنج دیواری گِلی. قابی استثنایی برای روایتی نوستالژیک از سنتی که آرام‌آرام رنگ می‌بازد و مرثیه‌ای برای گذشته‌ی روستایی؛ گذشته‌ای سرشار از سادگی، اصالت و یکرنگی. اما سخن چیز دیگری است. این زنان، آخرین بازماندگان نسلی هستند که بیش از هر نسل دیگری، با تحمل سخت‌ترین مرارت‌ها، بار سنگین مسئولیت خانواده را بر دوش کشیدند. این داوری تنها در مقایسه با مادران جوان و میانسال امروز نیست؛ زنانی که در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ خورشیدی صاحب فرزند شدند و اغلب خانواده‌هایی سه یا چهار نفره تشکیل دادند. زنان حاضر در این تصویر، متولدان دهه‌ی ۲۰ و احتمالاً اوایل دهه‌ی ۳۰ خورشیدی‌اند؛ نسلی که دوران باروری آنان، به طور میانگین، در فاصله‌ی دهه‌های ۴۰ تا ۶۰ خورشیدی قرار گرفت؛ دوران انفجار جمعیت ایران که اوج آن در دهه‌ی ۶۰ با نرخ استثنایی زاد و ولد رقم خورد. به بیان دیگر، این زنان ستون خانواده‌های پرجمعیت هفت یا هشت نفره، و گاه حتی بزرگ‌تر، بوده‌اند. با این حال، این همه‌ی داستان نیست. این مادران نه تنها در مقایسه با دختران و نوه‌های خود، بلکه حتی در قیاس با مادران و مادربزرگ‌هایشان نیز رنجی مضاعف را تجربه کردند. چرا؟ زیرا زندگی آنان هم‌زمان شد با یکی از مهم‌ترین تحولات اجتماعی ایران؛ گسترش آموزش عمومی. نسل‌های پیش از آنان نیز فرزندان بسیاری به دنیا می‌آوردند و با وجود مرگ‌ومیر بالای نوزادان، نرخ باروری گاه از ۱۰ فرزند هم فراتر می‌رفت. اما تفاوت در این بود که آن روزگار، مدرسه‌ای فراگیر وجود نداشت تا کودکان از شش‌سالگی راهی کلاس درس شوند. در غیاب مدرسه، دختران و پسران پیش از ده‌سالگی وارد چرخه‌ی کار خانوادگی می‌شدند و در خانه، مزرعه، دامداری، مغازه یا کارگری، بخشی از بار معیشت خانواده را بر دوش می‌کشیدند. اما زنان حاضر در این تصویر، نه از فراغت نسبی دختران خود برخوردار بودند و نه از شرایط مادرانشان. آنان باید هم خانواده‌های پرجمعیت را اداره می‌کردند و هم هزینه و دشواری تحصیل چندین فرزند را تا مدرسه و گاه دانشگاه به دوش می‌کشیدند؛ باری که از نسل پیش و پس از آنان سنگین‌تر بود. این‌ها مادرانِ نسلِ گذارند؛ زنانی که در میانه‌ی سنت و مدرنیته زیستند. دورانی که دولت مدرن با گسترش آموزش همگانی، الگوی زندگی و اقتصاد خانواده را دگرگون کرد، اما هنوز نه اقتصاد آن‌قدر توسعه یافته بود که بخش بزرگی از مردم از کار یدی بی‌نیاز شوند و نه درآمد سرانه به اندازه‌ای رسیده بود که مفاهیمی چون فراغت، سفر، تفریح و تعطیلات به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شود. طبیعی است که در مناطقی مانند کردستان، که محرومیت‌ها و تبعیض‌های تاریخی نیز بر این دشواری‌ها افزوده می‌شد، این مادران رنجی دوچندان را بر دوش کشیدند. این تصویر، تنها یک عکس نوستالژیک نیست؛ ادای احترام به نسلی است که بی‌هیاهو زیست، بی‌ادعا ساخت و بی‌توقع، بار یک دوران را به دوش کشید. بدون تعارف بار سنگین یک دوران گذار سهمگین بر دوش این قهرمانان بی‌ادعا بود. بی‌آنکه کسی این فداکاری را بیاد آورد و خسته نباشید یا مرحبایی بگوید. شاید تاریخ در آینده با ارزیابی منصفانه و متوازن خود، جایگاهی شایسته به این دسته از زنان بدهد. عکس: کانال کابان #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 2 авг.8 855202128

    🔺دو چهره از ایران ۸۷ میلیونی! مرکز آمار ایران امروز رسماً اعلام کرد که جمعیت کشور از ۸۷ میلیون نفر عبور کرده است. شاید مهم‌تر از این عدد، کاهش بُعد خانوار ایرانی به کمتر از ۳/۲ نفر و افزایش جمعیت شهرنشین به حدود ۷۰ درصد باشد. این ارقام و مجموعه‌ای از شاخص‌های عمیق‌تر، برای فهم ایران و حتی پیش‌بینی تحولات سیاسی پیش رو حائز اهمیت‌اند. کاهش بُعد خانوار، گسترش خانواده‌های تک‌فرزند، افزایش سن ازدواج، کاهش باروری و افزایش طلاق، در کنار تغییرات گسترده در سبک زندگی، همگی نشان می‌دهند که جامعه ایران با سرعتی چشمگیر در حال عبور از الگوی سنتی خانواده پدرسالار و حرکت به سوی الگوهای جدیدتر زندگی است. یوسف کورباژ و امانوئل تاد در کتاب ملاقات تمدن‌ها استدلال می‌کنند که جوامع مسلمان نیز، برخلاف تصور رایج از یک شکاف ثابت و ابدی میان «اسلام» و «غرب»،  در حال تجربه نوعی همگرایی جمعیتی و اجتماعی با روندهای جهانی‌اند. کاهش باروری، افزایش سواد، به‌ویژه سواد زنان، و تغییر ساختار خانواده، از نظر آنان نشانه‌های تحولی عمیق‌تر در ساختارهای اجتماعی و مناسبات قدرت‌اند. ایران در این میان نمونه‌ای بسیار مهم است. این کشور یکی از سریع‌ترین و عمیق‌ترین گذارهای جمعیتی در منطقه را تجربه کرده است. از کاهش باروری گرفته تا کوچک‌شدن خانواده، افزایش آموزش زنان و تغییر الگوی ازدواج. بنابراین برای فهم ایران امروز نمی‌توان تنها به سیاست رسمی، ساختار قدرت و ایدئولوژی نگاه کرد؛ باید به تحولات اجتماعی عمیقی نیز توجه کرد که گاه مستقل از اراده حکومت و حتی در برابر آن، در حال شکل‌گیری‌اند. برای فهم بهتر این پدیده، شاید بتوان به تجربه اروپای غربی پس از جنگ جهانی دوم رجوع کرد. تونی جات در