tgindex
Critic l مریم نصر

Critic l مریم نصر

Статистика

«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است» فرانسواز دستور تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
37
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
3 135
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 271
37 постов
Вовлечённость
40,5%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 37
Упоминаний
15
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
476
1/48двое суток
545
1/72трое суток
588

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.4241220

    ✍🏻 به یاد ویرجینیا هِلد(۱۹۲۹ـ۲۰۲۶) متنی که مدتی پیش نوشته بودم را مرور می‌کردم. دیدم ویراستار جلوی اسم ویرجینیا هلد، فیلسوف اخلاق، تاریخ وفات را اضافه کرده ۲۰۲۶. جا خوردم. اسم را جستجو کردم و بله هلد پنجم خرداد فوت کرده بود. هلد از نخستین نظریه‌پردازان فلسفه اخلاق پرواداری است که تلاش کرد اهمیت پروراندن رویکردهای مراقبتی در سیاست و اقتصاد را نشان دهد. سال‌ها پیش در شماره چهاردهم ماهنامه زنان امروز با او مصاحبه مکتوبی داشتم: «مراقبت قلب تپنده اخلاق است». وقتی مجله را برایش ارسال کردم پاسخ داد که گرچه فارسی نمی‌داند، ولی از تصاویر محتوا را حدس زده است و تشکر و ابراز امیدواری کرد برای فراگیر شدن ایده مراقبت در آینده نزدیک. در همان شماره یکی از مقالاتش (بازمفهوم‌پردازی فمینیستی در اخلاق) را هم به فارسی خلاصه و منتشر کرده بودیم. خانم لیندا مارتین آلکوف کتاب مشهور و اثرگذاری گردآوری کرده از خودزندگی‌نامه‌نوشته‌های جمعی از زنان نسل اول فیلسوف دانشگاهی با عنوان سرودخواندن در آتش: داستان‌های زنان در فلسفه (۲۰۰۳). هلد هم فصلی در این کتاب دارد: «خود را جدی گرفتن، اما نه خیلی زیاد». در این فصل به دشواری‌هایی اشاره می‌کند که در مسیر آموختن فلسفه پشت سرگذاشته است. ابایی ندارد از اینکه اجازه دهد ویرجینیای جوان را ببینیم که شکننده و بدون اعتماد به‌نفس است و از آزارگری اساتید می‌ترسد. ویرجینیای همسر را ببینیم که باید کار کند تا همسرش بتواند درسش را ادامه دهد. ویرجینیای مادر را که مادر بودنش را پنهان می‌کند مبادا در دپارتمان‌های فلسفه به اندازه کافی فیلسوف و جدی به‌نظر نرسد. ویرجینیایی که در بحث‌های خشک و انتزاعی فلسفه، دنبال ردپایی از بحث‌های انضمامی مربوط به زندگی‌های روز به روز انسان‌های معمولی می‌گردد: گمان می‌کنم شکستن عادتِ به دنبال تأیید مردان بودن و سنجش ارزش خود با معیارهای آنان، برای زنان هم‌نسل من فوق‌العاده دشوار بود، چون ما، تا جایی که خبر داشتیم، با کمبود شدید زنانی که بتوانیم تحسین‌شان کنیم بزرگ شده بودیم. آن تعداد معدودی هم که به دستاوردی رسیده بودند، همواره به‌گونه‌ای عجیب و غیرعادی به تصویر کشیده می‌شدند: بی‌جنسیت، غیرزنانه، بدون جذابیت، یا دست‌کم چنان استثنایی که تلاش برای شبیه شدن به آن‌ها به اندازه انتظار برنده شدن در قرعه‌کشی غیرمنطقی به‌نظر می‌رسید. چندی پیش که قرار بود سخنرانی ریاست بخش شرقی انجمن فلسفی آمریکا را ایراد کنم... اضطراب و احساس عدم کفایت فوق‌العاده‌ای داشتم. امروز از یادآوری این‌که در لحظه‌ای دشوار پیش از این سخنرانی، واقعاً با فکر کردن به جورج دابلیو. بوش آرامش پیدا کردم، وحشت‌زده می‌شوم. به خودم گفتم اگر کسی تا این حد نالایق برای ریاست جمهوری ایالات متحده می‌تواند به آن دفتر راه یابد، من دست‌کم باید بتوانم یک سخنرانی در انجمن فلسفی آمریکا داشته باشم. در دوران دانشجویی، با خواندن مقاله کوتاهی از کیت میلت درباره جنسیت‌زدگی برخی از نویسندگان بزرگی که مورد تحسین همگان بودند و من نیز تحسین‌شان می‌کردم، نجات پیدا کردم. این یکی از اولین تحلیل‌های فمینیستی بود که با آن مواجه شده بودم و هرگز نمی‌توانم تأکید بر این موضوع را افراطی بدانم که چگونه تکه‌هایی از نوشته‌هایی که معمولاً از روی شانس با آن‌ها برخورد می‌کردم، حکم جلیقه نجات را برای منی داشتند که احساس می‌کردم درحال غرق شدنم. هرگز زمانی برای مطالعه کتاب طولانی سیمون دو بووار پیدا نکرده بودم. شنیده بودم که آن را خالی از شوخ‌طبعی می‌دانند، و آن‌قدر نمی‌دانستم که از خودم بپرسم چرا در دنیا باید انتظار داشت چنین روایت فوق‌العاده‌ای از تاریخ طولانی فرودستی زنان،که البته بعداً آن را خواندم، خنده‌دار باشد. ما مطمئناً نمی‌خواهیم به فیلسوفان مرد متکبر، پرخاشگر، تحقیرکننده و خودبزرگ‌بینی تبدیل شویم که بارها و بارها با آن‌ها مواجه شده‌ایم و الگوی کسانی هستند که خود را «بیش از حد» جدی می‌گیرند. آن‌ها حد نهایی و افراطی را نشان می‌دهند که باید از آن دوری کنیم، چرا که به دنبال تعادل مناسبی بین اعتمادبه‌نفس و تواضع هستیم. ما ممکن است الگوهای تاریخی کمی داشته باشیم تا تعادل درست را برای فیلسوفان زن نشان دهند، اما این فقط موضوعی دیگر را به ما می‌دهد تا در کنار سایر موضوعات به کاوش در آن بپردازیم. یکبار در مقطع تحصیلات تکمیلی، بعد از رد شدن در امتحانی که زمانی برای مطالعه آن پیدا نکرده بودم به گریه افتادم. پسرم که آن زمان حدوداً دو ساله بود پرسید «چرا گریه می‌کنی؟» وقتی از شکستم به او گفتم، روی زانوی من نشست و گفت: «اما من تو رو به همون اندازه دوست دارم.» و توانستم دوباره برخیزم و تلاش کنم. 🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire. Lanham, Md: Rowman & Littlefield @neocritic

  • ✍🏻 قدرت هستی‌شناختی برایان معصومی، از جمله فیلسوفان سیاسی است که به اهمیت عواطف در سیاست توجه نشان داده است. او خالق مفهوم «Ontopower» است که می‌توانیم آن را به «قدرت وجودی» یا «قدرت هستی‌شناختی» ترجمه کنیم. به عقیده او این رویکرد به قدرت، بعد از یازده…

  • ✍🏻 قدرت هستی‌شناختی برایان معصومی، از جمله فیلسوفان سیاسی است که به اهمیت عواطف در سیاست توجه نشان داده است. او خالق مفهوم «Ontopower» است که می‌توانیم آن را به «قدرت وجودی» یا «قدرت هستی‌شناختی» ترجمه کنیم. به عقیده او این رویکرد به قدرت، بعد از یازده سپتامبر و در سیاست‌های پیش‌دستانه بوش به‌شکلی گسترده به‌کار گرفته شده است. «قدرت وجودی»، قدرتی برای غلبه بر سایرین یا انضباط‌بخشی به آنان نیست، بلکه قدرتی معطوف به خلق و به وجود آوردن است. به بیان دیگر، این قدرت نمی‎خواهد به دیگران مسلط شود، بلکه هدف او شکل دادن به دیگران و ایجاد نظم‌های مطلوب است. در این الگو قدرت «پیشگیری» نمی‌کند؛ آنطور که مثلا با فراهم کردن تمهیداتی از فقر، بیماری یا جنگ پیشگیری می‌کنیم. همچنین، به دنبال بازدارندگی نیست؛ مثل وقتی که با بالا بردن قدرت نظامی یا دستیابی به سلاح هسته‌ای می‌خواهیم ترس متقابل ایجاد کنیم؛ حتی به دنبال تعذیب و تربیت هم نیست. در این الگو شما پیشدستی می‌کنید. به این معنا که برای مبارزه با یک تهدید نامشخص (مثل امکان دستیابی ایران یا عراق به سلاح کشتار جمعی)، شرایطی ایجاد می‌کنید تا طرف مقابل حالتی تهاجمی به خود بگیرد. یعنی در واقع با دست خود آن تهدید را تولید و آشکار می‌کنید تا از پی‌اش نظم مطلوب خود را حاکم کنید. این سیاست با منطق شرطی کار می‌کند: «الف می‌توانست سلاح کشتار جمعی داشته باشد و اگر می‌داشت از آن استفاده می‌کرد» (خلاف امریکا و اسرائیل که دارند و استفاده نمی‌کنند). این گزاره‌ها قابل ابطال نیستند، چون برپایه یک موقعیت فرضی بنا شده‌اند که نیازی به شواهد عینی ندارد. در سیاست خلاقیت «قدرت وجودی» در تخریب و جنگ شکوفا می‌شود تا منافع خودش را بسازد.(نمونه تراژیکش وضعیت تنگه هرمز که تا پیش از جنگ آبراهی آزاد و امن بود.) افکار عمومی چطور با «قدرت وجودی» همراه می‌شود؟ معصومی می‌گوید با فعال کردن عاطفه ترس. ایجاد «احساس ترس یا تهدید» در افکار عمومی، اقدامات نظامی و امنیتی را مستقل از شواهد واقعی و ملموس، موجه می‌کند. با انواع و اقسام ابزارهای سخت و نرم ترس را به زیر جلد جامعه نفوذ می‌دهد و ذهن‌ها را فلج می‌کند. ذهن منقبض شده به سمت انفعال حرکت می‌کند. به این ترتیب، با به‌هم ریختن نظم موجود مهندسی زندگی توسط دیگران پذیرفته می‌شود. بکارگرفتن «قدرت وجودی» و منطق پیش‌دستی و تولید تهدید بالقوه، هرچند در عرصه سیاست بین‌الملل پس از یازده سپتامبر فراگیر شد، در قلمرو خصوصی و روابط قدرت درون خانواده سابقه‌ای دیرینه‌ دارد. فقط اسم نداشته است. این قدرت به‌ویژه برای اجبار زنان و جوانان به زندگی مطابق شرایط ازپیش معین شده رایج است. برای نفوذ دادن ترس زیر پوست آن‌ها و شکل‌دادن به حیات روزمره‌شان. درعین حال خلاقیت مولد خود را در خدمت ساختن نظم‌هایی قرار داده که حضور آنان را پس بزند. با این حال، نیروی مولدی که در «قدرت وجودی» و «پیشدستی» برای ساختن شرایط نو هست، خارج از دست اقتدار از بالا و در نسبت با عواطفی متفاوت از «ترس» می‌تواند کارکرد رهایی بخشی داشته باشد. چیزی که معصومی آن را «پاد-قدرت وجودی (Counter-ontopower)» می‌نامد: قدرت وجودی دربرابر قدرت وجودی. 🔗از هوش مصنوعی خواستم یک فایل صوتی برای توضیح مقاومت قدرت هستی‌شناختی دربرابر قدرت هستی‌شناختی بسازد ( مقدمه بدی نیست و به اشتباهات تلفظ هم عادت داریم 🙂). برای اطلاع بیشتر Massumi, B. (2015). Ontopower: War, powers, and the state of perception. Duke University Press. Massumi, B. (2015). Politics of affect. Polity Press. @neocritic

  • 9 авг.757823

    🎬 پیشنهاد تماشا مردم پدربزرگم | ۲۰۱۱ ساخته‌ چاگان ایرماک فیلمی درباره‌ زخم سیاست بر سرنوشت آدم‌ها، خانواده‌ها و نسل‌ها؛ درباره‌ مهاجرت، هویت، تعلق و خاطراتی که بیشتر از آدم‌ها عمر می‌کنند. (فیلم دوبله فارسی خوبی ندارد؛ دلچسب‌تر است اگر با زیرنویس ببینید.) @neocritic

