نِکْراسوفْسْکایا 48
Статистикаساکن سابق خیابان نکراسوفسکایا، ساختمان شماره 48 آرشام بهمن نژاد پژوهشگر زبانشناسی دانشگاه دولتی ولادیوستوک دبیر حلقهی کازان @Kazan_Circle Donation: 6221061257433716 اگر تماس با من ضروری بود، به اکانتم در اینستاگرام بنویسید: arsham_bahmannezhad
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 58
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 626
- 1/48двое суток
- 717
- 1/72трое суток
- 773
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کارگران اين نكته را خيلی خوب میفهمند، همه آن جوانهایی كه ترك يار و ديار میگويند. جوانانی كه میخواهند طول و عرض درياها را بپيمايند تا در محلی رخت اقامت اندازند و زندگی كنند كه فكر میكنند زندگی كردن در آن ممكن است، چيزی كه ديگر در كشورهای خودشان برايشان ممكن نيست؛ جوانانی كه صدها بار خطر مرگ را به جان میخرند... جوانانی كه سه كشور بلكه ده كشور را زير پا میگذارند... جوانانی كه به سه يا چهار زبان مسلط هستند، جوانانی كه از عهده سه چهار بلكه ده شغل برمیآيند. آری، اينان پرولتاريای بيوطناند، پرولتاريای خانهبهدوشی كه هر كشوری وطنشان شايد بود. اينان قلب تپنده دنيای انسان امروزند، خوب میدانند در هر كجا كه انسان هست چگونه بايد زيست. برهان قاطع اين دعویاند كه انسانيت يكی است و بين تمام ابنای بشر مشترك است. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷: امکان پیروزی، به قلم آلن بدیو [شام آخر]
به کار خود تکیه کنید و نه به لطف دیگران. «کارِ اندک» نتیجهای بس قابل اعتمادتر دارد نسبت به «لطف زیاد». به قول نیما: «آنکه میدارد تیمار مرا کار من است». #روش
به زودی دوباره عازم روسیهام. شش ماه پیش، اوایل بهمن قمار بزرگی با زندگیام کردم. پس از وقایع دی ماه و وقتی زمزمههای احتمال جنگ بالا گرفتهبود، به ایران بازگشتم. من تازه پس از چهار سال زندگی در تنگدستی شدید توانستهبودم معیشت دانشجوییام را سر و سامان بدهم، اتاق یکنفره در خوابگاه گرفتهبودم که فقط به دانشجویان ممتاز تعلق میگیرد، واحدهای درسیام را تمام کردهبودم و در صف دفاع از پایاننامه قرار داشتم، اقامت موقت و اجازه کارم را هم گرفتهبودم. وقتی به ایران برگشتم، اتاقم را از دست دادم. سرنوشت چهار سال تحصیلم در هالهای از ابهام قرار گرفت، اقامت موقتی که چهار سال برایش تلاش کردهبودم تا نخواهم هر سال ویزای تحصیلی را تمدید کنم، باطل شد. عملا همه چیز را فدا کردم. که چه؟ که در زمان جنگ ایران باشم. نمیدانستم به عنوان یک دانشجوی علوم انسانی اگر در این «لحظهی خطر» ایران نباشم، میتوانم باز از ایران بنویسم؟ با چه رویی؟ پس دانشگاه را رها کردم، هر چه پول از کارگری و مترجمی درآوردهبودم خرج بلیط کردم، خرج مسافتی یازدههزار کیلومتری از ساحل دریای ژاپن تا تهران. اتاقم، پایاننامهام، پروژهام، هر آنچه با زحمت فراوان طی این چهار سال به چنگ آوردهبودم را گذاشتم و آمدم تا از احساسِ شرم حرفهای فرار کنم. تا «در آستانگی» را ببینم. تا اگر جنگ شد باشم، تا از سرنوشتم، از همسرنوشتانم جدا نیفتم. این وظیفهی من بود به عنوان یک آکادمیسین علوم انسانی که حالتِ در آستانگیِ جغرافیایی که بدان تعلق دارم را مشاهده کنم؛ مشاهدهای که به من توانایی توصیف و روایت ببخشد. این وظیفهی من بود تا اگر روزی خواستم دربارهی ایران بنویسم، به خودم نگویم: زمان خطر کجا بودی؟ موقع جنگ و کشتار مردم کشورت در کدام گوشهی امن دنیا پناه گرفتهبودی؟ اکنون با کدام درک میخواهی از مرارتهای کشورت بنویسی؟ جنگ شد. زیر موشکباران نشستم، درس خواندم و از پایاننامهام به صورت مجازی دفاع کردم. جشن فارغ التحصیلی را از دست دادم و پاداش چهار سال زحمتم شد یک ایمیل مشتمل بر فایل اسکن مدرک تحصیلیام. ماه دوم جنگ زیر همین بمبارانهای تهران ازدواج کردم. برای دوستانم کلاس تاریخ فلسفهی رایگان برگزار کردم. زبان روسی تدریس کردم. باری، رسالت خودم را زمان جنگ این دانستم که «با زندگی کردن به نبرد با مرگ برخیزم» و احساس حیات را تا حد امکان در اطرافیانم نیز برانگیزم. همچنین جدای از ایفای نقش آکادمیک، سعی کردم وظایف اجتماعیام را به عنوان یک شهروند ایرانی انجام دهم. سعی کردم برای مملکت مفید باشم. بالاخره فرزند این خاک و خانهام. برگشتهام با تخصصی که قبلاً نداشتم و حالا دارم. ایام جنگ است. همهی ساختارهای مدنی و قانونی کشور تحت فشارند. باید کمک میکردم با تخصص خودم. چند جا رزومه فرستادم. عمدتا حتی بررسی نشد. دو سه ارگانی اما برای کار دعوت کردند. دو سه ماهی هم کار کردم به عنوان مترجم و پژوهشگر، اما حقوقم را ندادند. کتابی هم داشتم که گمان میکردم انتشارش مفید باشد. بدون رانت و آشنا نتوانستم چاپش کنم. در نهایت به رایگان در کانال خودم به اشتراک گذاشتمش. باری، دوباره یادم آمد که با درس خواندن و کسب دانش و مهارت و صلاحیت، طبقه عوض نمیشود. در همین حین برندهی بورسیهی ارشد شدم از وزارت علوم روسیه. پس از جنگ هیچ دلم نمیخواست که از ایران خارج شوم. اما هر چه سعی کردم، نتوانستم اولیات نیازهای معیشتی خودم را تامین کنم. لذا تصمیم گرفتم برگردم روسیه و مسیر کمهزینهی آکادمیکم را به مدد فاند تحصیلی ادامه بدهم. اکنون امیدوارم و تلاش میکنم قبل از شروع شدن دانشگاه بتوانم یکی دو ماهی هم کار کنم همانجا. این روزها که درگیر خرید بلیط بودم و نیز مشغول پیدا کردن جای موقتی برای اقامت در روسیه تا زمان شروع سال تحصیلی، دیدم که هنوز با گذشت این همه سال، مثل روز اول از تامین اولیات زندگی خویش عاجزم. ابتدا ناراحت شدم. اما سپس حس غروری وجودم را فرا گرفت. یادم افتاد که سالها پیش، وقتی بیست ساله بودم با خودم عهد بستم که ذهن و قلم و شرفم را به هیچ کس نفروشم. باری، هنوز مقاومت کردهام در برابر بیشرافتی و وابستگیای که یک آکادمیسین علوم انسانی میتواند بدان گرفتار شود. هنوز آزاد زندگی میکنم. آزاد میخوانم. آزاد مینویسم. این آزادگی مبارزهی من است. به زودی باز برای ادامهی تحصیل از ایران خواهمرفت. اما فارغ از اینکه کجا باشم، مبارزهام ادامه دارد. سوژهی متعهد باید به دو چیز تحت هر شرایطی وفادار بماند: نخست آگاهیاش و دوم خانهاش. انسان در زندگی محتاج معناست، و تعهد است که معنا میآفریند.
