مجلّه سياستنامه
Статистикаمجله مجازی فصلنامه اندیشه سیاسی ایران سردبير: حامد زارع کانال دوم: سیاستنامه پلاس https://t.me/politicalmag
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Политика
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 191
- 1/48двое суток
- 1 364
- 1/72трое суток
- 1 472
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مجله سیاستنامه با همکاری سرای علوم انسانی برگزار میکند: 📚 محافظهکاری و لیبرالیسم در ایران نشستی همراه با رونمایی از کتاب «محافظهکاری» نوشته راجر اسکروتن؛ با حضور احمد بستانی، شروین مقیمی، شاهین زینعلی و حامد زارع. 📅 دوشنبه ۲۶ مرداد | ساعت ۱۸ 📍 خیابان نوفللوشاتو، خیابان رازی، کوچه خرسند، کتاب زروان خانه صوفی حضور برای علاقهمندان آزاد است. 🦉@goftemaann
📚نقدِ ایده دانشگاهِ ایرانشهر دانشگاه ایرانشهر چیزی بیش از ملاحظاتی دربارهی دانشگاه میخواست ✏️میثم سفیدخوش ♦️نقد بیرحمانه میتواند شکلی از فضیلتگرایی و تقوا باشد. روشنفکری که اصولاً گرایشی اخلاقی است این فضیلتگرایی را در شکل نقد اجتماعی به نیرویی برای عذاب وجدانِ یک محیطِ پر از فساد تبدیل میکند تا شاید جامعه به خود آید و مقدمات بهبود و سلامت خود را در اثر تکانههای نقدِ صریح فراهم آورد. ملاحظات طباطبایی دربارهی دانشگاه نمونهی کاملی از این فضیلتگرایی روشنفکرانه است. بدون اغراق اکثر این کتاب شامل نقدهایی سرشار از کنایه، سرزنش، رسواسازی و مانند آن است ولی جهت این نقدها نه فقط اشخاص بلکه بیشترْ ساختارِ دانشگاه از آن حیث است که در آن سره از ناسره معلوم نیست و اگر هر کسی خواسته یا ناخواسته در آن فضا وارد بازیِ کتابسازی و تولید علم شود از آن ضرری نکرده و مجازاتی نمییابد، و چه بسا منزلتی هم پیدا کند. نگرانیِ بجای طباطبایی این بود که «اگر دانشگاه طرحی برای اصلاح اساسی خود نیافگند دیر یا زود آوار شدنش بر سر ملت محتوم است». این وضع را در کنار تورم عجیبوغریب دانشگاهها در ایران با هم ببینیم تا نگرانی از آوار شدن آن معنای واقعی پیدا کند. ایران اکنون بزرگترین کشور دانشگاهی دنیاست و شمار دانشگاههای آن از شمار دانشگاههای چینِ یک میلیارد و چهارصد میلیون نفری بیشتر است. از هر مسیری که از شهر خود به سمت شهر دیگری بروید در راه با تابلوی یک یا چند دانشگاه روبهرو میشوید. زمانی والتر بنیامین مقالهای نوشت دربارهی وضع آثار هنری در زمانی که با صنعت رونوشتگیریِ دیجیتال میتوان تمام آثار هنری را در شمارهی میلیونی تکثیر کرد. پرسشها و نگرانیهای والتر بنیامین را میتوان به موضوعات دیگر هم سرایت داد و از فرایند تکثیر دانشگاهها در جهانِ همگانی شدنِ آموزش سخن گفت. اکنون تورم دانشگاهی چنان حبابی را در کشور ایجاد کرده که تعبیر مذکور طباطبایی دیگر یک استعاره نیست بلکه یک هشدار واقعی دربارهی سقف بیتکیهگاهی است که از بین رفتنش تابع تهی بودن راستینش است. ♦️طباطبایی در توضیح چرایی تأسیس دانشگاه در ایران میگوید: «دانشگاه در ایران به ضرورتی تأسیس شد». او با وام گرفتن از جلال آلاحمد، بیآنکه هرگز سطح درک او را از پدیدهی غرب و غربزدگی تأیید کند، خاستگاه این ضرورت را «تکوین نطفهی آگاهی از پایداری در برابر خطرِ نزدیکِ برافراشته شدن پرچمِ استیلای غرب بر بام ایران» معرفی میکند، آن هم ایرانی «که از سدههای پیشْ از اندیشیدن بازایستاده است». طباطبایی در این تعبیر، خطر استیلای غرب را از غربزدگی بهعنوان عاملی بیرونی جدا میکند و البته با ذکر قید دوم، عامل درونی تصلب نظام حوزههای علمیه را بهعنوان تنها نهاد متولی علم در ایران برجسته میسازد. طبیعی است که مدارس قدیم با آن تصلبِ ادعایی راهی به تکوّن آگاهیِ نو نداشتند و در نتیجه در عصر ناصری «تعطیلیِ بازِ» مزمنِ آن حوزهها منطقههایی از برهوت فراهم آورد و روشنفکران از دل همان برهوت برآمده و به فکر گشایش دانشگاه مدرن افتادند. روشنفکران که این برهوت را دریافته بودند با همراه ساختن نیروی قاهرهی حاکم به تأسیس دانشگاه تهران اقدام کردند و این در حالی است که در اروپا خودِ این حوزههای علمیهی قدیمی بودند که از درون تحول یافته و دانشگاه مدرن را شکل دادند. دربارهی این تعبیر اخیر طباطبایی شاید چونوچراهای تاریخی مهمی وجود داشته باشد. به لحاظ تاریخی مدارس علمیهی مسیحی هرگز فاقد تصلبهای سخت نبودند. منظور از تصلّب در اینجا صرف مقاومت در برابر دانشهای نو نیست زیرا همه به این مقاومت التفات داریم؛ بلکه بحث بر سر این است که در اروپا این مقاومت به حدی از تصلب رسیده بود که از زندگانی علمی و فرهنگیِ جاری بالکل عقب ماند و تأسیس نهادهای عالی علمی موازی را گریزناپذیر کرد. در اروپای سدههای شانزدهم تا هجدهم میزان تصلب دانشگاههای الهیاتبنیان یا همان حوزههای عالیِ علمیه چنان بود که کمتر دانشمند و کاشف و فیلسوفِ نوآور و حقیقتجویی بارِ آن مییافت که کار حقیقتجویانهی خود را در این دانشگاهها انجام دهد یا عضو هیئت علمی این مدارس شود. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
♦️دیدار سیزدهم 📅شنبه ۲۴ مرداد سایه اقتصادینیا 📍در کافه کتاب ققنوس منتظر شما هستیم: خیابان وصال شیرازی، پایینتر از تقاطع طالقانی، کوچه شفیعی ⏰ساعت ۱۷ حضور برای همه آزاد و رایگان است 🦉@goftemaann