  • 8 авг.59377из inekas

    ‌ 🔵ششمین مدرسهٔ تابستانی انعکاس (حضوری-مجازی) | شهریور ۱۴۰۵ 🔗توضیح دربارهٔ دو بخش مدرسۀ تابستانی ℹ️ششمین مدرسۀ تابستانی انعکاس به دنبال چیست؟ تاریخ‌نگاری فلسفۀ اسلامی تنها بازخوانی منفعلانه متون گذشته نیست، بلکه مواجهه‌ای انتقادی، روش‌شناختی و سنجش‌گرانه با سیر تحول اندیشه‌ها در بستر تاریخی و اجتماعی آن‌هاست. در نگاهی رایج، تاریخ فلسفۀ اسلامی غالباً به مثابۀ روایتی خطی و ضروری انگاشته می‌شود؛ روایتی که گویی ناگزیر از کندی آغاز می‌گردد، با فارابی و ابن‌سینا قوام می‌یابد، در اندیشه‌های ابن‌رشد و سهروردی ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کند، در حکمت متعالیۀ ملاصدرا به کمال می‌رسد و پس از آن، تنها به عصر شارحان محدود می‌شود. اما آیا این روایتِ تک‌خطی، یگانه تصویر ممکن از سنت عقلانی ماست؟ ششمین مدرسۀ تابستانی «انعکاس» بر آن است تا با عبور از این نگاه کلیشه‌ای، خودِ «تاریخ‌نگاری فلسفه اسلامی» را به عنوان یک مسئله و موضوع پژوهش مستقل در کانون توجه قرار دهد. ما در این مدرسه در پی آنیم که ببینیم پرسش از این کلان‌روایت‌ها و بازاندیشی در شیوه‌های تاریخ‌نگاری، چه بصیرت‌های تازه‌ای برای فهم انتقادی و پویای فلسفه اسلامی به همراه خواهد داشت. این رویداد با هدف گشودن همین افق‌های نو در مواجهه با تراث فلسفی، امسال با همراهی برجسته‌ترین اساتید و پژوهشگران داخلی و بین‌المللی برگزار می‌شود. ‌ بخش فارسی (حضوری-مجازی) 💠«باز‌اندیشی در تاریخ‌نگاری فلسفهٔ اسلامی» 👥 با همکاری پژوهشکدهٔ فلسفهٔ تحلیلی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) 🔻 ۲۵ ساعت ارائۀ آموزشی چهارشنبه، پنج‌شنبه، جمعه، ۴، ۵ و ۶ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۹ (به وقت تهران) در محل پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) در تهران 🔻 با ارائۀ ۱۱ استاد و پژوهشگر 🗂 محورهای اصلی: ◀️میان فلسفه و تاریخ: روش‌ها و رویکردها در تاریخ‌نگاری فلسفهٔ اسلامی ◀️تاریخِ تاریخ‌نگاری فلسفهٔ اسلامی ◀️فراروی از تاریخ‌نگاری رسمی فلسفهٔ اسلامی 🔗کسب اطلاعات بیشتر ‌ بخش انگلیسی (مجازی) 💠«فلسفه، فراسوی الفلسفة» 👥 با همکاری مرکز دین‌پژوهی حنیف، موسسۀ مطالعات عربی و اسلامی دانشگاه اکستر و دانشگاه حبیب 🔻 ۲۲.۵ ساعت ارائۀ آموزشی «به زبان انگلیسی | با ترجمۀ همزمان» پنج‌شنبه، جمعه، شنبه، ۱۲، ۱۳ و ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۳ تا ۲۱ به وقت تهران 🔻 با ارائۀ ۱۵ استاد و پژوهشگر 🗂 محورهای اصلی: ◀️فراروی از تاریخ‌نگاری رسمی فلسفهٔ اسلامی ◀️چیستی فلسفهٔ اسلامی در نسبت با دیگر علوم اسلامی ◀️بینش‌های فلسفی در کلام، فقه و اصول، ادب، عرفان 🔗کسب اطلاعات بیشتر ‌ 🎓 اعطای گواهی 🌐 برگزاری جلسات مجازی در Zoom 👥 شبکه‌سازی و تعامل علمی 📍 امکان اسکان برای شرکت‌کنندگان غیر تهرانی و امکان نگه‌داری از کودکان در بخش حضوری ⏲ مهلت ثبت درخواست: تا ۳۰ مرداد ۱۴۰۵ 🌐 کسب اطلاعات بیشتر: ◀️بخش فارسی ◀️بخش انگلیسی 🔗 برای ثبت درخواست شرکت در یک یا هر دو بخش به اینجا مراجعه کنید و در صورت نیاز به راهنمایی، به @Inekas_admin پیام بدهید. #رویداد_انعکاس 🔵@Inekas