خشم باید پشتوانهی آگاهی باشد، نه این که آگاهی توجیهگر خشم. اگر نیروی قدرتمند خشم و کینه در خدمت آگاهی و ایده قرار گیرد، ضامن اجرایی شدن ایده خواهدبود، اما اگر خود خشم، منشأ عمل شود و سپس ایدههایی به توجیه آن برآیند، این همان است که تئوریزه کردن جنایت و وحشیگری نامیدهمیشود. پیش از آنکه مانند حیوانات وحشی به همنوعان خود حملهور شوید، به دنبال دلیل حمله بگردید، و نتیجهی مثبتی که آن تهاجم به دنبال خواهدآورد. #روش
این تفکر را ببینید. موضوع سخن من حمایت از جمهوری اسلامی نیست. قصدی که همفکران شما برای رسیدن به یک جامعهی آزاد و مرفه دارند، اتفاقا خیلی هم خوب است. موضوع سخن این است: مسیری که انتخاب کرده و از آن دفاع میکنید، مسیر غلطی است. با حمایت از حملهی آمریکا به کشورتان، با گرا دادن به اسراییل برای بمباران مناطق شهریِ «احتمالا» نظامی، با دهندریدگی، با قطع عضو، با پوست کندن، با فرو کردن چوب در مقعد یک بسیجی، با آتش زدن جنازهی کسانی که احتمال میدهید طرفدار حکومت باشند، با مثله کردن یک جوان که حتی او را نمیشناسید و خودارضایی روی صورتش و سپس فیلمبرداری از این صحنهها و پخش آن در فضای مجازی، باری، با این دست اقدامات نه نظام عوض میشود، نه جمهوری اسلامی اصلاح میشود، نه یک جنبش منسجم اجتماعی شکل میگیرد. بر فرض که جمهوری اسلامی شرّ مطلق باشد و از لحظهی تاسیس تا امروز اندک بهرهای از حقانیت نداشتهباشد، روش شما به اصلاح وضع موجود منتهی نخواهدشد. شما خود بخشی از وضع بد موجودید. میخواهید به همین روش ادامه دهید؟ ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو میروی به ترکستان است و اما در باب «کارکرد چیزها»، در باب حرکت ایجابی به سمت آلترناتیو، در باب فعل سیاسی معنادار و اثرگذار، دربارهی بایستههای جنبش دانشجویی و فعالیت مثمر ثمر تشکلی، در همین مخزن بسیار نوشتهام. آنکه اهل خواندن باشد، میخواند.
یک مثال از لیبرالیسم ایرانی احتمالا امروز در اخبار ماجرای حمیدرضا رجبزاده را دیدهاید. جوانی معلم و مبتلا به سرطان خون. گروهی سلطنتطلب او را ربودند، بدنش را تکه تکه کردند. اندامش را بریدهاند. از تمام این فرآیند فیلم گرفتهاند. و در کمال افتخار انتشار داده و به این جنایت افتخار کردهاند. رجبزاده معلم مدرسه بود. پسر بچهای از نزدیکان من در مدرسه شاگردش بود. نه سرمایهدار بود و نه نظامی. نه امنیتی بود و نه جیرهخوار نظام. تنها جرمش مداحی در هیئتی محلی بوده. امرار معاشش هم از معلمی. مدت مدیدی هم درگیر مبارزه با سرطان بود. او به دست یک گروه شناختهشدهی سلطنتطلب که داعیهدار لیبرالیسم و آزادیخواهیاند، مثله شد. اساس لیبرالیسم بر آزادی مذهب و عقیدهاست. و یک گروه آزادیخواه اینچنین جوانان را به جرم اعتقاد سلاخی میکند. دوباره بیندیشید. احمق مردا که برای رهایی از ناکارآمدی جمهوری اسلامی دل ببندد به این اپوزیسیون کور و سفله و وحشی و بیایده. جمهوری اسلامی با ایدئولوگها و رهبرانی که در تمام آثارشان سخن از فضیلت و عدالت میگفتند، با بهترین فارغالتحصیلان الهیات و فلسفه و علوم از برترین دانشگاههای آمریکا و فرانسه، با چمرانها و شریعتیها و بازرگانها، گرفتار این کاستیهایی شد که امروز همه میبینیم. تصور کنید آن حکومت فرضی که حامیانش از ابتدای کار، جنایت را بدینسان توجیه و عملی میکنند، به چه سرنوشتی دچار خواهدشد. آنها که چنان بودند، چنین شدند. اینها به کجا خواهند رسید؟ به قول خاقانی: ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان
امروز به سوالات پاسخ خواهمداد. از اینجا بپرسید. روی لینک کلیک کنید. پس از مشاهدهی واژهی start پیام خود را بنویسید، من دریافت خواهمکرد.
