"روانکاوی و آرزومندی"
Статистикаسوسن حاجیزاده شاهسوار روانکاو، نویسنده 👈 این کانال جهت مطالعهی بالینیکاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه میباشد. @psychanalyste_88 👈 وقتدهی جهتِ روانکاوی
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 186
- 1/48двое суток
- 213
- 1/72трое суток
- 229
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رنجهای خیالی لکان همراه بود با روانرنجوریهای معمولی. هیچوقت طعم محرومیتهای واقعی مثل گرسنگی، فقر، فقدان آزادی یا آزارواذیت را نچشیده بود: جنگ را از میان باغهای کالج استانیسلاس تماشا کرده بود. از جنون حماسی جنگ فقط نیمنگاهی به بدنهای تکهتکه و چشمانی در انتظار مرگ نصیبش شد. هرگز از بوی تعفنِ خون در میدان نبرد خفه نشده و هیچگاه مجبور نشده بود با ظلم واقعی مبارزه کند. او که نازپروردۀ چندین نسل از بازرگانانِ غرق در ناز و نعمت بود فقط متحمل سختیهای ناشی از قیدوبندهای خانوادگی شده بود که او را بدل به هر چیزی کرده بود الّا یک قهرمان. اما این فقدانِ روحیۀ قهرمانی با امتناع جسورانه و قاطع از سازشکاری همراه شد. لکان ضدقهرمانی بود از هر جهت نامناسب برای یک زندگی معمولی. سرنوشتش با بیقاعدگی گره خورده بود و ناتوان بود از تسلیمشدن در برابر انبوه آداب و رسوم. از همین رو بود که به گفتارۀ جنون همچون تنها کلید درکِ جهانی دیوانه علاقۀ وافر داشت. بریدهای از کتابِ «ژک لکان» زندگی و نظام فکری الیزابت رودینسکو
https://nashreney.com/writers/%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%86-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1/ 👆لینک کتابهای سوسن حاجیزاده شاهسوار در انتشارات نی: ۱. "زخمهایش" با مقدمهی تروما بلحاظ روانکاوی. ۲.نظری اجمالی به اصول و قواعد بالینی در روانکاوی کودک. ۳."سوگ و مالیخولیا" به انضمام موردی از سوگواری. ۴."انسان منقسم" به انضمام تحلیلی از اهل هوا. ۵.نگارش مقدمهی کتابِ "تعبیر خواب" به قلم سوسن حاجیزاده، تألیف دکتر موللی. https://t.me/psychoanalysis96
برای فروید رؤیا تحقق آرزومندی است، زیرا بر مکانیسمی خاص استوار است که متوجه «واقعیت بخشیدن» به تمناست، واقعیتی که گرچه خیالی است ولی چنان شکلوصورتی زنده به خود میگیرد که گوئی حتی از واقعیت خارجی نیز فراتر رفته است. فروید همواره میان تحقق آرزومندی و ارضای آن تفاوتی عمده قائل میشود. در ارضاء میلوخواهش فرد حقیقتاً (یا بهطور خیالی) اقناع میشود. حال آنکه در تحقق یعنی به انجامرساندن آرزومندی مسألهٔ عمده واقعیت بخشیدن به تمناست. بدینمعنی که آرزومندی دارای وجه زمانی خاصی میگردد که بنا بر آن، امری که هنوز به وقوع نپیوسته است به زمان حال ارجاع داده شده، صورتی حیوحاضر به خود میگیرد. به قول فروید «زمانِ حال وجهی است از زمان که در آن میل و آرزو به صورت امری به انجام رسیده تصور میشود.» به نظر میرسد وقایع بیاهمیتِ روزِ قبل از رؤیا ــ که در اصطلاح فروید پسماندههای روزانه خوانده میشوند ــ منشاء تشکل رؤیاهای شبانه باشند ولی باید دانست که این پسماندهها تنها حاکی از امیالی جزئی بوده از آنچه در عُرف روانکاوی تمنا یا آرزومندی خوانده میشود، متمایزند. https://t.me/psychoanalysis96