📚ایرانشهری: آگاهی یا ایدئولوژی؟ ✏️حامد زارع ♦️به نظر میرسد در یک ارزیابی بتوان گفت محرکهای اصلی تمام نتایجی که از تکاپوهای فکری جواد طباطبایی حاصل شده، ذیل یک روند عمودی میتوان تصویر کرد که از هانری کربن شروع و پس از احمد فردید و رضا داوری به طباطبایی رسیده است. البته که او به داوری و فردید اکتفا نکرد و با بازگشت به کربن به عنوان منبع اولیه نظریه ایران، گسترهای از یک طرح پژوهشی را رقم زد که نظیرش در تاریخ معاصر ایران وجود ندارد. جواد طباطبایی بر خلاف کربن در سنت متوقف نشد و به خواستاری پرسش از سنت ایستاد. همو بر خلاف فردید که میگفت «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش» و ذهن نامرتب و ناموزونی داشت، زیر لب زمزمه میکرد «زیر آتش نهفته که در سینه من است/ خورشید شعلهای است که در آسمان گرفت» و از همان ابتدا میدانست که سودای چه چیز کلانی را در سر دارد. همو بر خلاف داوری که از درخششهای فکری پیش از انقلاب 1357 در آثار بعدیاش خبری نبود، در هر اثرش متکاملتر از اثر پیشیناش قلم زد و با هر کتابی، تکهای از طرح بزرگ خود را کامل کرد. جواد طباطبایی بر آن بود که با سپری شدن عصر زرین فرهنگ ایران، یعنی با چیرگی ترکان سلجوقی بر ایران زمین که اندیشه ایرانشهری – یونانی دستخوش کسوف جدی و به ویژه با یورش تمدن برانداز مغولان، از بنیاد، دچار تزلزل شد و بقایای اندیشه عقلانی به باد فنا رفت. او خروج از این بن بست را جز از مجرای تغییر موضعی اساسی در دیدگاه امکان پذیر نمیدانست. نیل به این مقصود نیز تنها با اتخاذ «موضع تجدد» یا دیدگاه اندیشه تجدد ممکن خواهد بود. طباطبایی که در دو دفتر «درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران» و «زوال اندیشه سیاسی در ایران» بارها به موضع تجدد خود اشاره کرده بود، در پیشگفتار «ابن خلدون و علوم اجتماعی» به ملاحظه بنیادینی اشاره میکند که او را به سوی موضع تجدد رهنمون ساخته است. سپس در پیگیری طرح خود به مقدمات جنبش مشروطه خواهی به عنوان سرآغاز تجددخواهی در ایران زمین در دو کتاب «مکتب تبریز» و «حکومت قانون» مینگرد. در نهایت نیز در کتاب «ملت دولت حکومت قانون» قضاوت نهایی خود را دریاره تاملاتش درباره ایران عرضه میکند. ♦️جواد طباطبایی در پروژه تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا درصدد این مسئله برمیآید که نظام مفاهيم اندیشه غربي بر کدام مباني استوار شده و در تاريخ چه تحولاتي پيداكردهاند و پس از آن میخواهد بکاود که در چه مقياسي ميتوان از نظام مفاهيم نوآئین غربي براي توضيح تاريخ انديشه در ايران سود جست. او معتقد بود تاملى درباره ايران در حد فاصل ميان تاريخنويسى جديد، تحول مفاهيم و تاريخ انديشه سياسى طرح میشود و هدفى جز اين ندارد كه پرتوى بر برخى از زواياى تاريخ آگاهى ملى ایرانیان بيفكند. بدین ترتیب پروژه تالیفی تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا را باید به عنوان درآمدی بر پروژه تاملی درباره ایران فهمید. پرپیدا است که پیوندهایی میان مباحث مجلد اروپا و مجلد ایران وجود دارد و از این حیث کار طباطبایی را میتوان پیوند زدن پژوهش درباره تاریخ پایهای ایران و تاریخ اندیشه سیاسی اروپا ارزیابی کرد. نکته بسیار مهم درباره هر دو پروژه این است که مطالب دفاتر و مجلدات آن به نحوی تصنیف شده که بیش از آنکه تاریخ اندیشه سیاسی باشد، تامل در بسط فلسفه سیاسی در تاریخ است. از نظرگاه طباطبایی تاریخ فلسفه سیاسی، عین فلسفه سیاسی است و وقتی قرار باشد همو وظیفه تاریخنگاری اندیشه را بر عهده بگیرد، با توجه به اینکه هدفی غیر از تاریخنویسی اندیشه سیاسی دارد، دریافتش ار تاریخ به مثابه رعایت توالی ظاهری تاریخ روایت نیست، بلکه کوشش میکند با خوانش مکرر متون اصلی و مراجعه به تفسیرهای آنها، جایگاه پدیدار شدن مفاهیم جدید را نشان دهد. جواد طباطبایی در این راه دشوار به دوسته از پژوهشگران رجوع میکرد. نخست آنانی که متنهای اساسی تاریخ اندیشه را در محدوده نظام فکری نویسنده متن شرح میدهند. دوم کسانی مثل اشتراوس، اشمیت، اسکینر و پوکاک با تکیه بر نظریههای عام در تاریخ اندیشه دست به شرح متنهای نویسندگان میزنند. رجوع طباطبایی به اندیشمندان طراز اولی نظیر میشل ویله، هانس بلومنبرگ و هارولد برمن هم بر دقت تاملات او در نشان دادن جایگاه رویش نظام مفاهیم نوآئین میافزود. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
♦️بخشهایی از گفتوگو با هوشنگ طالع را میتوانید کانال یوتیوب سیاستنامه ببینید. ♦️«طبق معاهدات ایران و شوروی رژیم حقوقی دریای مازندران مشاع بود یعنی طرفین در ذره ذره آن حق داشتند. حالا که شوروی از بین رفته سهمالارث آن باید تقسیم شود نه ما.» 🦉@goftemaann
📚مُدرّسِ خطیرِ حقوقِ اساسی ایران چرا اندیشه طباطبایی از منظر تدوین تاریخ حقوق اساسی ایران اهمیت دارد؟ ✏️سید ناصر سلطانی ♦️سید جواد طباطبایی در آثار خود تاکید درجهاولی بر اندیشه مشروطهخواهی و حکومت قانون دارد «مشروطهخواهی حادثهای در تاریخ جهانی آزادی و حکومت قانون است» و تاکید میکند که مشروطیت مفهومی در حقوق است و از این رو باید فهمیده و شرح داده شود. علاوه بر این، توجه به تکوین و تحول زبان حقوقی و وجوه دیگری از استقرار نظام حقوقی و لحظات بنیادگذار آن مانند تدوین قانون مدنی و حوادث پیرامون آن موضوع تاملات طباطبایی بوده است. او از دههای پیش توجه مضاعفی به فلسفه حقوق نشان داد و یکی از مجلدات آثار خود را به این موضوع اختصاص داده است که بخش مهمی از آن به سرانجام رسیده است. از سوی دیگر طباطبایی رسالهای ناتمام درباره تکوین مفاهیم حقوق عمومی در ایران نوشته است. نویسنده این سطور تا حدودی در جریان نوشته شدن رساله اخیر بود و همه کتابهای حقوق اساسی را که از مشروطیت به این سو نوشته شده بود برای استاد فرستاد: 