فرادستان خطاب به فرودستان میگویند «قناعت کنید»، یا «با مزد کم برای رضای خدا کار کنید»، یا «مودب باشید (و حقوق معوقهی خویش را مطالبه نکنید)». و ترجمهی کلامشان این است که «به فلاکت و مظلومواقعشدن عادت کنید» یا به عبارتی «استثمار شوید». باری، وظیفهی سوژهی خودآگاه این است که در برابر عادت کردن به فلاکت ایستادگی کند. «عادت به فلاکت» را هر چند «قناعت» یا «ادب» نام نهند، در نهایت ذاتش چیزی نیست جز «ضِمانِ استمرارِ وضع بد موجود». #روش
مرتبهی وارستگی و قدرت فکر انسان، در شرایط «مصیبت اجتنابناپذیر» عیان میشود. آنانکه در برابر خطرات سهمگین زانو نمیزنند و خود را نمیبازند، آنان که با «زندگی کردن» به مصاف «شرایط مرگبار» میروند، همانان سربازان حقیقیاند. زندگی کنید، تا پای جان، تا لحظهی مرگ زندگی کنید. مرگ اجتنابناپذیر است و دیر یا زود فرا میرسد. لحظهای که او فرا رسد، شما دیگر نیستید. دشمن شما نه مرگ، بلکه ترس از مرگ است. با «زیستن» در برابرش مقاومت کنید. #روش
«سعادت امر جمعی است». این یک گزارهی سوسیالیستی نیست، بلکه واقعیتی مادی و عینی است. انسان نمیتواند مستقل از دیگران به سعادت برسد. به دو دلیل مشخص. اولا تجلی مولفههای سعادت اجتماعی در گرو ارتقای محیط حیات اجتماعی است و این محیط اصلاح نمیشود تا اجزایش اصلاح نشوند. در منطق عینیتگرا، «کل» در جوامع انسانی چیزی نیست جز «مجموعهی اجزا». ثانیا اگر کسی در یک «جامعهی اصلاحنشده» سعی کند بدون بهبود شرایط محیطی به سعادت برسد، ناچار است که حقوق دیگران را ضایع کند. یعنی امکانات اجتماعی و طبیعی را به انحصار خود در بیاورد. اینچنین است که توازن دسترسی به امکانات برای سایر افراد جامعه بههم میخورد. در نتیجه، نفرت دیگران را برمیانگیزد و اگر وجدان خودش هم آزارش ندهد، آن دیگران به دشمنی با او برخواهندخاست و زندگی را به کامش تلخ میکنند. اینچنین است که مَنِش سرمایهداری هرگز نمیتواند با طبقات ضعیف مصالحه کند. باری، و در نهایت باید به خاطر سپرد که «در سرزمین طاعون جزیرهای وجود ندارد». جایی که همه گرفتار یک مرض مُسریاند، تو نیز ناچار مبتلی خواهیشد. پس اگر میخواهی خودت سعادتمند زندگی کنی، راهی نداری جز اینکه از پی سعادت مردم بروی. #روش
مهمترین واقعهی سال جدید میلادی تخلیهی تدریجی نیروهای آمریکایی از خاورمیانه است. ابتدا کویت، اکنون کردستان عراق، و این روند ادامه دارد.
این قماش نوظهور که هیچ از فرهنگ و تاریخ و زبان اسلاوها نمیدانند و منتهای دانششان در باب روسیه و اوکراین متخذ از چهار صفحه مطلب جهتدار انگلیسی و مشتی اخبار زرد در رسانهها است، اما با قاطعیت در باب نگرش و اقدامِ این روزهای اوکراین و روسیه نسبت به ایران تحلیل میکنند و حکم میدهند هم، سیرک جالبی هستند. تنها کارکرد مطالعهی مطالب ایشان تفریح و انبساط خاطر است.