видео или голосовое, без подписи
شاید به همین دلیل است که تابلوهای ادوارد هاپر، نقاش برجستهٔ تنهایی مدرن، هنوز اینهمه برای ما آشنا و تکاندهندهاند: زنی تنها در سالن سینما، مردی خاموش در آپارتمان، و آدمهایی که در یک غذاخوری کنار هم نشستهاند بیآنکه واقعاً به هم راه پیدا کنند. اینها فقط صحنههایی از انزوا نیستند؛ نشانههای جهانیاند که پیوند را دشوار و فاصلهگذاری را عادی کرده است. در این جهان، معماری فقط پسزمینه نیست. پنجرهها، دیوارها، نورهای سرد، خیابانهای خالی، و ساختمانهای بلند، همگی بخشی از سازوکاری هستند که فاصله میسازد. شهر مدرن فقط محل زندگی انسان نیست؛ ماشینی است که تنهایی تولید میکند. آدمها در کنار هم هستند، اما به هم نمیرسند؛ دیده میشوند، اما به رسمیت شناخته نمیشوند. تنهاییِ انسان مدرن را نمیتوان فقط به انتخاب فردی یا ناتوانی شخصی فروکاست. این تنهایی محصول شکلی از زیستن است که در آن محیط بیرونی، بهجای آنکه نگهدارنده و پیوندساز باشد، سرد و طردکننده عمل میکند. با این همه، میل به پیوند از میان نمیرود. انسانِ امروز، پشت این همه شیشه و سکوت، همچنان در انتظار یک نگاه، یک خطاب، و یک امکان واقعی برای رابطه مانده است. https://t.me/psychoanalysis96
نقاشی اتومات، اثر ادوارد هاپر، ۱۹۲۷ ترومای خاموشِ انسانِ مدرن انسان مدرن گاهی در شلوغترین خیابانها، در مترو، در کافه، یا پشت پنجرهٔ خانهاش، با احساسی از بیپناهی و غریبگی روبهرو میشود؛ گویی با همهٔ حضور دیگران، چیزی در جهان بیرونی او را در خود نمیگیرد. این تجربه فقط یک احساس شخصیِ گذرا نیست، بلکه میتوان آن را نشانهٔ زخمی عمیقتر دانست: زخمی که از خودِ ساختار زندگی مدرن برمیخیزد. آبرام کاردینر از جمله روانکاوانی است که یادآوری میکند روان انسان در خلأ شکل نمیگیرد. نهادها، مناسبات اجتماعی، شکل شهر، و کیفیت محیطی که فرد در آن زندگی میکند، همگی در تجربهٔ امنیت یا ناامنی روانی او نقش دارند. از این منظر، انسان مدرن فقط با رنجهای شخصی خود درگیر نیست، بلکه زیر فشار نوعی ترومای ساختاری نیز زندگی میکند؛ ترومایی خاموش که در تداومِ زیستن در محیطی سرد، تفکیککننده و بیاعتنا عمل میکند. https://t.me/psychoanalysis96
ساشا گیتری (از نمایشنامه حسادت) MARTHE: Mais de quoi es-tu jaloux? ALBERT: De toi! MARTHE: Mais qu’est-ce que j’ai fait? ALBERT: Je n’en sais rien… et je voudrais le savoir! مارت: «اما تو به چی حسادت میکنی؟ آلبرت: «به خودِ تو! مارت: «مگر من چه کار کردهام؟ آلبرت: «هیچ نمیدانم… و دلم میخواست که میدانستم! نکته روانکاوانه: این دیالوگ شاهکار است! آلبرت اعتراف میکند که حسادتش به "ویژگیِ" مارت نیست، بلکه به "وجودِ" اوست. او میخواهد بداند سوژه (مارت) در غیاب او چه میل و لذتِ وافری (Jouissance) دارد که او از آن بیخبر است. https://t.me/psychoanalysis96