کتاب پس از جنگ نشان می‌دهد که اروپای دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، علی‌رغم تداوم ارزش‌های مسیحی و ساختارهای سنتی، به‌تدریج وارد دوره‌ای از دگرگونی عمیق اجتماعی شد. رشد اقتصادی، گسترش آموزش، توسعه دولت رفاه، افزایش استقلال اقتصادی زنان و تغییر سبک زندگی، و نیز زوال اقتدار والدین ــ که نسل جدید شکست فاجعه‌بار نسل پیشین در برابر فاشیسم و جنگ را به چشم می‌دید ــ به تدریج اقتدار سنتی خانواده و کلیسا را تضعیف کرد و نسل پس از جنگ را از نسل والدین خود متمایز ساخت. خانواده کوچک‌تر شد، ازدواج به تاخیر افتاد، نقش زنان دگرگون شد و فرزندآوری بیش از گذشته به انتخاب فردی تبدیل شد. در کنار این تحولات، اقتدار سنتی نهادهای دینی نیز کاهش یافت و فردگرایی رشد کرد. پیوند سکس و سیاست شاید آشناترین استعاره این دوران باشد. این همان نقطه‌ای است که می‌توان میان روایت تاریخی تونی جات و تحلیل جمعیت‌شناختی تاد و کورباژ پلی برقرار کرد: تحول جمعیتی، تغییر خانواده و دگرگونی فرهنگی، سه وجه یک فرایند بزرگ‌تر اجتماعی‌اند. به نظر می‌رسد جامعه ایران نیز، به‌ویژه از دهه‌های ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰، برخی از این روندها را با تأخیر تاریخی و البته در شرایطی کاملاً متفاوت تجربه کرده است. در اروپای پس از جنگ، تغییرات اجتماعی و فرهنگی به‌تدریج با تغییر نهادهای سیاسی و اقتصادی همراه شد؛ اما در ایران، بخش مهمی از این دگرگونی اجتماعی در شرایطی رخ داده که ساختار سیاسی و رسمی کشور همچنان بر مجموعه‌ای از ارزش‌ها و هنجارهایی متفاوت با بخش مهمی از تحولات اجتماعی استوار است. اینجاست که شاید بتوان بخشی از تنش‌ها و ناآرامی‌های دو دهه اخیر را بهتر فهمید. جامعه تغییر کرده است؛ اما نهادهای سیاسی الزاماً با همان سرعت تغییر نکرده‌اند. نسل جدید در خانواده‌های کوچک‌تر رشد کرده، زنان آموزش بیشتری دیده‌اند و استقلال بیشتری پیدا کرده‌اند، سن ازدواج بالا رفته، فرزندآوری از یک وظیفه اجتماعی به انتخابی شخصی‌تر تبدیل شده و فردیت بیش از گذشته اهمیت یافته است. در مقابل، بخش‌هایی از ساختار رسمی همچنان با بسیاری از مفروضات فرهنگی و اجتماعی نسل‌های گذشته به جامعه می‌نگرند. این شکاف را نباید صرفاً شکاف میان «دین و دین گریزی» یا «سنت و مدرنیته» دانست. مسئله عمیق‌تر است: شکاف میان جامعه‌ای که با سرعت تغییر کرده و ساختارهایی که نتوانسته‌اند با همان سرعت خود را با آن تطبیق دهند. از این منظر، آینده ایران را نمی‌توان فقط با اقتصاد، جنگ یا سیاست خارجی توضیح داد. گذار جمعیتی و تغییر ساختار خانواده، به همان اندازه که شاخص‌های اقتصادی و سیاسی مهم‌اند، می‌توانند در شکل دادن به آینده کشور نقش داشته باشند. گاهی به نظر می‌آید که در سطحی کلان، منازعه میان دو ایران جریان دارد: ایرانِ مردانه و روستایی که انقلاب ۵۷ و ایدئولوژی اسلام‌گرایی را آفرید، و ایرانِ زنانه و شهری که در جنبش‌های اجتماعی سال‌های اخیر نمایان شد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 31 июл.13,6 тыс208115

    🔺اسلام و دومین عبور از جبل‌الطارق روز پنجشنبه، ده‌ها هزار مهاجر مراکشی در تلاش برای رسیدن به شهر سبته یکی از دو قلمرو اسپانیا در شمال آفریقا، خود را به آب زدند. هدف بسیاری از آنان رسیدن به اروپا و برخورداری از امکان اقامت و زندگی در اسپانیا بود. مقام‌های اسپانیایی این رخداد را نوعی «حمله» توصیف کردند. این "حمله" دست‌کم برای اسپانیا، می‌تواند تداعی‌کننده بخشی از  حافظه‌ی تاریخی باشد: همین تنگه جبل‌الطارق در سال ۷۱۱ میلادی شاهد عبور نیروهای مسلمان به فرماندهی طارق بن زیاد به شبه‌جزیره ایبری بود؛ رخدادی که به سقوط پادشاهی ویزیگوت‌ها و آغاز دوره‌ای انجامید که با فراز و نشیب‌های فراوان، تا سقوط غرناطه در سال ۱۴۹۲ ادامه یافت. موجی که عرب‌ها و بربرهای مسلمان را در آغاز قرن هشتم میلادی به شبه‌جزیره ایبری رساند، محصول قدرت و پویایی تمدنی بود که در آن زمان در جهان اسلام در حال گسترش بود. اما مهاجرت امروز عمدتاً در جهت معکوس حرکت می‌کند: از جنوب فقیرتر و بی‌ثبات‌تر به سوی شمال ثروتمندتر، امن‌تر و برخوردار از نهادهای سیاسی و حقوقی کارآمدتر. منظور از شمال و جنوب البته صرفاً دو سوی تنگه جبل‌الطارق نیست؛ سخن از شکاف گسترده‌تر میان «شمال جهانی» و «جنوب جهانی» است. از این منظر، پرسش مهمی پیش روی ما قرار می‌گیرد: چرا آنها پیشرفت کردند و ما عقب افتادیم؟ نمی‌توان همه مسئولیت این عقب‌ماندگی را به استعمار نسبت داد و نقش عوامل داخلی را نادیده گرفت. استعمار میراثی سنگین بر جای گذاشت، اما ضعف نهادهای سیاسی، فساد، استبداد، فقدان حاکمیت قانون، شکست در ایجاد نظام‌های آموزشی کارآمد و ناتوانی در ساختن اقتصادهای مولد نیز بخشی از این داستان‌اند. جالب آنکه در سده‌های نخستین پس از ظهور اسلام، وضعیت کاملاً متفاوت بود. جهان اسلام در اوج قدرت سیاسی و تمدنی خود قرار داشت و به‌سرعت قلمروهای گسترده‌ای را در خاورمیانه، شمال آفریقا و بخش‌هایی از اروپا درنوردید. مسلمانان در آن دوره نه مهاجرانی در جست‌وجوی پناه و کار، بلکه صاحبان یک تمدن قدرتمند و رو به گسترش بودند. اما تاریخ به همین‌جا ختم نشد. همین اسپانیایی که امروز یکی از کشورهای مرفه و دموکراتیک اروپاست، قرن‌ها زیر حکومت‌هایی زندگی کرد که با معیارهای امروز، اقتدارگرا و مذهبی بودند. نام اسپانیا در بخش مهمی از تاریخ خود با دادگاه‌های تفتیش عقاید، سرکوب دینی و اخراج یهودیان و مسلمانان نیز گره خورده است. حتی تا چند دهه پیش، اسپانیا کشوری نسبتاً فقیر و تحت یک دیکتاتوری نظامی ـ اقتدارگرا بود. فرانکو از سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۷۵ بر کشور حکومت کرد. اما تحول بزرگ اسپانیا نه از معجزه قدیسان کلیسا، بلکه از گذار موفق به دموکراسی و ساختن نهادهای مدرن آغاز شد. پس از مرگ فرانکو در سال ۱۹۷۵، اسپانیا توانست یکی از دشوارترین گذارهای سیاسی قرن بیستم را تجربه کند. سلطنت، نیروهای سیاسی محافظه‌کار، فرانکوییست‌های سابق، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها و جریان‌های دموکراسی‌خواه، با وجود اختلافات عمیق، در نهایت بر سر ایجاد یک نظام دموکراتیک و مبتنی بر قانون به مصالحه رسیدند. این گذار بدون سازش‌های دردناک و مصالحه‌های فراوان ممکن نبود. اسپانیا نشان داد که گاهی برای نجات یک کشور، نیروهای سیاسی باید بخشی از خواسته‌های حداکثری خود را کنار بگذارند و بر سر منافع بلندمدت ملی توافق کنند. به همین دلیل، کسانی که امروز خود را به آب و آتش می‌زنند تا به یک قلمرو اسپانیایی در آفریقا برسند، صرفاً به دنبال درآمد و فرصت شغلی نیستند. جاذبه اروپا فقط در ثروت آن نیست؛ در حاکمیت قانون، امنیت، کرامت انسانی و پیش‌بینی‌پذیری زندگی نیز هست. جایی که بازداشت خودسرانه قاعده نیست، مخالفت سیاسی الزاماً به زندان ختم نمی‌شود و شهروند می‌تواند با درجه‌ای از اطمینان نسبت به آینده زندگی کند. از این منظر، نمی‌توان جریان مهاجرت از جنوب فقیر به شمال مرفه را صرفاً با بازتوزیع ثروت جهانی متوقف کرد. حتی اگر شکاف اقتصادی کاهش یابد، تا زمانی که شکاف در کیفیت نهادهای سیاسی، حاکمیت قانون، امنیت و فرصت‌های اجتماعی پابرجا باشد، انگیزه مهاجرت نیز باقی خواهد ماند. تجربه استعمارزدایی در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نیز نشان داد که استقلال سیاسی، به‌تنهایی برای توسعه اقتصادی و اجتماعی کافی نیست. ده‌ها کشور مستقل پدید آمدند، اما بسیاری از آنها نتوانستند از چرخه فقر و توسعه‌نیافتگی خارج شوند. استعمارزدایی را می‌توان تا حدی به یک «اصلاحات ارضی» در مقیاس جهانی تشبیه کرد: انتقال مالکیت سیاسی سرزمین‌ها از قدرت‌های استعماری به ملت‌های آنها. اما همان‌گونه که اصلاحات ارضی بدون نهادهای کارآمد، نظام حقوقی مناسب و ساختار اقتصادی مولد نمی‌تواند توسعه پایدار ایجاد کند، استقلال سیاسی نیز بدون دولت کارآمد، حاکمیت قانون، سرمایه انسانی و نهادهای مشروع الزاماً به توسعه نمی‌انجامد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 30 июл.12 тыс15780

    🔺وقتی بحران از هرمز به سوئز می‌رسد! در روزهای آغازین جنگ اخیر و انسداد تنگه‌ی هرمز برخی ناظران آن را با جنگ بر سر  ملی کردن کانال سوئز  توسط ناصر با انگلیس و فرانسه و اسرائیل مقایسه می‌کردند. شگفت‌انگیز این جاست که اکنون ترکش‌های جنگ کنونی به خود کانال سوئز  هم رسیده است. حمله پهپادی اخیر به یک تانکر حامل گاز در آب‌های مصر، تصویری نگران‌کننده از گسترش دامنه درگیری‌های منطقه و تهدید مسیرهای انتقال انرژی به نمایش گذاشت. گرچه هنوز آمر یا عامل این حمله به‌طور قطعی مشخص نیست، اما اگر در چارچوب منازعه جاری منطقه‌ای تفسیر شود، یک پیام مهم در خود دارد: پس از تنگه هرمز و باب‌المندب، اکنون حتی مسیرهای جایگزین انتقال انرژی نیز ممکن است در معرض ناامنی قرار گیرند. به زبان دیگر، پیام آن این است که اگر عربستان و دیگر کشورهای صادرکننده انرژی بخواهند برای دور زدن تنگه هرمز به مسیر باب‌المندب متوسل شوند، این مسیر نیز می‌تواند ناامن شود؛ و اگر به جای آن، مسیر کانال سوئز و خط لوله سومد را انتخاب کنند، امکان تهدید این مسیرها نیز وجود دارد. پیام احتمالی مذکور، ترجمه یک منطق استراتژیک خطرناک است: صادرات انرژی یا باید برای همه جریان داشته باشد یا برای هیچ‌کس. یعنی نه‌تنها استفاده از مسیرهای جایگزین هرمز تضمین‌شده نیست، بلکه جایگزین‌های این مسیرها نیز ممکن است در معرض تهدید قرار گیرند. خط لوله سوئز ـ مدیترانه، یا SUMED، یکی از مهم‌ترین مسیرهای انتقال نفت در مصر است که دریای سرخ را به ساحل مدیترانه متصل می‌کند و در کنار کانال سوئز، نقشی مهم در انتقال انرژی از خلیج فارس به بازارهای اروپایی دارد. پرسش مهم این است که چرا در بحبوحه بحران جاری، مسیرهای پیرامون کانال سوئز و سومد نیز به بخشی از معادله امنیت انرژی تبدیل شده‌اند؟ یک احتمال این است که تهران پس از آخرین دور مذاکرات و تبادل پیام‌ها از طریق عمان، به این جمع‌بندی رسیده باشد که طرف مقابل حاضر به انعطاف معنادار درباره تنگه هرمز نیست؛ موضوعی که از نگاه ایران با امنیت ملی گره خورده و آن را یکی از مهم‌ترین ابزارهای بازدارندگی در برابر تکرار جنگ در آینده می‌داند. با این پیشفرض، می‌توان گفت ایران خود را برای یک رویارویی طولانی بر سر آینده امنیت هرمز آماده کرده و حاضر نیست به‌سادگی از ابزارهای فشار خود عقب‌نشینی کند. از این منظر، حملات اخیر به اهداف آمریکایی در منطقه و همچنین حمله به شناورهای مرتبط با انرژی را می‌توان بخشی از تلاش برای تغییر محاسبات و ادراک طرف مقابل دانست؛ یعنی ارسال این پیام که ادامه فشار نظامی، هزینه‌هایی فراتر از میدان اصلی جنگ خواهد داشت. بحران پنج‌ماهه کنونی، عملاً بیش از آنکه صرفاً یک نبرد نظامی باشد، به نبردی فرسایشی برای تغییر محاسبات رقیب تبدیل شده است. تشدید پلکانی و کنترل‌شده تنش، در چنین شرایطی، می‌تواند بخشی از راهبرد طرفین باشد. اما خطر اصلی دقیقاً همین‌جاست: اگر یکی از طرفین بر اثر اشتباه محاسباتی از یک خط قرمز مهم عبور کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به نظر می‌رسد بحران اکنون به یک نقطه سرنوشت‌ساز رسیده است؛ دوراهی دشواری که در آن یکی از طرفین باید عقب‌نشینی معناداری نشان دهد: یا ایران از بیم یک جنگ تمام‌عیار در محاسبات خود انعطاف نشان دهد، یا طرف مقابل از هراس تشدید بحران انرژی و جهش قیمت نفت، از برخی مطالبات خود کوتاه بیاید. با این حال، احتمال وقوع چنین مصالحه‌ای چندان بالا به نظر نمی‌رسد. در نتیجه، خطر آن وجود دارد که این بن‌بست راهبردی در نهایت به سمت جنگی گسترده‌تر و حتی فراگیر در منطقه سوق پیدا کند. در این میان، موضع عربستان و اسرائیل می‌تواند تعیین‌کننده باشد. ریاض با تهدیدی مستقیم علیه امنیت اقتصادی و صادرات انرژی خود روبه‌روست و اسرائیل نیز ممکن است این بحران را فرصتی برای تضعیف بیشتر رقیب اصلی خود بداند. اگر همسویی بازیگران منطقه‌ای و برخی کشورهای اروپایی به یک وحدت عمل راهبردی منجر شود، ترامپ نیز ممکن است فرصت رهایی از بن‌بست کنونی را، حتی با پذیرش خطر تشدید جنگ، از دست ندهد. ایران و منطقه اکنون با یکی از دشوارترین و سرنوشت‌سازترین لحظات تاریخ معاصر خود روبه‌رو هستند؛ لحظه‌ای که در آن، مرز میان بازدارندگی و تشدید کنترل‌ناپذیر بحران، بیش از هر زمان دیگری باریک شده است. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 27 июл.11,7 тыс177135

    🔺فراتر از دعوای روشنفکران مناظره موسی غنی‌نژاد و میلاد دخانچی، و توصیف علی شریعتی به عنوان «شیاد» از سوی غنی‌نژاد، بار دیگر یکی از قدیمی‌ترین شکاف‌های فکری ایران را آشکار کرد. واکنش‌های گسترده در فضای مجازی و سپس پاسخ تند عبدالکریم سروش در دفاع از شریعتی، دامنه بحث را فراتر برد و آن را به بازخوانی انقلاب، انقلاب فرهنگی و مسئولیت جریان‌های فکری در تاریخ معاصر ایران کشاند. فارغ از داوری درباره درستی یا نادرستی مواضع طرفین، اصل شکل‌گیری این منازعه را می‌توان نمونه‌ای از آنچه «دعوای روشنفکران» نامیده می‌شود، دانست؛ پدیده‌ای که در تاریخ معاصر بارها رخ داده است. از این منظر، مناقشه کنونی یادآور دو جدال مشهور قرن بیستم است: دعوای تاریخ‌نگاران آلمان در دهه ۱۹۸۰ و جدال نویسندگان فرانسه در سال‌های اشغال این کشور در جنگ جهانی دوم. این سه تجربه از نظر زمینه‌های تاریخی و پیامدهای سیاسی یکسان نیستند، اما در یک ویژگی مشترک‌اند: هر سه حول نسبت جامعه با گذشته، مسئولیت روشنفکران و چگونگی روایت تاریخ شکل گرفته‌اند. دعوای تاریخ‌نگاران آلمان بر سر چگونگی مواجهه با گذشته نازیستی بود. پرسش اصلی این بود که آیا جنایات نازیسم رخدادی استثنایی و بی‌همتا در تاریخ آلمان است یا باید آن را در چارچوب گسترده‌تر خشونت‌های قرن بیستم فهمید. در پس این اختلاف، مسئله‌ای بنیادی‌تر نهفته بود: مسئولیت تاریخی جامعه آلمان در برابر گذشته خود. در فرانسه نیز پس از اشغال این کشور، نویسندگان و روشنفکران درباره همکاری با رژیم ویشی یا پیوستن به مقاومت با یکدیگر اختلاف یافتند. گروهی همکاری را ضرورتی سیاسی یا واقع‌گرایانه می‌دانستند و گروهی دیگر بر مسئولیت اخلاقی روشنفکر در برابر استبداد و اشغال تأکید می‌کردند. این نزاع تنها درباره رفتار افراد در گذشته نبود، بلکه درباره تعریف جایگاه روشنفکر در جامعه نیز بود. جدال میان روشنفکران و صاحبان اندیشه پدیده‌ای استثنایی نیست؛ اما معمولاً در دوره‌هایی شدت می‌گیرد که جامعه با بحرانی عمیق یا شکستی تاریخی روبه‌رو باشد. فرانسه دهه ۱۹۴۰ تنها با اشغال نظامی مواجه نبود، بلکه احساس شکست، تحقیر و تردید نسبت به آینده را نیز تجربه می‌کرد. آلمان غربی دهه ۱۹۸۰ نیز با وجود موفقیت اقتصادی، همچنان با مسئله هویت سیاسی و نسبت خود با گذشته نازیستی دست به گریبان بود. در چنین شرایطی، نزاع بر سر گذشته در واقع تلاشی برای فهم وضعیت اکنون و ترسیم آینده است. از همین رو، بسیاری از منازعات روشنفکری را می‌توان کوششی برای پردازش شکست‌های تاریخی دانست. این‌گونه نزاع‌ها معمولاً بر سر تصرف حافظه جمعی شکل می‌گیرند؛ زیرا توع روایت گذشته، تصویری متفاوت از هویت امروز و مسیر آینده جامعه