  • 6 авг.2 0153434

    ✍🏻 این‌روزها انتشار نقاشی‌هایی از خانم مهرنوش بادپر در فضای مجازی، که به برخی ناهنجاری‌های فرهنگی در خانواده و جامعه اشاره کرده، مورد توجه و موضوع بحث‌های زیادی بوده است. برخی او را تحسین کرده‌اند و برخی او را «روان‌پریشی که در خانواده پر آسیب بزرگ شده» و «مرجان ساتراپی دوم» دانسته‌اند که برای «سیاه‌نمایی» در رسانه‌های معاند خوراک فراهم می‌کند. حتی رادیکال‌ترین منتقدان هم معمولاً ادعا نمی‌کنند خانم بادپر «دروغ» می‌گوید. همان‌طور که بازنمایی مرجان ساتراپی در پرسپولیس «دروغ» نبود. همان‌طور که رمان آذر نفیسی، ولو که اسرائیل از روایت او فیلم ساخته باشد. آنها بخش‌هایی از تجربه‌های تلخ و تاریک گروه‌هایی از زنان و مردان ایرانی در خانواده و جامعه را بازتاب می‌دهند که شاید شبیه به تجربه‌های ما نیست و احتمالا آن چیزی نیست که دلمان بخواهد ویترین وضعیت زن و خانواده در ایران را بسازد. تجربیاتی که مثل تجربه‌های خود ما موقعیت‌مند هستند و بدون آن‌ها تصور کلی ما از واقعیت ناقص است. بویژه در حوزه زن و خانواده که مسئولیت حفظ آبروی خانواده و ملت را بر دوش‌اش گذاشته‌اند. مناسبات میان قدرت و حقیقت این‌گونه است. اما افراد و گروههایی که خاموش و حذف می‌کنیم و آسیب‌هایی که زیر فرش هل می‌دهیم، گم نمی‌شوند...اینکه «دشمنان» ما عاشق انتشار چنین تصاویری هستند، چنانکه ما تصویر مشخصی از غرب را می‌پسندیم، به معنای «دروغ» بودن آن‌ها نیست. ماجرا این است که همه واقعیت همین نیست. اقتضای منافع سیاسی بازنمایی گزینشی است. مثلا در جریان مدرن شدن دولتی ایران در دوران پهلوی اول و دوم، تصویر «زن تراز» و مترقی آنقدر بزرگ و بزک شد، که زنان مسلمان و مذهبی را تا حدود زیادی از کادر بیرون انداخته بود. اتفاقی که بعد از انقلاب درباره گروه دیگری از زنان تکرار شد. (تنها اینکه زنان مسلمان دانش، امکان و کلمات کمتری برای روایت خود داشتند؛ کنترل تعصبات سنتی همزمان با کنترل دولتی درکار نامرئی کردن آن‌ها بود.) اما بزرگترین آسیب شقه شقه شدن زنان در هر دوره، متوجه خود زنان است. ساختار امتیازدهی و برچسب‌زنی پدرسالارانه در اشکال نو و کهنه‌اش، گفتگو میان زنان را با باورهای مختلف، ولو با اهداف مشترک، دشوار و حتی ناممکن می‌کند. ضمن اینکه زنان در این میان صرفاً قربانیان منفعل نیستند؛ بسیاری اوقات خودشان هم آگاهانه/ ناآگاهانه نقش موثری در فرایند طرد و نامرئی‌‌کردن گروه‌های دیگر ایفا می‌کنند؛ خواه در ساختارهای دولتی و حکومتی باشند, خواه در انجمن‌ها و حلقه‌های فمینیستی. ساختن فضاهای مشترک برای گفت‌وگو و به رسمیت شناختن تجربه‌ها و دیدگاه‌های متفاوت، شاید مهم‌ترین راه پرهیز از شقه‌شقه شدن کنشگران و از دست رفتن ظرفیت‌های جمعی باشد. @neocritic

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • ✍🏻 صدور فرمان مشروطیت؛ صدوبیست‌سال پیش در چنین روزی نمی‌دانم چه زمینه‌هایی برای زنان ایرانی فراهم بود که باعث شد در جریان مشروطه این چنین فعال شوند. هرچه بوده، وقتی امکانی برای سخن گفتن یافتند، چنان سکوت را شکستند که تا امروز برای ما شگفت‌انگیز است. …

  • 5 авг.1 3521315

    ✍🏻 صدور فرمان مشروطیت؛ صدوبیست‌سال پیش در چنین روزی نمی‌دانم چه زمینه‌هایی برای زنان ایرانی فراهم بود که باعث شد در جریان مشروطه این چنین فعال شوند. هرچه بوده، وقتی امکانی برای سخن گفتن یافتند، چنان سکوت را شکستند که تا امروز برای ما شگفت‌انگیز است. در جامعه‌ای که گفته شده زنان آن در مقایسه با زنان کشورهای مشابه، شرایط نامساعدتری داشته‌اند و فرودستی‌شان، متناسب با هر طبقه اجتماعی، چنان در تاروپود فرهنگ بافته شده بود که هر تغییری در وضعیت آن‌ها نیازمند «انقلاب» بود نه «اصلاح». تاپیش از دوران مدرن زنان به‌طور رسمی امکان سوادآموزی بسیار محدودی داشتند، ولی به نحو اسرارآمیزی زنان باسواد در همه دوره‌ها و فرهنگ وجود داشتند و وجود موثری هم داشتند. زنان تحول‌خواه ایرانی با هیجان وقایع مشروطه را دنبال می‌کردند. «در روز فیروزی مشروطه طلبان مسرور و خوشوقت می‌شدیم و در هنگام بدبختی و فلاکت گریه می‌نمودیم، در هیچ مجلس و محفلی ما را راه نمی‌دادند». گروه‌هایی از زنان در این دوره فعال شدند و عمدتا در پایتخت شروع به تاسیس مدرسه برای دختران و تشکیل انجمن‌های زنانه کردند و روزنامه‌هایی هم خارج و داخل کشور توسط زنان برای زنان منتشر شد. آرزوهای زنان مشروطه‌خواه بلند بود و دور: پس کو قانون شما؟ پس چه شد مجلس سنای شما؟ کو عدلیه شما؟ گویا تمام را مصالحه کرده‌اند ...بدون قانون امکان ندارد احدی اطاعت امر شماها را بکند. در مملکت دو چیز لازم است، یا استبداد یا قانون. ما که نقداً هیچکدام را نداریم...اگرچه زن هستم و بقول آقایان ناقص عقل و ردیف بشر محسوب نمیشویم، از مرحمت پدران‌مان هم که فضل و کمالی نداریم، ولی نادان در هر طبقه هست...امروز بر احدی پوشیده نیست که هر بیوه زنی باین مجلس دارالشورای ملی حق دارد و ما امروز حقوق خودمان را میخواهیم...امروز یک پسر برای ما یک مغز دارد و ما باید قدر او را بدانیم، شاه یک مغز دارد، بنده هم که نماینده اتحادیه نسوانم یکی...حالا دیگر تکلیف ما این است که فشار به وکلا بیاوریم. وکلا خود دانند با وزرا و ورزا با شاه. ما با شاه و وزرا کاری نداریم زیراکه آنها همه وقت بودند. اگر وکلای محترم ما توانستند یا میتوانند تا سلخ(پایان) رمضان قانون را تمام کرده و در سایر کارها ترتیبی دهند که آسایش خلق فراهم شود, زهی شرف و سعادت. و الا اگر در خود چنین پیشرفت نمیبینند و میخواهند باز هم به ترتیب سابق پیش بروند، ما بتوسط همین عریضه خبر میدهیم که همه استعفا از کار خود بدهند و رسما بتوسط روزنامه ندای وطن به ماها خبر داده، چهل روزی هم کار را بدست ما زنها واگذارند و بشرط آنکه عار نداشته باشند، زیراکه وجود ما بسته به وجود یکدیگراست. اگر ما نباشیم شماها نیستید. اگر شماها نباشید ماها نیستیم. خلاصه ما وکلا انتخاب میکنیم، وزرا انتخاب میکنیم... قانون صحیح میکنیم. نظمیه را محکم میکنیم. حکام تعیین میکنیم. دستور العمل ولایات میفرستیم. ریشه ظلم واستبداد را از بیخ میکنیم. ظالمین را قتل میکنیم. انبارهای جو و گندم متمولین را میشکنیم. کمپانی برای نان قرار میدهیم. خزانه‌های وزراء را که از خون خلق جمع و در سرداب ها کرو کرده اند بیرون میآوریم. بانک ملی برپا میکنیم. عثمانی را عقب مینشانیم. اسرای قوچان را عودت بخانه‌های خود میدهیم. قوانین شهری را صحیح میکنیم و اب سالم به مردم میخورانیم. کوچه و خیابان‌ها را تنظیف میکنیم. کمپانی برای شهر معین میکنیم و بعد از تمام این کارها تا سلخ رمضان کارها منظم شده و ماها از خدمت خود استعفا کرده رسماً اعلان و اعلام میکنیم که بقیه را دیگران اصلاح کنند. و الا اگر تا سلخ رمضان خودتان اسباب اسایش حال عموم فراهم نکردید و به ما هم واگذار نکردید ...همینقدر عرض میکنم زنها میتوانند آنچه را که میخواهند بیشتر از این عرضی ندارم. اتحادیه غیبی نسوان (ندای وطن، ۱۲۸۶ خورشیدی، شماره ۷۰) @neocritic