“La jalousie est ce qui fait de nous un être social.” «حسادت همان چیزی است که از ما یک موجود اجتماعی میسازد.» فرانسواز دولتو اول کتاب از بزرگان نقل قولهایی از حسادت نوشته بخصوص خط آخر از فرانسواز دولتو روانکاو برجسته فرانسوی. وی معتقد بود حسادت در کودکی (مثلاً حسادت به خواهر/برادر یا والدین) اولین جایی است که کودک میفهمد “تنها ابژه جهان نیست” و باید برای به دست آوردن جایگاهش با “دیگری” رقابت کند. این حسادت ما را وادار میکند از دنیای انفرادی خود خارج شویم و وارد حیث نمادین و روابط اجتماعی شویم. دقت کنید چقدر بیان حسادت میتواند فرد را به سلامت روانی نزدیک کند. https://t.me/psychoanalysis96
از منظر روانکاوی، این نکته بسیار مهم است: آنچه نتواند روایت شود، ممکن است به عمل بازگردد. احساسی که فرصت سخن گفتن پیدا نکند، ممکن است خود را در رفتار نشان دهد. نویسنده اذعان میکند وقتی فرد بتواند دربارهی حسادت خود حرف بزند، میان «خود» و «احساس» فاصلهای ایجاد میشود. دیگر حسادت فقط فرمانی برای واکنش نیست؛ به پیامی تبدیل میشود که میتوان آن را خواند. شاید زیبایی عمیق کتاب شاپسال همین باشد: او نمیخواهد حسادت را حذف کند؛ میخواهد آن را قابل شنیدن کند. زیرا گاهی رهایی از یک احساس دشوار، از جنگیدن با آن آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که آن احساس، برای نخستین بار، مخاطبی پیدا میکند. و شاید سلامت روان نسبی دقیقاً در همین فاصله شکل میگیرد: فاصلهای میان دیدن و تفسیر کردن، میان احساس کردن و عمل کردن، میان حسادت و روایت. حسادت، وقتی شنیده شود، دیگر فقط یک زخم نیست؛ به داستانی تبدیل میشود که فرد میتواند آن را بفهمد. https://t.me/psychoanalysis96
در حسادت، نگاه دیگر فقط وسیلهای برای دیدن جهان نیست؛ تبدیل میشود به ابزاری برای جستوجوی پاسخی دردناک. آیا هنوز در نگاه دیگری وجود دارم؟ آیا انتخاب شدهام؟ شاید به همین دلیل است که حسادت همیشه از یک واقعیت بیرونی آغاز نمیشود. گاهی از شکافی درونی آغاز میشود؛ از جایی که فانتسم، جای واقعیت را میگیرد و یک نگاه، یک سکوت یا یک فاصلهی کوچک، به صحنهای بزرگ در ذهن فرد تبدیل میشود. اما شاپسال یک حرکت مهم انجام میدهد: او نگاهِ گرفتار در اضطراب را متوقف میکند و آن را به زبان میآورد. زنان این کتاب دیگر فقط «حسود» نیستند؛ آنها روایتکنندهی تجربهای انسانی میشوند. چیزی که پیش از این ممکن بود به شکل سوءظن، کنترل یا خشم ظاهر شود، اکنون تبدیل به داستانی میشود که میتوان شنید و فهمید. https://t.me/psychoanalysis96
حسادت؛ از سکوتِ نگاه تا شنیده شدنِ روایت. تأملی روانکاوانه بر «La Jalousie» مادلین شاپسال زیباترین قصهای که مادلین شاپسال در «La Jalousie» حسادت روایت میکند، شاید قصهی خودِ حسادت نباشد؛ بلکه قصهی لحظهای باشد که حسادت، برای نخستین بار، اجازه پیدا میکند شنیده شود. شاپسال در این کتاب به سراغ احساسی میرود که اغلب در سکوت و شرم پنهان میشود. او در این کتاب زنان بسیاری را دعوت میکند تا دربارهی