ارائه می‌دهد. به نظر می‌رسد بخش مهمی از منازعات فکری ایران در سال‌های اخیر نیز در همین چارچوب قابل فهم باشد. دست‌کم در یک و نیم دهه گذشته، بازخوانی انقلاب ۱۳۵۷ به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های اختلاف میان جریان‌های فکری تبدیل شده است. ورود سیدجواد طباطبایی به این مباحث، با نقدهای بنیادین او به سنت‌های فکری معاصر، بر دامنه این مناقشات افزود و پس از درگذشت او نیز این جدال همچنان ادامه دارد. در ظاهر، موضوع اختلاف‌ها بسیار متنوع است؛ از ارزیابی شخصیت‌هایی چون شریعتی، آل‌احمد، مصدق و دیگران گرفته تا نقد جریان‌های ملی، مذهبی، چپ، لیبرال و ناسیونالیست. اما در لایه‌ای عمیق‌تر، پرسش اصلی همچنان ثابت مانده است: چه کسانی و تا چه اندازه در شکل‌گیری وضعیت کنونی ایران مسئول‌اند؟ به همین دلیل، هر جریان فکری می‌کوشد روایت خود را از گذشته تثبیت کند و سهم بیشتری از مسئولیت را متوجه رقیب سازد. در این میان، شخصیت‌های تاریخی بار دیگر به میدان منازعه فراخوانده می‌شوند؛ برخی از متهمان دیروز اعاده حیثیت می‌شوند و برخی از قهرمانان گذشته دوباره در معرض نقد و داوری قرار می‌گیرند. از این منظر، نزاع اصلی نه بر سر فراموشی، بلکه بر سر چگونگی به یاد آوردن است. مسئله آن نیست که گذشته از حافظه جامعه پاک شده باشد، بلکه هر روایت بخشی از آن را برجسته می‌کند و بخش‌هایی دیگر را به حاشیه می‌راند. حافظه ملی، بیش از آنکه میدان فراموشی باشد، عرصه رقابت روایت‌هاست. البته هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند تمام گذشته خود را همواره و به یک اندازه در حافظه نگه دارد. این امر نه ممکن است و نه مفید. همان‌گونه که فراموشی مطلق می‌تواند به تکرار خطاها بینجامد، یادآوری گزینشی نیز ممکن است تاریخ را به ابزاری برای تسویه حساب و یا توجیه مواضع امروز تبدیل کند. مواجهه مسئولانه با تاریخ، نه در انکار گذشته است و نه در استفاده ابزاری از آن، بلکه در پذیرش پیچیدگی‌های آن و نقد راستین سهم هر جریان و هر فرد در شکل‌گیری آن است. ملاک اصلی برای ارزیابی حسن نیت افراد در این راه، پذیرش صادقانه‌ی مسئولیت های فردی بدون اما و اگر است. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 26 июл.9 33114264

    🔺 دریای خزر؛ پل میان دو جنگ ظاهراً دریای خزر در حال تبدیل شدن به معبری برای اتصال دو جنگ در دو سوی آسیاست؛ جنگ روسیه و اوکراین در شرق اروپا و جنگ ایران و آمریکا در غرب آسیا. با هدف قرار گرفتن یک شناور ایرانی در خزر، عملاً پای ایران به جنگی دیگر باز شده است؛ جنگی که تهران طی سه سال گذشته، مستقیم و غیرمستقیم، در آن نقش داشته است. اکنون پرسش این است که آیا ایران حمله اوکراین را تلافی خواهد کرد؟ و آیا اوکراین که در ماه‌های گذشته زیرساخت‌های روسیه را در عمق استراتژیک آن هدف قرار داده، بار دیگر مسیر دریایی میان ایران و روسیه را هدف خواهد گرفت؟ سخنان زلنسکی و دیگر مقامات اوکراینی نشان می‌دهد که حملات در خزر ممکن است ادامه یابد. کی‌یف انگیزه‌های روشنی برای کشاندن ایران به جنگ اوکراین دارد. زلنسکی نیز روسیه را متهم کرده که با ارائه اطلاعات ماهواره‌ای، در هدف قرار گرفتن اهداف آمریکایی توسط ایران نقش داشته است. اقدامی که آشکارا با هدف تحریک آمریکا انجام می‌شود. پل زدن میان دو جنگ می‌تواند راهی برای جلب حمایت ترامپ و تضمین تداوم کمک‌های آمریکا باشد؛ اما منافع واشنگتن لزوماً با کی‌یف همسو نیست. آمریکا از یک سو به دنبال پایان جنگ در اروپاست و از سوی دیگر، از نزدیکی بیشتر ایران و روسیه نگران است. در چنین شرایطی، خطر شکل‌گیری یک زنجیره امنیتی به‌هم‌پیوسته افزایش یافته است؛ به‌گونه‌ای که هر جنگ به تداوم جنگ دیگر یاری می‌رساند. حمله اوکراین به منافع ایران می‌تواند تهران را بیش از گذشته به مسکو نزدیک کند و واکنش ایران نیز ممکن است روسیه و آمریکا را وارد محاسبات تازه‌ای نماید. خطر اصلی همین‌جاست: جنگ‌ها لزوماً از جایی که آغاز شده‌اند گسترش پیدا نمی‌کنند؛ بلکه از نقاط اتصال میان آنها بزرگ می‌شوند. خزر ممکن است یکی از همین نقاط اتصال باشد. اگر این روند ادامه یابد، دیگر نمی‌توان جنگ روسیه و اوکراین، رویارویی ایران و آمریکا و رقابت قدرت‌ها در خاورمیانه را سه بحران جداگانه دانست. این بحران‌ها از اروپای شرقی تا قفقاز، خزر و خاورمیانه به یکدیگر متصل شده‌اند. شاید از این منظر بتوان وضعیت کنونی را نوعی «جنگ جهانی کوچک» دانست؛ نه به معنای آغاز جنگ جهانی سوم، بلکه به این معنا که چند جنگ منطقه‌ای با بازیگران متفاوت، در یک جغرافیای وسیع به یکدیگر پیوند خورده‌اند. در هر دو جبهه‌ی اروپا و آسیا، تعداد کشورهای عملا درگیر از یک بحران محدود و منطقه‌ای فراتر رفته است. بازتاب فوری و عینی روی اقتصاد جهان نیز چیزی نیست که از دیده پنهان بماند‌ #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 25 июл.10,2 тыс217100

