tgindex
• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

Статистика

آیا لذت نویسنده، لذت خواننده را تضمین می‌کند؟ هرگز. نویسنده فقط می‌تواند امیدوار باشد که مکانی «برای دیالکتیکِ اشتیاق»، برای «سرخوشی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیافریند.

Последний пост
7 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 473
0 за 4 дн.
Сутки
+1
+0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 211
19 постов
Вовлечённость
89,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 264
1/48двое суток
1 448
1/72трое суток
1 562

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 7 авг.6292117

    اسکات فیتزجرالد، در گتسبی بزرگ، می‌گوید: «یک قهرمان به من نشان بدهید تا یک تراژدی بنویسم.» این جمله را، دست‌کم، به دو شیوه می‌توان فهمید. نخست آن‌که سودای قهرمانی چیزی نیست جز آرزوی فراتر رفتن از مرزهای معمولِ زندگی. همین سودا، همین آرزوست که قهرمان را، بیش از دیگران، در معرضِ شکست و تراژدی قرار می‌دهد. قهرمان، کسی‌ست که بیش از دیگران چیزی بزرگ برای از دست دادن دارد: یک رؤیا. دوم آن‌که «تراژدی در جهانِ واقعی»، زاینده‌ترین سرچشمه‌ی «خلاقیت در جهانِ ادبی»ست. نمونه‌ی بارزِ آن، همین گتسبی بزرگ: اثری تراژیک درباره‌ی عشق، ثروت، و دروغ‌. هنرمند از دلِ تراژدی، متنی تراژیک می‌آفریند: رنج را انکار نمی‌کند، اما در آن متوقف هم نمی‌شود، بلکه از خلالِ متنی زیبا به آن معنا می‌بخشد. شاید به همین‌ دلیل است که رولان بارت از «لذتِ متن» سخن می‌گوید: لذت‌ِ متن‌هایی که صرفاً روایت نمی‌کنند، بلکه زیبایی می‌آفرینند. متن‌هایی که از طریقِ زبان، معنا می‌آفرینند. زبانی که به تعبیرِ بارت «یا زخمی‌ام می‌کند یا فریب‌ام می‌دهد.» و من از شرّ جهان پناه می‌برم به زبان؛ به متن‌. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 1 авг.1 1492514

    مثل کسی که در استخرها و دریاچه‌ها شناگر خوبی‌ست، اما حالا در میانه‌ی اقیانوسِ آرام است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 31 июл.2 5575186