تجربهی حسادت خود سخن بگویند؛ زنانی که از عشق، فقدان، ترس از دست دادن و لحظههایی روایت میکنند که حضور «دیگری» تعادل درونیشان را برهم زده است. اما اهمیت کار شاپسال فقط در ثبت این اعترافها نیست؛ در این است که به یک احساس خام و بیزبان، امکان روایت میدهد. حسادت پیش از آنکه یک فکر باشد، یک تجربهی بدنی و عاطفی است؛ اضطرابی که درون فرد بیدار میشود، پیش از آنکه بتواند نامی برای خود پیدا کند. انسان حسود اغلب پیش از آنکه بداند از چه میترسد، شروع به دیدن میکند؛ نگاه میکند، جستوجو میکند و نشانه جمع میکند. https://t.me/psychoanalysis96
در این روزها، درگیرِ واکاویِ یکی از آثارِ متمایزِ ادبیاتِ فرانسه هستم: رمانِ «La Jalousie» حسادت اثرِ مادلین شاپسال. تجربهی خواندنِ این کتاب، نه یک مواجههی ساده، که سفری چالشبرانگیز به هزارتوهایِ ذهنِ راوی است؛ سفری که خواننده را ناگزیر با خود به اعماقِ دنیایی درونی میکشاند. این کتاب کاوشی است فراتر از ساحتِ «نگاه». نگاهی که جزئیاتِ محیط را با وسواسی مفرط رصد میکند، واقعیت را در چارچوبهایِ سختومحکم قاب میگیرد، و در پسِ این مشاهدهیِ دقیق، اضطرابهایِ ناگفتهای را پنهان میسازد. زیباییِ این اثر در همین لایهلایه بودنِ مفاهیم و دشواریِ گریز از نگاهِ خیرهیِ راوی نهفته است. اما در این میان، پرسشی بنیادی ذهن را به خود مشغول میکند: چگونه «نگاهِ» بیرونی به ابزاری برایِ سازوکار دفاعیِ سوژه بدل میشود؟ در جهانی که «حسادت» میتواند بر ادراکِ ما از واقعیت سایه افکند، چگونه میتوان میانِ آنچه میبینیم و آنچه حقیقتاً هست، تمایز قائل شد، بی آنکه خود در دامِ این نگاهِ وسواسی گرفتار آییم؟ این پرسش، سرآغازِ بحثیست که قصد دارم در بحثهایِ آتی، بهطورِمفصل به ابعادِ بالینیِ نگاهوحسادت از دریچهی روانکاوی بپردازم.
آنچه سرکوب شده، بازمیگردد فروپاشی همیشه به معنای ویرانشدنِ ناگهانی نیست؛ گاهی فقط لحظهایست که روان دیگر نمیتواند میان آنچه زیسته، آنچه سرکوب کرده و آنچه هرگز به زبان نیاورده، تعادل برقرار کند. انسان در ظاهر بیدار است، اما چیزی در درونش از نظمی دیگر پیروی میکند؛ نظمی که با ساعتِ جهان هماهنگ نیست. از همینجا اضطراب آغاز میشود: از شکاف میان زمانِ بیرونی و زمانِ روان. آنچه سرکوب میشود، از میان نمیرود. در سکوت میماند، شکل عوض میکند و از راهی دیگر بازمیگردد: در بیخوابی، در هجومِ فکر، در خستگیِ بیعلت، در ناتوانیِ مبهمی که آدمی را از ادامهدادن بازمیدارد. گاهی روان از یک زخمِ آشکار رنج نمیبرد، بلکه از فشاری رنج میبرد که هیچگاه مجالِ بیان پیدا نکرده است. رنج، پیش از آنکه فهمیده شود، خود را تحمیل میکند. تنهایی نیز همیشه نبودِ دیگری نیست؛ گاه ناتوانیِ سوژه در تابآوردنِ حضورِ خویش است. وقتی دروننگری از حد میگذرد، دیگر به شناخت منتهی نمیشود؛ به محاصره میانجامد. فکر، فکرِ دیگر را پس میزند؛ هر احساس زیر نگاهِ تردیدی تازه فرومیریزد؛ و آدمی آرامآرام از خانهی درونیِ خود رانده میشود. شاید آنچه فروپاشی نامیده میشود، در بعضی لحظهها چیزی جز بازگشتِ امرِ سرکوبشده نباشد؛ بازگشتِ همان چیزی که سالها به سکوت واداشته شده بود. روان تا مدتی با خاموشکردنِ رنج دوام میآورد، اما خاموشی همیشه نشانهی پایان نیست. گاهی درست از همانجا که هیچ صدایی شنیده نمیشود، بحران آغاز میشود. به قول فروید: «احساساتِ بیاننشده هرگز نمیمیرند؛ زندهبهگور میشوند و بعدتر به شکلی بدتر بازمیگردند.» https://t.me/psychoanalysis96