جنگ و شجاعت کارهای بزرگتری از خیریه انجام دادهاند. نه همدردی شما، بلکه شجاعت شما تاکنون قربانیان را نجات دادهاست. نیچه
دوره آموزش زبان روسی ناظر بر تحصیل در شاخههای علوم انسانی مدرس آرشام بهمننژاد • دانش آموخته انستیتو زبان روسی پوشکین مسکو • فارغ التحصیل کالج علوم انسانی دانشگاه فدرال کازان • فارغالتحصیل زبانشناسی از دانشگاه دولتی ولادیوستوک ▪️ترم نخست: ۱۰ جلسه…
أَلَا وَإِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً، وَالرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً، وَالنَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَأَبْطَأُ خُمُوداً. بدانيد درخت بيابانى چوبش سختتر است، و درختهاى سبز و خرّم پوستشان نازکتر است، و گياهان وحشی آتششان شعلهورتر و خاموشى آنها ديرتر است. علی بن ابی طالب
رابطهی «آموزش و پرورش» و «امنیت ملی» شرح یک چالش کلان ملی و توصیهای جهت رفع آن بسیاری از اهالی سیاست و حکمرانی گمان میکنند که تأمین امنیت ملی در وهلهی اول وابسته است به یک سیستم امنیت داخلی پیشرفته و یک سامانهی دفاع نظامی قدرتمند برای مقابله با تهاجم نظامی. هر چند که این دو، از جملهی مولفههای انکارناپذیر امنیت ملیاند اما هیچ کدام عنصر اصلی تامین نظم و امنیت اجتماعی نیستند. امنیت یک جامعه زمانی به خطر میافتد که همبستگی اجتماعی دچار خلل و آسیب شود. به بیان ساده، زمانی که گروههای مختلف مردم از حاکمیت و از یکدیگر نفرت داشتهباشند، زمانی که علاقه نسبت به کشور از نهاد مردم رخت ببندد و عِرق ملی جای خودش را بدهد به کلافگی و نفرت از کشور، زمانی که مردم راضی شوند به جای خدمت به مملکت خود، آن را ترک کرده یا علیه آن اقدام کنند، در این لحظه است که امنیت ملی متزلزل شده و مقدمات آشوبهای داخلی و مداخلات خارجی فراهم میشود. در ایرانِ امروز، تودههای وسیعی از مردم، نسبت به یکدیگر دلچرکیناند و نسبت به حاکمیت بیمهر و دارای خشم. پژوهشهای مردمنگارانهی فراوانی وجود دارد که عوامل خُرد و جزئی برانگیختگی خشم مردم را نشان میدهد. در کشور ما آفاتی وجود دارد که تودهها همگی آنان را درک میکنند. مثالهایی از این دست را میتوان برشمرد: سیطرهی رانت بر ساز و کار اشتغال، بروکراسی مریض و ناکارآمد، عدم حاکمیت نظم مدنی مبتنی بر قانون. مردم در هیچ کجای دنیا اعتراضشان به حکومت از رأس به بدنه آغاز نمیشود، بلکه این فرآیند برعکس است. به عنوان مثال مردم ابتدا به ساکن با نوع حکومت -که فرضا جمهوری باشد یا پادشاهی- مخالفت نمیورزند. بلکه زمانی که نیازهای روزمرهشان تأمین نمیشود، از عدم تأمین این نیازها به ناکارآمدی انواع حکومتها میرسند. به این موارد توجه کنید: - دانشجویی میخواهد مشغول به کار بشود و رزومهای قوی دارد، اما به دلیل سیطرهی نظمِ رانتی، به حق خود نمیرسد. - همان دانشجو برای گردش به خیابان میرود، اما به دلیل عدم رعایت قوانین راهنمایی رانندگی از سوی رانندگان، روی خطر عابر پیاده تصادف میکند. - همان دانشجو