    موسی غنی‌نژاد، علی شریعتی را شیاد و نامسلمان می‌داند. عبدالکریم سروش، موسی غنی‌نژاد را گستاخ، نادان و ناشسته‌روی می‌خواند. جواد طباطبایی معتقد است عبدالکریم سروش به لحاظ نظری بی‌مایه و به شارلاتانیسم فرهنگی مبتلاست. عبدالکریم سروش معتقد است تنها هنرِ جواد طباطبایی سرقت علمی از این و آن است و از کژدم قلم‌اش زهر می‌ریزد. ابراهیم گلستان، جلال آل‌احمد را یک دروغگوی بی‌سواد می‌داند. جلال آل‌احمد هم مخالفانِ خود را مُشتی غرب‌زده‌ی نوکرصفت می‌خواند. روی صحنه‌ی این تئاترِ روشنفکرانه چه خبر است؟ چه نمایشی در جریان است؟ جدالی خشونت‌بار و سرشار از اهانت. زد و خوردی زبانی. آشکار است که هدف این سبکِ جدلی، نقدِ اندیشه نیست؛ بلکه بی‌اعتبار کردن صاحبِ اندیشه است: حمله به شخصیت، برچسب‌زنی و زبانی تحقیرآمیز، جای نقد و استدلال را می‌گیرد. رواجِ این رفتارِ جدلی در میان روشنفکران ِ ایرانی نشان می‌دهد که این پدیده را نمی‌توان به بداخلاقی‌های فردی یا بی‌ادبی در مناسباتِ اجتماعی فروکاست. گفت‌وگوی سالم بر فروتنیِ معرفتی استوار است. یعنی آگاهی از محدودیت‌های شناختیِ خود و پذیرش این امکان که شاید بخشی از حقیقت نزدِ دیگری باشد. شاید این همان چیزی‌ست که از فرهنگِ ما غایب است. شاید غرور معرفتی (epistemic arrogance) یکی از ویژگی‌های فرهنگِ ماست: حقیقت در اختیار من است و دیگران مُشتی نادان‌اند که چه بسا به قدرت‌‌های سیاسیِ خاصی هم وابسته‌اند. از این منظر، خشونت کلامی فقط نقصانی در آدابِ معاشرتِ متمدنانه نیست؛ نشانه‌ی رابطه‌ای معیوب با حقیقت است: مخالفتِ دیگران با «من»، محصولِ جهل یا غرض‌ورزیِ آنان است. در اینجا، گویی یقین معرفتی به نوعی اقتدارطلبیِ زبانی تبدیل می‌شود. مفهوم «خشونتِ نمادین» هم ممکن است در تحلیلِ این پدیده به کار آید. از نظر بوردیو و مفسرانِ او، زبان صرفاً وسیله‌ای خنثی برای انتقالِ اندیشه نیست؛ زبان می‌تواند ابزار‌ی برای اعمال قدرت و طبقه‌بندی انسان‌ها باشد: ابزاری برای تعیین این‌که چه کسی شایسته‌ی سخن گفتن و شنیده شدن است. خشونتِ نمادین، خشونتِ فیزیکی نیست، نوعی خشونتِ «نامرئی»ست که در مناسباتِ روزمره و از طریقِ نام‌گذاری و ارزش‌گذاری اعمال می‌شود. به این ترتیب، وقتی یک چهره‌ی صاحب‌نام، مخالف خود را «نادان»، «شیاد»، «وابسته» یا «سارق» قلمداد می‌کند، فقط عصبانیتِ خود را بیان نمی‌کند؛ از سرمایه‌ی فرهنگی و جایگاهِ نمادین‌اش برای اعتباربخشی و اعتبارزدایی استفاده می‌کند. یک برچسبِ تحقیرآمیز کافی‌ست تا مخاطبان، پیش از خواندن یا شنیدن سخن فردِ تحقیرشده، او را از دایره‌ی کسانی که شایسته‌ی توجه‌اند بیرون بگذارند. سبک جدلی، میان دو فرد باقی نمی‌ماند؛ سلسله‌مراتب می‌‌آفریند و به پیش‌داوری‌ها دامن می‌زند. این پیش‌داوری‌ها سبب می‌شود شنونده، اعتبارِ فردِ تحقیرشده را به‌نحوی ناعادلانه نادیده بگیرد. زیان‌های خشونتِ کلامی به روابطِ شخصی چند روشنفکر محدود نمی‌ماند. روشنفکران فقط تولیدکننده‌ی اندیشه نیستند؛ شیوه‌‌ی سخن گفتن، مخالفت کردن و داوری کردن را نیز به جامعه منتقل می‌کنند. هنگامی که نخبگان فرهنگی، تحقیر، برچسب‌زنی و حذفِ نمادین را عادی‌سازی می‌کنند، این رفتار به‌تدریج به الگوی عمومیِ مواجهه با اختلاف تبدیل می‌شود: برای پیروزی در بحث لازم نیست استدلالِ بهتری عرضه کنی، حیثیتِ طرف مقابل را از میان ببر. بعلاوه، زبانِ تحقیر، افراد محتاط‌تر و کم‌قدرت‌تر را هم از مشارکت در عرصه‌ی عمومی بازمی‌دارد و میدان را برای کسانی خالی می‌گذارد که صدای بلندتر، قطعیت بیشتر و آمادگی بیشتری برای خشونت کلامی دارند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 29 июл.1 2954831

    شاعر، حسودانه و بازجویانه، می‌پرسد: «دوش کجا بوده‌ای؟» بعد، معلوم نیست خودش را دلداری می‌دهد یا پرده از رازهای حضوری غایبانه برمی‌دارد: «در دلِ ما بوده‌ای.» بعد، موجی بلند از واقعیت‌های جهان به صورت‌اش می‌خورد: «آه که تو دوش که را بوده‌ای!» بعد، نمی‌تواند به آن یار، او که تیزپاتر از بادِ صباست، گلایه‌مندانه نگوید: «آه که من دوش چه‌سان بوده‌ام!» و بعد، باز به خودش دلداری می‌دهد: «در آغوشِ قبا بوده‌ای.» و این شاعرِ سبُکْ‌روح ماست که در غزلی کوتاه، میان ِ امید و اندوه و واقعیت و حسادت، بارها نوسان می‌کند. بارها. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 28 июл.2 5645433