  • 28 июл.1 38315

    видео или голосовое, без подписи

  • 28 июл.1 354615

    ✍🏻 رویای بدرالملوک بامداد بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامه‌نگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است. بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به…

  • 28 июл.1 0331016

    ✍🏻 رویای بدرالملوک بامداد بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامه‌نگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است. بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به تعلیم و تربیت منظری زن‌گرا و ایرانی دارد: از عنایتی که به خانه در پیوند با مدرسه دارد؛ از توجهی که به مهارت‌آموزی نشان می‌دهد، اولویتی که برای مراقبت و مادری قائل است؛ اینکه «تدبیر منزل» را وظیفه زن و مرد باهم می‌داند؛ اینکه متوجه تناقض و دشواری ضرورت استقلال و خودکفایی اقتصادی زنان و اهمیت مراقبت از فرزندان است و اینکه نهایتاً مراقبت را اولویت می‌دهد. درباره زندگی شخصی‌اش اطلاعات فراتر از ویکی‌پدیا نیافتم، ولی مطالعه آثارش به شما اطمینان می‌دهد با آموزگاری جلوتر از زمانه طرف هستید. برای نمونه، در سال ۱۳۴۷، به مناسبت اعلامیه جهانی حقوق بشر و بر بستر تغییرات حقوقی همراه با انقلاب سفید کتابی درباره زن ایرانی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید منتشر کرده که در آن بعد از خوشایندگویی‌های مقدماتی معمول برای ارباب قدرت، روایتی از شرایط زن ایرانی پیش از مشروطه می‌دهد و سرگذشت برخی زنان فعال در عرصه آموزش و سیاست را نقل می‌کند. روایتی از تلاش مستقل زنان برای دستیابی به «لیاقت» یا به زبان امروزی‌ها، برای «به رسمیت شناخته شدن». مشخص است که بامداد نگران فراموشی حافظه جمعی است. «زنان با مسائلی روبرو بودند که برای جوانان امروز قابل درک نیست.». نگران فراموش شدن تلاش‌ها و رنج زنان و مردان ایرانی است زیر سایه سنگین تبلیغات برای انقلاب سفید. زنان و مردانی که گرچه عموما متعلق به طبقات بالای اجتماع بودند می‌کوشیدند از امتیازات طبقاتی خود برای خیر عمومی استفاده کنند. برای همین پس از ستایش محمدرضاشاه و گشایش‌های حقوقی و قانونی او، اصرار دارد ثبت کند که «لیاقت» چطور نشان داده شد، نه اینکه اعطا شده باشد. اصرار دارد ردپاهایی که ممکن است پوشیده شود پررنگ کند. می‌خواهد نخ تسبیح را نشان دهد، چرا که خوب می‌داند مسئله زنان یکی از جدی‌ترین موضوعات حذف و دستکاری در حافظه عمومی ماست، حذفی که باعث می‌شود تجربه‌های سخت از یاد بروند، دستاوردها بفرموده، تقلیدی، بدیهی یا کوچک شمرده شوند و نحوی نابینایی ساختاری در حافظه جمعی ما شکل بگیرد. اگر تصور می‌کنید درباره تلاش هوشمندانه خانم بامداد اغراق کرده‌ام پیشنهاد می‌کنم کتاب تعلیم و تربیت دموکراسی در ایران، منتشر شده به سال ۱۳۲۹ را ببینید تا ماهیت رویای بلند او برای تعلیم و تربیت در ایران را دریابید. رویایی که رد آن در تمام آثار بعدی‌اش حتی در موضوع تدبیر منزل و با عنوان هدف پرورش زن پیداست؛ ولو آن را به ملکه فوزیه تقدیم کرده باشد. فرزندانتان را وادار بپیروی از خود نکنید، چه آنها برای دوران دیگری خلق شده‌اند امام علی، نقل شده در تعلیم و تربیت دموکراسی  @neocritic