1. درآمدی بر حقوق اساسی اثر آلبرت ون دایسی که در آستانه مشروطیت توسط مترجمی ناشناس به فارسی ترجمه شده است 2. حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت دول اثر محمدعلی فروغی 3. حقوق اساسی یعنی اصول مشروطیت دول اثر منصورالسلطنه عدل 4. قوانین فرانسه اثر لئوپولد مابیلو، ترجمه محمدعلی میرزا حشمتالسلطان 5. حقوق اساسی اثر میرعماد نقیبزاده مشایخ طباطبایی 6. حقوق اساسی اثر قاسم قاسمزاده 7. حقوق اساسی ایران اثر احمد عراقی و برخی نوشتههای تاریخی دیگری که مناسبتی با این موضوع داشتند. ♦️در کتاب مکتب تبریز و مبانی تجدد خواهی در فصل دوم و ذیل عنوان «بساط کهنه و طرح نو در اندیشه سیاسی» بحثی طرح کرده و فقرات مهمی از تاریخ مشروطهخواهی را در ایران به دست داده که برای تدوین تاریخ حقوق اساسی ایران مغتنم است. در این فصل طباطبایی به نوعی دورنما و صورتی از تاریخ مشروطهخواهی و مواد و مصالح آن را نشان داده است تا چنانچه اهل نظر این بحث بخواهند در آینده چنین تاریخی تدوین کنند به چه وجوه و چه منابعی باید توجه کنند و چگونه از لابهلای متون تاریخی به چنین مفاهیمی دست یابند. علت اینکه پیش از طباطبایی چنین فصل مهمی از تاریخ مشروطه خواهی/تاریخ حقوق اساسی ایران تدوین نشده بود، این نکته است که چنین منظری وجود نداشت و طباطبایی به مدد امکاناتی که فراهم کرده بود توانست چنین بحثی را طرح کند. مقصودم از امکانات این است که طباطبایی از مجموعهای از تواناییها و دانشها بهره داشت: حقوق، اندیشه سیاسی، تاریخ اندیشه و فلسفه و چند زبان اروپایی را خوب میدانست. از سوی دیگر شرایطی که ایران در سده اخیر در آن قرار گرفته بود که نهادهایی که دستاورد مشروطیت بودند رو به زوال نهاده بودند، دورنمایی از ضرورت تأمل درباره تاریخ مشروطهخواهی در افق بحثها پدیدار کرده بود. ♦️طباطبایی برای نخستین بار از چنین سابقه و تاریخی از مشروطهخواهی پرده برداشت و این موارد را ذیل اندیشه مشروطهخواهی و بهعنوان «مقدمات مشروطهخواهی» توضیح داد. از این طریق طباطبایی افقی برای تدوین تاریخ حقوق اساسی ایران در سالهای پیش از پیروزی انقلاب مشروطه گشود. طباطبایی از منظری که به منابع این دوره مینگریست میتوانست تناقضات آن را توضیح بدهد. او با توضیح علت تناقض در روایت نویسنده صدرالتواریخ مقدمات تدوین تاریخ مشروطهخواهی در این دوره را فراهم میکند و مینویسد: «خاستگاه این تناقضها را باید اعتقاد راسخ نویسنده صدرالتواریخ به نظریه سلطنت «لابشرط» دانست، زیرا هواداری از «سلطنت مستقل» موجب شده است که نویسنده صدرالتواریخ نتواند توضیح معقولی از تعارض دیدگاه سیاسی قائم مقام مبنی بر تمایز سلطنت و حکومت عرضه کند.» نویسنده صدرالتواریخ به مناسبت دیگری در صدرالتواریخ نوشته است: «قائم مقام خیلی میل داشت که در عالم وزارت خود نوعی مختار باشد که سلطان بیرضای او به کسی کاری ندهد و عطایی ننماید.» 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
📚فقدِ وجهِ استعلایی آیا جواد طباطبایی یک فیلسوف سیاسی است؟ ✏️شروین مقیمی ♦️جواد طباطبایی جملهای منسوب به ماکیاولی را بسیار تکرار میکند: «به نام یا ننگ باید از میهن [بخوانید سرزمین پدری] دفاع کرد». آیا با این وصف میتوان جواد طباطبایی را در معنای مدرن کلمه یک فیلسوف سیاسی دانست؟ برای پاسخ به این پرسش باید بار دیگر به غرضی رجوع کنیم که فیلسوفان سیاسی مدرن از «عشق به سرزمین پدری» در سر میپروراندند. چنان که گفتیم خط فاصل پررنگ میان فلسفه سیاسی مدرن و قدمایی، تاکید مدرنها بر موضوعیت ساحت درونماندگار و به بیان نیچهای کلمه، «وفاداری به زمین» بود. از همین رو بود که آنها برخلاف اسلاف قدماییشان، سیاست را بسیار بسیار «جدی» میگرفتند؛ زیرا سیاست آن ناحیهای بود که میتوانست و باید در غیاب ساحت استعلایی به مثابه غایت، خود به یک امر درونماندگار متعالی تبدیل شود. از همین روست که از ماکیاولی تا روسو و هگل، مقوله عشق به سرزمین پدری جلوهای متعالی پیدا میکند؛ این تعالی یا استعلا باید جای خالی فراروی در معنای قدمایی را پر میکرد. با این همه، دستیابی به این پدیدار درونماندگار متعالی، جز از رهگذر نوعی فاصله استعلایی ممکن نمیشد. به عبارت روشنتر، تعالی پدیدار درونماندگار سرزمین پدری نزد فیلسوفان سیاسی مدرن، نتیجه موضع استعلایی خود آنها در مقام فیلسوفان سیاسی بود، ولو با جهتگیریای کاملا متفاوت از جهتگیری قدما. اگر به این گزاره بازگردیم که فلسفه و فلسفه سیاسی بدون اتخاذ موضعی استعلایی ناممکن میشوند، آنگاه باید ببینیم این موضع استعلایی در صورت مدرنیستیاش از چه خصیصهای برخوردار است و آیا در کوششهای فکری طباطبایی چنین فاصلهای را میبینیم یا خیر. ♦️آیا دفاع طباطبایی از «سرزمین پدری»اش که از رهگذر کوششهای بزرگ آکادمیک و توامان روشنفکرانه صورت پذیرفت، میتواند با کوششهایی از جنس کوششهای ماکیاولی یا هگل مقایسه شود؟ پاسخ به این پرسش میتواند مثبت باشد، اما به نحوی مشروط، یعنی تنها اگر کوشش طباطبایی در تدوین نظریهای جامع در باب ایران را با وجه تربیتی یا به تعبیری رتوریکال آن فیلسوفان، در مقام مربیان مقایسه کنیم. فیلسوفان سیاسی مدرن، چنان که گفته شد، برای غلبه بر خصم الهیاتی خود، از شیوهها و ابزارهای خاصی بهره میبردند که یکی از مهمترین آنها تاکید بر رستگاری سرزمین پدری به جای رستگاری نفس بود. سرزمین پدری پدیدهای درونماندگار است، اما قابلیت این را دارد تا به ایدهای در خدمت یک غرض فلسفی تبدیل شود. کوشش طباطبایی در دفاع از ایده رستگاری سرزمین پدری، از این حیث با کوشش رتوریکال فیلسوفان سیاسی مدرن، همراستاست. طباطبایی ایده رستگاری سرزمین پدری در معنای ماکیاولیستی کلمه را، دقیقاً به تبع فیلسوفان سیاسی مدرن، در خدمت پیشبرد پروژه تجدد در ایران میفهمد. اینکه او در کنار تاکید بر ایران در معنای خاصی که از آن مراد میکند، همواره بر روح قوانین و فراروی از قانون موضوعه تاکید میکند، نشان میدهد که علاوه بر ماکیاولی، شاگرد اسپینوزا و مونتسکیو نیز بوده است. ♦️طباطبایی در زوال اندیشه سیاسی در ایران، بهدرستی به این نکته اشاره میکند که «اندیشه انسانیت به عنوان افق انسان... در عصر فرمانروایی آل بویه، یکی از مباحث عمده اندیشه فلسفی بود، تا جایی که به تعبیر شگفتانگیز ابوحیّان توحیدی، انسان به عنوان انسان، به مشکل انسان تبدیل شد.» تبدیلشدن انسان به عنوان انسان به مشکل انسان، آغازگاه فلسفه سیاسی در معنای سقراطی کلمه است. اگر قرار باشد انسان به عنوان انسان به موضوع اصلی انسان تبدیل شود، آنگاه ما بنا به ضرورت با عرصهای استعلایی مرتبط خواهیم شد که از حدود پدیدارهای درونماندگار، و از همه مهمتر، از حدود اقتضائات ناظر بر سرزمین پدری، فرارتر میرود. این در حالی است که طباطبایی میکوشد ظهور این کوشش اساساً فلسفی در دوره مزبور را در جهت پروژه فکریاش که خصلتی اساساً درونماندگار دارد به خدمت بگیرد. طباطبایی از «خرد به عنوان ضابطه همه شئون انسانی» به عنوان دستمایهای برای دفاع از ویژگیهای عقلانی اندیشه ایرانشهری استفاده میکند. مسئله او در نهایت، خود آن «خرد به عنوان ضابطه همه شئون انسانی» نیست، بلکه «ایرانشهر» است. دغدغه بنیادین او در نهایت، نه انسان به عنوان انسان، بلکه انسان ایرانی است. این تمایز برای فهم جایگاه جواد طباطبایی بسیار سرنوشتساز است. از منظر فیلسوف سیاسی، عرصه سیاست نمیتواند بهتمامی عقلانی باشد. عقل در سیاست بسیار نحیف است. سیاست چه ایرانشهری باشد و چه غیرایرانشهری، اصولاً نمیتواند فلسفی یا عقلانی باشد. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
📚هگلِ طباطبایی و جامعهشناسی مارکسی جستاری برای فعالسازی اندیشهی توسعه ✏️کمال اطهاری ♦️برخی اندیشه ایرانشهریِ طباطبایی را توجیه فر ایزدی و در نهایت استبداد دانستهاند، اما نزد وی به پیروی از هگل معتقد است: «دولت یعنی دولت جدید که ما در اروپا میفهمیم، نطفهاش در ایران بسته شده است. هگل میگوید چین و هند نظامهای استبدادی مبتنی بر اقتدار یک شخص بودند، یعنی وحدتشان کثرت را نمیپذیرفت. درحالیکه دولت جدید [در شکل شاهنشاه یا شاه شاهان]، دولت کثرتها و دولت اقوام متکثر است.» بدینترتیب اندیشه ایرانشهری، گویای وحدت در کثرت است. اما معلوم نیست که اندیشه ایرانشهری همان «حکمت خسروانی» است که نزد سهروردی و ملاصدرا تبدیل به مراتب یا درجات نزول فیض الهی به مثابه نور، و موجد عالمی یگانه (نه دوگانه) میشود؛ یا آن «روح قومی» با تعریف هگل است که موجب تشکیل اولین دولتِ جهان شده بود؛ یا آن روح قومی است که در شاهنامه فردوسی منعکس است. در مورد روح قومی منعکس در شاهنامه هم این اجماع غالب وجود دارد که این روح نه هخامنشی و نه ساسانی، بلکه پارتی است. این روح قومی در همان دوره ساسانی با تفسیر آیینپرستانهی زرتشتی (برای دستیابی به قدرت واحد و سلسلهمراتبی یا کاستی)، مسخ و به استبداد دینی تبدیل شده است، نهتنها با آیینپرستی اسلامی. به عبارت دیگر، این روح قومی در همان دوره باستان توسط ساسانیان کژتاب شده بود که دلیرترین سپاهیان ساسانی، یعنی مردان دیلمی از شاهنشاه خود روی برگرداندند، هرچند که همین روح قومی بعدا جنبش شعوبیه را شکل داد. ضروری میدانم برای درک رویکرد جامعهشناسی تاریخی به این موضوع (و نه اکتفا به تاریخ مفهومی) کتاب «اخلاقیات شعوبی و روحیه علمی: روایتی از رشد و افول علم تجربی در ایران قرون سوم تا پنجم هجری» از محمدامین قانعیراد خوانده شود. از سوی دیگر اگر به تاریخ شهرنشینی در ایران رجوع کنیم درمییابیم که شهرهای بزرگ در دولتهای ایرانی در اساس پس از آغاز تمدن اسلامی شکل گرفته بود، یعنی روح قومی ایرانی در شاهنشاهی باستانیاش (که هگل آن را نخستین دولت مینامد) موجب چنان انباشت تمدنی نشده بود که بتواند موجد اندیشهی ایرانشهری گردد و از روح قومی فراتر رود. کوتاه سخن اینکه «چهدانمهای بسیار» در موضوع اندیشهی ایرانشهری وجود دارد که تنها با رویکرد «ایدهآلیستی» نمیتوان آنها را دانست. ♦️به نظر من آنچه موجب طرح مقوله اندیشهی ایرانشهری توسط طباطبایی میشود همان روح قومی هگلی است، و تداوم موجودیت کشوری به نام ایران و نام «ممالک محروسه یا ممالک ایران» پیش از تشکیل دولت مدرن ایران با انقلاب مشروطه، تاییدکنندهی وجود این روح قومی است. البته واژگان دیگری هم برای بیان وجوه مختلف این مفهوم (از ناخودآگاه جمعی یونگ گرفته تا عقل سلیم گرامشی و...) وجود دارد که پرداختن به آنها موجب تطویل کلام میشود. حال باید این روح قومی حامل روح تاریخ هم بشود تا آنچه توسعه نامیده میشود تحقق یابد. این مهم نیز با درک عقلی روح تاریخ، یا ورود عقل به تاریخ و انعکاس آن در «فلسفه سیاسی» ممکن میشود. امری که در گذشته بهرغم کوششهای متفکران و فیلسوفان ایرانی رخ نداده و موجب انحطاط تمدنی ایران شده است. طباطبایی ابتدا یا به قول خود تا زمانی که «عصبانی» بود، به طور مطلق علاوه بر انحطاط، قائل به امتناع اندیشه عقلی در شکل فلسفه سیاسی در ایران نیز بود؛ اما پس از رفع عصبانیت عنوان نمود «جنبش مشروطهخواهی با تلقی درستی که از سرشت قدمایی ایران پیدا کرده بود