    جمهوری اسلامی نه‌تنها هزاران شهروندِ معترض را به قتل رسانده است، بلکه اعدام را به ابزاری برای اعمالِ قدرت، انتقام‌جویی و ایجادِ هراس تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، فقط خانواده‌ها نیستند که داغدار می‌شوند؛ رابطه‌ی تاریخی میانِ دولت و جامعه نیز مجروح می‌شود. مشروعیتِ هر حکومتی بر این فرضِ بنیادین استوار است که حکومت، امنیتِ شهروندان را تأمین، و جان و مالِ مردم را پاس خواهد داشت. اعدام‌های مداوم، به‌ویژه هنگامی که از دادرسیِ عادلانه خبری نیست، این تصور را تقویت می‌کند که حکومت، نه فقط حامیِ شهروندان نیست، بلکه تهدیدی برای جان و امنیتِ آنان است. چنین تجربه‌ای، «زخمی جمعی» بر جای می‌گذارد که مهم‌ترین پیامدش بی‌اعتمادی به دولت است. بی‌اعتمادی‌ای که فقط متوجه دولتِ امروز نیست، بلکه به حافظه‌ی تاریخی ِ یک جامعه راه پیدا می‌کند و نگاهِ نسل‌های آتی به نهادهای عمومی، قانون، و مشارکت سیاسی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تجربه‌ی کشورهایی که خشونتِ گسترده‌ی حکومتی را از سر گذرانده‌اند، از آرژانتین و شیلی گرفته تا شماری از کشورهای اروپای شرقی، نشان می‌دهد که حتی با تغییرِ حکومت نیز بازسازی ِ اعتمادِ عمومی ممکن است دهه‌ها به طول انجامد. ترمیمِ این زخم تاریخی، اگر اصلاً ممکن باشد، معمولاً بسیار دشوارتر و زمان‌برتر از بازسازی هر زیرساختِ ویران‌شده‌ای است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 26 июл.1 4262812

    سفر‌های هوایی، پرهزینه و پیچیده‌اند. به همین خاطر، بسیاری از مسافران نگران‌‌اند که به پرواز نرسند. می‌گفت پدرش، در چهار-پنج سال ِ پایانی عمرش، دچار فراموشیِ فزاینده و زوالِ قوای شناختی (dementia) شده بود. نقل می‌کرد: «پدرم فراموش می‌کرد که در خانه‌‌ی خودش است و تقریباً هر روز نگران بود که ما به پرواز نخواهیم رسید.» در خانه بود. پروازی هم در کار نبود. اما نگران بود که جا خواهد ماند و هرگز به مقصد نخواهد رسید. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 18 июл.2 3414332

    چقدر غم‌انگیز و جان‌کاه است که هم‌وطنان‌ ام روزگاری چنین تیره و تار را از سر می‌گذرانند: زیر سایه‌‌ی حکومتی ظالم، نادان و فاسد، و هم‌زمان درگیرِ جنگی نابرابر با قدرتمندترین نیروی نظامیِ جهان. مردمانی رنج‌کشیده، گرفتار در چنگالِ نیروهایی که رنجِ انسان‌های بی‌گناه، کوچک‌ترین اهمیتی برای‌شان ندارد. تامس هابز، در میانه‌ی جنگ‌های بی‌پایانِ اروپای زمانه‌ی خود می‌زیست. به همین خاطر بود که او می‌گفت: «مادرم دوقلو زایید: من را و ترس را.» بخش بزرگی از فلسفه‌ی سیاسیِ هابز، پاسخ به تجربه‌ی «ترس»‌ناکِ جنگ و ناامنی‌های‌اش بود. از نگاه او، هیچ چیز به اندازه‌ی فروپاشیِ نظم سیاسی، انسان را در معرض خشونتی ویران‌گر قرار نمی‌دهد. هابز، جنگ را صرفاً نبردی میانِ ارتش‌ها نمی‌دانست، بلکه وضعیتی می‌دید که در آن ترس، ناامنی و امکانِ دائمیِ خشونت بر زندگی انسان‌ها سایه‌ای سنگین و گسترده می‌افکند. جنگ، بیش و پیش از هر چیز، گواهِ شکستِ سیاست است. جنگ، کور و کر و ویران‌گر است. اما تلخ‌تر آن‌که هزینه‌ی جنگ را نه تصمیم‌گیرندگان، بلکه شهروندان عادی می‌پردازند؛ مردمی که نه آغازگر جنگ بوده‌اند و نه توان پایان دادن به آن را دارند. شاید همین تجربه بود که هابز را به این نتیجه رساند که نخستین وظیفه‌ی هر نظم سیاسی، پیش از هر آرمان دیگری، حفظ جان و امنیت شهروندان است؛ وظیفه‌ای که هرگاه نادیده گرفته شود، آنچه باقی می‌ماند نه افتخارِ پیروزی، که رنج و شری بی‌پایان و بی‌معنا است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 9 июл.2 0473325