  • 28 июл.1 5011724

    ✍🏻 چیزهایی که نمی‌دانیم در جمعی دانشگاهی بحث شد که دانشجویان، حتی در رشته‌های علوم انسانی، شناختی حداقلی از مفاخر فکری، فرهنگی و ادبی خود ندارند؛ آن‌قدر که نام شهرام ناظری، هوشنگ گلشیری یا حتی علی شریعتی به گوششان نخورده است. همان‌طور که هیچ‌یک از اعضای آن جمع هم لابد نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودند. از کجا باید بدانند؟ از کجا باید بدانیم؟ هر از گاهی مناسبت‌های مختلف به رویمان می‌آورد که شناخت ما از دنیای خودمان چگونه محدود، بریده‌بریده و تکه‌تکه شده است. بی‌خبریم و نمی‌دانیم و شگفت‌زده می‌شویم که عجب مردمان پیش‌بینی‌ناپذیری هستیم‌ها! حالا بیش از هر زمان دیگری متوجه هستیم که جهل صرفاً به معنای «فقدان دانش» نیست. مسئله فقط ندانستن نیست؛ مهم‌تر آن است که چرا برخی دانستنی‌ها اساساً از افق شناخت ما حذف می‌شوند. موضوع «معرفت‌شناسی جهل» همین است: بررسی سازوکارهای قدرت و ساختارهایی که باعث می‌شوند افراد نه فقط برخی چیزها را ندانند یا نتوانند بدانند، بلکه حتی نخواهند بدانند. ما فقط کم‌مطالعه یا کمتر کنجکاو نیستیم؛ مشکل فقط شبکه‌های مجازی و الگوهای فوری‌شان برای لذت و راحت هم نیست. ما از گذشته‌مان، از معاصران‌مان و از یکدیگر بریده‌ایم. دچار نوعی «کوری متقابل» شده‌ایم. معرفت با ژن منتقل نمی‌شود. معرفت در بافتار زبان، تجربه، نهادهای اجتماعی، روایت‌ها، کتابت، گفت‌وگو و تعلیم و تربیت شکل می‌گیرد؛ در همین بسترها حفظ، نقد، تصحیح و انباشته می‌شود و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. معرفت، خلاف اطلاعات، امری انباشتی است و هر نسل بر دوش میراث معرفتی نسل‌های پیش از خود می‌ایستد. وقتی شبکه‌ها و نهادهای تولید و انتقال معرفت دستخوش گسست، دستکاری یا حذف شوند، فقط بخشی از دانسته‌های ما از میان نمی‌رود؛ نفسِ امکان شناخت، تشخیص و مفاهمه میان مردم آسیب می‌بیند: زبان هم را نمی‌فهمیم گرچه با یک زبان حرف می‌زنیم. پنهان‌کردن، دور از دسترس کردن و سانسور؛ تحریف و بی‌اعتبار کردن منابع و اشخاص؛ تقویت «سانسور خودانگیخته» چه با حملات سایبری و چه با نظارت‌های دولتی؛ تشدید آموزش رسمی ایدئولوژیک، حذف، معدوم‌کردن یا برخورد گزینشی با منابع معرفت؛ برچسب‌زنی و ممنوعیت‌هایی که دایره «نپذیرفتنی‌ها» یا «تهدیدها» را بزرگ‌تر می‌کند؛ همگی هم‌دستی در ناآگاه نگاه داشتن و ساختن نظم سستی است که بر پایه «بی‌خبر نگه داشتن» استوار شده. ایجاد انقطاع با حذف و دستکاری اندیشه‌ها، حقایق تاریخی، موضوعات و افرادی که باب طبع ما نیستند، فقط جهل تولید نمی‌کند؛ زنجیره انتقال معرفت را می‌بُرد. در نتیجه، تشخیص ریشه‌ها، فهم اکنون و امکان گفت‌وگو را مختل می‌کند. جامعه‌ای که پیوند خود را با حافظه معرفتی‌اش قطع کند، فقط گذشته‌اش را از دست نداده، بلکه توان فهم امروز، گفتگوی منصفانه و تخیل فردا را هم از دست خواهد داد. @neocritic