بدن؛ بایگانیِ ناگفتنیها ایگو استادِ فرار است. ممکن است سرکوب کند، آدرسِ غلط بدهد، یا گفتیها را پشتِ نقابِ فراموشی پنهان کند. اما بدن، هرگز سکوت نمیکند. در روانکاوی، ما با حقیقتی تکاندهنده روبرو هستیم: تروما، که نه تنها یک تجربهیِ ذهنی نیست؛بلکه یک «حکاکی» بر کالبد است. وقتی رنجی چنان عمیق است که کلماتِ آدمی در برابرش الکن میشوند و فرد توانِ «نمادینسازی» و روایت کردنِ آن را ندارد، آن رنج از دایرهیِ آگاهی بیرون میافتد و در لایههایِ عمیقِ ناهشیار پناه میگیرد. بسیاری از دردهایِ بیدلیل، تپشهایِ ناگهانیِ قلب، انقباضهایِ عضلانی، یا بغضهایِ مزمن، در واقع «روایتِ بدن» از همان زخمی هستند که فرد، آن را به فراموشی سپرده است. بدن، بایگانیِ وفادارِ تروماست؛ جایی که تروما نه در گذشته، که در اکنونِ فیزیکیِ ما زنده نگه داشته میشود. روانکاوی به ما این امکان را میدهد که برایِ التیام، باید دوباره «شنیدن» را تجربه کنیم. نه شنیدنِ روایتهایِ ظاهری، بلکه شنیدنِ سکوتِ بدن. یکی از کارهای روانکاوی تبدیل کردنِ این «علائمِ جسمانی» به «کلمه» است. یعنی به بدن فرصت دهیم تا از بارِ سنگینِ خاطراتی که ایگوی فرد توانِ حملش را نداشت، رها شود. فروید در مقاله مشهور خود «یادآوری، تکرار و حلوفصل» (۱۹۱۴) جملهی درخشانی دارد که به «روایت بدن» بسیار نزدیک است: «آنچه فرد نمیتواند به خاطر بیاورد، در اعمال و بدن او تکرار میشود… او تروما را نه به عنوان یک خاطره، بلکه به عنوان یک کنش یا حس بدنی بازنمایی میکند.» بدنِ ما، تنها کسی است که تمامِ داستانِ ما را از آغاز تا امروز، بیکموکاست حفظ کرده است؛ کافیست به زبانِ بیصدایِ آن، گوش فرا دهیم. https://t.me/psychoanalysis96
زمان، در چنگالِ تروما در روانکاوی، تروما را نه با «شدتِ درد»، بلکه با «نسبتِ آن با زمان» میشناسیم. وقتی زندگیِ عادی در جریان است، زمان، گذشته را به حال و حال را به آینده میدوزد. اما تروما، سدِ این جریان است. تروما یعنی شکستِ زمان. وقتی آسیبی عمیق رخ میدهد، روانِ فرد توانِ «هضم» یا «تاریخگذاری» آن را از دست میدهد. نتیجهاش این میشود که آن واقعه، در طبقهبندیِ خاطراتِ «گذشته» قرار نمیگیرد؛ بلکه در «زمانِ حالِ» سوژه، رسوب میکند. به همین دلیل است که تروما «گذشته» نیست. کسی که تروما دیده، در مواجهه با محرکهایِ شبیه به آن، به گذشته سفر نمیکند؛ بلکه گذشته را به «همین حالا» میآورد. این، یک (Anachronism) یا «زمانپریشی»ِ محض است؛ حضورِ یک شبح در روز روشن. در تروما، زمان برای فرد در یک «حلقهیِ تکرار» میافتد. او درگیرِ «زمانِ خطی» نیست، او درگیرِ «زمانِ دایرهای» است؛ مدام