    🔺از محمد علی فردین تا اکبر عبدی احتمالاً این تصادفی نبود که آغاز زندگی حرفه‌ای اکبر عبدی با نخستین ماه‌ها و سال‌های پس از انقلاب ۵۷ مصادف شد. دوران دشواری که نسل آرمان‌گرای دهه‌های چهل و پنجاه، پس از فروکش کردن تب‌وتاب آرمان‌ها و از دست رفتن شور و هیجان پیشین، به‌دنبال مفری برای ادامه زندگی می‌گشت. ظهور یک ستاره سینمایی که می‌توانست لحظاتی خنده بر لبان مردم بنشاند، در چنین شرایطی موهبتی بود. عبدی مردم را برای لحظاتی سرگرم می‌کرد؛ توجهشان از سختی‌های زندگی برداشته می‌شد و فرصتی برای خندیدن به گرفتاری‌ها و دشواری‌های زندگی روزمره فراهم می‌آمد. محبوبیت و شهرت اکبر عبدی، از این منظر، شاید با محمدعلی فردین قابل مقایسه باشد؛ مردی از جنس مردم معمولی که به بخشی از حافظه جمعی و خاطره ملی ایرانیان تبدیل شد. فردین، گرچه نامش با ژانری به نام «فیلمفارسی» گره خورده است، در عمل نمادی از نوعی زندگی اتوپیایی و بازتابی از آرزوهای مردم ایران در دهه‌های پیش از انقلاب بود. او معمولاً در پایان داستان، بی‌عدالتی را شکست می‌داد، عشق را نجات می‌داد و نظم اخلاقی جهان را دوباره برقرار می‌کرد. سینمای او، بیش از آنکه آینه واقعیت باشد، پناهگاهی برای رؤیاهای جمعی بود. برخلاف فردین، عبدی رؤیا نمی‌فروخت، وعده آینده‌ای آرمانی نمی‌داد و در قامت منجی فرودستان ظاهر نمی‌شد. او از دل واقعیت‌های زندگی روزمره، تنگناهای اقتصادی، ناکامی‌ها و تناقض‌های اجتماعی، خنده می‌آفرید. هنر عبدی این بود که از دل تراژدی، کمدی خلق می‌کرد. فروغ فرخزاد، وقتی چشم‌انتظار کسی است که قرار است بیاید و همه‌چیز را میان مردم تقسیم کند، سینمای فردین را نیز فراموش نمی‌کند: «... و نان را قسمت می‌کند و پپسی را قسمت می‌کند و باغ ملی را قسمت می‌کند ... و سینمای فردین را قسمت می‌کند ... و سهم مرا هم می‌دهد» شعر فروغ یادآور منجی‌باوری عمومی در فرهنگ روزمره آن سال‌هاست؛ نوعی موعودگرایی رمانتیک و سانتیمانتال که بخشی از ذهنیت عمومی را تسخیر کرده بود؛ از سینمادوستان دلبسته فیلمفارسی گرفته تا مبارزان راه آزادی، در طیفی که از چپ آغاز می‌شد و به اسلام‌گرایان می‌رسید. این شعر، بازتاب دلمشغولی‌های نخستین نسل پس از صنعتی‌شدن ایران و تناقض‌های مدرنیته نیز هست؛ نسلی که مفر خود را در آرمان‌های سیاسی، ایدئولوژی‌های اتوپیایی و پیروزی‌های رمانتیک سینمای فردین جست‌وجو می‌کرد. اما هنگامی که نوبت اکبر عبدی رسید، آن موج بلند آرمان‌گرایی فروکش کرده و دریایی از سرخوردگی بر جای گذاشته بود؛ از شکست آرمان‌های سیاسی و ایدئولوژیک در سطح کلان تا ناکامی‌های شخصی که حاصل برخورد با صخره سخت واقعیت بود. به یک معنا، گویی افق ذهنی جامعه از «فیلمفارسی» به «در انتظار گودو» تغییر کرده بود. انتظار همچنان ادامه داشت، اما دیگر نه با شور و امید، بلکه با ملال، فرسودگی و تعلیق. در چنین فضایی، خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود. اکبر عبدی، از این منظر، فردین نبود و نمی‌توانست باشد. او پیوندی راسخ‌تر با واقعیت داشت و با دلایلی عینی‌تر مردم را پای تلویزیون‌ها و روی صندلی‌های سینما می‌نشاند. اگر فردین قهرمان روزگار رؤیاها بود، عبدی بازیگر عصر واقعیت شد؛ عصری که دیگر کسی انتظار نداشت منجی از راه برسد، اما همه به لحظه‌ای خنده نیاز داشتند تا بار سنگین انتظار را تاب بیاورند. نسل دهه‌های ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمی‌توان تغییر داد. بی‌عدالتی جان‌سختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرنده‌ی کوچک خوشبختی نیست که از گوشه‌ی آسمان پیدا شود. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 24 июл.9 47019862

    🔺 سلطان جنگل اقتصاد بازار امروز، به معنای کلی، به یک جنگل اقتصادی تبدیل شده که قانون تنازع برای بقا بر آن حاکم است. در این جنگِ همه علیه همه، حق با قوی‌ترین طرف است. در حال حاضر، دولت سلطان این جنگل است. میزان بدهی دولت و بنگاه‌ها و سازمان‌های وابسته و مرتبط با آن به بخش‌های مختلف بخش خصوصی، سر به هزاران همت می‌زند. بخش قابل‌توجهی از این مطالبات مربوط به سال گذشته و زمانی است که نرخ دلار کمتر از ۱۰۰ هزار تومان بود. در حالی که کسی زورش به دولت نمی‌رسد، دولت فخیمه یک‌تنه زورش از تمام آحاد جامعه، کارگاه‌ها و شرکت‌های خصوصی بیشتر است. کافی است فقط یک روز پرداخت یک قسط بانکی به تعویق بیفتد، یک نوبت نتوانی پول آب، برق یا گاز را پرداخت کنی، یا خدای نکرده چکی یا تعهدی به شهرداری داشته باشی؛ در کسری از ثانیه، غرش رعدآسای سلطان جنگل بلند می‌شود! اما وقتی نوبت به پرداخت بدهی‌های دولت می‌رسد، ظاهراً سلطان هم می‌تواند صبر کند؛ ماه‌ها و حتی سال‌ها! شیر ژیان تبدیل به غزالی آرام و خونسرد می‌شود. در این جنگل اقتصادی، زور قانون نیست؛ قانونِ زور است. دریغ از یک صلح مدنی خشک و خالی و ذره‌ای عدالت و انصاف. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 24 июл.8 16215359

    🔺آقای عراقچی، پس مالکیت خصوصی چی! دیروز ترامپ گفت: «از این لحظه، هرگونه خسارتی که به کشتی‌ها و محموله‌ها وارد شود، از محل دارایی‌های ایران که در اختیار و تحت کنترل آمریکا است، پرداخت خواهد شد.» عراقچی در پاسخ گفت: «کسانی که از چنین منابعی استقبال می‌کنند یا از آن سود می‌برند، باید به یاد بیاورند که وقتی دولت‌ها مصادره اموال دیگران را به یک رویه عادی تبدیل کنند، دیگر هیچ دارایی‌ای از امنیت و مصونیت برخوردار نخواهد بود.» آقای عراقچی به‌درستی دست روی نکته‌ای مهم گذاشته است: امنیت مالکیت، پیش‌شرط آزادی و ثبات است. اگر قرار باشد دولت‌ها در روابط میان خود، اصل احترام به مالکیت را نادیده بگیرند، بنیان نظم قانون‌محور و مبتنی بر اصل عدم تعرض به‌تدریج فرو می‌ریزد. مسئله فقط مالکیت دارایی‌های ایران نیست؛ مسئله این است که آیا دولت‌ها می‌توانند بدون یک چارچوب حقوقی روشن، دارایی دیگری را برای جبران خسارت‌های احتمالی مصادره کنند یا نه. البته میان مالکیت خصوصی افراد و دارایی‌های دولت‌ها تفاوت وجود دارد. مالکیت خصوصی مستقیماً با آزادی فردی و حق تعیین سرنوشت انسان پیوند دارد، در حالی که دارایی دولت‌ها بیشتر به حاکمیت و حقوق بین‌الملل مربوط است. با این حال، هر دو در یک اصل مشترک به هم می‌رسند: قدرت نباید بدون مبنای روشن حقوقی و بدون امکان اعتراض و دادرسی عادلانه، مالکیت را سلب کند. از این زاویه، سخنان عراقچی با بحث فلسفی آزادی و مالکیت پیوند می‌خورد. هرچه قدرت دولت‌ها برای سلب مالکیت بدون محدودیت بیشتر شود، حریم مالکیت و در نتیجه بخشی از آزادی اقتصادی و فردی نیز شکننده‌تر خواهد شد. جان لاک میان آزادی و مالکیت پیوندی بنیادین برقرار می‌کند:  مالکیت خصوصی بخشی مهم از آزادی و اختیار انسان برای تعیین سرنوشت خویش است. اگر مالکیت از امنیت و مصونیت برخوردار نباشد، حق انتخاب‌ها و فرصت‌های متعدد زندگی نیز از انسان سلب می‌شود. پذیرش این اصل، در وهله نخست، مانعی در برابر خودکامگی حکومت و تعرض آن به دیگر حقوق فردی ایجاد می‌کند. نظم لیبرال و قانون‌محور در سطح بین‌المللی نیز تا حد زیادی بر منطقی مشابه استوار است. همان‌گونه که در داخل کشورها، افراد باید جز در چارچوب قانون و پس از طی دادرسی عادلانه و شفاف از تعرض خودسرانه به اموالشان مصون باشند، در عرصه جهانی نیز اصل مصونیت دارایی‌ها و احترام به حاکمیت کشورها باید قاعده باشد. در ایران، از ابتدای انقلاب، با موج گسترده‌ای از مصادره‌ها شاهد نقض این اصل بوده‌ایم. طبیعتاً همین امر از انسجام نظری و پشتوانه سیاسی استدلال درست عراقچی می‌کاهد. نمی‌توان در خارج از کشور مدافع امنیت مالکیت بود و در داخل احیانا آن را نقض کرد. با این همه، میان فلسفه آزادی و مسئله مالکیت پیوندی معتبر برقرار است. در سطح ملی، واحد مقایسه «فرد» است و در جامعه بین‌المللی، «دولت ملی». اگر اصل مالکیت و مصونیت دارایی‌ها در برابر قدرت‌های بزرگ مصون نماند، وضعیتی مشابه نقض حقوق شهروندان در داخل کشورها پدید می‌آید. چین برای پاسخ به این تناقض، بر مفهومی تأکید می‌کند که می‌توان آن را «دموکراسی میان کشورها» نامید، نه الزاماً در درون آنها. از نگاه پکن، آمریکا با حمایت از دموکراسی و نظم لیبرال در کشورهای دیگر، اغلب در امور داخلی آنها مداخله می‌کند؛ در حالی که همه کشورها باید در عرصه بین‌المللی از حقوق برابر برخوردار باشند. چین بر حاکمیت ملی و عدم مداخله تأکید می‌کند، اما در داخل آزادی سیاسی و دموکراسی را محدود می‌سازد. آمریکا نیز خود را مدافع آزادی و دموکراسی معرفی می‌کند، اما در عرصه خارجی همواره با این اصول یکسان و بی‌تناقض رفتار نکرده و در مواردی رویکردی گزینشی و مصلحت‌گرایانه داشته است. در واقع، هر دو قدرت میان اصول اعلامی و منافع سیاسی و ژئوپلیتیک خود فاصله دارند: یکی بیشتر بر حاکمیت و عدم مداخله تأکید می‌کند و دیگری بر آزادی، حقوق بشر و دموکراسی؛ اما هر دو گاه اصول مورد ادعای خود را در برابر منافع ملی تعدیل می‌کنند. نظم بین‌المللی کنونی، گرچه قانون‌محور و هنجارمند است، به دلیل عدم تقارن قدرت میان کشورها و فقدان یک اقتدار بی‌طرف بین‌المللی، در عمل همچنان سلسله‌مراتبی و ناعادلانه است. با وجود همه این تناقض‌ها، نباید اصل مهمی را از یاد برد: آزادی و استقلال عمل کشورها و احترام به حاکمیت آنها در محیط بین‌المللی، ادامه منطقی آزادی و خودمختاری انسان‌ها در واحدهای ملی است. اگر قرار است جهان به سوی نظمی قانون‌محورتر و عادلانه‌تر حرکت کند، این اصل باید درباره همه کشورها و همه انسان‌ها، فارغ از قدرت و جایگاه سیاسی آنها، به یک اندازه اعمال شود. احترام به مالکیت و آزادی، زمانی معنا دارد که اصلی جهان‌شمول باشد. آمریکا را باید پیش از هر چیز با همان سلاحی مهار کرد که خود مدعی دفاع از آن است: آزادی و حاکمیت قانون. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 22 июл.8 32715659