  • 27 июл.1 0091422из zet362

    درباب "روشنفکرستیزی" معاصر این تقریبا امر واضحی است که امروزه همه‌ی گروه‌ها یا فرقه‌های سیاسی که از نوعی پایگاه توده‌ای برخوردارند، به روشنفکران به مثابه انسان‌هایی "بی‌شرف"، خائن، یا خنثی می‌تازند. روشنفکر یا متفکر به "عنصر نامطلوب" سیاسی بدل شده است. علت این امر را باید در دو عامل جست. اولی به طبیعت امر سیاسی مربوط می‌شود، و دومی به طبیعت روشنفکری مدرن. عامل اول را افلاطون در دیالوگ فایدون و ذیل عنوان میسولوژی یا ضدیت با عقل یا استدلال کاویده است. اگر لوگوس، عقل، یا استدلال نتواند نیازهای اساسی حیوان سیاسی یا حیوان اخلاقی را برآورده کند، یا اگر به نتایجی منجر شود که با نیازهای عاجل او در تضاد باشد، یا حتی تکثری از استدلال‌ها ایجاد شود که به سردرگمی و بی‌عملی برسد، مردم یا انسان مضطرب سیاسی معمولا با نوعی میسولوژی یا تنفر از عقل و استدلال، تنفر از متفکر، پاسخ می‌دهند. او در چنین شرایطی، به جای اینکه نیازهای خود را تغییر دهد یا تعدیل کند (یا بپذیرد راهی برای تحقق آن نیازها وجود ندارد)، عقل و استدلال را محکوم می‌کند. سقراط این را با اشاره به مقوله میسانتروپی یا تنفر از انسان‌ها باز می‌کند. اگر کسی بدون هرگونه تشخیصی به انسان‌ها اعتماد زیادی داشته باشد، وقتی چند انسان به اعتماد او خیانت کنند، او میسانتروپ می‌شود: نسبت به نوع انسان بی‌اعتماد می‌شود. بر همین اساس، نسبت مردم با عقل و استدلال، هرگز یک نسبت نظری، دیالکتیکی، یا النخوسی نیست؛ بلکه نسبت آنها نسبت اعتماد و ایمان است. اگر کسی درباب نیازهای عمیق اخلاقی سیاسی آنها مدعایی نظری مطرح کند، به این مدعا معمولا به واسطه کیفیت خطابی‌اش و تطابقش با آرزوهای مردمی اعتماد می‌شود یا نمی‌شود. اکنون، اگر این مدعیات به نتیجه نرسند (مثلا این مدعا که با شرکت در انتخابات می‌توان یک حکومت را اصلاح کرد)، یا استدلال نهایتا به اینجا برسد که بخشی از نیازهای اخلاقی نادرستند یا تحقق‌ناپذیرند (مثلا کسی استدلال کند انقلاب ناممکن است)، معمولا نتیجه‌ی آن نوعی بدبینی و تنفر نسبت به فرم و محتوای استدلال و کسانی است که شیوه‌ای عقلانی-استدلالی را در مواجهه با امر سیاسی اتخاذ می‌کنند: یعنی روشنفکران. علت دوم این روشنفکرستیزی یا عامل تشدیدکننده‌ی آن، به خصلت یا خصیصه‌ی روشنفکری مدرن مربوط می‌شود. روشنفکر، دانشگاهی، یا متفکر مدرن اساسا به واسطه‌ی این باور "مدرن" متمایز می‌شود که عقل، استدلال، یا "نظریه" می‌تواند به بنیاد و راهنمایی برای ساحت هنجاری-قانونی زندگی سیاسی بدل گردد. چنین روشنفکران و متفکرانی جامعه‌ی سیاسی را با کثرتی از "نظریات" که قرار است جامعه یا مردم را نجات دهد، یا به عمیق‌ترین آرزوهای آنان را برآورده سازد، بمباران می‌کنند. اکنون، تکثر و تعارض این نظریه‌ها اساسا به سردرگمی منجر می‌شود که با سادگی عاجل زندگی سیاسی در تضاد قرار می‌گیرد. این آپوریای ناشی از تکثر فرقه‌های نظری در نهایت روشنفکری یا روشنفکران را در نظر انسان مضطرب سیاسی (که به دنبال پاسخ ساده و عاجل است) به مثابه جماعتی سفسطه‌گر به صحنه می‌آورد که با ایجاد سردرگمی به بی‌عملی دامن می‌زنند؛ بی‌عملی که به زعم انسان مضطرب به بقای "بی‌عدالتی" موجود (هر چه که باشد) یاری می‌رساند. همچنین چون روشنفکر اساسا روشن"فکر" است، او همواره نسبتی نظری (نه ایمانی) با فکر و استدلال دارد. هرچقدر هم که او بخواهد به یک "جنگجوی عدالت" بدل گردد، اینکه "باشرف" باشد و به این خاطر تحسین شود، او نمی‌تواند مثل انسان مضطرب سیاسی تماما منزلت ذاتی تفکر را منکر شود. روشنفکر، هر چقدر هم که احساساتی باشد، مجبور است فکر کند. این فکر کردن باعث می‌شود او راه‌حل‌ها را "پیچیده‌تر" از آن‌چیزی ببیند که مردم یا انسان مضطرب سیاسی تصور می‌کنند. این "پیچیدگی" اساسا باز هم به تعویق و در نتیجه سردرگمی می‌رسد. چیزی که برای انسان مضطرب و مشتاق نامطلوب است. همچنین، اگر روشنفکر بیشتر فکر کند، در برخی مواقع به این نتیجه می‌رسد که بسیاری از نیازها و آرزوهای انسان سیاسی مضطرب نامطلوب یا ناممکن است. اینجاست که با بیشترین شدت به "بی‌شرفی" متهم می‌شود. در واقع، روشنفکری مدرن دقیقا با اصرار خود بر تاسیس زندگی سیاسی مطلوب براساس نظریه، بستری را برای صور جنون‌آمیز میسولوژی و ضدیت با استدلال در جامعه می‌گشاید. تلاش برای تبدیل عقل و نظریه به عنصر فعال زندگی سیاسی، به نوعی ستیز توده‌ای و عاطفی با روشنفکری به نام "شرف" یا اخلاق منتهی می‌شود. چیزی که جامعه را به دام حماقت‌های جنون‌آمیزی بدتر از جهل بسیط پیشامدرن می‌اندازد. به همین دلیل، روشنفکر قبل از اینکه سعی کند سردسته‌ی "باشرفان" باشد، بایستی درباب نسبت میان تفکر و امر سیاسی تامل کند.

  • 25 июл.1 2853622из Seidabadii

    ۱۰۰سالگی احمد شاملو تبدیل شاعر بزرگ به کنشگر سیاسی کم‌اهمیت چند سالی است که گروهی ذره‌بین به دست گرفته‌اند و لابه‌لای سخنان هر کسی که در ایران کاری کرده، اعتباری به دست آورده یا نامی از خود به جا گذاشته است، می‌گردند تا جمله‌ای پیدا کنند؛ جمله‌ای که بتوان با جدا کردنش از زمینه و زمانه‌اش، همه‌ی کارنامه‌ی آن آدم را نادیده گرفت و بهانه‌ای برای حذف و حمله ساخت. این روند را - به رغم ادعای مروجانش- نمی‌توان صرفاً واکنشی طبیعی و خودجوش دانست. سال‌هاست از دو پایگاه شناسنامه‌دار پیگیری می‌شود و بعد چنین روایت می‌شود که مردم، وقتی از نقش فلان نویسنده یا روشنفکر در انقلاب ۱۳۵۷ یا مخالفت با آن باخبر می‌شوند، خودبه‌خود چنین واکنش‌هایی نشان می‌دهند. حتی ادرار کردن بر مزار یک نویسنده و بازتاب پر تعداد آن را هم حرکتی مردمی جا می‌زنند. حال آن‌که برجسته شدن چنین رفتارهایی، بی‌ارتباط با پروژه‌های رسانه‌ای سازمان‌یافته نیست و بعدها رد پای برخی از مجریان و مروجانشان در گزارش‌های تحقیقی، به‌عنوان ابزارهای رسانه‌ای جریان‌های سیاسی، آشکار شد. آن‌چه در سال‌های اخیر، با عنوان‌ها و بهانه‌های گوناگون، تقریباً همه‌ی سرمایه‌های فرهنگی و ملی ایران را هدف گرفته، پدیده‌ای نیست که بتوان به سادگی طبیعی تلقی‌اش کرد. البته به این معنا هم نیست که بخشی از مردم عادی به این موج نپیوسته‌اند یا تحت تأثیر آن قرار نگرفته‌اند. اما میان احساس عمومی و پروژه‌ی هدایت‌شده تفاوتی جدی وجود دارد. این ماجرا را نباید با نقد رادیکال اشتباه گرفت. نقد رادیکال نه‌تنها ایرادی ندارد، بلکه برای زنده ماندن اندیشه ضروری است. اما نقد رادیکال دانش می‌خواهد، خواندن می‌خواهد، زحمت می‌خواهد و استدلال. در مقابل، برای سرکوب چند جمله‌ی بریده، چند کلیدواژه و چند حکم آماده از زبان یک سلبریتی|مترجم یا یک روشنفکر|سلبریتی‌ کفایت می‌کند تا لشکری آن را تکرار کنند. این روزها، هم‌زمان با صدمین سال تولد احمد شاملو، نشر چشمه، مجموعه‌ی آثارش را منتشر کرده است و شاید همین دوباره او‌ را به یکی از سوژه‌های سرکوب تبدیل کرده است. اگر قرار باشد شاملو را داوری کنیم، نقطه‌ی آغاز باید شعر او باشد که جایگاهش در زبان و ادبیات فارسی را شکل داده است، نه چند جمله از یک سخنرانی یا مصاحبه یا یادداشت ‌و سرمقاله. طبیعی است که در میان ده‌ها سال گفت‌وگو، یادداشت و سخنرانی، بتوان عباراتی پیدا کرد که امروز محل مناقشه یا حتی مسخره باشد. از کارنامه‌ی هر شخصیت بزرگ دیگری هم می‌توان چنین جمله‌هایی بیرون کشید. مثلا در سخنرانی مشهورش درباره‌ی فردوسی، شاملو، پژوهش‌های علی حصوری را با زبانی عامیانه و ساده‌سازانه برای نقد فردوسی به کار می‌گیرد و مخاطب را به پژوهش‌های او ارجاع می‌دهد که توسط نشر چشمه منتشر شده است. همین ارجاع نشان می‌دهد که دست‌کم در آن مقطع، شاملو ادعای اسطوره‌شناسی ندارد. اشاره‌های تاریخی او نیز، مانند بسیاری از روشنفکران هم‌نسلش، متأثر از کلیشه‌های رایج زمانه است؛ از جمله این تصور که همه‌ی تاریخ‌نگاری کهن صرفاً متونی تبلیغاتی و درباری‌اند. در حالی که تاریخ‌پژوه امروز می‌تواند از دل همان متون نیز داده‌هایی متفاوت و گاه بسیار ارزشمند بیرون بکشد. آن سخنرانی اساساً قرار نبوده یک گزارش پژوهشی باشد. اهمیت احمد شاملو در آن سخنرانی‌ها و یادداشت‌ها و مصاحبه‌ها نیست؛ در شعر اوست، در تأثیری است که بر زبان فارسی گذاشته و افقی که پیش روی شعر معاصر گشوده است. تقلیل دادن شاعری بزرگ به چند اظهار نظر سیاسی یا تاریخی، هر اسمی داشته باشد، نقد نیست. این دقیقاً همان کاری است که پروژه‌های سیاسی برای پیش بردن اهداف خود انجام می‌دهند: تبدیل یک شاعر بزرگ، یک نویسنده یا یک متفکر اثرگذار به یک کنشگر سیاسی کم‌اهمیت، تا بتوان به راحتی سرکوبش کرد. این پدیده معمولا ذیل نام ایران‌گرایی، تقریبا تمام سرمایه‌ی فرهنگی ایران را سرکوب می‌کند. احمد شاملو هرچه گفته باشد و هرچه کرده باشد، با تاثیری که در تقویت زبان فارسی گذاشته، خدمتی بزرگ به ایران کرده است.