میچرخد و به همان لحظهیِ سقوط، به همان لحظهیِ آسیب، به همان لحظهیِ ترس بازمیگردد. وقتی التیام رخ میدهد که خروج از این چرخهیِ تکرار اتفاق میافتد. تحلیل شدن، یعنی دادنِ مجوز به آن واقعه برایِ «گذشتن». یعنی فرد بفهمد که آن حادثه، متعلق به «آنجا و آنوقت» بود، نه «اینجا و اکنون». تروما، توقفِ زمان است؛ و مسیر روانکاوی یعنی دوباره به جریان انداختنِ زندگی در بسترِ زمان. https://t.me/psychoanalysis96
تقویمها دروغ میگویند؛ آدمی ساعتشمار ندارد. در روانکاوی آموختهایم که زمان، آن خطِ صافی نیست که رویِ کاغذِ تقویمها کشیدهایم. در ساحتِ ناهشیار، چیزی به نام «گذشته» وجود ندارد؛ هر چه بوده، همواره «هست». آن زخمِ قدیمی، آن لبخندِ دور، آن لحظهیِ تلاقیِ نگاهها... همه در اعماقِ ناهشیارِ ما، هماکنون در حالِ نفس کشیدناند. روانکاوی به ما میگوید که ما زندانیِ تاریخ نیستیم؛ ما «معمارِ» خاطراتیم. ما هر لحظه که رشد میکنیم، گذشته را با نگاهِ امروزمان بازنویسی میکنیم. واقعهای که سالها پیش رخ داده، امروز که «عاشقانه» یا «خردمندانه» به آن مینگریم، معنایی دگر مییابد. به همین دلیل است که «بودن» بر «تاریخ» پیشی میگیرد. در ناهشیار، تکرارِ یک حضورِ حقیقی، از هزاران تاریخِ ثبتشده در تقویم، اصیلتر است. ما در زمانِ تقویمها زندگی نمیکنیم؛ ما در «لحظاتِ گشودگی» زندگی میکنیم. همان لحظاتی که زمانِ ساعت میایستد، تقویمها رنگ میبازند و در آن، آنِ واحد، ما نه در «زمان»، که در «ابدیتِ بودن» غرق میشویم. بگذارید تاریخها بگذرند... https://t.me/psychoanalysis96
«گسست و بازسازی: دیالکتیکِ سوگ و هویت در تجربهی مهاجرت» آیا میتوان بدون از دست دادنِ بخشی از هویت، به سرزمینِ جدیدی تعلق داشت؟” مهاجرت، تنها جابهجاییِ مختصات روی نقشههای جغرافیایی نیست؛ مهاجرت، یک «سفرِ روانیِ پرخطر» است؛ سفری که در آن، مرزهای جغرافیایی، با مرزهایِ وجودیِ انسان تلاقی میکنند. از دیدگاه سلمان اختر، مهاجرت تجربهای است که با «گسستِ پیوندها» (Severing of Ties) آغاز میشود. ما وقتی از خاک خود جدا میشویم، در واقع از مجموعهای از «نمادها»، «بوها»، «زبان» و «روابط» جدا میشویم که تا پیش از آن، ستونهایِ نگهدارندهیِ هویت ما بودند. این جداشدگی، ساده و گذرا نیست؛ بلکه منجر به یک «سوگِ مزمن» (Chronic Mourning) میشود. سوگی که برخلاف سوگهای معمولی، پایان مشخصی ندارد، زیرا ما نه فقط با یک «مکان»، بلکه با نسخهای از «خودمان» خداحافظی میکنیم. در این میان، مهاجر با یک «شکافِ درونی» روبرو میشود: شکاف میان آن «خودِ آشنایی» که در سرزمینِ مبدأ شکل گرفته بود، و آن «خودِ غریبهای» که در محیطِ جدید، برای بقا و سازگاری، ناچار به بازسازی است. این تضاد، میتواند منجر به نوعی «بیگانگی با خود» شود؛ جایی که فرد در هیچکجا، نه در گذشته و نه در حال، احساسِ تعلق نمیکند. اما زیباییِ روانِ انسان، در تواناییِ او برای «بازسازی» نهفته است. مهاجرت، اگرچه تجربهیِ فروپاشی و دوپارگی است، اما در عین حال، برای برخی (افراد محدودی) فرصتی است برای خلقِ یک «هویتِ ثالث»؛ هویتی که از دلِ ویرانههایِ گذشته و چالشهایِ زمانِ حال بیرون آمده است. چالشِ اصلی در این مسیر، عبور از مرحلهیِ سوگ و رسیدن به مرحلهیِ «ادغامِ دوباره» (Re-integration) است؛ جایی که فرد میتواند قطعاتِ شکسته و پراکندهیِ خود را در یک کلیتِ جدید و عمیقتر بازسازی کند. مهاجر، کسی است که یاد میگیرد چگونه در میانهیِ دو جهان، خانهای در درونِ خود بنا کند. https://t.me/psychoanalysis96
کتاب سوگ و مالیخولیا چاپ دوم در نشرنی منتشر شد. «سوگ عصیانی است غمآلود. ماتمی لبریز از یأس. عزای عزیزان طغیانی است خسته از ستیز با سرنوشت. آدمی در سوگ موجودی است عاصی که شعلهی سرکش خود را همواره با آتش پریشانی بارور میسازد و حرکت گیتی را نامعقول و آشفته میپندارد. در چنین دور باطلی است که هر لحظه به نیستی آری میگوید و میپرسد: آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ اما آنان که به دام مالیخولیا فرو میافتند به محرومیت از عافیت اکتفاء نکرده به ورطه ژوئیسانس که عین رنج و الم است، میپیوندند.» https://t.me/psychoanalysis96
امروز اول تابستانه ☀️ هزاران سال پیش در ایرانِ باستان، مردم در "جشن «آبپاشان»" با خنده و آبپاشی به استقبال گرما و روشنایی میرفتند؛ جشنی ساده امّا پر از زندگی. بسیاری از بناهای تاریخی ایران (مانند تخت جمشید یا برخی آتشکدههای چهارتاقی)، معماری به گونهای طراحی شده که در لحظه تحویل خورشید در انقلاب تابستانی، نور خورشید زاویه خاصی با بنا پیدا میکند که نشاندهنده شروع این فصل بوده است. https://t.me/psychoanalysis96
💫برای مثال آنالیزانی مادری دارد که در تمام طول عمرش، همسرش به او خیانت کرده یا بیتوجه بوده است. حالا او در زندگی مشترک خودش، با اینکه همسر بسیار خوبی دارد، اما مدام با او میجنگد یا سعی میکند خودش را قربانی کند. او ناهشیارانه احساس میکند اگر خوشبخت باشد، به مادرش خیانت کرده! او دارد رنجِ مادرش را تکرار میکند تا به او وفادار بماند. 💫آنالیزان دیگر مردی است که هر چقدر هم همسرش به وی محبت میکند، باز هم اولویت اولش خواسته یا سلیقهی مادرش است. او میترسد اگر به همسرش نزدیک شود، جایگاهش نزد مادرش به خطر بیفتد. این مرد درگیرِ ترس از «طرد شدن توسط مادر» است. او برای اینکه «فرزند خوبی» باقی بماند، در حال «خیانتِ ناهشیار» به همسرش است. این یعنی فروپاشیِ تدریجیِ ازدواج به نفعِ رابطه با مادر. 💫مثال بعدی آنالیزانی که پدرش در کسبوکار شکست سختی خورده ولی فرد حالا در کار خودش موفق است، اما درست قبل از اینکه به اوج برسید، ناگهان همهچیز را خراب میکند. او ناهشیارانه فکر میکند «من حق ندارم موفقتر از پدرم باشم». این وفاداریِ ناهشیار، او را به سمتِ شکستِ خودخواسته میبرد تا با پدرش همتراز شود. 👈چطور این زنجیرها را باز کنیم؟ این آگاهی فرایندی است که تنها در روانکاوی حلوفصل میشود. ایوان ناگی میگوید: "ما نباید والدینمان را رها یا تنبیه کنیم، بلکه باید از «نقشِ قربانیِ گذشته» در ارتباط با آنها رها شویم." https://t.me/psychoanalysis96