    در طولِ تاریخ، انسان‌ها، به نحوی شگفت‌انگیز، «مکان‌های متعالی» (transcendental spaces) آفریده‌اند. همیشه فکر می‌کردم «کتابخانه‌ها، موزه‌ها، و کلاس‌های درس»، نمونه‌های برجسته‌ی چنین مکان‌های متعالی‌ای هستند: مکان‌هایی که نمونه‌های نابِ دانش و ذوق را به حاضران عرضه می‌کنند. اما مدتی‌ست فکر می‌کنم «اتاق درمان» نیز از همین جنس است. جایی که انسانی دردمند، داستانِ دردهای پیدا و پنهانِ خود را برای انسانی دیگر روایت می‌کند؛ داستانی که نه فقط شنیده، بلکه با دقت، همدلی و تخیل بازآفریده و گاه از دلِ این بازآفرینی، آرامش و امنیت زاده می‌شود. گاستون باشلارد در «بوطیقای فضا» می‌گوید «مکان»، مجموعه‌ای از دیوارها نیست، موقعیتی هندسی نیست؛ «مکان»، جایی‌ست که خیال، خاطره و تجربه‌ی زیسته در آن سکونت می‌کنند. و بعضی مکان‌ها، «پناهگاه هستی»‌اند: پناه-گاهی که در آن انسانِ رنجور و مغموم و بی‌خود و خراب می‌تواند، برای لحظه‌ای، از آشوبِ جهانِ غُرّان فاصله بگیرد، خود را دوباره گرد آورد و امکانِ رؤیاپردازیِ دوباره را بیابد. اتاق درمان، اگر به‌راستی اتاق درمان باشد، چنین پناه-گاهی است. اتاقی که ارزشِ آن نه در صندلی‌ها، دیوارها یا دکورِ آن، بلکه در کیفیتِ رابطه‌ای است که در آن شکل می‌گیرد. مکانی که در آن، انسان می‌تواند بی‌آنکه از داوری بترسد، بخش‌هایی از خود را که سال‌ها پنهان مانده‌اند، آشکار کند، برای آن‌ها سوگواری کند، و از دانش و تجربه‌ی حاضر در اتاق برای رهاییِ خویش استفاده کند: ترکیبی کم‌نظیر از آشکارگی، سوگواری، و رهایی. شاید به همین دلیل است که «درمان»، پیش و بیش از آن‌که محصولِ تفسیر یا تکنیک باشد، حاصلِ سکونت در مکانی امن است: جایی که به تو اجازه می‌دهد خود را روایت کنی و از خلالِ روایت، اندکی دگرگون شوی. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 8 июл.1 7965242

    با افزایشِ سن، معمولاً حافظهٔ نزدیک (حافظهٔ معطوف به رویدادهای اخیر) بیش از حافظه‌ی دور (حافظهٔ معطوف به خاطراتِ دوردست) آسیب می‌بیند. خاطراتِ قدیمی، چون بارها در طول زندگی مرور و در شبکه‌های گستردهٔ مغز تثبیت شده‌اند، دوامِ بیشتری دارند؛ اما خاطراتِ تازه هنوز به ساختارهایی وابسته‌اند که در سالمندی آسیب‌پذیرترند. با بالا رفتنِ سن، حافظهٔ نزدیک آسیب می‌بیند اما حافظهٔ دور سالم‌تر می‌ماند: انگار هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شوی، بیشتر به آغاز بازمی‌گردی: به کودکی، به خانهٔ نخست، به مادر، به صداهای گنگ اما شنیدنیِ گذشته‌ای دور. گویی ذهنِ ما، زندگی را نه به صورت خطی، بلکه به شکل و شمایلی دایره‌‌وار تجربه می‌کند: «تو جلو نمی‌روی، تو‌بازمی‌گردی»: «پایان»، آرام‌آرام دست در دست «آغاز» می‌گذارد. و این آغازِ پایان است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 7 июл.2 6264680