  • 21 июл.5 16931100

    جنگ در افغانستان: ۲۰ سال، ۲۰۰۰ مرگ. [ + بیش از صدوشصت هزار مرگ] جنگ در عراق: ۹ سال، ۴۶۰۰ مرگ. [+ بیش از صدهزار مرگ] جنگ در ویتنام: ۱۹ سال و ۵ ماه، ۵۸۲۲۰ مرگ. [+ بیش از دومیلیون مرگ] جنگ کره: ۳ سال و ۱ ماه، ۳۶۵۷۴ مرگ. [+ بیش از دومیلیون مرگ] جنگ در ونزوئلا: ۱ روز، ۰ مرگ. [+ حدود ۵۰ مرگ] درگیری نظامی در ایران: ۴ ماه، ۱۸ مرگ. [+ بیش از سه هزار مرگ] ما رومیان مجنونیم، نه فقط در مقام فرد، که در قامت یک ملت. ما قتل و کشتار پراکنده را محکوم می‌کنیم، اما جنگ و جنایت و کشتار اقوام چه؟ حرص و طمع ما را مرزی نیست و بی‌رحمی ما را انتهایی. جنایت‌های پنهانی و فردی مصیبت و شومی کمتری دارند، اما بی‌رحمی بر اساس مصوبات سنا و مجلس عوام دستوراتی به عموم مردم می‌دهند که برای افراد ممنوع است. اعمالی که اگر در خفا انجام شود مجازات مرگ در پی دارد، چون بدست ژنرال‌های حمایل‌پوش رخ دهد ستایش می‌شود. انسان، که ملایم‌ترین موجودات است، شرم نمی‌کند که در خون دیگران سرخوش شود؟ جنگ به‌راه اندازد و ادامه جنگ را به پسرانش واگذارد، درحالیکه چهارپایان بی‌صدا و جانوران وحشی با خودشان در صلح زندگی می‌کنند... سنکا، نامه ۹۵ @neocritic

  • 19 июл.1 7321442

    ✍🏻 در گفتگو با پانوراما از جامعه پاره‌پاره و پر از شکاف حرف زدم. از ترس مردم از مردم، از تقابل روزمره مردم با مردم، و از آن سرخوردگی عمیقی گفتم که باعث شده بسیاری از مردم ایران، خسته و مأیوس، بعد از دو انقلاب، امید برای تغییر را برون‌سپاری کنند. جامعه به جایی رسیده که انگار مصداق دقیق پرسش اسپینوزاست: «چرا مردم برای بندگی خود چنان می‌جنگند که گویی برای آزادی‌شان است؟» از دو ساختار قدرت عمودی  و قدرت افقی  گفتم که درهم‌تنیده‌اند. اشاره کردم به قدرت عواطف و اینکه عواطف مثبت تا چه حد می‌تواند تحول‌آفرین باشد، چنانکه در جنبش زنان ایران بود. جنبش زنان با اتکا به نیروی افقی خود، خانه به خانه و قلب به قلب، در شرایطی رشد کرد و گسترش یافت که ساختار عمودی قدرت، در خانه و جامعه، مقابلش صف بسته بود. عواطف با کمک تخیل خلاق، می‌توانند جلوی گسترش شکاف‌های داخلی را بگیرند و «دیگرپذیری» را حتی به ساختار عمودی قدرت بیاموزند. 🔹مشروح این گفتگو را در یوتیوب و آپارات پانوراما ببینید و بشنوید: 🔗 https://youtu.be/CG5mZRjGKzU?si=mccQIYgmqpzc8eMw 🔗 https://www.aparat.com/v/zxt5s33?refererRef=channel_page @neocritic

  • 19 июл.1 2825

    видео или голосовое, без подписи