برای گرفتن وام ازدواجش که یک امتیاز دولتی است، به بانک مراجعه میکند، اما از سوی کارمندان بانک تحقیر میشود و به امورش رسیدگی نمیکنند. - همان دانشجو برای گرفتن حق خود به دادگاه میرود اما با پدیدهی اطالهی دادرسی مواجه میشود. این دانشجو پس از تجربهی بیکاری، تصادف در خیابان، تحقیر در بانک و عدم رسیدگیِ به موقع به پروندهاش در دادگاه، تبدیل میشود به یک انسان خسته و روانرنجور. این موارد همگی چند بار در زندگیاش تکرار میشوند و در نهایت او حس میکند هیچ چیز در کشورش عادلانه نیست. این حس بیعدالتی کم کم به نفرت از حکومت و مردم اطرافش منجر میشود. یعنی نفرت از کشور به کلیت آن. اکنون تصور کنید که میلیونها جوان در این زمینهها تجربهی مشترک دارند. این میشود خشم و نارضایتی جمعی. و خشم و نارضایتی جمعی شکاف اجتماعی پدید میآورد. و شکاف اجتماعی در بزنگاههای خاص با یک جرقه تبدیل به آشوبهای خشن در سطح اجتماع میشود. آشوبهای خشن، شکاف اجتماعی را در سطح جهانی متجلی میکند و در نتیجه دشمنانِ دولتیِ کشورِ مذکور، فرصت مناسب را برای اقدامات تهاجمی نسبت به حریف خود مییابند. و اینچنین سامان اجتماع از هم متلاشی شده، و نهادهای مدنی و قانونی مستقر، به سمت فروپاشی حرکت میکنند. در اینجا نقطهای که مغفول مانده این است که اگر حکومتها به آموزش و پرورش اهمیت دهند، جوامع را از این فجایع به سادگی دور میکنند. شایسته سالاری، رعایت احترام در تعاملات شغلی و خدماتی، ضرورت رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، وظیفه گرایی و اموری از این دست، مهارتهایی است که باید در مدرسه آموختهشود. کشورهایی که از نرخ بالای رضایت از زندگی، آرامش و امنیت ملی برخوردارند، کشورهایی هستند که بیشترین دقت را بر امر آموزش و پرورش معطوف کردهاند. شاید اگر نظام آموزشی در ایران اصلاح شود و واقعا آنچه که برای زندگی اجتماعی ضروری است، به مردم تعلیم دادهشود، خشم و نفرت جمعی و شکاف اجتماعی برطرف شده و بسیاری از کلانمسألهها در حوزهی امنیت ملی مرتفع شود. #روش
نِکْراسوفْسْکایا 48 pinned a file
نِکْراسوفْسْکایا 48 pinned «به توصیهی استادی وارسته و فقط یک بار برای همیشه امروز با بارتکوف یکی از اساتید بازنشستهی زبانشناسی و زیستشناسی وقت مشاوره داشتم. دانشمند شریفی است و بسیار به او احترام میگذارم. نتیجهی مطالعات شش ماه اخیرم را در حوزهی زبانعصبشناسی شرح دادم و سوالاتم…»
تعداد زیادی از دوستان امشب و پس از انتشار متن کتاب توصیه کردند که لینکی برای پرداخت داوطلبانه هزینهی کتاب بگذارم به مثابه Donation برای این فعالیت پژوهشی مفصلی که بدون حمایت انجام شده. من قبلاً در انتهای این پیام مسیر حمایت مالی از فعالیتهای علمیام را معرفی کردهام. این اطلاعات در بخش توضیحات کانال هم موجود است. اگر تمایل داشتید میتوانید از همین طریق اقدام کنید. چه دوستانی که مایلند هزینهای بابت کتاب پرداخت کنند و چه کسانی که به طور کلی قصد حمایت از مسیر علمی-پژوهشی مرا دارند.