توانست نخستین اصلاح را دریک کشور اسلامی به انجام رساند». بدینترتیب روشنفکران مشروطه که دیگر سرشت امتناعی نداشتند، موفق شدند به طور «وابسته به مسیر» یا حساس به گذشته (سرشت قدمایی)، به طور عقلانی روح تاریخ را به روح قومی پیوند بزنند و بدینترتیب فرایند انحطاط را حداقل به طور موقت متوقف کنند. هرچند برداشت بالا از روشنفکران مشروطه درست است، اما دستگاه فکری طباطبایی را دچار تناقض میکند. یعنی مشخص نیست که امتناع عقلی قدما چگونه ناگهان و به طور خلقالساعه به عقلانیت گرویده است. این حلقه مفقوده، به نظر من ناشی از غفلت وی از امکاناتی است که فلسفه ملاصدرا برای تحلیل عقلی واقعیت و عقل عملی میگشاید. هرچند ملاصدرا خود به فلسفه سیاسی برآمده از حکمت متعالیه نپرداخت و بدین معنی از اندیشه سیاست «امتناع» کرد، اما تقدم وجود بر ماهیت (و تشکیک وجود) و حرکت جوهریه در فلسفهی او، به واژگان والبریج، «خلیفهگری عقل از وحی» را ممکن میکند. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
📌«اندوه من از بین رفتن عناصر مشترکی است که بر سر آنها اختلافی وجود نداشت.» 🎥ویدئوی کامل نشست «روایت این روزها» با سخنرانی احسان عبدیپور 🔗مشاهده کامل نشست https://youtu.be/tzb2mqyH_30?si=PPE_2PD1XdDwD5Mh 🦉 @goftemaann
📚وفاداری به مدرنیته ایرانی چرا جواد طباطبایی به مصاف با روشنفکران ایرانی پرداخت؟ ✏️مختار نوری ♦️حال پرسش این است که اگر هدف آگاهی از وضعیت اندیشۀ سیاسی و اجتماعی معاصر ایران و درک مواجهۀ ما با مدرنیتۀ غربی است، آیا برای رسیدن به این آگاهی به ابزار خاصی نیاز داریم؟ اگر پاسخ مثبت است، کدام ابزارها هدف ما را بهتر برآورده میسازند؟ در پاسخ، طباطبایی که بحران جامعه ایرانی را از منظر تضاد فلسفی سنت و تجدد به سنجش گرفته بود و دوران تاریخی ما را دوره گذار از سنت به تجدد تلقی میکرد، پرسشگری و طرح نگرشهای فلسفی و اندیشهای را یگانه راهی میدانست که در برابر ما قرار گرفته است. در واقع، تلاش او ناظر بر این بود تا از موضع فلسفی به معضلات جامعه ایران بنگرد و ایران را از حیث فلسفی مورد اندیشهورزی قرار دهد، چنانکه رضا داوریاردکانی، دیگر روشنفکر معاصر، نیز مدعی است فقط «نگرش فلسفی» میتواند از عهدۀ این امر برآید، زیرا اساس تمدن جدید فلسفه است. او معتقد است تفکر اساس همۀ تمدنهاست و اساس تمدن جدید فلسفه است و هر چه روی میدهد از نتایج تحولاتی است که در فکر فلسفی پیش میآید (داوریاردکانی، ۱۳۸۰). سوای این دو اندیشمند، داریوش شایگان نیز از ضرورت اتخاذ روش تفکر فلسفی صحبت به میان آورده بود. از نظر شایگان، فقط با این روش است که میتوانیم به ماهیت تفکر غربی و هویت خودمان پی ببریم. بهزعم شایگان، تفکر سنتی ما که در دامن دین اسلام پرورش یافته است، نمیتواند این سؤال را مطرح کند، چه اگر چنین پرسشی را پیش میکشید، به مبدأ الهامش که ملتزم وحی است و پاسخ را پیش از پرسش در دسترس میگذارد، وفادار نمیماند و از مسیرش منحرف میشد. همچنین، علوم طبیعی نمیتواند چنین پرسشی را طرح کند؛ زیرا علوم مذکور مسائل را فقط در قلمرو صلاحیت و محدودۀ توانایی خود بررسی میکند و چگونگی امور را تعیین میکند و نه چراییشان را (شایگان، ۵-۴:۱۳۷۸). ♦️هر روی، اگرچه طباطبایی آثار و محتوای خاص خود را در فهم مواجهه ما ایرانیان با جهان جدید تولید و انتشار داده است، اما نگرشهای او عاری از انتقاد نبوده است و مخالفان او نیز بیکار ننشستهاند. چنانکه داوریاردکانی ضمن نکوهش مدرنیتۀ غربی، هواداران داخلی آن در جامعه ایران را نیز در لفافه به باد انتقاد میگیرد. داوری که در طول سالهای اخیر تا حدی دچار تحول و دگردیسی فکری شده است، بهطور مشخص در نقد عبدالکریم سروش و سیدجواد طباطبایی و کوششهای فکری آنها مینویسد: «یکی از مسائلی که مطرح کردهاند (منظور طباطبایی)، این است که تاریخ ما در دو سه قرن اخیر به مرحلۀ انحطاط رسیده است. یک طایفه (منظور سروش و حامیانش) راه نجات را در تفسیر عصری دین و برقراری دموکراسی میبینند و بعضی دیگر معتقدند که تا به وضع انحطاط و فلکزدگی خودآگاهی پیدا نکنیم، طریق بیرون شدن از انحطاط گشوده نمیشود. این هر دو گروه از تجدد دفاع میکنند و با اینکه در لفظ با ایدئولوژی مخالفاند، تجدد و وضع سامان غربی را هدف قرار داده و دیگر چیزها، اعم از دین، سنت، اخلاق و خودآگاهی و تفکر را با آن میسنجند و شاید هم نمیدانستند که این طرحها ایدئولوژی است» (داوری، ۱۸:۱۳۸۳). یا از سوی دیگر، حسین کچویان در کتاب «تطورات گفتمانهای هویتی»، منظومۀ فکری طباطبایی را ذیل گفتمان تجددطلبی متأخر دستهبندی میکند، گفتمانی که مسئله و هدف اصلی آن تعارض میان هویت ایرانی و هویت اسلامی و بازتولید این تعارض و نقد سنت و اسلام بهعنوان موانع پیدایش هویت تجدد و پیشرفت در ایران است. از نظر کچویان، گفتمان تجددطلبانۀ متأخر و منادی اصلی آن، یعنی طباطبایی، شریعت، شهود، عرفان، خاطرۀ ازلی، اشراقگرایی، معنویتگرایی، اخلاق زاهدانه، بومیگرایی و حتی شعر و اسطوره را به طرح هویتی خود راه نمیدهد و با طرد آنها همۀ گفتمانهای هویتی دیگر را نیز به معارضه میطلبد (کچویان، ۱۳۸۴). 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉 @goftemaann
🗒چه چیزهایی هنوز میتواند ما را کنار هم نگه دارد 📌گزارش نشست «روایت این روزها» ♦️عبدیپور با بیان اینکه امروز بیش از هر زمان دیگری نگران از هم گسیختگی جامعه است، گفت: «احساس میکنم این کریستال ظریف و شکنندهای که نامش بدن یا سرزمین است؛ جایی که قرار است در آن زندگی کنیم، آموزش ببینیم، از بهداشت برخوردار باشیم، در خیابانهایش رانندگی کنیم و حداقل نیازهای زندگیمان را تأمین کنیم، در حال ترک برداشتن است.» وی ادامه داد: «منظورم گسست جغرافیایی نیست؛ نگرانی من این است که انگار عناصر تشکیلدهنده این جامعه از یکدیگر فاصله میگیرند؛ گویی اجزای یک جدول از هم فرار میکنند. این اتفاق دیگر محدود به یک شهر یا قوم نیست؛ در بوشهر، ابهر، رشت، مهاباد و هر جای دیگر میتوان نشانههای آن را دید.» ♦️عبدیپور با تأکید بر ضرورت تفکیک میان اختلافهای سیاسی و میراث فرهنگی، اظهار کرد: «برای من میان قبیله سیاست، قبیله نظامیگری و قبیله فرهنگ تفاوت وجود دارد. ممکن است با یک سیاستمدار یا یک نظامی موافق یا مخالف باشیم، اما وقتی پای هنر و ادبیات به میان میآید، ماجرا متفاوت است.» وی با اشاره به واکنشها پس از درگذشت رضا براهنی گفت: «من شیفته رضا براهنی نیستم و حتی درباره همه آثارش هم نظر مثبتی ندارم، اما دیدم که چگونه یک کپشن صدکلمهای در اینستاگرام میتواند فضایی ایجاد کند که حتی انتقال پیکر نویسندهای که سالها برای ادبیات این سرزمین قلم زده، با حاشیه و تردید همراه شود.» این نویسنده ادامه داد: «براهنی حتی زمانی که با احمد شاملو مخالفت میکرد، از دل آن مخالفت چیزی زاده میشد؛ نقدی که در نهایت به سرمایه ادبیات ایران اضافه میکرد. اما امروز میبینیم ابتدا شاملو، سپس مولانا و دیگر چهرههای فرهنگی و اخیراً علی شریعتی نیز به میدان منازعات کشیده میشوند. اگر اینها را هم کنار بگذاریم، دیگر چه چیزی برایمان باقی میماند؟» ♦️وی با ابراز تأسف از کمرنگ شدن تجربههای جمعی افزود: «امروز دیگر کمتر سریال، برنامه تلویزیونی یا رویدادی وجود دارد که همه مردم ساعت مشخصی برای دیدنش کنار هم بنشینند. شاید آن آثار از نظر هنری شاهکار نبودند، اما از منظر انسجام اجتماعی و حتی امنیت ملی، نقش مهمی ایفا میکردند.» عبدیپور تأکید کرد: «اندوه من از بین رفتن همان عناصر مشترکی است که بر سر آنها اختلافی وجود نداشت. برای من اینکه افراد چه گرایش سیاسی یا عقیدتی دارند، در اولویت دوم و سوم قرار گرفته است؛ مسئله اصلی این است که چه چیزهایی هنوز میتواند ما را کنار هم نگه دارد.» وی در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به تجربه جام جهانی فوتبال گفت: «در یکی از مسابقات، یک هوادار انگلیسی پس از گل ایران به من گفت "شما گل زدید" و من با خودم فکر کردم چرا او خودش را در این پیروزی شریک میداند، اما ما گاهی از شادی کردن برای تیم خودمان پرهیز میکنیم. شاید در مقطعی تصور میکردیم این نوع واکنش، شیوه درستی برای اعتراض است، اما امروز باید از خودمان بپرسیم آیا ابزار درستی را برای اعتراض انتخاب کردهایم یا نه.» 🔹گزارش کامل این نشست را میتوانید در ایبنا مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
🎙️صوت نشست «روایت این روزها» ♦️با سخنرانی احسان عبدیپور ♦️از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری سرای علوم انسانی 📅 دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ 🦉@goftemaann
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
نشست «روایت این روزها» با سخنرانی احسان عبدیپور از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری سرای علوم انسانی دوشنبه (۱۲ مرداد ۱۴۰۵) در انتشارات خوارزمی برگزار شد. 📷معصومه احمدی 🦉@goftemaann
📚شکنجهگرِ متنها تأملی در باب روش خوانش پروژۀ سیدجواد طباطبایی ✏️زانیار ابراهیمی ♦️بهنزد طباطبایی، تاریخ ایران به هیئتِ تاریخِ فراموشیِ ایرانشهر درمیآید. به همین منوال، همانقدر که تصمیم بولتمان و وجود هایدگر در هالۀ غلیظی از ابهام فرومیروند، هستۀ سخت ایرانشهرِ طباطبایی نیز به تعبیر بلومنبرگ از دسترس نظریه دور میماند. طباطبایی در ارجاعاتی متعدد به گوبینو، با اشتیاق از ایران «بهعنوان واقعیتی ورای ملت و حکومت و اگر بتوان گفت، همچون مفهومی مجرد، از کهنترین روزگاران تاریخ» سخن میگوید و به تبعیت از گوبینو، «هستۀ مرکزی واقعیت تاریخی این سرزمین» را «سنگ خارایی» مینامد «که از باد و باران گزند نمییابد.» طباطبایی، «گشودن راز این وحدت در کثرت» را به کرانۀ نامفهومیت میراند. اگر این استنباط از آثار مکتوب طباطبایی، همچنان محل تردید باشد، یکی از آخرین سخنرانیهای او در دانشگاه پوتسدام، هر گونه تردیدی را در این باره زائل میکند. او در این سخنرانی، آسیبناپذیریِ هستۀ سخت ایران را با ارجاع به استعارۀ مطلق و نامفهومیت در نظر بلومنبرگ، و ذکر جالبتوجه حکایت معروف بایزید بسطامی شرح میدهد. در این حکایت، بایزید در حالت جذبه میگوید: سبحانی ما اعظم شأنی. این جمله بسیار یادآور سخن حلّاج است و طبیعتاً کفر را به ذهن متبادر میکند. به همین دلیل، بایزید به مریدانش فرمان میدهد که اگر این بار نیز همان جمله را در حالت جذبه بر زبان راند، چاقو بردارند و به او بزنند. همین اتفاق میافتد و مریدان قصد قتل بایزید میکنند، اما هر چه چاقو میزنند، خون نه از بدن بایزید بلکه از خودشان جاری میشود. طباطبایی این حکایت تمثیلی را در توضیح ناکامیِ مهاجمانی میآورد که با وزیدن باد بینیازی خداوند، میکوشیدند خنجری بر پیکر ایران فرود آورند، اما هر بار خون از خود جاری ساخته و عِرض از خود بردهاند. طباطبایی صراحتاً به نامفهومیتِ بلومنبرگ در پارادایمهایی برای یک استعارهشناسی ارجاع میدهد. در این کتاب، بلومنبرگ در مخالفت با ایدههای روشن و متمایز دکارت، استدلال میکند که ذهنِ مفهومی همواره نمیتواند تمامیت را فراچنگ آورد و برای فهمِ این