    چرا بعضی روزها غمگین هستیم اما دلیل‌اش را نمی‌دانیم؟ بر اساس یکی از افسانه‌های خیال‌انگیز، دلیل‌اش این است: «انسان‌هایی هستند که می‌میرند، اما کسی را ندارند که برای‌شان سوگواری کند؛ وظیفهٔ سوگواری برای این افراد، هر روز به صورت اتفاقی بر دوش یک نفر گذاشته می‌شود. امروز نوبت شماست.» شاید این بصیرتِ باستانی، استعاره‌ای شاعرانه از حقیقتی باشد که امروز روان‌شناسی و عصب‌شناسیِ معطوف به رشد، به زبانی دیگر توضیح‌اش می‌دهند. آنچه در سال‌های پیشازبانیِ کودکی بر ما می‌گذرد، ماندگارترین تأثیرها را بر روان و شخصیت ما بر جای می‌گذارد. از آن سال‌ها خاطره‌ای روشن نداریم؛ نه به این دلیل که چیزی رخ نداده، بلکه چون هنوز زبان و دستگاه مفهومی لازم برای فهم و روایت تجربه‌ها را در اختیار نداشتیم. در آن سال‌های نخستین، بی‌-زبان بود‌ه‌ایم، اما مغزمان خاموش نبوده است: شبکه‌های عصبیِ مرتبط با تنظیم هیجان، احساسِ امنیت، دلبستگی، اعتماد و پاسخ به استرس با سرعتی چشمگیر در حال شکل‌گیری بودند. تجربه‌ها، بی‌آنکه بتوانیم آن‌ها را در قالب واژه‌ها بیان کنیم، در ساختار مغز و بدن ثبت می‌شدند. شاید به همین دلیل است که گاهی اندوهگین می‌شویم، احساس فقدانی مبهم یا اضطرابی بی‌نام را تجربه می‌کنیم، بی‌آنکه بتوانیم علتش را به رویدادی مشخص نسبت دهیم. روان، پیش از آنکه زبان پیدا کند، تجربه کرده، به خاطر سپرده و اثر آن تجربه‌ها را با خود حمل کرده است. آن افسانه‌ی شاعرانه‌ی باستانی، از سوگواری برای مردگانِ بی‌سوگوار سخن می‌گوید، اما روان‌شناسی ما را به سوگواری برای بخش‌هایی از خودمان دعوت می‌کند که هرگز فرصت دیده شدن، فهمیده شدن یا سوگواری برای آن‌ها را نداشته‌ایم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 6 июл.2 4986671

    تنِ دیکتاتور، ابزاری سیاسی‌ست. کسی که تا زنده بود زندگی را بر میلیون‌ها ایرانی دشوار کرد، اقتصادِ کشور را به ورطه‌ی ویرانی کشاند، سیاستِ خارجی را در چرخه‌ای از تنش‌های پرهزینه گرفتار کرد و از سال ۱۳۷۸ به بعد، هزاران هزار جوان ایرانی را در اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی به خاک و خون کشید، امروز تن‌اش به سرمایه‌ای برای مشروعیت‌سازیِ حکومتی به‌شدت بحران‌زده بدل شده است. ارنستو لاکلائو استدلال می‌کند که دیکتاتور صرفاً یک فرد نیست؛ بدن او کانونِ تمرکز و تجسدِ یک نظم سیاسی‌ست. در لحظه‌های بحران، قدرتِ مسلط می‌کوشد تنِ رهبر را به نشانه‌ای فراگیر بدل کند که بتواند شکاف‌های سیاسی را بپوشاند و انسجامی نمادین بیافریند. از این منظر، بدنِ رهبر، حتی پس از مرگ، از سیاست خارج نمی‌شود؛ بلکه به عرصه‌ای برای بازتولیدِ اقتدار، برانگیختنِ عواطفِ جمعی و استمرارِ روایتِ رسمیِ حکومت تبدیل می‌شود. این روزها، میلیون‌ها دلار صرفِ مراسم به خاک‌سپردنِ پیکری می‌شود که حتی ممکن است اصلاً وجود نداشته باشد. تنِ دیکتاتور، ابژه‌ای سیاسی‌ست، نه یک جسد؛ نشانه‌ای‌ست که حکومت می‌کوشد از طریق آن مشروعیتِ ازدست‌رفته‌ی خود را بازسازی کند. نمایشِ تنِ دیکتاتور، نمایشی پرهزینه است که هزینه‌ی آن را شهروندانِ گرفتار و سوگوارِ فرزندانِ خود، سال‌هاست پرداخته‌اند و می‌پردازند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 5 июл.2 3173829