    🔺حرف ترامپ چقدر جدی است؟ آخرین تهدید ترامپ درباره هدف قرار دادن پل‌ها و نیروگاه‌ها در تلافی حمله ایران به کشتی‌ها، بعید است در وهله نخست تأثیر چندانی بر دستگاه محاسباتی جمهوری اسلامی بگذارد. تهران احتمالاً این تهدید را نیز در ابتدا نوعی لفاظی جدید تلقی خواهد کرد؛ به‌ویژه آنکه در روزهای اخیر نشان داده است که با هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکا و زیرساخت‌های حیاتی کشورهای میزبان نیروهای آمریکایی، آمادگی تحمیل هزینه به طرف مقابل و ایجاد معادله‌ای جدید در بازدارندگی را دارد. با این حال، تهدیدهای اخیر ترامپ جدی‌تر از گذشته به نظر می‌رسد و می‌تواند نشانه‌ای از لبریز شدن کاسه صبر او باشد. تحولات ماه‌های گذشته نشان داده است که ظرفیت عظیم بمباران راهبردی آمریکا، به‌تنهایی نتوانسته ایران را به زانو درآورد یا موضع مذاکراتی آن را به شکل تعیین‌کننده‌ای تضعیف کند. بعید است این بار نیز، حتی با ورود بمب‌افکن‌های راهبردی و تشدید حملات، نتیجه‌ای کاملاً متفاوت رقم بخورد. با این وصف، بمباران ایران پس از بمباران‌های شدید سال ۱۹۷۲ علیه ویتنام شمالی، می‌تواند یکی از مهم‌ترین نمونه‌های ناکامی قدرت بمباران راهبردی در وادار کردن یک حکومت به تسلیم سیاسی باشد. با این همه، خطر تشدید تنش و بازگشت به جنگی تمام‌عیار همچنان جدی است. پرسش اصلی اکنون این است که برنامه آمریکا چیست؟ آیا واشنگتن به تشدید حملات هوایی و گسترش فهرست اهداف، از جمله تهران، اکتفا خواهد کرد؟ یا سناریوهای دیگری مانند عملیات محدود زمینی و حتی اشغال برخی جزایر را نیز در نظر دارد؟ آیا اسرائیل نیز به حملات خواهد پیوست و با ترورهای هدفمند مقامات، خواهد کوشید موضع سرسختانه ایران درباره تنگه هرمز را تعدیل کند؟ در مقایسه با گذشته، به نظر می‌رسد موضع سیاسی آمریکا اکنون محدودتر و واقع‌بینانه‌تر است. واشنگتن ظاهراً بیش از هر چیز در پی بازگشایی تنگه هرمز است. احتمالاً در نهایت، این دور از جنگ نیز با یک آتش‌بس جدید به پایان خواهد رسید؛ بدون آنکه در کوتاه‌مدت تغییر چندانی در موضع تهران ایجاد شود. اما در بلندمدت، ممکن است الگوی جدیدی شکل بگیرد؛ نوعی معادله امنیتی شبیه رابطه اسرائیل و حزب‌الله، با چرخه‌ای از حملات محدود، بازدارندگی متقابل و آتش‌بس‌های موقت. در چنین شرایطی، سرعت فرسایش اقتصادی و کاهش ظرفیت‌های آفندی و پدافندی دو طرف است که در نهایت می‌تواند سمت‌وسوی تحولات و نتیجه نهایی این مناقشه را مشخص کند. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 20 июл.16,9 тыс254503

    محمد ماملی و مشهدی محمدِ تارنواز؛ نوای روح یگانه آذربایجان و کردستان محمد ماملی (۱۳۰۲–۱۳۷۷)، خواننده اسطوره‌ای کرد و یکی از برجسته‌ترین چهره‌های فرهنگ و هنر کردستان، با صدای سحرانگیز، ترانه‌های سوزناک و نغمه‌های عاشقانه‌اش جایگاهی ماندگار در حافظه موسیقایی کردها یافته است. آواز او از دل گنجینه غنی موسیقی کردی برآمد و هم‌زمان، روایتگر رنج‌ها، امیدها و خاطره جمعی کردها در سده پرحادثه بیستم بود. در بیشتر ترانه‌های محمد ماملی، نوای سوزناک تار و کمانچه به گوش می‌رسد؛ دو سازی که به بخش جدایی‌ناپذیر آثار ماندگار او تبدیل شده‌اند. تار را مشهدی محمد و کمانچه را هنرمندی به نام اسلام می‌نواخت. مشهدی محمد ــ که متأسفانه نام خانوادگی او امروز در دست نیست ــ انسانی آرام، متین و در عین حال نوازنده‌ای چیره‌دست و استادی کم‌نظیر در هنر تارنوازی بود. در این فایل صوتی که برای نخستین بار منتشر می‌شود، محمد ماملی مقامی را اجرا می‌کند و مشهدی محمد نیز هم‌زمان با نوازندگی تار، به زبان آذری (ترکی) و در یکی از مقام‌های موسیقی آذربایجان با او هم‌آواز می‌شود. تا آنجا که امروز می‌دانیم، این تنها یادگار صوتی شناخته‌شده‌ای است که از این هنرمند توانای آذری بر جای مانده است. همین چند دقیقه صدا و ساز، نشان می‌دهد که مشهدی محمد تنها یک نوازنده تار نبود؛ او با سنت موسیقی مقامی آذربایجان آشنایی عمیق داشت و سال‌ها در این مکتب بالیده بود. از دیشب که صدای او و نوای تارش را شنیدم، پرسشی آمیخته به اندوه و حسرت رهایم نمی‌کند: مشهدی محمد که بود؟ این هنرمند بزرگ چرا قدر ندید و چرا نامش در غبار فراموشی گم شد؟ این فرزند ساوالان، وارث سنت عاشیق‌ها و بزرگان موسیقی مقامی آذربایجان، چگونه سر از کردستان درآورد و بخش بزرگی از عمر خود را وقف موسیقی کردی کرد؟ فرزند سبلان، آراز و ارسباران، از دیاری که نام‌هایی چون ستارخان، باقرخان و شیخ محمد خیابانی را در حافظه تاریخی خود دارد، چگونه در گوشه‌ای از قلب بزرگش مهر کردها و کردستان را جای داد؟ آیا او یکی از همان زحمتکشان آذربایجانی بود که در پی بحران‌های معیشتی و تنگدستیِ اواخر دهه ۱۳۲۰، آن‌گونه که محمد مالجو در کتاب کوچ در پی کار و نان روایت می‌کند، در جست‌وجوی کار و نان راهی مهاباد شد و سرانجام مهمان همیشگی دل‌های مردم این شهر گشت؟ یا سرگذشت دیگری او را به مهاباد کشاند و همشهری محمد ماملی ساخت؟ شاید هیچ‌گاه پاسخ روشنی برای این پرسش‌ها نیابیم. اما آنچه امروز در اختیار ماست، صدای آسمانی مشهدی محمد و نوای افسونگر تار اوست؛ نوایی که از مرزهای مصنوعی و ایدئولوژی‌زده هویت‌ها عبور می‌کند و یادآور می‌شود که موسیقی، زبان مشترک انسان‌هاست و پیوندهای تاریخی و فرهنگی کردها و ترک‌ها بسیار عمیق‌تر از روایت‌هایی است که افراط‌گرایان قومی تاریخ‌نخوانده‌ی  کم‌مایه می‌کوشند به جامعه القا کنند. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1