نیمهی نخست سال ۲۰۲۴ بود که همزمان با اوج فشار تحصیلی و دانشگاهی به طرز بیرحمانهای غرق در انبوه مشکلات مالی، معیشتی و اقامتی در خاور دور روسیه -در شهر ولادیوستوک- بودم. هیچ اطمینان نداشتم که بتوانم به زندگی و تحصیل در این شهر ادامه دهم، بالاتر از آن، ابدا امیدی به زنده ماندن در آیندهی نزدیک نداشتم. با این حال عزم و ارادهای در من پدید آمدهبود برای نوشتن از یک سرزمین وسیع که روسها آن را «خاور دور» (дальний восток) مینامند. در آن سرزمین شگفتیها و ناشناختههای بسیاری به چشم دیدم، ظرفیتها و ثروت نهفتهی فراوانی شناختم. شوق بسیار داشتم که این جهانِ کمتر شناختهشده را روایت کنم. احساس کردم که این رسالتی است آکادمیک بر گردهی شخص من. چندین ماه شبها تا صبح قلم میزدم. کتاب میخواندم. هر تعطیلی که پیش میآمد سفر میرفتم. با قطارهای ارزان و زمخت. بیش از بیست شهر و روستا را در آن منطقه دیدم. مردمنگاری کردم. مصاحبه گرفتم. در نهایت انبوهی از اطلاعات دست اول را که از یک طرف حاصل مطالعات کتابخانهای بود، و از طرف دیگر محصول تجربه زیستهی چند ساله و سفرهای بسیار و مردمنگاریهای فشرده، تبدیل کردم به یک کتاب. روزی خیال میکردم این کتاب متن درسی دانشجویان دانشکدگان حقوق و مطالعات جهان بشود در رشتههای روابط بینالملل و مطالعات روسیه. گمان میکردم که با تالیف این اثر یک جای خالی را در سیستم تعلیم و تربیت متخصصان روابط بینالملل و علوم اجتماعی در ایران و برای فارسیزبان پر کردهام. زمانی که به ایران بازگشتم، با اشتیاقی سرشار، به دفاتر نشر و چاپ کتب مراجعه کردم. با مدیران انتشاراتیهای معروف علوم انسانی همکلام میشدم و اثرم را شرح میدادم. هر چه بیشتر میگذشت از اشتیاقم کاسته میشد. تا جایی که آن شوق جای خودش را واگذار کرد به سرخوردگی. نشرهای علوم انسانی بدون اینکه کتاب را مطالعه کنند، به طور ضمنی میگفتند: «ما آثار کسی را که نشناسیم، منتشر نمیکنیم». برخی هم صراحتا میگفتند که اثرِ تألیفی، فروش ندارد، آوردهی مالی ندارد. برای همین چاپ نمیکنیم. هدف من اما از نوشتن این کتاب، رساندن محتوایش به دستان اهلش بود. وقتی مکرر جواب رد یا بیاعتنایی نشرهای مختلف را شنیدم و دیدم، به رفیق شفیقی گفتم: «اکنون دو سال از تألیف این کتاب میگذرد و اگر به زودی متولی برای چاپ نیابد، خودم به طور عمومی و رایگان منتشرش میکنم». مگر چاپ رسمی کتاب چه آوردهای دارد؟ اصلا مگر نسخهی فیزیکی این اثر به دست چند نفر خواهد رسید؟ امروز میبینیم بهترین نشرها، کتب مرغوب را با تیراژ پنجاه جلد و شصت جلد چاپ میکنند! چه چیزی را از دست خواهمداد؟ پول فروش کتاب؟ رزومه؟ قرارداد تألیف اثر؟ طالب نبودهام اینها را. باری، به این رفیق گفتم که عاقبت، کتاب را به رایگانی منتشر خواهمکرد تا مخاطبانش بخوانند. هنوز آنقدر بیهویت نشدهام که دانش را -همان میزان اندکی که نزدم است- دریغ کنم از اهلش، آن هم بهر نان یا نام. از ابتدا نیز، نه چشمداشت مالی داشتم، و نه در پی روزمهسازی بودم. فقط میخواستم بابی جدید در میدان جامعهشناسی، اقتصاد و آنتروپولوژیِ محیط آکادمیک ایران بگشایم. این اثر اگر امروز چاپ میشد، با توجه به قیمت سر به فلک کشیدهی کاغذ و سایر ملزومات نشر، چه بسا چند صدهزار تا یک میلیون تومان هزینهی خریدش بود. اینک اما، من به رایگانی این اثر را تقدیم میکنم به دانشپژوهان علوم انسانی و همهی علاقهمندان به مطالعات خاورشناسی. مزد من جز این نیست که اثرم خواندهشود و مفید واقع افتد. ایمیل من در مقدمهی کتاب قید شدهاست. با جان و دل پذیرای نقطهنظرات، پیشنهادات و انتقادات اساتید و دانشپژوهان ارجمند هستم. کتاب البته ویرایش فنیِ قبل چاپ را نگذرانده و غلطهایی تایپی و ویرایشی دارد که اکنون دغدغه و مجال اصلاحشان را ندارم. با این حال، غرض اگر فهمیدن مطلب باشد، با همین شکل و شمایل حاصل میشود. دانش و آزادگی و دین و مروت این همه را بندهی درم نتوان کرد