    «یه کم دقیق‌تر می‌گی؟» «راستش جزئیات اصلاً یادم نیست، فقط یادمه که اون روز بارون میومد.» گاهی کلِ «واقعه»، مثل قایقی قدیمی، در اقیانوسِ فراموشی غرق می‌شود و فقط یکی از تکه‌های نسبتاً کم‌اهمیتِ واقعه، برای ابد در سطحِ حافظه شناور می‌ماند: مثل تکه‌ای کوچک از بادبانِ آن قایقِ قدیمی: «آن روز باران می‌بارید.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • • لذت متن | ابراهیم سلطانی • pinned «نوستالژی، دلتنگیِ شدید برای گذشته‌ی بربادرفته، تیغِ تیزِ دو-دَم است: از یک‌سو، «پناه-گاه‌»ی خیالی برای تاب آوردنِ امروزِ دشوار است؛ از سوی دیگر، زیستن در امروز و عبور از اکنون را دشوارتر می‌کند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText»

  • 28 июн.2 4703840

    نوستالژی، دلتنگیِ شدید برای گذشته‌ی بربادرفته، تیغِ تیزِ دو-دَم است: از یک‌سو، «پناه-گاه‌»ی خیالی برای تاب آوردنِ امروزِ دشوار است؛ از سوی دیگر، زیستن در امروز و عبور از اکنون را دشوارتر می‌کند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 26 июн.3 3432832

    گاه، «نوشتن»، کنشی گریزناپذیر و تکرارشونده در پاسخ به اضطرابی چاره‌ناپذیر است. کنشی که ربطِ مستقیم و‌ معناداری به آن اضطرابِ خاص ندارد. در چنین حالتی، «نوشتن»، نمونه‌ی نابِ وسواسِ اجباری‌ (OCD) است: اضطرابی که قرار است با کلمات قرار بگیرد (و نمی‌گیرد). #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 25 июн.2 7333837

    سنکا، فیلسوف و سیاستمدار رواقی روم باستان، در شعری خطاب به رنج‌های بشری می‌گوید: ای رنج! اگر اندک باشی تو را تاب می‌آورم اگر تاب‌آوردنی نباشی کوتاه خواهی بود. امیدِ واقعی در دلِ نومیدیِ واقعی‌ست که معنا می‌یابد. نومیدیِ واقعی یعنی همین رویکردی که سنکا به رنج‌های تاب‌نیاوردنی دارد، مثلاً به مرگ: مرگ، ترسناک نیست، پایانِ رنج‌های تاب‌نیاوردنی‌ست. گاهی برای رهایی از شرِ رنج‌های عظیم و اضطراب‌های بی‌پایان، باید به بدترین اتفاقِ ممکن فکر کرد؛ به عمیق‌ترین دره‌های نومیدی سفر کرد. در نزدیکی‌های نومیدی و مرگ است که امکانِ امید واقعی متولد می‌شود: در چنین شرایطی، هرچه رخ دهد، تقریباً امیدوارکننده، تاحدی معنابخش، و نسبتاً رهایی‌بخش است. مارشال برمن، کتاب «تجربهٔ مدرنیته‌»اش را به فرزندش تقدیم کرده که در پنج سالگی درگذشته است. به نظر او، مرگِ نابهنگام این فرزند، بسیاری از ایده‌های کتاب را قابل فهم می‌کند. مثلاً این ایده که انسان‌های آسوده‌خاطرِ جهانِ مدرن، در برابر شیاطینِ‌ این جهان، آسیب‌پذیرند؛ این ایده که زیبایی‌های کوچک و لذت بخشِ زندگیِ روزمره بی‌نهایت ناپایدارند؛ و این ایده که دوامِ زندگی درگروی مبارزه‌ای دشوار است که ما گاه در آن بازنده‌‌ایم: «ایوان کارامازوف می‌گوید مرگِ کودکان، بیش از هر چیزِ دیگری، این میل را در او برمی‌انگیزد که بلیتِ ورودِ خویش به عالمِ هستی را پس بدهد. ولی او بلیتِ خویش را پس نمی‌دهد. او به جنگیدن و عشق ورزیدن ادامه می‌دهد: او به ادامه دادن ادامه می‌دهد.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 23 июн.2 1683929