تمامیتِ فهمناپذیر، تصاویری خلق میکند که بر استعارۀ مطلق مبتنیاند، استعارهای که نمیتوان آن را به زبان مفهومی ترجمه کرد. ♦️طباطبایی زمانی چهرۀ اول خود را نمودار میسازد که به سبکوسیاقی بولتمانی-هایدگری، پای بلومنبرگِ استعارهشناس را نیز به میان میکشد تا صرفاً از بیانناپذیریِ آن چیزی سخن بگوید که ظاهراً گزندی از باد و بارانِ تاریخ نمییابد؛ اما وقتی به بلومنبرگِ مورخِ اندیشه متمایل میشود، از تسطیحِ تاریخ و تبدیل آن به تاریخِ فراموشی یا تاریخِ سرپایین (تعبیری که ریچارد رورتی به کار میبرد) حذر میکند. بلومنبرگ در مشروعیت عصر مدرن، در مخالفت با بیاعتنایی هایدگر به فرازوفرودهای تاریخی، ساختاری گفتوگویی را بر دورانهای متفاوت غرب بار میکند. این دورانهای سهگانۀ باستان، میانه و مدرن، سه عنصر اصلی سنت غرب را تشکیل میدهند. بلومنبرگ بهرغم دفاع پرشور خود از مدرنیته، قائل به گسستِ مطلق نیست و از نوعی گسست در پیوست طرفداری میکند. بهزعم او، اوضاع هرگز چنان نخواهد بود که روزی در غرب بتوانند بگویند که «گویی مسیحیت هرگز وجود نداشته است.» بلومنبرگ نهتنها با فراموشیِ هایدگری، بلکه با فراموشیِ نیچهای، که هنر الهی است، مخالفت میکند. بدینترتیب هر آن چیزی که به سنت تبدیل شده باشد، هرگز به دست فراموشی سپرده نخواهد شد. در نتیجه نمیتوان رویکردی سرکوبگرانه به سنت داشت و مثلاً به سبکوسیاق هایدگر و بولتمان، در پی تخریبِ آن برای رسیدن به عنصرِ مستورِ فراموششده بود. عناصر سنت، در پیوندی گفتوگویی با یکدیگر قرار میگیرند، ولو طرفدارانِ سینهچاکشان نخواهند به چنان چیزی گردن نهند. برای مثال، دوران مدرن پرسشِ بیپاسخماندۀ دوران میانه را که معطوف به چیستیِ معنای کل تاریخ بود، پاسخ میدهد و نمیتواند از این پاسخ شانه خالی کند، ولو ملزومات و ابزارهای لازم آن را در اختیار نداشته باشد. به همین منوال، دوران میانۀ مسیحی مجبور بود برای تثبیت مشروعیت خود در جهان هلنیستی، کیهانشناسیِ پرطولوتفصیلی را بر اساس کتاب سفر پیدایش بپرورد، حال آنکه تا پیش از نومیدیِ آخرتشناختی از ظهور دوبارۀ مسیح، اساساً گمان میکرد نیازی نه به کیهانشناسی دارد و نه به مشروعیتبخشی به خود در قبالِ کافرانی که در دار فانیِ رو به ویرانی بیتوته کرده بودند و خود از آن خبر نداشتند. تاریخ بلومنبرگ، نه سربالاست و نه سرپایین؛ به عبارت دیگر، این تاریخ نه در کار حلورفع و پیشتاختن است و نه به قهقهرا میرود. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
📚امرِ ملی غیرناسیونالیستی صورتبندی اندیشه سیاسی طباطبایی ذیل فلسفه تاریخ ✏️مهدی روزخوش ♦️طباطبایی برای تبیین سیر نزولی اندیشه سیاسی در ایران از خواجه نظامالملک و اندیشه سیاسی ایرانشهری شروع میکند. به نظر طباطبایی: «خواجه نظامالملک، بهعنوان وزیر و نویسنده سیاستنامه جایگاه ارجمندی در تاریخ اندیشه سیاسی در ایران دارد. او در آغاز دورهای که دولت مستعجل خاندانهای ایرانی به سر آمد، بهعنوان وزیر، نقشی پراهمیت در انتقال سلطنت قبیلههای ترک ایفا کرد و بهعنوان معمار وحدت سرزمینی ایران و ایجاد حکومت مرکزی قدرتمند، کوشش کرد تا جایی که امکانپذیر بود، فرمانروایان جدید را ادب و آداب فرمانروایی ایرانشهری بیاموزد.» بنیان اندیشه سیاسی خواجه نظام الملک، بازخوانی اسلامی نظریه فره ایزدی ایران باستان است و او مجَدَّد اندیشه سیاسی ایرانشهری در دوره اسلامی بود، هر چند که آن را با عناصری از اندیشه سیاسی اهل سنت درآمیخت و با توجه به الزامات قدرت، سعی کرد تفسیری از اندیشه ایرانشهری ارائه دهد که با واقعیات سیاسی دوره اسلامی و عصر چیرگی ترکان بر ایرانزمین سازگار باشد. به باور طباطبایی آنچه در این اقدام خواجه نظام الملک دارای اهمیت است، تلاش موفق وی در گسست از اندیشه سیاسی خلافت و شریعتنامهها و بهویژه نظرات سیاسی ابوالحسن ماوردی است. سیاستنامه خواجه و حماسه «ملی» فردوسی، هر چند زمینه تداوم سنت باستانی ایرانیان در دوره اسلامی را فراهم آوردند اما در ادامه وجوه آرمانی اندیشه سیاسی ایرانشهری نادیده گرفته شده و این نظام گفتاری به نظریه توضیح سلطنت مطلقه تبدیل میشود. طباطبایی بر این باور است که حکمت عملی که تأملی خردگرا در حیات مدنی بود پس از دوران نوزایش در سیاستنامهنویسی شرعی سقوط کرد و بدین ترتیب بخش خردگرای نظام سنت قدمایی تعطیل شد و سیاستنامهنویسی شرعی بهعنوان یگانه جریان اندیشه سیاسی تا اصلاحات عباس میرزا در دارالسلطنه تبریز باقی ماند. ♦️مشروطیت در نظر طباطبایی مهمترین حادثه تاریخ ایران است. مشروطیت همانا «نوزایش جدید در قدیم امر ملی ایران» است. در اینجا فلسفه تاریخ طباطبایی به فلسفه حقوق تبدیل میشود. یعنی مسئله طباطبایی «شرایط امکان» تأسیس دولت ـ ملت مدرن ایرانی در پیوند آن با تاریخ جهانی است که لازمه این اجتهاد در مبانی است؛ اما هر دو گروه اصلی منورالفکران و سنتمداران مقلد بودهاند. برای این تأسیس نظام حقوقی جدید ایران هیچ گریزی از مواجهه انتقادی با سنت نیست؛ عنوان کتاب هم همین است: «ملت، دولت و حکومت قانون: جستار در بیان نص و سنت». از نظر طباطبایی قاعده کلی در تأسیس دولتملتها وجد ندارد و مدل پساانقلاب فرانسه یک مدل است که از فروپاشی امت مسیحی (Respublica Christiana) حاصل شده است. اما ملت در تخیل جمعی ایرانیان به اعتبار همین صورتهای متنوع آگاهی به امر ملی که پیشتر ذکر کردیم، به مثابه امر «جدید در قدیم» ظاهر شده بود. به عبارت دیگر ایرانیان یک ملت تاریخی و فرهنگی بودند اما برخلاف رم باستان که به تعبیر هگل «دولت حقوق» بود، ایران «دولت جان و روان» بود. بنابراین ما ملتی بودیم فاقد قانون اساسی حتی به معنای غیرمکتوب و پیشامدرن آن، یعنی قوانین بنیادین عرفی (fundamental law) که به دلیل فقدان نظریه حقوق عمومی در سنت نظام حقوقی ایران، شرایط امکان پدیداری آن ممتنع بود. در اینجا فلسفه حقوقی میخواهیم که بتواند تحول فقه به حقوق مدرن را صورتبندی نظری کند. به همین دلیل هم نویسندگانی که طباطبایی از آنها ستایش میکند ناسیونالیست به معنای متعارف نیستند. ناسیونالیستها به تعبیر طباطبایی اهل ایدئولوژی بودند نه حقوق. اما مستشارالدوله تبریزی و منصورالسلطنه عدل و آخوند خراسانی و سیدمحمد فاطمی قمی و... «مجتهدانی» بودند که با اجتهاد در مبانی توانستند راه را بر «تأسیس نوآیین» باز کنند. طباطبایی تلقی «حقوقی و غیرناسیونالیستی» از امر ملی را که نویسندگان پیشگفته آن را تئوریزه کردهاند، در مقابل تلقی ناسیونالیستی که آقاخان کرمانی و آخوندزاده و جلالالدین میرزای قاجار، نمایندگان آن بودهاند قرار داده و به ستایش گروه نخست میپردازد. اگرچه در مقام مقایسه میان گروه دوم و روشنفکران متأخر دهههای 40 و 50 شمسی اشعار میدارد که منورالفکران ناسیونالیست قرن نوزدهم میهندوست بودند، به امر ملی میاندیشیدند، تنها به اقتفای ایدئولوژی مسلط زمانه دچار لغزش نظری شده و امر ملی ایران را در صورت ایدئولوژی ناسیونالیستی دوران خود فهمیدند؛ حال آنکه روشنفکران عصر بازگشت به خویشتن یکسره به بیراهه رفتند و کلیت امر ملی و فلسفه سیاسی مشروطیت را آماج تاختوتاز مخربترین هجمههای ایدئولوژیک خود قرار دادند. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
♦️دیدار دوازدهم 📅دوشنبه ۱۲ مرداد احسان عبدیپور 📍در کتابفروشی خوارزمی منتظر شما هستیم: خیابان انقلاب، رویبه روی درب اصلی دانشگاه، پلاک ۱۲۳۶ ⏰ساعت ۱۷ حضور برای همه آزاد و رایگان است. 🦉@goftemaann
📚روند تاریخی قانون اساسی ایران درباره رساله حقوق اساسی محمدعلی فروغی ✏️محسن نیکبین ♦️رساله فروغی، بر حسب صفحه عنوان و دیباچه، در سال 1325.ق تدوین شده است. البته در پایان رساله، ربیعالاول 1326، بهعنوان تاریخ پایان کتابت آن آمده است. به هر روی، با توجه به اینکه رساله فروغی، در متن، هیچ اشارهای به تاریخ ایران و حتی روند تصویب قانون اساسی و متمم آن نکرده، معنای این بهنسبت همزمانیِ متن با پایان یافتن کار تدوین متمم قانون اساسی در 29 شعبان 1325، هنوز مبهم است. افزون بر این، در عین اینکه محمدحسین فروغی، در دیباچه خود بر رساله پسرش نوشته: «بنده شرمنده، محمدحسین ذکاءالملک مدیر مدرسه سیاسی... بندهزاده، میرزا محمدعلیخان، ناظم و معلم مدرسه سیاسی را که در قوانین و فنون این دانش، احاطه و تبحری به کمال دارد، بر آن داشت که خلاصهای از حقوق اساسی از مصنّفات جلیله و مولفات مبسوطه محققین و مصنفین این فن شریف استخراج و تالیف نماید» و سپس به ضرورت نقل اصل برخی اصلاحات «به اصل فرانسه» اشاره کرده، هیچ اشارهای به منبع/منابع ترجمه این اثر نشده است. بیمیلی فروغی و بسیاری از معاصرانش در اشاره به منابع آثار خود، بعضاً به ناصواب، باعث تلقی برخی ترجمهها بهعنوان اثری پژوهشی، یا به زبان امروزی، اثری تصنیفی شده است. این البته به هیچ عنوان بهمعنای کمارج بودن ترجمه نیست. در نوشتاری دیگر، نشان دادهام که رساله موسوم به طغیان ارامنه از فروغی، بهعنوان اثری روایتگر مبارزات ارامنه علیه عثمانی در دهههای پایانی قرن نوزدهم، چگونه بهاشتباه به دلیل همین عدم ارجاع به منبع، اثری پژوهشی و حاصل فکر فروغی پنداشته شده بود. این ایراد چنانکه گفته شد، به رساله حقوق بینالملل پیرنیا نیز وارد است و به هیچ روی، مختص به فروغی نیست. ♦️تدوین تاریخ حقوق اساسی و خاصه، روند تاریخی تدوین قانونی اساسی ایران، مستلزم انجام پژوهش و رفع موانع پیشگفته است؛ امری که بتواند با در نظر گرفتن شدت و ضعف و حتی گسستهای موقتی، قانون اساسی ایران را بهمثابه عنصری مداوم و تاریخی ترسیم کند. این موضوع را میتوان حتی از تحول مفهوم حقوق اساسی در ایران پی گرفت. برای مثال، در بیان فروغی، «حقوق اساسی یا قانون اساسی، شعبهای است از حقوق داخلی که شکل دولت و اعضای رئیسه آن را تعیین میکند و اندازه اختیارات ایشان را نسبت به افراد ناس معلوم میکند». این تعریف در متن کتاب حقوق اساسی یا اصول مشروطیت منصورالسلطنه، که قریب یک سال پس از انتشار کتاب فروغی به چاپ رسیده است، متفاوت است: «حقوق اساسی که حقوق سیاسی نیز خوانده میشود، کلیه قواعدی است که وضع و شکل حکومت یک ملت را معین کرده، اعضای رئیسه و قوای مهمه مملکت را تشکیل میدهد و همچنین روابط مقابله قوای مزبوره را بیان کرده و حدود آنها را نسبت به افراد ملت معلوم میکند.» همچنین، این تعریف در ترجمه دایسی به گونه دیگری آمده است. او در جایی حقوق اساسی را «نظامات برای حفظ حقوق مشترکه [=حقوق عمومی]» خوانده؛ در جای دیگری افزوده است: «قانون کنستیتوسیون شامل است تمام نظاماتی را که مستقیماً یا بهطور غیرمستقیم تقسیم میکنند قدرت سلطنتی [=قدرت حاکمیت] را در مملکت... و قسمتی دیگر... مشتمل است بر عادات و نظایر و رسومات را که حقیقتاً راجع به رفتار و سلیقه هیئت مجریه یا راجع به افراد عمّال است؛ ولی تحت قوانین مثبته ملحوظ نیست». این قسمت را دایسی، آداب یا اخلاق کنستیتوسیون خوانده است. فهم مترجم دایسی از اصطلاح آداب با درک فروغی از همین اصطلاح، در عین وحدت شکل، متفاوت است. 🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۵ سیاستنامه مطالعه کنید. 🦉@goftemaann