    انزجارِ تؤام با تهوع (disgust) احساسی‌ست که بیش و پیش از آن‌که روان‌شناختی باشد، فیزیولوژیک است. انسان‌ها در طولِ تاریخِ تکامل‌شان، این احساس را پرورش داده‌اند تا مسمومیتِ غذایی آن‌ها را نکُشد. این احساس به آن‌ها کمک کرده از خوردنِ چیزهایی که ممکن است مسموم‌شان کند، پرهیز کنند. اما نکته‌ی جالب، و در عین حال دردناک، این‌که آدم‌ها در شرایطی خاص همین حس را نسبت به انسان‌های دیگر هم پیدا می‌کنند: انزجاری تؤام با تهوع. انگار نگران‌اند که انسان‌های دیگر مسمو‌م‌شان کنند. این احساس، به‌ویژه وقتی تشدید می‌شود که جامعه، دوقطبی (polarized) می‌شود: اعضای یک جامعه‌ی سیاسی آن‌قدر از هم دور می‌شوند که «انزجار از قطبِ مخالف»، وجودشان را لبریز از تهوع می‌کند. در چنین شرایطی، برای این‌که فرد بتواند این انزجار را در دنیای درون‌اش موجه کند، از قطب مخالف، انسانیت‌زدایی (dehumanization) می‌کند: آن‌ها دیگر انسان نیستند، حیواناتی کثیف و تهوع‌آورند. این دو قطب (چپ، راست، مذهبی، غیرمذهبی، جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب…) از نظر فکری و فرهنگی با هم بسیار متفاوت‌اند، اما از نظرِ «انسانیت‌زدایی از طرفِ مقابل» بسیار به هم شبیه‌اند. در چنین شرایطی‌ست که «کشتنِ مخالف» موجه می‌شود: «آن‌ کثافت‌ها انسان نیستند، حیواناتی تهوع‌آورند، ذبح‌شان کنیم.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 19 июн.2 1593826

    شاعران و نویسندگانِ فرهنگ‌های گوناگون، در طول تاریخ، «غم» را به کوه، به دریا، به آسمان، به بیابان،…تشبیه کرده‌اند. انگار اندوه‌ِ انسان‌ها آن‌قدر «گسترده» و «طبیعی» و «ناگزیر» بوده است که فقط این پاره‌های بزرگِ طبیعت می‌توانسته‌اند اندازه، جنس، و پیامدهای آن را نشان دهند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 18 июн.2 2953027

    کودک، ذهن و زبانِ پرورده‌ای ندارد. به همین خاطر، رنج‌های کودکی، پیشا-زبانی هستند: بی‌زبان‌اند. رسیدگیِ بالغانه به رنج‌های کودکی، در واقع، زبان بخشیدن به آن‌ رنج‌هاست. و این یکی دیگر از معجزاتِ زبان است: راهی به رهایی از رنج‌های روزگارِ سپری‌شده. هرچند که گاهی آن‌ رنج‌ها آن‌قدر دور هستند و در سنینی بسیار پایین رخ داده‌اند که فرد هیچ خاطره‌ای، حتی گُنگ، از آن‌ها ندارد: پس مضطرب، اندوهگین، یا عصبانی می‌شود، بدون آن‌که خودش یا درمانگرش بدانند چرا. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

  • 4 июн.3 5963046

    تحمل کردنِ درد و رنج آن‌قدر دشوار است که آدم برای پرهیز از دردهای خودش، گاه خواسته و گاه ناخواسته، مایه‌ی درد و رنج دیگران می‌شود. انگار درد و رنج از منافذِ پیدا و پنهانِ مناسباتِ آدم‌ها نفوذ می‌کند. به کجا؟ مقصدِ نهایی: نامعلوم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText